تبليغاتX
روز تایپ
روز تایپ
نگارش در تاريخ جمعه ششم آذر 1388 ساعت 22:30 توسط نگار

وقتی دور هم جمع میشیم بیشتر بحث بین من و بابا و پردیس جریان داره ... هر کدوم هم به شدت رو عقاید خودش پافشاری میکنه و من از اینش بیشتر از هر چیز دیگه خوشم میاد! یعنی کسی کم نمیاره. امشب نمیدونم چی شد که یک دفعه راجع به اتفاقات ۶۷ ،شروع کردم به سخنرانی، فکر کردم خیلی چیز حالیمه و مامان و بابا از شنیدن اطلاعاتم سورپرایز میشن ... گفتم و گفتم و عین مشنگا حتی یک لحظه فکر نکردم که دارم براشون چه خاطراتی رو زنده میکنم. وقتی متوجه شدم که اشک تو چشمای بابا حلقه زده بود و مامان گفت: بس کن، سرم داره منفجر میشه ... اونوقت بود که از حماقت خودم شرمنده شدم. من چی بیشتر از اونا میدونستم که اون سالها رو زندگی کردن؟

اخبار اعلام میکنه که آیت الله جوادی آملی از سمت خطیب جمعه بودن کناره گیری کرده. در ادامه اش حکم محکومیت چندین و چند بازداشت شده رو میخونه کمترینش ۵ سال زندانه ... بیشترینش ؟؟ چهره پرزیدنت قلابی میان بازوان چاوز که انگار میخوان تانگو برقصن ... صحبتای البرادعی با کراوات سبز ... چهره نبوی در سی سی یو ... چهره متفکر شیرین ع. ... میرم کنار پنجره و به برج میلاد نگاه میکنم که در هاله ای از رنگ سبز استتار شده ... سوز سرما و نور ماشینها ... از اون ارتفاع چقدر همه چی ریزه ... چقدر همه چی دوره ...

شعرای نیما رو این روزا میخونم ... عجیبه که حرفاش چه تازه است مثل غزلهای حافظ، انگار قرنهاست که این سرزمین به خواب رفته ...

می گویند چون بگذشت روزی
بگذرد هر چیز با آن روز.
باز می گویند خوابی هست کار زندگانی
ز آن نباید یاد کردن
خاطر خود را
بی سبب ناشاد کردن.
بر خلاف یاوه مردم
پیش چشم من ولیکن
نگذرد چیزی بدون سوز
می کشم تصویر آن را
یاد می آرم از آن روز!

نگارش در تاريخ جمعه ششم آذر 1388 ساعت 8:45 توسط نگار

واقعا از این کارات خوشم میاد! وقتی که با آدم کار داری زمین و زمان رو بهم میریزی تا چیزی که میخوای بشه وقتی هم که کاری نداری اصلا هیچی! اونوقت این پروسه به تناوب تکرار میشه و من هر بار با خودم عهد میکنم که دفعه بعد محلت نمیذارم تا بفهمی دنیا دست کیه ... دفعه بعد هم میاد و میره و باز همین آش و همین کاسه! بعضی ها واقعا روووو دارن.

من که دیگه دورت خط کشیدم. خیلی وقته ... دیگه بسه اینقدر خودم رو به حماقت زدم که کم کم خودم باورم شد احمقم! اینقدر چشمم رو همه چی بستم که باورم شد کورم ... اینقدر جلوت کوتاه اومدم که باورم شد "تحفه ای" هستی ... برای من که تمام شد. ولی واقعا یک فکری به حال خودت و این زندگی مزخرفت بکن.


وقتی همشهری بسته شد، به هیچ بازی سیاسی فکر نکردم فقط فکر اون بنده خداهایی بودم که چشم امیدشون به نیازمندیهاست که شاید شاید کاری پیدا کنن و چهار قرون پول در بیارن ... حالا شما هی بزنین تو سر و کله هم و فکرهای میلیاردی بکنین. بابا مردم گرفتارن. محتاجن بس کنین این بازیها رو.

پ.ن: خدایا زودتر حیثیت خودت رو نجات بده!

نگارش در تاريخ سه شنبه دوازدهم آبان 1388 ساعت 14:56 توسط نگار

خداحافظ روزتایپ عزیزم

نگارش در تاريخ دوشنبه یازدهم آبان 1388 ساعت 21:55 توسط نگار

نگارش در تاريخ شنبه نهم آبان 1388 ساعت 19:38 توسط نگار

دنیای عجیبیه! گاهی با تلنگری پرت میشی وسط یک برهوت ... یک دنیای خالی که فقط خودتی و خودت و اونقدر همه چی واضح و شفافه که از این همه واقعیت وحشت میکنی. برای کسری از ثانیه حقیقت خودت رو میبنی. رو در رو با خودت میایستی و میگی: خوب حالا حرف حسابت چیه؟ و تا میای شروع به حرف زدن کنی همه چی مثل یک نسیم محو میشه ... گاهی باید بذاری سکوت ادامه پیدا کنه، با حرف زدن خرابش نکن!


امروز خیلی اتفاقی یکی از تستهای فیس بوک رو انجام دادم: "کدام شخصیت فیلمهای تیم برتون هستین؟" قبل از اینکه اصلا شروع کنم به تست زدن همش تصویر "امیلی" جلوی چشمام بود و وقتی نتیجه همون شد که حدس میزدم اصلا شگفت زده نشدم!
نمیدونم فیلمش رو دیدین یا نه ولی یکی از دردناک ترین داستانهایی ِ که میشه دید.امیلی با لباس و تور سفید عروسی ... یک دسته گل پوسیده و یک کرم گنده که تو سرش زندگی میکنه، داره تجزیه میشه ولی هنوز حاضر نیست این تکاپوی بی حاصل برای عشق رو رها کنه ... تا اینکه یک حلقه ازدواج اتفاقی توی دست خشکیده اش قرار میگیره و بعد ویکتور رو میبینه ... و فاجعه دقیقا از همین جا شروع میشه ... عاشق کسی میشه که از اول هم مال اون نبوده! خوب فیلم جوری پیش میره که حق رو به ویکتور بدیم و برای ول کردن امیلی تو اعماق خاک های سرد مقصرش ندونیم، به ویکتور حق بدیم که دنبال عشق و زندگیش بره و اصلا انگار نه انگار ... و امیلی با فروتنی و نجابت در مراسم ازدواج ویکتور شرکت میکنه و براش آرزوی خوشبختی میکنه و به معنای واقعی کلمه میمیره! به همین سادگی! خیلی ساده میشه شاهد جنایات بشری بود و با یک توجیه چند خطی خودمون رو بزنیم به اون راه که خوب همین بوده دیگه! فسمتشون برای هم نبوده! ستاره هاشون با هم جفت نبوده! ساده است نه؟
یادمه وقتی سالها پیش فیلم رو دیدم ساعتها گریه کردم و به حال امیلی افسوس خوردم، نمیدونستم امروز صبح تو این هوای پاییزی مست کننده، اصلا به درست بودن یک تست ساده شک نخواهم کرد!

He's not yours to keep

پی نوشت: حالم خوب نیست. باور کن اینبار!

نگارش در تاريخ پنجشنبه هفتم آبان 1388 ساعت 13:16 توسط نگار

چند روز پیش تو تاکسی وسط اس ام اس ها و توی ترافیک وحشتناک به این فکر کردم اگه اصلا ندیده بودمت اگه باهات آشنا نشده بودم اگه اینطوری دیوانه وار دوستت نداشتم، زندگی من الان چطوری بود؟ چطوری روز و شبا رو سر میکردم؟ چطوری فکر میکردم؟ چطوری اصلا زنده بودم؟ حتما زندگی من مثل خیلی از آدمای دیگه پر میشد از یکنواختی  و آرامش مطلوب! حرفای روزمره و خرید کردنهای پیاپی، مهمونی و غیبت کردن و خنده ... دغدغه های معمولی ...
حالا اما ... اینجا ... با تو و بی تو ... اینهمه دوست داشتن بی جواب و منطق ... اینهمه دلواپسی و دلشوره ... اینهمه ... حالا تنها چیزی که دارم یک حس عاشقانه و غریبه و یک درد مطلق که داره وجودم رو متلاشی میکنه ...

بودنــت رو دوست دارم ...

باش،سختی هاش با من

نگارش در تاريخ جمعه یکم آبان 1388 ساعت 22:10 توسط نگار

چی بگم وقتی که هیچکس
منو از من نمیفهمه
حرفای نگفتنی رو
جز به گفتن نمی فهمه
غم آدم دیدنی نیست
قصّه ی شنیدنی نیست
بعضی حرفا رو باید دید
بعضی حرفا گفتنی نیست

وقتی گوش شنوا نیست
شوق گفتن نمی مونه
وقتی جاده رو به هیچه
پای رفتن نمی مونه

؟؟!!

نگارش در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 ساعت 18:34 توسط نگار

دقیقا هفته پیش بود که به این نتیجه رسیدم چقدر همه چی بین من و تو سطحیه (برخی حذفیات اینجا بود) هیچ وقت نباید در حدس و گمان زندگی کرد. نباید از رفتارای کسی بشینی و برای خودت نتیجه گیری کنی. اگه من میتونستم به خودم بقبولانم که همه چی بین ما در همین حدیه که میبینم و نه بیشتر خیلی خوب میشد! با اینکه واقعا نمیخوام اینطوری باشه ...

فردا تولد دو سالگیه وبلاگمه ...

تولدت مبارک روز تایپ

وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی، وای بر من ...

 

نگارش در تاريخ چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 ساعت 15:16 توسط نگار

واقعا بدترین چیز تو زندگی دروغه، بخصوص از اونایی که اصلا توقعش رو نداری ... خوب خیلی راحت میشه به جای دروغ گفتن کمی شجاعت داشت و حقیقت رو گفت. از چی آخه باید ترسید؟ از اینکه ممکنه بشنوه و ناراحت بشه ... خوب پیش خودت فکر نمیکنی اگه بفهمه موضوع چیه ۶۰۰ برابر بیشتر ناراحت میشه؟ تا حالا احمق فرضت کردن که ببینی چه حس بدیه؟ امیدوارم کسی این کارو باهات نکنه!

کلا فکر میکردم خیلی چیزا این روزا باید متفاوت پیش بره ولی گاهی بهتره الکی برای خودت خوش نباشی به امید چیزایی که هنوز پیش نیومده! کمی باید از بالای تپه توهماتم بیام پایین و با واقعیات روبرو بشم. این زندگیییییییییی اینجوری واقعی تره نه؟ به زور نمیشه چیزی رو خواست که اصلا برای تو ساخته نشده. بذار هر کی به زندگی خودش برسه!

الان داشتم دونات درست میکردم با طعم دارچین که خودم دوست دارم، طعم زنجبیل که طعم مورد علاقه باباست، کمی برشته و نازک که مامان دوست داره، پر از کاکائو که لادن و سانی و پردیس عاشقشن ... تمام خاطرات خوب دوران بچگیها جلوی چشمام رژه میرفتن و من نمیدونم چرا شادی واقعی فقط یکبار تو زندگی اتفاق میافته؟ ولی خدا رو شکر بابت همین حس خوب ...

 

نگارش در تاريخ یکشنبه نوزدهم مهر 1388 ساعت 10:29 توسط نگار

دیشب زندگینامه کریستوفر ریو (سوپرمن) رو نشون داد. واقعا متاثر کننده است که پسری با این استیل و چهره زیبا دچار همچین سرنوشتی بشه! کریستوفر سال ۲۰۰۴ در سن ۵۲ سالگی از دنیا رفت در اثر عفونت زخم بستر ... بعد به این فکر کردم که اگه میتونست خودش سرنوشتش رو بنویسه ترجیح میداد این شهرت جهانی رو داشته باشه یا الان خودش رو برای جشن تولد ۶۰ سالگیش آماده کنه؟
اگه افسار زندگی ما دست خودمون بود چند نفر از ما همین جایی رو که الان ایستاده انتخاب میکرد؟ گاهی وقتا که صبحا بین خواب و بیداری نمیتونم تصمیم بگیرم بیدار شم برم سر کار یا تنبلی کنم و بگیرم بخوابم، به این فکر میکنم که تمام تصمیمات زندگی ما همینجوریه ... دوتاش آدمو در شرایط کاملا متفاوتی قرار میده ... حالا یک چیزی مثل کار تاثیرش کوتاه مدته، یک چیزی هم مثل ازدواج یا بچه دار شدن تاثیر دائمی داره! کاش همیشه میشد درست ترین تصمیم رو گرفت. البته خوب خیلی ها اعتقاد دارن که هر تصمیمی در مقطع زمانی خودش درست ترین تصمیمه ولی جدای از بحثای فلسفی کاش این امکان وجود داشت!

دیروز فیلم زندگی بتهوون رو هم نگاه کردم. زندگی مردی که به قول خودش خداوند مغزش رو پر از موسیقی آفریده و ماموریتش خلق شاهکارهای مختلفه ولی از نعمت شنوایی محرومه ... جایی از فیلم موقع افتتاح سمفونی هفتمش با گریه میپرسه: آیا این انصافه که من خلق خودم رو نشنوم؟ چرا خداوند همچین راهی برای من انتخاب کرده؟
و حالا من با خودم تکرار میکنم : چرا خدا بعضی چیزا رو درست سر جای خودش قرار نمیده؟ یعنی اینقدر سرش شلوغه یا اینقدر بی ذوقه که حتی نمیدونه یک موسیقیدان به گوش احتیاج داره و یک سوپرمن به نخاع سالم؟
یا یک عاشق به ... معشوقش؟

خدا ... فکر کنم دیگه داری پیر میشی ... قبلا کمتر اشتباه میکردی! یک مرخصی برو و دنیا رو به حال خودش بگذار!

درباره وبلاگ

بسی رنج بردیم در این سال سی ، که فقط رنج برده باشیم مرسی!
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
قالب وبلاگ