بارها و بارها و بارها میشینم و عکسها رو نگاه میکنم ، اصلا نمیدونم لابلای این خاطرات و این عکسها دنبال چی میگردم ... تمام روزهایی که گذشت توی این دوسال و چه زود . فردا سالگرد دومین سال کار من توی این شرکته !
دو سال پیش با یک دنیا امید و آرزوی زیبا اومدم که کار جدیدم رو شروع کنم . خیابان گاندی ... چه روز خاطره انگیزی بود . صبح از خونه مامان اینها اومدم ماه رمضان بود هوا اینقدر لطیف بود که فکر می کردی بهاره، بعد وارد شرکت شدم طبق معمول خانم SH مسئول هماهنگی و معرفی به بقیه و میز کار و شرح ماجرا و غیره بود. یادش به خیر
اون موقع تعداد بچه ها اینقدر کم بود که توی 5 دقیقه میشد با همه آشنا بشی، زهره، نیاز، ندا، مهسا، شکوفه، علی و تمام به همین سادگی ... باورش سخته نه؟ ! بعد کار آغاز شد. سیستم انگلیسی و فارسی و داکیومنتش و الی آخر
کم کم شرکت گسترش پیدا کرد (کرد؟) یکسال بعد اومدیم سهروردی ... ماجرای رشت و ماموریت و شب زنده داریها ، شام خوردنها ، ماجرای برگشتن با مینی بوس (در واقع فرار کردن!) همه و همه مثل یک فیلم از جلوی چشمم میگذره . امروز اون جمع خیلی خیلی خوب کاملا دیگه تموم شده ، حالا فقط به یک دور هم بودن اون هم شاید هر ماه یک یا ماکزیمم دو بار میتونیم دلخوش باشیم . ولی این جمع شدنها هیچ وقت به پای میتینگهای بعد از جلسات دکتر نمیرسه، صورتجلساتی که دور از چشم بقیه بینمون تنظیم می شد، حرفهای دلمون که به جای نت برداشتن از صحبتهای دکتر توی دفترامون می نوشتیم و یواشکی دست بدست تو جلسه میگشت، چه جلسات خوبی بودن جلسات سرگروه ها ....
واقعا چه اتفاقی افتاد ؟ ضعف مدیریت؟ ضعف ماها؟ ضعف سیستم ؟ یا هیچکدوم ! شاید ساده تر از این حرفها باشه که حتما هم هست. یک چیزی وجود داره به نام سرنوشت که با وجود اینکه اکثرا سعی می کنیم ندیده اش بگیریم ولی وجود داره. این شرکت و این آشناییها و این دو سال بخشی از همون سرنوشتی که باید طی می شد و شد ، همین !
به هر حال ....
دوران خوش آن بود که با دوست بسر شد باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود

یاد باد آن روزگاران، یاد باد :(
زندگی رسم غریبی است! بعضی وقتها فکر می کنم کاش میشد مغز ما رو هم مثل كامپيوتر فرمت كرد، همه چي از صفر ...... صفر مطلق
شايد با اين آرزويي كه دارم مبتلا به آلزايمر بشم !! ولي بد نيست اگه ميشد امتحانش كرد نه؟

"اینک الحال زمان مقبول است و امروز است روز خوش اقبالی و شادمانی حیرت انگیز من"
این یک جمله تاکیدیه برای شروع روز ! فوق العاده است
زندگی، کار، دوستی، شرایط .... خلاصه همه چی :( این وسط هم هر کسی یک نظری داره و هر کسی یک پیشنهادی میده
حالا من چکاره بییییییدم ؟؟؟؟
دوست دارم یک مدت فقط برای خود خود خودم بنویسم ، شاید اینطوری یک ذره آروم بشم . نمی دونم شاید هم نشم :)

