تبليغاتX
روز تایپ
روز تایپ
آخرین پست
ساعت 14:56 سه شنبه دوازدهم آبان 1388  توسط نگار

خداحافظ روزتایپ عزیزم

_________________________________________________________________________________
     
بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم
ساعت 21:55 دوشنبه یازدهم آبان 1388  توسط نگار

_________________________________________________________________________________
     
عروس مردگان
ساعت 19:38 شنبه نهم آبان 1388  توسط نگار

دنیای عجیبیه! گاهی با تلنگری پرت میشی وسط یک برهوت ... یک دنیای خالی که فقط خودتی و خودت و اونقدر همه چی واضح و شفافه که از این همه واقعیت وحشت میکنی. برای کسری از ثانیه حقیقت خودت رو میبنی. رو در رو با خودت میایستی و میگی: خوب حالا حرف حسابت چیه؟ و تا میای شروع به حرف زدن کنی همه چی مثل یک نسیم محو میشه ... گاهی باید بذاری سکوت ادامه پیدا کنه، با حرف زدن خرابش نکن!


امروز خیلی اتفاقی یکی از تستهای فیس بوک رو انجام دادم: "کدام شخصیت فیلمهای تیم برتون هستین؟" قبل از اینکه اصلا شروع کنم به تست زدن همش تصویر "امیلی" جلوی چشمام بود و وقتی نتیجه همون شد که حدس میزدم اصلا شگفت زده نشدم!
نمیدونم فیلمش رو دیدین یا نه ولی یکی از دردناک ترین داستانهایی ِ که میشه دید.امیلی با لباس و تور سفید عروسی ... یک دسته گل پوسیده و یک کرم گنده که تو سرش زندگی میکنه، داره تجزیه میشه ولی هنوز حاضر نیست این تکاپوی بی حاصل برای عشق رو رها کنه ... تا اینکه یک حلقه ازدواج اتفاقی توی دست خشکیده اش قرار میگیره و بعد ویکتور رو میبینه ... و فاجعه دقیقا از همین جا شروع میشه ... عاشق کسی میشه که از اول هم مال اون نبوده! خوب فیلم جوری پیش میره که حق رو به ویکتور بدیم و برای ول کردن امیلی تو اعماق خاک های سرد مقصرش ندونیم، به ویکتور حق بدیم که دنبال عشق و زندگیش بره و اصلا انگار نه انگار ... و امیلی با فروتنی و نجابت در مراسم ازدواج ویکتور شرکت میکنه و براش آرزوی خوشبختی میکنه و به معنای واقعی کلمه میمیره! به همین سادگی! خیلی ساده میشه شاهد جنایات بشری بود و با یک توجیه چند خطی خودمون رو بزنیم به اون راه که خوب همین بوده دیگه! فسمتشون برای هم نبوده! ستاره هاشون با هم جفت نبوده! ساده است نه؟
یادمه وقتی سالها پیش فیلم رو دیدم ساعتها گریه کردم و به حال امیلی افسوس خوردم، نمیدونستم امروز صبح تو این هوای پاییزی مست کننده، اصلا به درست بودن یک تست ساده شک نخواهم کرد!

He's not yours to keep

پی نوشت: حالم خوب نیست. باور کن اینبار!

_________________________________________________________________________________
     
باش
ساعت 13:16 پنجشنبه هفتم آبان 1388  توسط نگار

چند روز پیش تو تاکسی وسط اس ام اس ها و توی ترافیک وحشتناک به این فکر کردم اگه اصلا ندیده بودمت اگه باهات آشنا نشده بودم اگه اینطوری دیوانه وار دوستت نداشتم، زندگی من الان چطوری بود؟ چطوری روز و شبا رو سر میکردم؟ چطوری فکر میکردم؟ چطوری اصلا زنده بودم؟ حتما زندگی من مثل خیلی از آدمای دیگه پر میشد از یکنواختی  و آرامش مطلوب! حرفای روزمره و خرید کردنهای پیاپی، مهمونی و غیبت کردن و خنده ... دغدغه های معمولی ...
حالا اما ... اینجا ... با تو و بی تو ... اینهمه دوست داشتن بی جواب و منطق ... اینهمه دلواپسی و دلشوره ... اینهمه ... حالا تنها چیزی که دارم یک حس عاشقانه و غریبه و یک درد مطلق که داره وجودم رو متلاشی میکنه ...

بودنــت رو دوست دارم ...

باش،سختی هاش با من

_________________________________________________________________________________
     
امشب ...
ساعت 22:10 جمعه یکم آبان 1388  توسط نگار

چی بگم وقتی که هیچکس
منو از من نمیفهمه
حرفای نگفتنی رو
جز به گفتن نمی فهمه
غم آدم دیدنی نیست
قصّه ی شنیدنی نیست
بعضی حرفا رو باید دید
بعضی حرفا گفتنی نیست

وقتی گوش شنوا نیست
شوق گفتن نمی مونه
وقتی جاده رو به هیچه
پای رفتن نمی مونه

؟؟!!

_________________________________________________________________________________
     
این روزها و دوسالگی وبلاگ
ساعت 18:34 سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388  توسط نگار

دقیقا هفته پیش بود که به این نتیجه رسیدم چقدر همه چی بین من و تو سطحیه (برخی حذفیات اینجا بود) هیچ وقت نباید در حدس و گمان زندگی کرد. نباید از رفتارای کسی بشینی و برای خودت نتیجه گیری کنی. اگه من میتونستم به خودم بقبولانم که همه چی بین ما در همین حدیه که میبینم و نه بیشتر خیلی خوب میشد! با اینکه واقعا نمیخوام اینطوری باشه ...

فردا تولد دو سالگیه وبلاگمه ...

تولدت مبارک روز تایپ

وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی، وای بر من ...

 

_________________________________________________________________________________
     
چرا سرنوشت من سردرگمه؟
ساعت 15:16 چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388  توسط نگار

واقعا بدترین چیز تو زندگی دروغه، بخصوص از اونایی که اصلا توقعش رو نداری ... خوب خیلی راحت میشه به جای دروغ گفتن کمی شجاعت داشت و حقیقت رو گفت. از چی آخه باید ترسید؟ از اینکه ممکنه بشنوه و ناراحت بشه ... خوب پیش خودت فکر نمیکنی اگه بفهمه موضوع چیه ۶۰۰ برابر بیشتر ناراحت میشه؟ تا حالا احمق فرضت کردن که ببینی چه حس بدیه؟ امیدوارم کسی این کارو باهات نکنه!

کلا فکر میکردم خیلی چیزا این روزا باید متفاوت پیش بره ولی گاهی بهتره الکی برای خودت خوش نباشی به امید چیزایی که هنوز پیش نیومده! کمی باید از بالای تپه توهماتم بیام پایین و با واقعیات روبرو بشم. این زندگیییییییییی اینجوری واقعی تره نه؟ به زور نمیشه چیزی رو خواست که اصلا برای تو ساخته نشده. بذار هر کی به زندگی خودش برسه!

الان داشتم دونات درست میکردم با طعم دارچین که خودم دوست دارم، طعم زنجبیل که طعم مورد علاقه باباست، کمی برشته و نازک که مامان دوست داره، پر از کاکائو که لادن و سانی و پردیس عاشقشن ... تمام خاطرات خوب دوران بچگیها جلوی چشمام رژه میرفتن و من نمیدونم چرا شادی واقعی فقط یکبار تو زندگی اتفاق میافته؟ ولی خدا رو شکر بابت همین حس خوب ...

 

_________________________________________________________________________________
     
وقتی خدا خسته میشه
ساعت 10:29 یکشنبه نوزدهم مهر 1388  توسط نگار

دیشب زندگینامه کریستوفر ریو (سوپرمن) رو نشون داد. واقعا متاثر کننده است که پسری با این استیل و چهره زیبا دچار همچین سرنوشتی بشه! کریستوفر سال ۲۰۰۴ در سن ۵۲ سالگی از دنیا رفت در اثر عفونت زخم بستر ... بعد به این فکر کردم که اگه میتونست خودش سرنوشتش رو بنویسه ترجیح میداد این شهرت جهانی رو داشته باشه یا الان خودش رو برای جشن تولد ۶۰ سالگیش آماده کنه؟
اگه افسار زندگی ما دست خودمون بود چند نفر از ما همین جایی رو که الان ایستاده انتخاب میکرد؟ گاهی وقتا که صبحا بین خواب و بیداری نمیتونم تصمیم بگیرم بیدار شم برم سر کار یا تنبلی کنم و بگیرم بخوابم، به این فکر میکنم که تمام تصمیمات زندگی ما همینجوریه ... دوتاش آدمو در شرایط کاملا متفاوتی قرار میده ... حالا یک چیزی مثل کار تاثیرش کوتاه مدته، یک چیزی هم مثل ازدواج یا بچه دار شدن تاثیر دائمی داره! کاش همیشه میشد درست ترین تصمیم رو گرفت. البته خوب خیلی ها اعتقاد دارن که هر تصمیمی در مقطع زمانی خودش درست ترین تصمیمه ولی جدای از بحثای فلسفی کاش این امکان وجود داشت!

دیروز فیلم زندگی بتهوون رو هم نگاه کردم. زندگی مردی که به قول خودش خداوند مغزش رو پر از موسیقی آفریده و ماموریتش خلق شاهکارهای مختلفه ولی از نعمت شنوایی محرومه ... جایی از فیلم موقع افتتاح سمفونی هفتمش با گریه میپرسه: آیا این انصافه که من خلق خودم رو نشنوم؟ چرا خداوند همچین راهی برای من انتخاب کرده؟
و حالا من با خودم تکرار میکنم : چرا خدا بعضی چیزا رو درست سر جای خودش قرار نمیده؟ یعنی اینقدر سرش شلوغه یا اینقدر بی ذوقه که حتی نمیدونه یک موسیقیدان به گوش احتیاج داره و یک سوپرمن به نخاع سالم؟
یا یک عاشق به ... معشوقش؟

خدا ... فکر کنم دیگه داری پیر میشی ... قبلا کمتر اشتباه میکردی! یک مرخصی برو و دنیا رو به حال خودش بگذار!

_________________________________________________________________________________
     
ساعت ها
ساعت 16:24 دوشنبه سیزدهم مهر 1388  توسط نگار

ساعت 7 صبح:

بالاخره ديشب دو تا دندون آسياي سمت چپ رو پر كردم و واقعا خوشگل شدن! هر چي درد داشت مي‌ارزيد. دكتر هم كه ديد خيلي ذوق زده شدم دندون عقل سمت راستم رو هم كشيد و حالا تا دو روز فقط ميتونم مايعات بخورم و آناناس تيكه شده رو قورت بدم! خوشحالممممم. خيلي خوب شدن.

ساعت 12:

اينقدر آناناس خوردم كه دلم درد گرفت! يك شير موز Danetteهم گرفتم (اصلا من شير نميتونم بخورم) ولي اين اذيت نكرد. امروز به احتمال زياد ميريم استخر، دلم ميخواد بعدش برم كافي شاپ يك بستني بزرگ بخورم.

از صبح هم 200 بار با خودم كلنجار رفتم كه بايد چيزي بگم يا نه؟ بايد دوباره من شروع كنم؟ نميخوام اينطوري پيش بره، چرا همه چي اين شكلي شده ... خيلي رقت انگيزه!

ساعت 14:

ديگه خسته شدم از همه چي ... از خودم حتي ...

ساعت 15:

چرا نيستيييييييييييييييييييييييييييييي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

_________________________________________________________________________________
     
گفتم؟
ساعت 10:41 چهارشنبه هشتم مهر 1388  توسط نگار

بهت نگفتم تا حالا، اینکه چقدر دوست دارم

اما حالا بهت می گم

بی تو

دارم

کم

میارم


از صبح 100 بار شروع كردم به نوشتن ولي دوباره پاكشون كردم. نميدونم ديگه چي بايد بگم يا چطوري بگم. جديدا حتي حرف هم زياد نميزنم. چقدر من ساكت شدم. با خودم ميگم چه فايده كه اينقدر تقلا كني چيزي رو كه كسي نميفهمه بارها و بارها بخواي تكرار كني. حرف بايد زماني زده بشه كه گوش شنوايي براش وجود داشته باشه. حتي ديشب وقتي بابا با نگراني ازم ميپرسيد "چه خبر دخترم" نتونستم حتي يك كلمه از حرفايي كه صف كشيده بودن رو براش بگم. فكر كردم چرا بايد ذهنش رو با مسائلي پريشون كنم كه حتي براي خودم هم حل نشده باقي موندن. مامان كه طفلكي ديگه نميدونه بايد چكار كنه ... به قول خودش من حتي اگه پيشش نباشم حسم ميكنه. ميگه ميدونم يك چيزيت هست ... من چي ميتونم به بابا و مامانم بگم؟ چي بگم آخه؟ الان بهترين كار سكوت كردنه. اينقدر بايد ساكت باشم تا اول بتونم براي خودم حل و فصلش كنم. تحليلش كنم. نتيجه گيري كنم. اول بايد خودم تكليف خودم رو معلوم كنم.

تمام اين چند روز تمام اين ماه شايد دارم فقط فكر ميكنم. فكر. فكر. فكر ... پنجشنبه پيش حدود ساعت 1 ظهر يك چاي داغ براي خودم ريختم و رو مبل جلوي تلويزيون لم دادم و شروع كردم به فكر كردن. نميدونم چاي رو كي خوردم، تا كي ليوان يخ كرده اش تو دستم موند. كي هوا تاريك شد. نميدونم ... يك آن به خودم اومدم و ديدم ساعت حدود 6 بعد از ظهره و من همونطوري اونجا نشستم ... آخرش هم به هيچ نتيجه‌اي نرسيده بودم. تمام اين روزها داره اين شكلي ميگذره.

مثل اين مسابقات پرتاب وزنه است. ديدين چند دور اين ورزشكاره دوره خودش ميچرخه و يك دفعه وزنه رو پرت ميكنه؟ حالا من تو اون دايره هي دارم ميچرخم و ميچرخم بدون اينكه توان پرتابش رو داشته باشم! احتياج به يك نيروي قوي دارم كه كمكم كنه. بهم شجاعت اينو بده كه رها كنم . پرتاب كنم چيزايي رو كه مدتهاست بهم چسبيده و من به خاطرشون مجبورم فقط دور خودم بچرخم ...


ديشب حدود ساعت يك از درد دندون جراحي شده‌ام از خواب بيدار شدم. تو خونه حتي يك قرص مسكن هم پيدا نميشد كه بخورم. همه رو شركت جا گذاشته بودم. بالاخره از ته كشو يك استامينوفن پيدا كردم و مجبور شدم سه تاش رو با هم بخورم! دوست داشتم گريه كنم ... نميشد. چرا من نميتونم گريه كنم؟ حتي در بدترين شرايط هم نميتونم براي خودم گريه كنم؟ شايد هم ميدونم اگه شروع كنم ديگه تموم نميشه!


اين روزها حس ميكنم فقط يك خواب بود كه تمام شد. گاهي كه به گذشته فكر ميكنم حتي باورم نميشه چه مسيري رو با هم رفتيم. چه روزايي چه لحظاتي ...

 

_________________________________________________________________________________
     
 
Blog Skin