|
بدون شرح!
|
امروز که داشتم میرفتم سر کار به این موضوع فکر میکردم که "زن" در جامعه ما کم کم داره هویت زن بودن خودش رو از دست میده ... کم کم که نه ، در واقع از دست داده !
"زن" بودن یعنی : مادر بودن، همسر بودن، خواهر بودن، دختر بودن، بیوه بودن، مطلقه بودن، دم بخت بودن، ترشیده بودن، پیر دختر بودن، کارمند بودن، رقاص بودن، هر-زه بودن ...
همه ما زنها در قالب یک یا چند مفهوم بالا شکل میگیریم ... یعنی هویت ما صرفا با بودن یا نبودن "مرد" معنا پیدا میکنه ! یا مادر یک مرد هستی یا خواهرش یا همسرش یا دخترش و الی آخر ... خارج از اینها یک "زن" نمیتونه فقط یک "زن" باقی بمونه و برچسبی هم بهش نچسبه البته !
کلا برای من مرد یا زن بودن فرق زیادی نداره، ولی بعضی واژگان مستقیما از جامعه بهت تحمیل میشه! یعنی مجبوری اونی باشی که نمیخوای باشی ... اگه بخوای زیاد حرف بزنی و "قد قد" کنی میشی "فمنیست"! این هم یک مفهوم دیگه "زن" بودنه :)
***
بی ربط: دیروز که برمیگشتم خونه یک بچه گربه خیلی ناز و کوچولو زیر یک ماشین تنها و بی کس وایساده بود و زل زده بود به من ... خیلی دوست داشتم ورش دارم بیارم خونه ، حتی سمتش هم رفتم ولی نتونستم ... امروز که برمیگشتم دیده تو جوی آب افتاده و مرده :( اینقدر ناراحت شدم که حد نداشت . گاهی برای کمک خیلی خیلی دیر میشه نه؟
بي تو دلم ميگيره تو اين سكوته خونه
موبايل زنگ ميزنه جواب نميدم. اس ام اس مياد جواب نميدم. ايميل هامو نميخونم. به كسي زنگ نميزنم. بيرون نميرم. انگار توي يك خلسه ام. انگار يك جايي پرت شدم و نميدونم كجاست. راهم رو گم كردم. انگيزه هامو. هدفامو. همه چي با هم قاطي شده.
كار و زندگي و عشق ... سه تاش نامعلومن. دوست ندارم اينطوري با اين وضعيت زندگي كنم. دوست دارم همه چي روتين و حساب شده باشه. ديگه دوست ندارم هيجان بي موقع و سر زده وارد زندگيم بشه. ديگه دوست ندارم تو دلهره هاي عذاب آور بمونم. ديگه دوست ندارم انتظار بكشم. ديگه دوست ندارم شبا بخوابم به اين اميد كه فردا بهتر از امروزه.
ديگه نميخوام كار كنم تا فراموش كنم. ديگه نميخوام اينقدر تلخ يادت بكنم. ديگه نميخوام فكر كنم دارم همه چي رو از دست ميدم. ديگه نميخوام هر بار خودمو سرزنش كنم. ديگه نميخوام تو مرز دو دليها و ترديد بمونم.
ميخوام زندگي كنم. ميخوام عاشق نباشم.
تغيير سخته. پوست انداختن سخته ... اينكه بخواي خودتو از اول بسازي اينكه بخواي خودت آفريننده خودت و فردات باشي . اينكه بخواي خلاف جريان احساست شنا كني . اينكه بخواي به همه چي رنگ وجدان و لعاب منطق بزني. اينكه بايد اوني باشي كه بايد باشي. اينكه اينقدر شرمنده كسي باشي كه به خاطرش همه كار بكني. اينكه ديگه "من" وجود نداشته باشه . اينكه ذوب بشي تو بايدهايي كه وجود داره. اينكه شكل بهت بدن تو چارچوب ضوابطي كه مقبوله و واجب. اينكه خودت بخواي همه چي مثل قبل بشه و هي تلاش كني و تلاش كني و آخرش هيچ دستاويزي نباشه. اينكه بخواي همه چي خوب باشه ولي نيست. اينكه ميدوني زندگيت رنگ و بوي تصنعي به خودش گرفته و با يك لبخند و دو تا دوستت دارم درست نميشه
اينكه خودتو احمق فرض كني و ديگران رو. اينكه حالا تو بخواي باشي و اون نه ... اينكه بايد خودت رو ثابت كني و براي خيلي چيزا قسم بخوري. اينكه وقتي داري كار ميكني بري ... غرق بشي تو خاطراتت و لحظاتت و تمام اشتباهات بياد جلوي چشمات و ندوني باهاشون چكار كني . اينكه حرفات هيچ جا توجيهي نداره جز سرزنش و آه ...
اينكه اينقدر مستاصل باشي و درمانده كه از پس زندگي خودت بر نياي ...
اينه كه امروز و اين چند روز اينقدر حالم بد و خرابه ...
خانواده ایرانی به مفهوم سنتی شامل : پدربزرگها و مادربزرگها، پدر، مادر، عمه ها، عموها، خاله ها، و دایی ها، تعداد متنابهی خاله زاده و عموزاده و دایی زاده و عمه زاده و نوه ها و نتیجه ها و ... که همگی با مجموع خانواده های عروس ها و دامادها و ... کاملا در ارتباطن . هر مسئله ای در این حیطه بزرگ فامیلی مسلما برای همه مهمه و همه جان بر کفن که از کار همدیگه سر در بیارن و بقیه رو هم در جریان امور قرار بدن .
امروزه به خاطر مسائل مالی و نه بخاطر از بین رفتن پدیده ای به نام "فضولی" ، این ارتباطات کمتر شده و در حد گزارشات تلفنی چند ساعته تنزل پیدا کرده، مکالمات تلفنی که البته بسیار جهان شموله و از مرزها هم میگذره و گزارشات اینور آب و اونور آب سریعا بین خانواده ها مخابره میشه !
باز هم بخاطر مسائل خاص و اینکه دایره مانور "خاله زنک ها" خیلی کمتر از قبل شده بیشتر روی مسائلی از قبیل عروس ها و دامادها و بچه هاشون و صد البته میزان و کیفیت عروسی ها و عزاها زوم شده.
خیلی وقتا پیش خودم فکر میکنم : خوب آخه که چی؟ مثلا حالا به صد نفر هم بگی عروس فلانی تو فلان مجلس ترحیم لباس ساتن مشکلی توردار پوشیده بود! خوب این اطلاعات به چه درد طرف میخوره؟ یا کلا چه سودی عایدتون میکنه؟ یا اینکه داماد فلانی رفته برای زنش یک سرویس یاقوت نشان خریده! خوب خریده که خریده؟ اصلا به تو چه ربطی داره؟ زندگی خودشونه دوست دارن اینجوری خرج کنن .

حالا اگه صرف اطلاع رسانی بود یک چیزی ... ولی متاسفانه بیشتر این حرف حرفکا درون زندگی شخصی آدما رخنه میکنه و اختلافات و منازعاتی رو سبب میشه که هیچ کس نمیتونه ردگیری کنه ببینه از کجا نشئت میگیره و یک جورایی غیر قابل حل میشن ! مثلا خانم خونه میشینه پای حرف و صحبت اقدس خانم ...
اقدس خانم میگه : وای نمیدونی خواهر ... شیما رو که میشناسی، عروس آقای طاهری ... خدا یک جو شانس بده والله ، نه قیافه درست و حسابی داره نه سواد مواد ... ببین پسره براش چکار میکنه، هلاکشه، هر روز هر روز براش یک چیزی میخره ... دماغشم که قبل عروسیش داد عمل کردن، یک ۲۰۶ هم خریده گذاشته زیر پای زنش . دیروز تو روضه اومده بود ... واه واه چه افاده ای ... دستاشو انداخته بود رو هم که مثلا انگشترش رو به همه نشون بده ... مادرشوهرش میگفت : کل جهیزه های که آورده بود چهار تا دیگ و قابلمه بیشتر نبود ... حالا میبینی ... عین یک ملکه داره زندگی میکنه ... فقط نمیدونم چرا بچه دار نمیشن؟ حتما اجاقش کوره ... اینم شانس اون پسز بیچاره است ...............................
خانم خونه حتی اگه نخواد به مسائل دقیق بشه رو ناخودآگاهش اثر میذاره، وقتی اقدس خانم میره ، میره جلوی آینه خودشو نگاه میکنه، پیر شده ، شکسته شده ، اندامش نافرم شده، بعد به یادش میاد که وقتی ازدواج کرده بود تو هفت کوچه اینور و اونورتر خوشگل تر از اون پیدا نمیشد ، همه براش سر و دست میشکوندن ... حالا چی؟ شوهرش سه بار ورشکست شده بود و مجبور شد همه طلاهاشو بفروشه ... مدتهاست که تو میهمانی شرکت نکرده چون لباس مناسب نداره ، از صبح میره سرکار و شب بر میگرده ... دو کلمه هم با شوهرش حرف نمیزنه ... شوهرش هم با اینکه مرد مهربونیه ولی خوب دیگه اونم مرده ... از ملیحه خانم شنیده بود که گویا یک دختر خوشگل و ترگل ورگل دور و بر شوهرش میپلکه ....
همین حرفا تو ذهنشه تا اینکه شب شوهرش خسته و کوفته میاد خونه : چند کیلو میوه و یک هندونه هم خریده ... با خوشحالی میگه خانم، من اومدم ... بیا اینا رو از دستم بگیر ... خانم خونه میره جلو یک سلام خشک و خالی میکنه و یکراست میره تو آشپزخونه ... آقا جا میخوره ... میگه: اتفاقی افتاده؟ خانم میگه : نه چی میخواستی بشه ؟ مگه تو زندگی ما اتفاق خاصی هم میافته؟ آقای از همه جا بی خبر و خسته و کوفته قاطی میکنه و میگه : باز دوباره شروع نکن، به خداخسته ام ... خانم میگه: اااااه خسته ای، پس من چی؟ فکر کردی از صبح داشتم خودمو باد میزدم؟ کی داره جون میکنه تا این زندگی رو جم و جور کنه ...؟ والله مردم شانس دارن ... نه قیافه ای نه سوادی نه شعوری ... میرم زن یک آدم درست و حسابی میشن از صبح پاشونو میندازن رو پاشون ... شوهرشون همینطوری پول و طلا به پاشون میریزه ... حالا یکی مثل من بدبخت ... هیچی که گیرم نیومده بماند ... طلاهامم فروختم ... به خاطر کی آخه ... ای خدا چقدر من بدبختم ..... آقا هم درمونده و شرمنده است برای اینکه کم نیاره میگه: حالا چهار تا دونه طلا فروختی تا قیوم قیامت به رخ ما بکش ... اصلا نخواستیم بابا ... نشد یک شب خوش داشته باشیم تو این خونه ... بعد درو بهم میکوبه و میره بیرون ... خانم خونه یاد حرف ملیحه خانم میافته و اون دختر جوون ... ( و این قضیه ادامه دارد ...)
تو این بحث و دعواها نه اسمی از اقدس خانم برده میشه نه ملیحه خانم ... ولی اثر حرفاشون مرتبا تو زندگی وجود داره ...
یک عده آدم بیکار و علاف که حرفی ندارن برای گفتن و روزی ۶۰ بار به هم زنگ میزنن ببینن چه خبر؟ و تو کار زمین و زمان سرک میکشن تا یک چیز تازه کشف کنن ... خوب آخه که چی؟ بفرض فهمیدی همه همسایه هات چی میخورن و چی میپوشن و کجا میرن ... چی به تو اضافه میشه؟ سواد؟ شعور؟ معلومات؟ فیض دنیوی یا اخروی؟ ...
متاسفانه این حرف حرفکا انگار جزء لاینفک زندگی ما ایرانیها شده ... اگه یک روز فقط یک روز پشت سر یکی صفحه نداریم و غیبت نکنیم انگار روزمون شب نمیشه ...
کاش فقط یکبار تاثیر حرفایی رو که میزنیم درک میکردیم ... کاش فکر میکردیم که چرا باید وقت و انرژیمون رو برای این مسائل هدر بدیم ... کاش هر کی سرش به کار خودش بود و بس ! همدردی و دلسوزی و ارتباط با دیگران خوبه ولی به شرط اینکه وارد حریم خصوصی زندگی دیگران نشیم!
بعدشم اینکه چرا هوا اینقدر گرمه ... آخه هر چیزی حدی داره دیگه .. کولر و چیلر و اسپلیت و آب و بادبزن و پنکه هم جوابگو نیستن ! تنها چیزی که شاید خنکت کنه اینه که بری استخر و هم از مناظر بی نظیرش لذت ببری و هم از خنکی آب !
بعدترش اینکه خیلی بده که آدم هی خودشو بزنه به کوچه علی چپ که انگار نه انگار ... یعنی بخوای کاری رو بکنی ولی هی مانع خودت بشی و مثلا حواس خودتو پرت کنی نه؟
پی نوشت:
با بحث بهره وری که در شرکت ما باب شده خدا خواست و مشکل عدم وجود سوژه و fun هم حل شد :)
کلا مخالف اینم که حرفام رو سانسور کنم ولی ترجیح میدم اینکار رو بکنم به دلایل سیاسی
شبا تو اوج خستگي و با وجود اينكه چشماش باز نميشد با يك ذوق و شوق عجيبي اين كتاب رو ميخوندم ! نميدونم چرا احساس ميكنم جواب خيلي از سوالام رو با خوندن اين كتاب گرفتم. اينكه از كجا ميايم، چرا میایم و مهمتر از همه به كجا ميريم.
نميدونم نويسنده كتاب از تخيلات خودش استفاده كرده يا واقعا تونسته با اين ارواح صحبت كنه. البته دور از ذهن هم نيست كه بشه با خواب مغناطيسي به اعماق روح بشر نفوذ كرد. با فرض راست بودن اين فرضيات واقعا خوندن اين كتاب رو توصيه ميكنم.
حس سرگرداني و ترديد و ترس ، حس مبهم بودن زندگي و سرنوشت، فلسفه بهشت و جهنم و عذابهاي الهي، بدبختي هاي اين دنيا، زجر كشيدن ، اختلاف طبقاتي، جنگ و صلح و مذهب و خلاصه همه چي با فرض درست بودن اين كتاب معنا پيدا ميكنن و ديگه سوال بي پاسخي باقي نميمونه.
ميدونستم كه پرديس كتابي رو الكي توصيه نميكنه :) بالاخره تو مدت فهميده بود من چي نياز دارم كه واقعا بخونم . البته الان ميفهمم كه پرديس يكي از ارواح راهنماي من در اين دنياست كه به شكل خواهرم تناسخ پيدا كرده . فكر كنم تمام اعضاي خانواده ما ارواح دوست باشن و در تمام زندگيهامون با هم تناسخ پيدا ميكنيم وگرنه اين آشناپنداري بين ما بي سبب نيست!

قبلا به تناسخ اعتقاد داشتم ولي فكر نميكردم كه علتش چيزي فراتر از عذاب ديدن و عبرت ديدن از گذشته مون باشه. با جمع بندي كه از خودم انجام دادم به اين نتيجه رسيدم كه روح من يك روح مبتديه ولي تلاش ميكنه كه ارتقا پيدا كنه. شايد الان سطح 2 باشم. بعد از اين زندگيم شايد يك مقدار ديگه هم ارتقا پيدا كنم و تو زندگي بعديم در قالب يك جسم بشري بي دردسرتر تناسخ پيدا كنم.
با اين توصيفات مرگ يك پديده ناشناخته و هولناك نيست ... ديشب ياد يكي از حديثاي امام علي افتادم به اين مضمون: اگر ميدانستيد كه خداوند چقدر مشتاق شماست لحظه اي براي پيوستن به آن صبر نميكرديد
يك چيز ديگه هم هست ... جواب اين سوال هم پيدا كردم كه چرا بعضي موقع بيخود و بي جهت از يكي خوشمون مياد و هيچ دليل قانع كننده اي هم اين وسط وجود نداره يا برعكس از يكي بدمون مياد و نميدونيم چرا؟ فقط يك حسه ... اينا هم بخاطر تناسخهاي قبليمونه ، يا مسیرهايي كه به نظر خيلي اتفاقي تو زندگي ما پيش مياد تا به اوني كه بايد برسيم، مسيرهايي كه اسمش رو گذاشتيم سرنوشت ولي در واقع نشانه هاييه كه روح هاي ما دنبال ميكنن تا همديگه رو در اين دنياي فراموشي و نسيان پيدا كنن ...
حالا ميفهمم كه چرا روحهاي پيشرفته اي مثل مولانا و حافظ از مرغ جان سخن ميگن كه در قفس جسم زنداني شده ... حالا ميفهمم چرا كساني مثل گاندي و ماندلا يا چگورا و ويكتور خارا بايد سرنوشتهايي اينگونه داشته باشن . چرا خيلي ها در نهايت بدبختي و فقر و فلاكت و پستي زندگي ميكنن و بعضيها زندگي هايي مافوق تصور دارن .
حالا ميدونم چرا بعضي شبا خوابايي ميبينيم در موقعيتهايي كه كاملا حس ميكنيم واقعيت داره و اتفاق ميافته. افرادي رو ملاقات ميكنيم كه انگار سالهاست دوست و آشناي ما هستن. حرفهايي ميزنيم كه هيچ جا نخونديم ولي ازشون اطلاع داريم
تمام آموزه هاي ديني و تلاشهاي بشر - بشر كه نه ، روح - براي رسيدن به كمال مطلقه ، رسيدن به يك قدمي ذات الهي ، نزديك شدن به منبعي كه از اون زاييده شديم و تمام خصوصياتش - حتي خلقت- رو ازش به ارث برديم. تمام تلاش خداوند ارتقا ما به ذات زيباي خودشه ... چقدر ما از مرحله پرتيم و چقدر باعث سرافكندگي روحمون در اون دنياییم
اين ابيات رو فقط يك روح پيشرفته ميتونه بگه ،كسي كه به ذات همه چي پي برده :
روزها فكر من اينست و همه شب سخنم كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم
از كجا آمدهام آمدنم بهر چه بود به كجا ميروم آخر ننمائي وطنم
ماندهام سخت عجب كز چه سبب ساخت مرا يا چه بوده است مراد وي از اين ساختم
جان كه از عالم علويست يقين ميدانم رخت خود باز برآنم كه همانجا فكنم
مرغ باغ ملكوتم نيم ازعالم خاك دو سه روزي قفسي ساختهاند از بدنم
اي خوش آنروز كه پرواز كنم تا بر دوست به اميد سر كويش پر و بالي بزنم
كيست در گوش كه او ميشنود آوازم يا كداميست سخن ميكند اندر دهنم
كيست در ديده كه از ديده برون مينگرد يا چه جانست نگويي كه منش پيرهنم
تا به تحقيق مرا منزل وره ننمايي يكدم آرام نگيرم نفسي دم نزنم
مي وصلم بچشان تا در زندان ابد از سر عربده مستانه بهم درشكنم
من بخود نامدم اينجا كه بخود باز روم آنكه آورد مرا باز برد در وطنم
تو مپندار كه من شعر بخود ميگويم تا كه هشيارم و بيدار يكي دم نزنم
شمس تبريز اگر روي بمن ننمايي والله اين قالب مردار بهم درشكنم
پی نوشت: در یک شرایطی این پست رو نوشتم خنده دار :)
در آستانه یکی از مهمترین روزهای زندگیم هستم ... روزی که میدونم صرفا و صرفا متعلق به خودمه . با اینکه همیشه یک حس غریبی دارم ولی این روز رو دوست دارم. روزی که شاید فقط نشانگر یک چرخش یک ساله دور خودم باشه، دور یکساله ای که باعث میشه واژه ای به نام "سن" افزایش پیدا کنه ... ولی با این وجود شیرینه ، شیرینیش به خاطر یونیک بودنشه ، اینکه فقط مال خودته و بس!
تو این مدت تغییرات اساسی تو زندگیم اتفاق افتاده، همه چی به طرز عجیبی عالی پیش میره، کار، زندگی، احساسات همه چی در نهایت خوبی قرار داره و از این بابت باید واقعا شکرگزار باشم. خیلی وقت بود که اینطوری احساس آرامش نکرده بودم، خیلی چیزا داشت دستی دستی خراب میشد ولی خدا خواست و با یک اتفاق ساده همه چیز رو به مسیر اصلیش هدایت کرد! هیچ وقت فکر نمیکردم خدا از همچین شیوه هوشمندانه ای استفاده کنه!!! ولی خوب کاملا اثرگذار بود و خیلی چیزا رو به من ثابت کرد، اولیش هم اینکه "آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد" دومیش هم اینکه "واقعا چرا من در تمام این مدت چشمام رو خیلی چیزا بسته بودم و اینهمه سعادت رو از خودم دریغ میکردم؟" به هر حال بابت این هدیه خدایی خیلی خیلی ممنونم.

امیدوارم همه اینا یک سراب نباشه، یک فریب نباشه، یک فرافکنی بچگانه نباشه، امیدوارم همه چی همونی باشه که میخوام، همونی که میخوام واقعا باشه ...
خیلی چیزای دیگه هم دلم میخواست بنویسم ولی بهتره دیگه چیزی در این مورد نباشه :)
چرا وقتی نیستی اینطوری گیج میشم؟ حتی نمیتونم فکر کنم ببینم دارم چکار میکنم ! حتی قدم از قدم نمیتونم بردارم، همه فکر و خیال و انرژیم دنبال اینه که بدونم هستی، سالمی، وجود داری ... مسخره است نه؟ اینکه اینهمه احساس و انرژی رو صرف کسی کنی که میدونی هیچ احساسی به تو نداره و حتی شاید ازت بدش بیاد ... خیلی بی رگ و بی خیال شدم ، انگار برام مهم نیست . انگار هیچ کس و هیچ چیزی در دنیا نمیتونه مانع این دوست داشتن عجیب و غریب من بشه . نمیدونم چی منو اینطوری دنبال خودش می کشونه ... امروز بین مقالات زیادی که خوندم به بعضی از توجیهات روانشناسانه رسیدم که این حالتها را توصیف علمی میکردن !!!!
۱- عدم اعتماد به نفس: اینکه من به خودم اطمینان ندارم و دائم منتظرم که یکی منو نادیده بگیره ... اونوقته که برای ثابت کردن خودم به هر دری میزنم و هر راهی رو میرم
۲- مشکلات روانی: دوست دارم تحقیر بشم !!! و از تحقیر شدن لذت وافری میبرم ، هر زمانی که تو کم محلی میکنی و منو ندیده میگیری من سرشار از لذت میشم
۳- مشکلات اخلاقی: من کلا دارای مشکلات و انحرافات اخلاقی هستم و به خاطر همین دنبال اینجور مسائل میرم و کاریش هم نمیشه کرد (!!!)
۴- مشکلات روحی: من کمبودهایی دارم و آرزوهایی رو در سر می پرورانم که اونها رو در تو مجسم می بینم و به خاطر همینه که بهت چسبیدم ...
۵- عقده های شخصیتی: من کلا آدمی هستم که روحم سرشار از عقده های دوران کودکی و نوجوانی و جوانیه و این عقده ها منو به سوی تو سوق میده
۶- عوامل ناشناخته: که شاید منشا اونا احساسات سرکوب شده باشه ...
۷- و موارد دیگر !
دلایل زیادی وجود داره که همه جوره بتونه ثابت کنه من یک بیمار روانی و شخصیتی و عقده ای هستم !!!!! ولی واقعا اینطوری نیست (یا احتمالا نباید اینطوری باشه)
من نه اعتماد به نفس پایین دارم نه از روابط عجیب و غریب و غیر اخلاقی و غیر شرعی خوشم میاد نه عقده های روحی و روانی دارم و نه احساس سرکوب شده ای ... هیچ کدوم از اینا نیست ... جنس این دوست داشتن با همه چی فرق داره ، حداقل برای من فرق داره ... شاید به یک طرفه ترین شکل ممکن!
دیشب کتابی رو میخوندم که پردیس بهم داده بود ... در مورد ارواح و زندگی اونا (از این کتاب مسخره ها نیست ها) یک جا یک مطلبی نوشته بود به این مضمون : گاهی وقتی تو چشمای کسی نگاه می کنی احساس میکنی میشناسیش و این همون گمشده روحته ، همونی که باید باشه ... یک پیوند و خویشاوندی ... خویشاوند روح ... و شاید تنها چیزی که هیچ وقت نمیتونم یک لحظه فراموش کنم نگاه توئه ... همون دریچه ای که انگار به درون تو راه داره ... زیباترین تصویری که به عمرم دیدم و سرشارترین لحظه ای که تجربه کردم ... اینطوریه که من آواره و سرگشته ام ... سرگشته اینکه این نگاه فقط یک نگاه نباشه ... یک بخش کوچیکیش سهم من باشه ... چقدر دست نیافتنیه ...
*********************************************************************
امروز ۱۸ تیر بود ... هر سال سعی کردم این روز رو نادیده بگیرم انگار اصلا هیچ اتفاقی نیافتاده ، ولی امروز تو اوج کار و خستگی دائم یاد اکبر محمدی بودم ... تصویرش تو ذهنم می چرخید یاد اون مصاحبه اش تو تلویزیون افتادم ... یاد اشکایی که براش ریختم ... یاد لحظه هایی که بعد از خبر مرگش داشتم ... امروز فقط یاد اون بودم ... مظلوم بود و مظلوم مرد ... بازیچه سیاست بی پدر و مادر ... مثل خیلی های دیگه ... برای چی آخه ؟ به چه قیمتی ؟ هنوز نمیدونم ... فقط یک برگ غمگین دیگه به تاریخ کشور اضافه شد ...
امروز دو تا عکس متفاوت هم از باطبی دیدم : یکی وقتی اون پیراهن خونی رو بدست داشت (و عجیب این عکس منو یاد درفش کاویان میندازه) و یکی وقتی دست به سینه روبروی کاخ کنگره امریکا ایستاده ! تفاوت از زمین تا آسمان است ...
چقدر دلم امروز تنگه ...
بعضی چیزا تو ذهن آدما شکل میگره ، بر مبنای تربیت و سنتهایی که دور و اطرافشون وجود داشته و داره ، یک چیزایی نهایت تقدس رو پیدا میکنن و تخطی از اونا حکم مرگ رو داره، بعضی چیزا هم اونقدر بی ارزش میشن که بها دادن به به اونا کاری عبث و پوچ محسوب میشه . خیلی ها روی این افکار و اعتقاداتشون پافشاری محض دارن یعنی هیچ چیزی در دنیا نمیتونه به تقدس یا ابتذال تفکراتشون خدشه ای وارد کنه یا اونو تغییر بده ... با دیدن کوچکترین نشانه ای در هر موردی اونو ربط میدن به عقاید خودشو و سریع میبرنش در چارچوب ذهنی خودشون و بر مبنای اون روش قضاون میکنن. حق هم دارن چون خارج از اون چارچوب محدود دیگه چیزی معنا و مفهوم نداره ؛ مثلا اگر عقیده و تقدس موضوع این باشه که باید هر جا هستی حجابت رو رعایت کنی اگه احیانا یک بخت برگشته ای از این قانون سرپیچی کنه و تصادفا روسریش عقب بره در آماج انواع و اقسام تهمتها قرار میگره : "میخواد جلب توجه کنه" "میخواد شوهر پیدا کنه" "ابرمون رو برد" و ... یا برادرش میاد و یک سیلی جانانه نثارش میکنه تا "آدم بشه" ... یک لحظه هم کسی به خودش زحمت نمیده که جور دیگه فکر یا رفتار کنه . همه چی روتین و از قبل تعریف شده است !
خود ما هم شاید اینطوری باشیم . اولین برداشتمون نسبت به روابطی که می بینیم صد در صد بر پایه آموزه های اخلاقیمونه. یعنی چیزی جز این هم نمیتونه باشه ما که علم غیب نداریم یا خدا که نیستیم که بفهمیم ذات یک عمل چیه و چطوری شکل گرفته! توجیه اینکه هدف از یک رابطه خاص چیه و چرا شکل گرفته یا ادامه پیدا میکنه یک کار محاله ... مثل اینکه یکی باید و بگه با دلیل و برهان حس عاشق بودن یا نفرتت رو توصیف کن !
عرف جامعه، عرف شرع، عرف خانواده ، همه اینا واقعیتهاییه که باید پذیرفته بشه . اگه وجود نداشته باشن به اصطلاح سنگ روی سنگ بند نمیشه . اگه بخوای خارج قاعده رفتار کنی محکومی که یکسری عواقبش رو هم قبول کنی . طرد میشی، برچسبهای مختلف میخوری، آدم بدی میشه و هزار تا مسئله دیگه ... چطوری میشه ثابت کرد که هیچ کدوم از اینا نیست؟ چطوری میشه یک جامعه ، یک سنت شکل گرفته و یک ذهنیات منجمد رو قانع کرد که اونطوری که شما فکر میکنین نیست ؟ عملا ممکن نیست ... اگه در چارچوب ضوابط خوب بودن نیستی حتما بدی دیگه ! چون این افکار منطق پذیر نیستن ، یک لازم مطلق و یک وحی منزلن!
اگه کسی بخواد پاش رو از خط قرمزها اونورتر بذاره باید عواقبش رو هم بپذیره ، باید تحمل هر نوع حرفی و ذهنیتی رو داشته باشه ، یعنی اول باید با خودش کنار اومده باشه و آگاهانه تصمیم به انجام کاری بگیره .
به نظر من دو نوع زندگی وجود داره : یک زندگی اجتماعی و یک زندگی خصوصی؛ من در زندگی اجتماعیم وظیفه دارم که برای حفظ آسایش و احترام مردم و اطرافیانم و خانواده ام و ارزشهای اونا یکسری قواعد و قوانین رو رعایت کنم بدون چون و چرا و بحث و جدل! یعنی این بخش قضیه اصلا شوخی بردار نیست. من به عنوان عضو خانواده نمیتونم با هر وضعی که دلم خواست ولی مغایر ارزشهای خانوادگیمه بیام سر کارو بعد بگم به کسی ربطی نداره ... زندگی خودمه ... چون حقیقتا زندگی "خودم" نیست زندگی کلیه آدمایی که به نوعی با من در ارتبطن هم هست ! باید به اونا احترام بذارم و ارزشهاشون رو حفظ کنم .... پس در حالت اجتماعی نظرات شخصی یا اعتقادات من در درجه دوم ، سوم یا حتی پایین تر قرار میگیرن .
ولی یک زندگی هم وجود داره به نام زندگی شخصی ؛ جائیکه من خودم هستم و خودم و افکار و نظراتم بصورت آزادانه ! جائیکه خودم تشخیص میدم چی خوبه چی بد، و کی باید چکار کنم ... در دایره روابط خصوصی دلیلی نداره که بخوام هر کاری رو برای همه توجیه کنم و توضیح بدم.
این حوزه اختیاری منه. با اینکه در این حوزه هم مسائل دسته بندی میشن و باید تبعات کار رو هم در نظر بگیریم . مثلا یک کاری در روابط خصوصی من وجود داره ولی اثراتش دامنگیر خانواده ام میشه ، اینجا نباید فقط فکر منافع خودم باشم . تشخیص اینکه چی درسته چی غلط خیلی مشکله، بخصوص وقتی در روابط خصوصیمون شخص دیگه ای وارد بشه که اون هم افکار و عقاید و تربیت خاص خودشو داره . اون یک جور قضاوت میکنه و ما یک جور دیگه . روابطی موفقن که هر دو طرف بر مبنای فکری خودشون به یک توافقات ساده ای رسیده باشن . اینکه من و دوستم مثلا تصمیم بگیریم هر شب یک ساعت جدای از همه شعر بخونیم و حرف بزنیم و الکی خوش باشیم ، قبل از اینکه دیگران بخوان نظر بدن که این کار درسته یا غلط خودمون باید به این جمع بندی برسیم که داریم چکار میکنیم ؟ به این کار اعتقاد داریم یا در اعماق ذهنمون به خاطر همون عقاید باستانی داریم دائم خودمونو سرزنش میکنیم؟ اگه در ذهن من این عمل چارچوب منطقی نداره و حتی در خصوصی ترین روابط زندگیم ناخودآگاه بخوام رضایت یک جامعه و سنت رو جلب کنم اونوقت جز داشتن یک رابطه فرسایشی هیچی عایدم نمیشه ....
یا اینکه کسی رو در روابطت شریک کنی ولی در ناخودآگاهت محکومش کنی ... روش قضاوت کنی . .. یعنی با هم کاری رو شروع کنید ولی عملا به هم و به احساس هم ایمان نداشته باشین و خود ما اولین نفری باشیم که طرف مقابل یا حتی خودمونو سرزنش و محکوم کنیم ... دوستت رو میبری مهمونی که همه لباسای خاصی پوشیدن و اینا ... با هم تصمیم گرفتین برین ، یا هم دارین خوش میگذرونین ولی توی ذهنتون دائم میگین: این دیگه چه جور آدمیه که حاضر شده همچین کاری بکنه و همچین جایی بیاد ... یعنی هم فاعل و هم قاضی فعل هستیم !
باید یاد بگیریم به حریمهای همدیگه احترام بذاریم و با اولین عمل و با اولین چیزی که به ذهنمون میرسه روی رفتار کسی قضاوت نکنیم . شاید شخصی که حاضر میشه در یک شرایط خاص همپا و هم قدم ما بشه در زندگی اجتماعی و خانوادگیش کلا جور دیگه ای باشه ... و به هزار یک دلیل مستقیم و غیر مستقیم تصمیم گرفته ما رو در روابط خصوصی اش شریک کنه ... بدون قید و بندهای توتم و تابوهایی که جامعه پذیرفته و با پذیرفتن همه ریسکهای ممکن ... دلیلش حتما باید خیلی با ارزش باشه ، ....... خوبه که دلیلش رو بفهمیم :)