تبليغاتX
روز تایپ
روز تایپ
وقتی بارون می زنه ...
ساعت 17:35 چهارشنبه سی ام آبان 1386  توسط نگار

چی بگم ابری و بارون نمیشی

درد و می فهمی و درمون نمیشی

_________________________________________________________________________________
     
باران
ساعت 8:41 سه شنبه بیست و نهم آبان 1386  توسط نگار

چرا بارون نمیاد ؟

صداي پاي بارون رو سنگفرش خيابون

_________________________________________________________________________________
     
زندگی
ساعت 20:7 دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386  توسط نگار

بعد از اون همه کار امروز، با اون سردرد اعصاب خرد کنی که میاد سراغم ، با سوز هوا که اشک از چشات در میاره ، با همهمه آدمهایی که بی هدف این ور و اون ور میرن ، با یک مسیر تکراری و یک پل بزرگ که همیشه یک جوره ، با فکر کارهای فردا ، با فکر سر و کله زدنهای همیشگی با رییست و یک مشت احمق دیگه تو محیط کار، با یک ..... با یک زنگ موبایل و یک صدای گرم آشنا که امشب دعوتت میکنه شام بری خونشون و یک لبخند بزرگ و یک گرمای تازه که تو وجودم میپیچه، و یک "حتما معلومه که میام" ....

حالا یک چند ساعتیه که همه چی تعطیله، بدون هیچ فکر و خیالی، بدون هیچ دغدغه ای ، غرق حرف زدن و خندیدن و شاد بودن، شام و دسر و میوه و چای ... همه و همه باعث میشه فقط یک چند ساعتی احساس کنم آزادم از همه چی ...

چقدر داشتن اونها برام مهمه . آدمهایی که میشناسی، دوستت دارن و دوستشون داری، کسایی که با یک کلمه حرف روت قضاوت نمی کنن ، زود ناراحت نمیشن، همیشه با لبخند به حرفهات گوش میدن، دلسوزت هستن، با نگرانی به کارات توجه می کنن، همیشه برای کمک آماده ان ، وقت و بی وقت حاضرن همه کار برات انجام بدن، وقتی بغلت می کنن صمیمت از وجودشون می جوشه ، وقتی باهاشون حرف میزنی هیچ دل نگرانی از انتخاب واژه ها نداری ، میدونی همیشه همراهت هستن حتی اگه بزرگترین اشتباهات زندگی رو مرتکب بشی ... آدمهایی که در مجموع اسمش رو گذاشتن خانواده ... پدر ، مادر و خواهر ...

شب، خداحافظی، به امید دیدار، ماشین، ترافیک ، بوق ، تونل، نور تکرار شونده ، پیچ ، اتوبان، خیابان ، کوچه، خانه، اتاق، خواب ...

و خواب تو رو می بینم ... اگه این خوابها تعبیر داشت هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت دیگه خواب چیزی رو نمی دیدم ...چرا خوابم نمی ره ؟ بی خوابی، قهوه نصف شب، ماهواره، فیلم، ساعت ۴ !

صبح... خانه، صبحانه، ساعت، دیر نشه یک وقت، مسیر همیشگی، پل ، بانک، پیچ، کوچه، شرکت، کارت زن، پله، میزم و کار و کار و کار ....

زندگی رسم غریبی است ...

          خانواده

_________________________________________________________________________________
     
Memorial
ساعت 18:20 یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386  توسط نگار
بر می گردم به خاطرات گذشته... البته نه خیلی گذشته ، همین چند وقت پیش ها

شاید برای تو واقعا فقط دو خط نوشته و یک ذره سرگرمی و یک کمی خنده باشه ولی برای من !؟ من با تمام اون حرفها و اون لحظات زندگی کردم. من غرق تو شده بودم، مثل یک تشنه که توی بیابون گیر کرده و خودش رو تو خیال یک سراب دور دست غرق می کنه ... عطش عجیبی منو به سمت سراب می کشوند، عطشی که هنوز از بین نرفته ولی حداقل بهم نشون داد که نباید به سرابش دلخوش باشم.

حالا گذشته ، سعی می کنم یعنی مبارزه می کنم تا فراموش کنم و بهش فکر نکنم ، تموم اون حرفها و لحظات و خاطرات و احساس ها رو باید فراموش کنم ... واقعا غیر از این راهی ندارم، تمام راه ها رو رفتم ، هر چی که فکرش رو بکنی، تا مرز نابودی خودم، اعتقاداتم، باورهام، غرورم و خیلی چیزهای دیگه که البته در مقابلش هیچ ارزشی نداشتن

 ولی واقعیت این بود که اون سراب من بود و دریای یک نفر دیگه ...

این رو باید زودتر از این ها می فهمیدم ، چرا اینقدر خودم رو گول زدم ؟ منتظر چی یودم من ؟ منتظر چی هستم؟

پی نوشت:

این پست های اخیر یک ذره خیلی زیاد خصوصی میشن، ولی مجبورم بنویسم چون:

لازمه یک ذره بلند با خودم فکر کنم

لازمه یک ذره خودم رو توبیخ کنم

لازمه یک ذره به خودم دلداری بدم

لازمه یک ذره .....

نمی تونم فراموش کنم :(

_________________________________________________________________________________
     
اعتماد ...
ساعت 19:53 شنبه بیست و ششم آبان 1386  توسط نگار

واژه زیباییه ! نه؟ یک جور حس آرامش رو در آدم بوجود میاره، مثل اینکه با یک چیزی دلت قرص میشه که کاری رو انجام بدی، چرا ؟ چون اعتماد داری ... چون میدونی که طرفت قابل اعتماده، چون تا حالا کسی از اعتماد بهش ضرر ندیده و هزار تا مسئله دیگه که ناخودآگاه باعث میشه از کاری که داری انجام میدی مطمئن باشی.

قبلا خیلی زود به همه چیز اعتماد می کردم. فکر می کردم همه مثل خودم هستن، ساده و بیرنگ و ریا (تعریف از خودم نیست ها، درجه سادگی در من به حماقت منتهی میشه !) ولی الان چند وقته که می بینم نه بابا، اینطوری هام نیست ! قضیه از چیزی که من فکر می کردم پیچیده تره ، مردم خیلی حساب کار دستشونه ، خیلی دو دو تا چهار تا می کنن تا یک حرفی بزنن یا نزنن، مثل اینکه خیلی وقته آداب سادگی و بی آلایشی کاملا منقضی شده و من بی اطلاع موندم .

اگه جایی به نفعته باید حرف بزنی، اگه به ضررته خوب لال شو

اگه جایی به نفعته گوش کن، اگه نه بگو کار دارم Bye

اگه به نفعته کاری برای کسی انجام بده ، اگه نه بگو Sorry وقت ندارم

اگه کسی برات سود و منفعت داره بهش سلام کن وگرنه نگاش هم نباید بکنی

اگه کسی همه چیزش Okeye عاشقش شو، اگه نه بگو فعلا قصد ازدواج ندارم

اگه کسی خوب بلد بود سواری بده سوارشو و معطل نکن وگرنه برو دنبال یک خره دیگه بگرد ...

....

اینها Basic کاره ، الان هر بچه 2 ساله ای رو که ببینی اینها رو بلده ، اصلا توی خونشه ، باهاش بزرگ میشه و شکل می گیره ... و من همش افسوس می خورم که خوب چرا من این چیزها رو یاد نگرفتم ؟ چرا من داخل خانواده ای بزرگ شدم که حرف اول و آخر رو توش احترام میزنه ؟ چرا بابا به ما یاد داد که اول احترام ، اول بزرگ و کوچیکی و اول انسانیت و بعد بقیه چیزها... چرا ما برای جامعه ای که پر گرگ و شغال و درنده است تربیت نشدیم ؟ چرا همیشه همه رو خوب فرض می کنیم ؟ همه رو آدم فرض می کنیم؟ چرا هیچ وقت نشده که اول بتونبم به منافع خودمون فکر کنیم بعد کار بقیه ؟ چرا همیشه "ما" بوده نه "من" ؟ چرا فرض بر اینه که "همه خوب هستن مگر خلافش ثابت بشه " ؟ چرا همیشه باید خودمون رو فدای جمع بکنیم "همه برای یک نفر، یک نفر برای همه " !! ؟ چرا عاشق کسی میشیم که میدونیم داره ازمون سو استفاده میکنه ؟ چرا از کسی طرفداری میکنیم که میدونیم پشیزی براش ارزش نداریم؟ چرا از خودمون مایه میذاریم تا دیگری به هدفش برسه؟ چرا هیچ وقت از کسی توقع نداریم کاری برامون انجام بده؟ چرا جای صد نفر حاضریم حرف بزنیم و از حق و حقوق بقیه دفاع کنیم ولی نوبت خودمون که میشه لال میشیم؟ چرا تمام عمر از خود گذشتگی می کنیم و حق مسلم خودمون رو دو دستی تقدیم یکی دیگه می کنیم؟ چرا ما زحمت می کشیم و یکی دیگه تشویق میشه؟ چرا ما کار می کنیم یکی دیگه اضافه حقوق می گیره؟ چرا ؟ چرا ؟ چرا؟

و هزاران چرای دیگه که تو ذهنم رژه میرن و من جوابی براشون پیدا نمی کنم... شاید هم نمی خوام پیدا کنم ! شاید اون ته ته قلبم از این نوع تربیت راضیم ! شاید زندگی یا طرز تفکرات ما درسته و بقیه دارن اشتباه میکنن ، نمی دونم ....

به هر حال اصل قضیه این بود که اعتماد چیز خوبیه به شرطی که اینقدر زرنگ باشی که اگه خواست از اعتمادت سو استفاده کنی بدونی چیکار کنی که اساسا حالش جا بیاد ...

_________________________________________________________________________________
     
خر پینوکیو
ساعت 12:36 سه شنبه بیست و دوم آبان 1386  توسط نگار

اصلا این وسط به من چه ربطی داشت؟ من چرا الکی قاطی این مسئله شدم؟ واقعا حماقت هم حدی داره ... نمی فهمم چرا اینطوری شد؟ واقعا چی پیش خودم فکر کردم؟ چه انتظاری داشتم؟ مگه من بچه بودم؟

یک نفر همیشه حرف خوبی می زنه، میگه الان بخاطر این عصبانی هستی که حسابی تو این قضیه حالت جا اومده ... همه چیت رو از دست دادی و الان بیشتر به خاطر این  ناراحتی ... این درسته ولی علاوه بر تمام اینها از این ناراحتم که چرا یک دفعه من اینقدر کودن و نادان شدم، من که خدای ادعا و ارشاد و راهنمایی و رهنمود و اینها هستم ، آخه چرا؟؟؟؟

یا من خیلی گاگول بازی در آوردم یا سایر عوامل فوق العاده باهوش و حرفه ای بودن ! که البته اولی احتمالش بیشتره ...

حالا موندم که چکار باید بکنم؟ چکار ؟؟؟؟؟؟؟؟؟  هر کاری که به فکرم رسیده تا الان انجام دادم ولی بی فایده ... عین یک درازگوش محترم شدم که توی گل ایستاده و نه راه پس داره نه راه پیش . این عین واقعیته ! دلم برای خودم می سوزه ، خیلی !!!! شدم عین خر پینوکیو ... اون هم بدون فرشته مهربون!

_________________________________________________________________________________
     
آرامش ...
ساعت 14:41 دوشنبه بیست و یکم آبان 1386  توسط نگار

چقدر امروز همه چی آرومه، سکوت و سکوت و سکوت ..... بعد از جریانات این چند وقت اخیر انگار یک کشتی طوفان زده یک جایی وسط اقیانوس سرگردان و مصیبت زده آروم ایستاده و داره به بدبختیهاش فکر میکنه !

آرامش خیلی چیز خوبیه ولی بیشتر موقعها از سکوت می ترسم ... یعنی دوست ندارم یک دفعه همه چی با هم ساکت بشه ، وقتی همه چی با هم خاموش میشه احساس میکنم دارم به تمام شدن نزدیک میشم . دوست دارم همه چی همیشه پر انرژی و پر از شادی و امید پیش بره . حتی یک لحظه هم نایستی ... همیشه یک حس قوی یا یک عشق قوی باعث بشه پیش بری ...

الان مثل اون کشتی شدم ... وسط اقیانوس ... سرگردان ... دارم فقط فکر میکنم ...

می رسم ؟؟؟؟؟؟

_________________________________________________________________________________
     
یک دل میگه برم برم ... یک دلم میگه نرم نرم ...
ساعت 9:59 یکشنبه بیستم آبان 1386  توسط نگار

تقریبا یک ماهه دیگه مونده ، یک ماه تا تصمیم نهایی ... تا حدود زیادی معلوم شده که باید چکار کنم ولی باز نمی دونم چرا دودل هستم و تردید دارم ، یک جورایی انتظار یک معجزه دارم ، معجزه تا همه چی همونطوری که دوست دارم بشه . میدونم خیلی بعیده و خیلی رویایی ولی باز دلم میخواد این معجزه اتفاق بیافته ...

تصمیماتی در زندگی هست که همه چیز رو زیر و رو میکنه ، حتی خودت رو . همیشه سعی کردم در همه تصمیماتم از نظرات کارشناسی و مشاوره ای و دوستانه و ... استفاده کنم ولی اینبار خودم و فقط خودم هستم که باید تصمیم آخر رو بگیرم.

فکر کنم تجربه خوبیه، دنیای دیگه ، فرصتهای دیگه ، شرایط جدید ... همه و همه میتونه خیلی وسوسه انگیز باشه ... ولی اون اعماق قلبم جاییکه دست هیچ کس تا حالا بهش نرسیده ، جاییکه فقط مخصوص عزیزترینمه یک چیزی غمگینه ، یک چیزی هست که پام رو سست میکنه ، یک چیزی که وقتی زبونم میگه عالیه ... اون میگه : مطمئنی؟

خیلی از هم دور میشیم ... الان هم هستیم ولی اون موقع واقعا دور میشیم ... کاش همه چی به طرز معجزه آسایی درست میشد ...

Choose Your Destiny

_________________________________________________________________________________
     
پاییز عریون !!
ساعت 10:1 شنبه نوزدهم آبان 1386  توسط نگار

کوچ غمناک پرستو هاي شاد
در غروبي پر ملال و بي صدا
خبر عريوني باغا رو داد

پاييز اومد اين ور پرچين باغ
تا بچينه برگ و بار شاخه ها
کسي از گل ها نمي گيره سراغ

بيا در سوگ دلگير گل سرخ
بخونيم شعري از ديوان گريه
من و تو زاده فصل خزانيم
دو تن پرورده ي دامان گريه

شده ابري تو فضاي سينمون
قصه ي بي غمگساري هاي ما
مي دونم پايان نداره بعد از اين
قصه ي بي برگ و باري هاي ما

پاييزه پاييز عريون
من و تو خسته و گريون


شعر فوق رو تقدیم می کنم به کسی که شرکت رو به درخت و ماها رو به برگ تشبیه کرد.

هیچ حرف خاصی ندارم که به ایشون بگم فقط یک نکته برای دل خودم .....

نقل قول: " به هر حال درختی هستیم که باید خودمان را بتکانیم تا برگهای زرد بریزند و برگهای جدید جایگزین شود"

خیلی جمله هوشمندانه ای به خیال خودت انتخاب کردی ، نه؟ جناب خوش خیال این برگهایی که زرد شدند و دارند می ریزند به خاطر تکان دادن شما نیست ، به خاطر خشک شدن ریشه اون درخته !!!  

ریشه درخت خشک شده و اونوقت با خوش خیالی همیشگیت میگی امیدوارم برگهای جدید جایگزین شوند ؟؟؟

Never Mind At allllllllll !!!!

_________________________________________________________________________________
     
بوي گل و ايشون ...
ساعت 13:12 چهارشنبه شانزدهم آبان 1386  توسط نگار

یک جمله ای هست که میگه : دستهايم بوي گل مي‌داد مرا به جرم چيدن گل محكوم كردند، ولي هيچكس نگفت كه شايد من گلي كاشته باشم ...

این جمله مصداق واقعی رفتار یکی از بهترین و با شخصیت ترین همکارای منه که فکر می کنم متاسفانه تا چند وقته دیگه بیشتر با هم همکار نخواهیم بود.

آخه این مرت..... بی ..... و نفهم حالیش نمیشه که بابا اینیکه ایشون میگه ربطی به باند مشهور اینجا نداره ، با این سیستم کار کرده روش وقت گذاشته زندگی و انرژیش رو گذاشته ، حالا تو که بعد از سه سال هنوز نمی فهمی  AR , AP چه فرقي با هم دارن كه نميتوني بياي اين وسط اظهار نظر كني ! نميتوني هر وصله ناجوري كه دلت خواست به تن همه بچسبوني ، نميتوني تو چشم ماها نگاه كني و اراجيف سر هم كني ، نميتوني همه اوهام و تخيلات خودتو به خورد ماها بدي و توقع داشته باشي همه مثل بز اخوش سرشون رو تكون بدن و تاييدت كنن، نميتوني همه عقده هاي روحي و روانيت رو سر ملت خالي كني و كم كاريهاي خودتو و اشتباهات مديريتيت (مديريت؟؟؟!!!) رو كه همه چيز رو نابود كرد بندازي گردن اينو اون ، هر كي ندونه ما چند تايي كه مونديم ميدونيم اينجا چه خبر بوده و چه اتفاقاتي افتاده ...

چرا بعضي ها اينقدر تك بعدي و اينقدر خودخواه و اينقدر مغز فندقي و اينقدر فسيل و اينقدر نادون و اينقدر كور و كرن ...

بايد از خودمون بپرسيم واقعا ..... چرا ؟؟؟؟؟

بعضي ها ...

پي نوشت: اين گربه تو عكس به نظرتون آشنا نمياد ؟

_________________________________________________________________________________
     
Anno 1701
ساعت 12:4 چهارشنبه شانزدهم آبان 1386  توسط نگار

دوشنبه شب که رفتم خونه به علت پا درد وحشتناک نمی تونستم هیچ کاری انجام بدم ، طبق معمول رفتم نشستم پای کامپیوتر و یک ذره درس خوندم ولی اصلا حواسم جمع نبود همینطوری که داشتم فایلها رو زیر و رو می کردم چشمم افتاد به آیکون بازی Anno 1701 که مدتها پیش نصب کرده بودمش ولی بازی نکرده بودم. از سر ناچاری (چون Sims رو پاک کرده بودم) اجراش کردم و شروع کردم به بازی کردن .... خلاصه از ساعت ۸ شب در نظر بگیرین تا ساعت ۵ صبح من در حال بازی و نبرد و شهر سازی و استعمار ممالک دیگه بودم  ... مدتها بود اینطوری بازی نکرده بودم

آخرین بازی به این سبک و سیاق مربوط میشد به بازی DOOM که آخرین رکوردش حدود ۱۲ ساعت بازی متناوب و بی وقفه با پشتیبانی روحی خواهرم بود !!!

و بازی محبوب من Sims كه هميشه تاريخ من رهايش نخواهم كرد و نوادگان و نتايج خودم را هم مجبور خواهم نمود راه مرا در اين بازي ادامه دهند !

و اما ديروز ... صبح ساعت 5 كه خوابيدم و دوباره ساعت 8 صبح به شوق Anno از خواب بيدار شدم و فقط چايي دم كردم و پريدم پاي كامپيوتر و دوباره ... بعد از چند ساعت بازي به خاطر جاه طلبي هايي كه در بازي داشتم پولهام تموم شد و به ملكه بدهكار شدم و مردم شهرم دست به شورش زدند و خلاصه اوضاع بهم ريخت و من مجبور شدم دست به دامان Cheat Code و ... بشم. بعد از ورود كدهاي مربوطه نمي دونين چقدر بازي لذت بخش شد... خلاصه مثل ديشبش كه شام از بيرون گرفتيم ناهار هم از رستوران سفارش داديم و اين دو روز اينجانب منتهاي استفاده رو از اوقات فراغتم بردم و صرفا بازي كردم ...  و به عبارتي خودم رو خفه نمودم.

و به نظرم اصلا هم اشكالي نداره و اصلا هم مشكلي نداره و اصلا هم عيبي نداره چون بعضي موقع لازمه خودتو غرق يك كاري بكني (البته غرق با خفه كردن يك ذره فرق داره ) !!

آنو 1701

_________________________________________________________________________________
     
از صفر مطلق ...
ساعت 11:33 چهارشنبه شانزدهم آبان 1386  توسط نگار

به صحرا بنگرم صحرا ته وينم

به دريا بنگرم دريا ته وينم

به هر جا بنگرم کوه و در دشت

نشان از قامت رعناي ته وينم

میخوام همه چی رو فراموش کنم، همه چی از صفر، اون هم صفر مطلق! با اینکه اینقدر مشکل و طاقت فرساست که نمیدونم از عهده اش بر میام یا نه ولی میخوام تلاشم رو بکنم.

یک مدتیه که سعی میکنم کلا ندیدش بگیرم، انگار هیچ وقت وجود نداشته یا هیچ وقت هیچ جریان خاصی این وسط اتفاق نیافتاده ... انگار هیچ وقت عاشقانه دوستش نداشتم ... نمیدونم چی بگم . یعنی یک دفعه دچار یک فراموشی خود خواسته و تلخ بشم. تلخ؟؟ تلخ نیست شاید ثمره اینکار برام خیلی هم شیرین باشه ، شاید بعد از این همه مدت دوباره ذهنم و قلبم آزاد بشه ، دوباره برگردم به زندگی دوباره بتونم فکر کنم که بدون داشتنش هم میتونم خوشبخت و شاد باشم. باید باور کنم که اون قصری که توی ذهنم درست کردم یک سراب و رویا بیشتر نیست یا اگرم حقیقت داشته باشه اون نمیتونه پادشاهش باشه یا به عبارت صحیح تر نمیخواد که باشه !

یک عالمه اما و اگر و شاید و باید و نباید این مدت تو ذهنم با همدیگه درگیرن، شدیدا هم درگیرن ... نتیجه اون همه کشمکش ذهنی و عذاب های خود خواسته این شد که اصلا ، کلا و رسما فراموش کنم! بسه دیگه آخه ...

حالا حدود یک ماهی میشه که دیگه "بس" شده ، دعا میکنم دوباره مسئله ای بوجود نیاد که تصمیمم متزلزل بشه ... ولی این بار دیگه خیلی خیلی خیلی جدیه ، صفر مطلق و بس !

 

پی نوشت ها:

۱- این پست رو یک مقدار خصوصی تلقی کنید.

۲- جالب اینجاست که روحش هم خبر نداره داره چی میشه ( یعنی مسخره اش اینجاست! )

۳- چرا به سادگی نمیشه یک همچین چیزی رو فراموش کرد وقتی میدونی سر و ته قضیه سرتاپا مشکله

۴- بگذریم کلا ...

_________________________________________________________________________________
     
چرايي
ساعت 8:1 یکشنبه سیزدهم آبان 1386  توسط نگار

دو زلفونت بود تار ربابم
چه مي خواهي از اين حال خرابم
تو كه با مو سر ياري نداري
چرا هر نيمه شو آيي به خوابم

فلك در قصد آزارم چرايي
گلم گر نيستي خارم چرايي
تو كه باري ز دوشم بر نداري
ميون بار سر بارم چرايي
تو كه نوشم نه‌اي نيشم چرايي
تو كه يارم نه‌اي پيشم چرايي
تو كه مرحم نه‌اي زخم دلم را
نمك پاش دل ريشم چرايي
خدايا داد از اين دل داد از اين دل
كه يكدم مو نگشتم شاد از اين دل
چو فردا داد خواهان داد خواهند
بگويم صد هزاران داد از اين دل
دلم دور است و احوالش ندونم
كسي خواهد كه پيغامش رسونم
خداوندا ز مرگم مهلتي ده
كه ديداري به ديدارش رسونم
اگه دردم يكي بودي چه بودي
اگه غم اندكي بودي چه بودي
ببالينم حبيبي يا طبيبي
از اين هر دو يكي بودي چه بودي
ندونم لخت و عريونم كه كرده
كدوم جلاد بي جونم كه كرده
بده خنجر كه تا سينه كنم چاك
ببينم عشق تو با مو چه كرده

                      

_________________________________________________________________________________
     
گوگل ...
ساعت 14:16 شنبه دوازدهم آبان 1386  توسط نگار
الان به یک عبارت جالب برخوردم :

We Googled You

یعنی ما شما را می کاویم !! مربوط به تبلیغات شرکت گوگل

Google

_________________________________________________________________________________
     
دنیای کوچک و بزرگ
ساعت 11:55 شنبه دوازدهم آبان 1386  توسط نگار

وقتی بچه بودیم یک کارتونی پخش می کرد به نام "مردی که نمی خواست بزرگ باشد" رابرت اگه اشتباه نکنم، رابرت وقتی می رفت سر کار و مشغول کار می شد یک دفعه می رفت تو عوالم بچگی و یاد خاطرات شیرین گذشته می افتاد ...

حالا چند وقته احساس می کنم مثل رابرت شدم، همینطوری که دارم کار می کنم یا درس می خونم یا کلا یک کاری که آدم بزرگا انجام میدن، یک دفعه میرم تو دوران بچگی ... دوران شیرین بچگی ، البته نوزادی رو نمی گم ها ، دوران بین ۶ تا .. ؟؟؟ دقیقا یادم نیست کی بزرگ شدم !! راستی ما کی بزرگ می شیم؟ کی از دوران کودکی فاصله می گیریم یا به عبارتی کنده میشیم ؟ انگار با یک دست نامریی و قدرتمند از یک مرز عبورمون میدن و پرتمون می کنن تو دنیایی که خیلی فرق داره . همه چیز با اون چیزهایی که میشناختیم و بلد بودیم متفاوته ...

راستش رو بگم خیلی هم دنیای مسخره ایه ، کسل کننده، بدون هیجان، غیر واقعی و مصنوعی، انگار همه چیزو یک جورایی به هم سنجاق کردن یا بدتر با یک چسب بی خاصیت بهم چسبوندن ! هیچ چیزی طراوت و شادابی نداره، خشک و بی روح ... چطوری بگم : هیچ چیز اونطور که باید باشه نیست.

گاهی وقتها با خودم فکر می کنم آخه این دنیای بزرگترها رو کی درست کرده؟ احتمال میدم از اول وجود داشته چون اگه آدمهایی که کوچک بودن و بعد بزرگ شدن اون رو درست میکردن احتمالا اینقدر بد درستش نمی کردن ، حداقل یک ذره نشاط و زیبایی کودکیشون رو به این دنیا انتقال میدادن ، نه؟

خوب به هر حال ما که دیگه نمی تونیم به اون دوران برگردیم ، حداقل کاری که می تونیم انجام بدیم اینه که دنیا رو برای کودکانی که الان دارن کودکیشون رو میگذرونن زیبا و شاد و پر نشاط بکنیم. مثل کاری که پدر و مادر و خانواده هامون برامون انجام دادن (امیدوارم همه همین نظر رو داشته باشن!)

خوب می شد اگه همه چه آدم کوچیکا و چه آدم بزرگا به یک اندازه از زیبایی و شادی و زندگی لذت می بردن، چیزی که مسلما خدا از آفرینش انسان با اون همه مخالفت ، می خواسته :)

شاد باشید...

رابرت

پي نوشت: از صبح دنبال عكس رابرت مي گشتم كه موفق نشدم، الان دوست عزيزم در يك عمليات طولاني عكساش رو برام پيدا كرد، مرسي   

_________________________________________________________________________________
     
دوست
ساعت 19:11 چهارشنبه نهم آبان 1386  توسط نگار

 

تا حالا به این واژه فکر کردین؟ یک جا خوندم "دوست یعنی کسی که بتونی با صدای بلند کنارش فکر کنی" . چه تعریف زیبایی، بلند فکر کردن، بدون نگران بودن از اینکه طرف مقابلت چه برداشتی از حرفات میکنه ، بدون نگرانی از مورد قضاوت قرار گرفتن ، بدون سانسور کردن حرفهایی که فقط مال خودته و بس ... این تعریفیه که من از دوست دارم . کسی که فقط گوش نمی کنه بلکه می فهمه و درک می کنه چی میگی.

اگر زندگیم رو به سه دهه تقسیم کنم به جرئت می تونم بگم که فقط سه دوست واقعی با تعریف بالا، داشتم .

دهه اول : 1 تا 10 سالگی- نگار، اولین دوست صمیمی من که اتفاقا هم اسم هم بودیم و از کلاس دوم دبستان با هم ، همکلاس شدیم البته خونشون هم سه کوچه بالاتر از خونه ما بود و اکثر صبحها با هم می رفتیم مدرسه ؛ دبستان 22 بهمن – مدرسه ای که هنوز هم برای من پر از خاطره است (توی یک پست جدا در موردش می نویسم) نگار به مفهوم واقعی کلمه "آن من دیگرم" بود. کمتر کسی می تونه باور کنه که من و نگار تا چه حد افکار، رفتار، حرکات و سلایقمون به هم نزدیک بود ! انگار یک روح در دو بدن بودیم . شاید خیلی از ایده آلهای ذهنی و فکری من به خاطر وجود نگار و تاثیرات متقابلی که روی هم داشتیم ، شکل گرفت. کلاس پنجم دبستان ! کتابهای شریعتی می خوندیم و راجع بهش با هم بحثهای طولانی و مفصل می کردیم . اون هم در سالهای 66 – 67 که شریعتی خوندن ممنوع بود و هر کی کتاب شریعتی داشت واویلا ... دو کتاب قدیمی مال بابام رو از کتابخونش کش رفته بودم اولی "هبوط در کویر" و دومی "حسین وارث آدم" وچقدر این دو کتاب سازنده اس و چقدر مخرب :)

تنها چیزی که من و نگار رو یک ذره از هم دور کرد ، دانشگاه بود من کامپیوتر قبول شدم و اون ریاضی محض. تصور اینکه بتونیم بدون همدیگه باشیم برای دوتامون سخت بود. حتی نگار اقدام کرد که انتقالی بگیره بیاد دانشگاه ما ولی نشد .. شاید سرنوشت اینطوری بود. از هم دور و دور و دورتر شدیم تا اینکه نگار برای ادامه تحصیل و این جور مسائل رفت Europe !

الان با هم در تماس هستیم و هنوز هم ندیده و نشنیده حرف همدیگه رو می فهمیم ولی جدا از هم .

 

دهه دوم : 11 تا 20 سالگی- مژده، عزیزترین دوستم . با مژده در کرمان آشنا شدم. 4 سال از زندگیم رو کرمان بودم یعنی از اول راهنمایی تا اول دبیرستان . شاید عجیب باشه ولی با مژده فقط یکسال همکلاس بودم و همین یک سال کافی بود تا یک دوست واقعی دیگه پیدا کنم.

مژده دقیقا برعکس نگار بود. نگار فقط اهل مطالعه و کتاب و تحقیق و این حرفها و مژده ... قهرمان شنا، هندبال، تنیس و چند رشته دیگه ، گیتاریست حرفه ای، انگلیسیش عالی ، نقاشی هم می کرد و خلاصه صرفا شر و شور و شاد . یعنی امکان نداشت با مژده باشی و یک ثانیه بتونی غمگین و ناراحت باشی .

آشنایی با مژده مصادف بود با تغییر و تحولات عظیمی که معمولا در این دوران بوجود میاد . مثلا اولین احساس عاشق شدن ، بزرگ شدن، تصمیم گیری های اساسی برای زندگی و خلاصه اینکه می خوای تو زندگیت چه کار کنی . چقدر هم که ما دوتا به هم کمک کردیم !!!

خوب راستش مژده به خاطر دین و مذهبش نمی تونست وارد دانشگاه بشه ، و کلا قید درس و ادامه تحصیل و اینها رو زده بود. ولی همین دوستی عمیق ما باعث شد که مژده الان دندانپزشک باشه و همین دوستی باعث شد که من متوجه بشم هیچ رشته ای رو در دنیا به اندازه کامپیوتر دوست ندارم :)

خلاصه وقتی از کرمان برگشتیم ارتباطمون فقط با نامه و تلفن و اینها بود تا اینکه مژده هم ازدواج کرد و برای ادامه تحصیل و زندگی رفت مسکو...

الان با هم در تماس هستیم و هنوز هم ندیده و نشنیده حرف همدیگه رو می فهمیم ولی جدا از هم .

دهه سوم : 21 تا 30 سالگی- لعیا، اینهمه نوشتم که برسم به اصل کاری .. کسی که به خاطرش مقدمه چینی کردم . خوب یک موقع تو زندگیت افرادی وارد میشن که شاید اول درک نکنی برای چی خدا تو رو با اونها یکجا قرار داده ولی بعد متوجه میشی که اگه اونها رو نمی دیدی همیشه و همیشه یک گمشده بزرگ داشتی . مثل نگار، مثل مژده و مثل لعیا.

لعیای عزیز من اینطوریه . ما دو سال با هم همکار بودیم . اوایل فقط همکار ولی این اواخر همدیگه رو کشف کردیم . نمی دونم چطور بگم ، پیدا کردیم ! لعیا در شرایطی وارد زندگیم شد که از خیلی جهات به بن بست رسیده بودم . بن بستی که راه خروج هم نداشت مثل چهار دیواری مطلق . وقتی همه چی تاریک و بی معنا شده بود . با نا امیدی کامل براش حرف می زدم و اون با دلسوزی و توجه عمیق همیشگیش بهم گوش می داد ،درکم میکرد ، سعی نمی کرد توبیخم کنه ، اشتباهامو به رخم نمی کشید ، دلیل و منطق و برهان برام نمی آورد، فقط درکم میکرد و با اون وسواس همیشگی بهم می گفت این کارو بکن نگار، جواب میگیری. نگار امتحان کن ضرر نداره ، نگار قدر خودت رو بدون ، نگار برنامه داشته باش، نگار عقلت رو بکار بنداز ...

لعیا خیلی رو من وقت گذاشت تا من رو از اون بن بست نجات بده . شاید اگه لعیا نبود خیلی چیزها خیلی وقت پیش تمام شده بود. شاید الان زندگیم نابود شده بود . نمی دونم هزار تا اتفاق دیگه ممکن بود تا الا ن پیش میومد. کارهایی که لعیا برام کرده رو نمی تونم واقعا اینجا بنویسم یا توضیحشون بدم. می دونم اگه الان خیلی هاشو بگم خیلی شیک بهم میگه : "نگار ، خفه "

باشه عزیزم ، نمی گم ولی بدون که همیشه همیشه همیشه حتی تا زمانیکه تصورش رو هم نمی کنی ازت ممنونم و همیشه خیالم راحته که مثل یک کوه پشتم ایستادی ( اینو خودت گفتی یادت که نرفته نه؟)

لعیا هم برای ادامه هدفهاش داره میره USA ، چه دنیای عجیب و غریبیه ! و چقدر من دلم براش تنگ میشه ...

دلم تنگ میشه برای همه اون روزهای خوبی که با هم بودیم ، برای همه اون کل کل هایی که باهم داشتیم ، برای همه اون کوتاه اومدناش ، برای همه نه هایی که شنید و هیچ وقت ناراحت نشد ، برای همه بچه بازیهام که تحمل کرد، برای همه اون شادیهایی که به زندگیم آورد و برای همه احساس زنده بودنی که دوباره بهم برگردوند  و برای شخص خودش که شاید ندونه چقدر برام با ارزشه ... و برای جسیکا ...

 اینها رو می نویسم و بعد از مدتها گریه می کنم ... غر نزن ، گریه خوبه .... یک ذره سبک میشم ، میدونی که من کلا اعصاب ندارم ... امروز هم که دیگه رسما قاطی بودم ، حالا این سری که بری ، مثل دفعه های پیش دیگه روز شماری نمی کنم که زودتر برگردی یعنی نمیشه این کار رو بکنم. فقط از صمیم قلب ، از دل و جونم برات آرزوی شادی و سلامتی و موفقیت دارم در همه همه همه مراحل زندگیت .

و یک تقاضا هم دارم که شاید آخریش باشه : اینکه من رو ببخشی که نتونستم هیچ وقت کاری برات انجام بدم و یک ذره از محبتهات رو جبران کنم .

می دونم باز با هم در تماس خواهیم بود و باز هم ندیده و نشنیده حرف همدیگه رو می فهمیم ولی جدا از هم .... و چه سخته این دور بودن ها و دور هم نبودن ها

 

_________________________________________________________________________________
     
Mr President
ساعت 7:54 چهارشنبه نهم آبان 1386  توسط نگار
 

امروز بصورت خیلی عجیبی یاد آقای رییس جمهور افتادم . یعنی از سر صبح ! یک دفعه یکجورایی بهش افتخار کردم ! چرا تعجب می کنید؟ خوب مگه چیه ؟

زنده باد مهندس

اين عكس رو ديگه همه حتما ديدن، دقيقا موضوع سر همين دو كلمه حرف حسابيه كه آقاي رييس جمهور عرض نمودن.

به دو دليل آمريكا به ايران حمله نميكنه : ۱- من مهندسم و مسائل رو تحليل مي كنم ۲- به وعده خدا ايمان دارم

بار اولي كه اين عكس رو ديدم فقط خنديدم و مثل هميشه از اينكه يكي رييس جمهور رو سوژه كرده خوشحال شدم ولي چند روزيه كه واقعا براي سطحي نگري خودم تاسف مي خورم. از اينكه چشم بسته و كوركورانه براي اينكه از جمع منتقدين به ظاهر روشنفكر رييس جمهور عقب نمونم فقط به كاريكاتوراش مي خنديدم و مسخره اش مي كردم . اينهايي كه ميگم به خاطر اين نيست كه الان طرفدارش شدم و مثلا در انتخاب بعدي بهش راي ميدم ، نه ... به اين خاطره كه ديگه حالم از اين بازيهاي پشت پرده و اين خيمه شب بازيهايي كه يك گروه معلوم الحال راه ميندازن و ۴ سال به ۴ سال ملت رو ميذارن سر كار تا به منافع خودشون برسن بهم مي خوره . همون گروهي كه وقتي هاشمي بود يك ساز مي زدن و خواستار آزادي بودن نه سرمايه گذاري و خصوصي سازي. وقتي خاتمي اومد خواستار عدالت اجتماعي شدن نه آزادي و وقتي احمدي نژاد اومد !! راستش هنوز نفهميدم خواستار چي هستند ؟؟ حتما خواستار اينكه همين يك ذره آبرويي كه تو دنيا داشتيم رو با دست خودمون بر باد بديم و خودمون رو مضحكه خاص و عام بكنيم . شعار نمي دم ولي كاري كه اين جماعت مي كنن از صد تا احمدي نژاد و تزهاي اقتصاديش خطرناكتره .

و اما اينكه آقاي رييس جمهور گفتن :‌من مهندسم و تحليل مي كنم ، امروز به طور آشكارا به اين نتيجه رسيدم كه بله مهمترين خصلت يك مهندس اينه كه تحليل و استدلال كنه ! چقدر اين خصلت رو فراموش كرده بودم ! تحليل و استدلال .

و اينكه " به وعده خداوند ايمان دارم ، خوب اگر ما به عنوان مسلمان به قرآن ايمان داشته باشيم به كلام اون هم ايمان داريم و همه مي دونيم كه در قرآن چه وعده‌هايي براي غلبه بر ظالمين اومده .... من هم ايمان دارم ولي در مورد "ظالمين" من اظهار نظر نمي كنم . چون ظالمين فعلا در همه جا پراكنده هستند و شناسايي شون يك ذره مشكل شده فعلا !!

آقاي رييس جمهور

_________________________________________________________________________________
     
Mrs Doubtfire
ساعت 7:42 سه شنبه هشتم آبان 1386  توسط نگار

 

دیشب برای بار چندم فیلم Mrs Doubtfire رو نگاه کردم، فیلم خیلی ساده ایه با یک موضوع کاملا معمولی . پدر و مادر و سه فرزند که حالا از هم جدا شدند و بچه ها پیش مادر هستند ولی پدر نمی تونه دوریشون رو تحمل کنه و به همین خاطر خودش رو به شکل یک پرستار خانم در میاره و در خونه سابق خودش مشغول کار میشه و الی آخر ....

فیلم اهمیت چندانی نداره چیزی که من رو به سمتش جذب میکنه (علاوه بر بازی خوب Robin Williams) روابطي كه بر اونها حاكمه ! همه چيز در حد متعالي و كاملا    انساني    ! چيزيكه معمولا و در اكثر نمونه هاي مشابه در ايران اصلا يافت نميشه !

۱- زن و مرد از هم جدا شدند ولي هيچ كدوم سعي نمي كنه اون يكي رو عذاب بده ، راحت به هم ميگن "ببين ما با هم نمي تونستيم زندگي كنيم "

۲- به خاطر مشكلات خودشون بچه ها رو مثل گوشت قربوني اينور و اونور پرت نمي كنن .

۳- به حقوق هم احترام ميذارن و زماني كه وقت ملاقات بچه ها با والدينه مزاحم هم ديگه نمي شن

۴- به خاطر مشكلات خانوادگي و طلاق به سيگار و مشروب و ... پناه نمي برن برعكس خودشون رو با كار بيشتر سرگرم مي كنن تا بتونن فشار رو تحمل كنن

۵- به هم اجازه ميدن و اين رو باور دارن كه هر كدوم بعد از طلاق اين حق رو داره كه عاشق بشه و زندگي شادي رو تجربه كنه

۶- تنها چيزي كه براشون اهميت داره اينه كه بچه ها تحت فشار روحي نباشن تا خداي نكرده آينده و روحيه اشون خراب نشه !

۷- در نهايت و در انتهاي فيلم وقتي طرفين مي پذيرن كه ميشه روشهاي جديدي رو براي با هم بودن تجربه كرد بدون لجبازي و بچه بازي هاي مرسوم اون رو قبول مي كنن

۸- يك دنيا مسئله ديگه .....

خوب ، حالا موارد بالا رو با نمونه هايي كه ممكنه دور و برتون احيانا ديده باشين مقايسه كنيد !!!!!!! قابل مقايسه هست ؟؟؟؟

چيزي كه من بهش اعتقاد دارم اينه كه همه ما قبل از اينكه زن، مرد، آسيايي، آفريقايي، سرخ و سفيد و طلايي و مهندس و دكتر و باغبون و رئيس جمهور و بودايي و كافر و قاتل و ... باشيم ، انسان هستيم .

انسان .... و اين چيزيه كه اهميت داره . اگر ما بتونيم وراي نامها و نشانها و جنسيت به حقوق همديگه پي ببريم و احترام بذاريم خيلي از مشكلات برداشته ميشه ولي تا وقتي كه چون من زن هستم و تو مرد، تو بايد اين حق رو داشته باشي و من نه، اين ميشه كه شده !

اين چيزيه كه خيلي از جوامع متمدن بهش رسيدن يا دارن ميرسن و ما هنوز اندر خم يك كوچه مونديم كه مثلا زن نبايد دوچرخه سواري كنه ولي مرد مي تونه !!!! (حالا اينكه كوچيكش بود)

خدا در قرآن ميگه : " خلق الانسان ... "     اول همه انسان آفريده شدند . اينو فراموش نكنيم !

انسانيت

 

_________________________________________________________________________________
     
The Boy Who Lived
ساعت 11:47 دوشنبه هفتم آبان 1386  توسط نگار
 

دیروز مرخصی گرفتم رفتم خونه برای اینکه آخرین قسمت کتاب ۷ گانه هری پاتر رو بخونم و همین کار رو هم کردم (از ساعت ۱۳الی ۲۰) بدون وقفه ....

يادگاران مرگ

به هر حال لرد ولدمورت کشته شد ! و همه چی به خیر و خوشی پایان یافت. با اینکه به نظرم رولینگ یک جورایی این کتاب رو سر هم بندی کرده بود و انگار می خواست خودش رو راحت کنه همه چی رو به هم چسبونده بود و اصلا جذابیتی که مثلا در کتاب جام آتش یا محفل ققنوس بود در این کتاب به چشم نمی خورد. ولدمورت رو احمق فرض کرده بود و روی یکسری احتمالات بچگانه !!! که به مغز کودن هری می رسید داستان رو پیش برده بود. مثلا یک اژدها تو گرینگوتز بسته شده بود و با همون فرار می کنن !!!!!

از خالی بندیهای مصنوعی دیگه هم هیچی نمی گم چون اگه خودتون خونده باشین حتما به نتایج واضح من رسیدین !

اما خوب تنها جایی که در تمام طول کتاب واقعا ناراحت شدم لحظه مرگ دابی بود، واقعا اشکام سرازیر شد ، دابی - جن آزاده

دابي جن آزاده

سوروس محبوب من هم بدجوری مرد، حقش نبود اینطوری بمیره . دامبلدور هم واقعا به همون خودخواهی که ریتا گفته بود و ابرفورت توصیف کرد ، بود. خودخواه روانی

اسنيپ

وقتی ولدمورت هم مرد یکجورایی دلم براش سوخت بیشتر هم به خاطر اینکه مرگ خوارهای احمقی دورش جمع شده بودن که مثل بلاتریکس بهش عشق نمی ورزیدن و واقعا ضعیف و نادان بودن !

لرد ولدمورت

خوب این هم از هری پاتر و دنیای جادوییش که واقعا زیبا بود و یک خسته نباشید به رولینگ که یک هشت سالی خوب همه رو گذاشت سر کار (البته کار خوب :) )

رولينگ

یک نکته مهم یادم رفت: باید از انتشارات تندس و خانم ویدا اسلامیه برای ترجمه های بی نظیر و زیباشون نهایت تشکر را بنمایم . 

ويدا اسلاميه

راستي يك سوال از اوني كه خودش ميدونه : هدويگ چطوري مرد ؟؟؟؟؟

_________________________________________________________________________________
     
هستی نازم، خوش آمدی :)
ساعت 8:58 یکشنبه ششم آبان 1386  توسط نگار

امروز ششم آبان ۱۳۸۶ روزیه که یکی از بهترین دوستام، مامان شد  و یک دختر ناز و خوشگل به نام هستی، اولین روز زندگیش رو أغاز کرد .

برای دوست گلم، هستی نازم و خانواده محترمش سلامتی و شادی همیشگی رو آرزو می کنم.

دنیا دنیا گل و بوسه و شادی تقدیم به تو عزیزم

تولدت مبارك هستي جان !

 

_________________________________________________________________________________
     
وبلاگ، سياست و سوسك !
ساعت 12:48 شنبه پنجم آبان 1386  توسط نگار

 

1- ديروز آدرس اين وبلاگ جديدم رو دادم به يكي از دوستاي صميمي‌ام ، شب زنگ زده كه اينا چيه اينجا مي‌نويسي؟‌چه بلايي سرت اومده و خلاصه يك ساعت بحث و جدل كه عوض شدي ، تو خودت نيستي و اين حرفها !

خوب تا حدود زيادي بهش حق دادم، اون وبلاگ مرحومم كه خيلي خيلي دوستش داشتم كاملا متفاوت بود، روزي نبود كه توش درباره سياست و خاتمي و گنجي و ايران و جهان و آزادي و خلاصه اين جور مسائل ننوشته باشم، يك پاي ثابت ميتينگهاي دوم خردادي ها بود و الان ........

الان كه فكرش رو مي كنم مي بينيم راست ميگه، من ديگه اونيكه 5-6 سال پيش بودم نيستم حتي اونيكه يك ماه پيشم بودم نيستم ! راستي چرا همه چي اينقدر عوض شده ؟ بعضي موقع خودم هم با خودم احساس غريبگي ميكنم به قول معرف "من آن نيستم كه مي‌نمايم"

تغييرات اينقدر خزنده و آرام تو زندگي من پيش اومد كه هيچ وقت فرصت اينكه بشينم و فكر كنم واقعا دارم كجا مي رم رو نداشتم ، شايد هم نمي خواستم بدونم ، يك جور بي تفاوتي و سهل انگاري شايد!

به هر حال الان تو اين ميتينگهايي كه خيلي وقتها با دوستام هستم ، فوق العاده ساكت و آرومم بر خلاف قبل كه كمتر كسي مي تونست توي صحبت كردن و بحث و منطق و فلسفه و سياست و ورزش و موسيقي و هنر و خلاصه هر چي فكرش رو بكني از من جلو بزنه . الان بيشتر گوش ميدم و كمتر اظهار نظر مي كنم !! شايد به خاطر اينه كه دارم بزرگ ميشم و عاقلتر . اميدوارم فقط همين باشه :)

 

 

2-  يك موجودي وجود دارد به نام سوسك ! من واقعا نمي دونم خدا اين سوسك رو براي چي آفريده ، شايد صرفا براي تفريح و اينكه خوشش مياد اشرف مخلوقاتش جلوي اين موجود فسقلي و بي خاصيت شش متر مي پره هوا و جيغ و فرار و ... شايد خدا هم اينجوري تفريح مي كنه ! شايد هم به عنوان يك يادآور به انسان آفريده شده كه مرتبا به اون يادآوري كنه كه "ببين هيچي نيستي ها ! از يك سوسك مي ترسي" به هر دليلي كه آفريده شده باشه توجيه ناپذيره .....

 

از سوسك مي ترسم ، چكار كنم ؟؟؟؟؟؟؟؟

 

در اينجا با افتخار محصول سوسك كش تار و مار رو تبليغ مي كنم كه يكبار در اولين و آخرين نبرد تن به تن با يك عدد سوسك يك قوطي كاملش رو روي سوسك خالي كردم و منجر به پيروزي من در آن نبرد گرديد،

زنده باد تار و مار و زنده باد كليه شركتهايي كه سوسك كش مي سازن !!

 

زنده باد تار و مار

 

اين هم براي دوست خوبم كه فكر نكنه دچار آلزايمر شدم، يادتونه سر اين كاريكاتور چه اتفاقاتي افتاد ؟؟ اون هم به خاطر يك سوسك !!!

 

ياد آور !

 

البته اين بشر هر چي سرش بياد يه جورايي حقشه ! آخه خود سوسك كم بود حالا رباتش هم مي خوان درست كنن ؟؟‌عجب بدبختيه ها ! :((

 

مشكل دارين ؟؟؟

 

 

 

_________________________________________________________________________________
     
الویس و سبزی پلو
ساعت 9:7 شنبه پنجم آبان 1386  توسط نگار
روز جمعه، یک روز آروم ، آفتابی و زیبا

امروز فقط الویس نگاه می کنم، الویس و الویس و الویس .... چهار طبقه خونه خالیه و من با خیال راحت صدای تلویزیون رو بلند کردم طوری که با هر ضرباهنگی شیشه ها می لرزن !

I Love Rock & Roll ....... that's my way ....... you're far from me ...... هر کدوم از این آهنگا واقعا منو می بره به یک دنیای دیگه ، یک شادی غیز قابل وصف ، چقدر زیبا می خونی الویس، مرسی

ظهر سبزی پلو با ماهی که روی منقل درست کردیم ، احساس می کنم سبزی پلو و ماهی خیلی با الویس در تضاده !! یک جورایی شان هم دیگه رو زیر سوال می برن ! celion dion میذارم یک کمی بهتر میشه :) مهمون دارم همه از این Fashionها ولی اصرار دارن که حتما سفره بندازم و روی زمین غذا سرو بشه !! یکی میگه ماهی رو باید با دست خورد همراه پیاز !! و روی زمین البته ! OK حتما !

سفره و نان و سبزی و پیاز و لیمو ترش و سالاد و ماست و ماهی و .... دستهایی که بدون توجه به مانیکورهای ناخنهاشون تیغهای قزل آلا رو جدا می کنن ! چه تضاد جالبیه ، تمام طول ناهار دارم به این تضادها فکر می کنم !

ما ملتی هستیم چند قومی، چند مذهبی، چند فرهنگی، چند فکری، چند باندی، چند چند چند و در تمام طول تاریخ هم اینطوری بودیم .

دیزی می خوریم و Metalica گوش میدیم ، مدرن فکر می کنیم ولی سنتی ازدواج می کنیم ، روشنفکرانه رفتار می کنیم ولی متعصبانه فکر می کنیم ، به فرهنگ ۲۵۰۰ ساله می نازیم ولی یک خط تاریخ نمی خونیم ، عرق ملی داریم ولی نمی دونیم سراب و اسفراین کجای ایرانه !، هر کی رئیس جمهور بشه ما طرفدار اون یکی هستیم ، همه کارشناس سیاسی و اقتصادین ولی کسی جرئت نداره اظهار نظر کنه، با همه چیز مخالفیم ولی هیچ مخالفتی بروز نمیدیم ، سالهاست ابی و داریوش گوش میدیم ولی برای کلاس گذاشتن دو خط شعر مولانا رو حفظ می کنیم ، نمی دونیم صائب و باباطاهر و خواجو چی سرودن و همه طرفدار حافظ و سعدین ، خلاصه اینکه ما کلا در هر موردی در تضاد کامل بسر می بریم و جالب اینکه همه از این تضادها نهایت لذت رو می برن .. شاید زندگی یعنی همین !

ELVIS

 

_________________________________________________________________________________
     
صلیب سرنوشت
ساعت 17:39 پنجشنبه سوم آبان 1386  توسط نگار

به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست

ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست

 

احساس می کنم خالی خالی ام ، پوچ ؟ نمی دونم شایدم پوچ ! چیزهایی رو از دست دادم که "دیگر هیچ گاه ، هیچ وقت باز نخواهند گشت"

ولی ...

من پشیمان نیستم ، من می دانستم که این اتفاق روزی خواهد افتاد ، من می دانستم که این بازی هیچگاه تمام نخواهد شد، من می دانستم که این راه هیچ پایانی ندارد، من می دانستم که اگر کسی دست مرا نگیرد آنچنان در این باتلاق فرو میروم که خواهم مرد .... و هیچ کس دست مرا نگرفت حتی او . من آگاهانه وارد این بن بست شدم ، من با اراده این راه را برگزیدم ، من لحظه به لحظه مرگ آرزوهایم را پیش بینی کرده بودم، من می دانستم هیچ ماندنی در کار نیست، من می دانستم هیچ امیدی به بودنش نیست، ولی انتخاب کردم ، آگاهانه انتخاب کردم و به این خاطر پشیمان نیستم .

ولی ...

برایش آرزوی خوشبختی می کنم ، برایش تمام خوشیها و خوبیهای دنیا را آرزو می کنم و از خدا می خواهم همه جا و هر لحظه و هر ثانیه نگهدارش باشد ....

من ایمان دارم که دوست داشتن از عشق برتر است و به این ایمانم می بالم .

شاد باشی خویشاوند روح من ، همیشه و همه جا ...

_________________________________________________________________________________
     
دختر ... نیلوفر ...
ساعت 18:42 چهارشنبه دوم آبان 1386  توسط نگار

یک سری از این آهنگای شاد که برای پارتی و مهمانی و اینجور چیزا خوبه رو select کردم که در مواقع لزوم ازوشون استفاده کنم ، الان دارم گوش میدم و با خودم فکر می کنم اینا چیه که می خونن ؟ یعنی اگه در شرایطی غیر از مهمونی و پارتی به اینا گوش بدی هیچ مفهوم و معنایی ندارن ، اگر این دامب دامب آهنگ هم نبود که کلا دیگه هیچی !!!

این آهنگ "دختر ... نیلوفر..." گروه جدید التاسیس فارز رو ولی دوست دارم میدونی چرا؟ به خاطر اون دو کلمه ای که اندی و کوروس داخلش می خونن ، همون دو کلمه ای که لابلای مزخرفات بقیه اش گم میشه ولی کافیه تا منو ببره به زمانی که دیگه خیلی ازش دور شدم، اون موقعها که همه چی حتی آهنگ یک مفهوم و معنای دیگه ای داشت ، حتی توی این آهنگای به اصطلاح لوس انجلسی یک شرم و حیایی می شد پیدا کرد، زمانی که یک جور تقدس یا معنویت حتی در حد یک درجه در عشق و عاشقی میشد پیدا کرد، نمی دونم شاید من اشتباه می کنم یا شاید توی یک دوران خاص از زندگیم فریز شدم یا .... چه می دونم !

" دختر ... نیلوفر ..... چرا می کنی کل کل ، وقتشه بگی زهر مار .......  "

& یک مقایسه کوچولو

" گل بخندید که از راست نرنجیم ولی         هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت"

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

_________________________________________________________________________________
     
آوی سنت مشهور !
ساعت 16:26 چهارشنبه دوم آبان 1386  توسط نگار

الان يك مطلبي خوندم كه رسما مبهوت شدم ! شايد براي شما هم تازگي داشته باشه !!!

لابد تا به حال شما هم ديده ايد وقتي يك دانشجو در دانشگاههاي خارج مي خواهد مدرك دكتراي خود را بگيرد، يك لباس بلند مشكي به تن او مي كنند و يك كلاه چهارگوش كه از يك گوشه آن يك منگوله آويزان است بر سر او مي گذارند و بعد او لوح فارغ التحصيلي را مي خواند.

هنگامي كه از ما سوال مي شود كه اين لباس و كلاه چيست؟ يا چرا اين لباس فارغ التحصيلي است متاسفانه اغلب ايرانيان نمي دانند اما هنگامي كه از يك اروپايي يا ژاپني و يا حتي آمريكايي سوال شود اين لباس چيست كه شما تن فارغ التحصيلانتان مي كنيد؟ مي گويند ما به احترام «آوي سنت» (بو علي سينا) پدر علم جهان اين لباس را به صورت نمادين مي پوشيم.

آنها به احترام «آوي سنت» كه همان «ابن سينا»ي ماست كه لباس بلند رداگونه مي پوشيده، اين لباس را تن دانشمندان خود مي كنند. آن كلاه هم نشانه همان دستار است (کمي فانتزي شده) و منگوله آن نمادي از گوشه دستار خراساني كه ما ايراني ها در قديم از گوشه دستار آويزان مي كرديم و به دوش مي انداختيم. در اروپا و آمريكا علامت يك آدم برجسته و دانش آموخته را لباس و كلاه ابن سينا مي گذارند، ولي ما خودمان نمي دانيم. باورتان مي شود؟

_________________________________________________________________________________
     
از بهر هيچ ، بر خود مپيچ !
ساعت 10:22 چهارشنبه دوم آبان 1386  توسط نگار

ديشب داشتم به يك موضوعي فكر مي كردم كه برخي از رياضيدانها احتمالا به خاطر اينكه نمي خواستن به خودشون زحمت فكر كردن زياد بدن اون رو اختراع كردن : واژ اي به نام "بي نهايت"

فلسفه وجودي بي نهايت مسلما بي معناست و صرفا يك مفهومه ، مثل خيلي چيزهاي ديگه مثل "خوشبختي" .

ولي اينكه آدم فرض كنه يك چيزي بي نهايته خيلي تاسف آوره ، بعضي چيزها خود به خود و ذاتا عذاب آورن مثل بدبختي و فلاكت، حالا اگه فرض كنيم اين بدبختي بي نهايته تاثيرش رو چندين برابر و به عبارتي مكرر مي كنه ! يا مثلا زندگي و اين تسلسل حيات ؛ اگه بي نهايت بار ادامه داشت چي؟ آخر آخر آخرش يعني هيچي نيست !! يك دور باطل و بي هدف ؟ اين نوع تفكر آخرش ميرسه به پوچي و پوچ انگاري و نااميدي !

خوبه كه هر چيزي يك حدي داشته باشه ، حالا حد چپ و راستش فرقي نمي كنه ولي داشته باشه

البته آخر افكار ديشبم و تحليلهام ياد يك مبحث ديگه رياضي افتادم كه يك ذره آروم شدم :

هر عدد تقسيم بر خودش = ۱     يعني     بي نهايت /بي نهايت = ۱

پس ميشه اميدوار بود كه بي نهايت هم قابل كنترله !

از بهر هيچ ، بر خود مپيچ !

_________________________________________________________________________________
     
:)
ساعت 14:47 سه شنبه یکم آبان 1386  توسط نگار
اين روزها همه به هم نگاه مي كنند ، شما چطور ؟
_________________________________________________________________________________
     
 
Blog Skin