تبليغاتX
روز تایپ


روز تایپ

یلدای دوری تو کی تمام می شود؟

امشب ، در آستانه ورود به فصل سرد ، در این یلدای زیبا، باز مثل این چند سال اخیر غرق خاطراتم میشم . الان چند سالی هست که یلدا برای من و برای بقیه خانواده دیگه اون رنگ و بو و صفا رو نداره ...

یلداها همیشه همه جمع می شدیم خونه مامان جون، پای سفره ای که از این سر تا اون سر سالن پهن بود و اینقدر سر و صدا بود که صدات تو صداها محو می شد. همش خنده و لبخند و شوق. انارهای قاچ خورده و شیرینی هایی که همه رو خودمون درست می کردیم. آجیل هایی که همیشه بابا با سلیقه می خرید و میوه های جور واجوری که عمو با وسواس انتخاب کرده بود. شیرینی مخصوص یلدا که عمه درست می کرد و خاطرات بیشماری که مامان جون برامون تعریف می کرد. وقتی بچه تر بودیم البته بساط کرسی و قایم موشک دور اون هم برپا بود. مثل همیشه این سالها و آخر مراسم شاد یلدا بابا باید فال حافظ می گرفت برای تک تک افرادی که اونجا نشسته بودن . هر کسی نیت می کرد و بابا براش فالش رو می خوند. بعد از فال آوازهایی بود که دسته جمعی می خوندیم. "آسمون به این گپی گوشه اش نوشته ... هر کی یارش خوشگله جاش تو بهشته " و آخر شب با سختی کم کم هر کسی می رفت خونه خودش ........... اون سالها گذشت تا روزی که مامان جون به رحمت خدا رفت. خونه همیشه شلوغش یک دفعه ساکت شد. اولین یلدایی که مامان جون نبود همه فقط گریه می کردن . کسی دلش نمیومد که حتی چیزی بگه یا ... تا اینکه تصمیم بر این شد که مراسم یلدا توی خونه ما باشه چون حالا بابا بزرگ خانواده بود. جای مامان جون خیلی خالی بود ولی بالاخره این رسمیه که باید ادامه پیدا می کرد. تا اینکه عمه نازنینم فوت کرد. از وقتی عمه رفت همه چی یکجور دیگه شد برای همه خانواده ... همه می خندن، به ظاهر شادن ولی باید جزو این جمع باشی تا بفهمی که الان چقدر همه چی ظاهریه. یلداها میان و میرن. آدمها هم میان و میرن ولی هیچی دیگه بر نمی گرده. خوبه که قدر این لحظات دور هم بودن رو با تمام وجود بدونیم.

امسال اولین سالیه که بابا به خاطر کارش شب یلدا پیشمون نیست. بهش زنگ میزنم و کلی با هم حرف میزنیم. مثل همیشه صداش آرومم میکنه . میگم بابا امشب اولین سالیه که پیش هم نیستیم میخنده و میگه دخترم من که همیشه باهاتم (راست میگه بابا ذره ذره وجود منه) میگم بابا کی برام امشب فال حافظ بگیره، میگه برام یک بیت حافظ بخون ، میخونم : تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد ... وجود نازکت آزرده گزند مباد و بابا میخونه : خواهم شدن به بستان چون غنچه با دل تنگ ... وانجا به نیکنامی پیراهنی دریدن

می بوسمش هزار تا از پای تلفن ، امسال فقط از خدا میخوام بابا سالم باشه فقط باشه . خدایا فقط همین !

یلدای همه مبارک و شاد ....

   

+نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت21:39توسط نگار |
تاریخ تمدن

چند وقت پیش داشتم با یک دوستی صحبت میکردم مرتب وسط حرفهاش می گفت : مثلا ویل دورانت در تاریخ تمدن در مورد شرق این رو میگه ، در مورد اروپا این رو میگه در مورد رنسانس این نظر رو داره و من همینطور گوش میدادم .......

مجموعه ۱۱ جلدی تاریخ تمدن ویل دورانت رو شاید حدود ۱۰ سال پیش خوندم و باید بگم که واقعا مجموعه بی نظیر و ارزشمندیه که خوندنش برای هر کسی تقریبا واجبه، اون سیر کامل تمدن که مسلما از شرق شروع میشه و در دوران ناپلئون به پایان می رسه. اون همه وقت و تلاشی که ویل و همسرش روی نوشتن این مجموعه گذاشتن و در نهایت مستندات دقیق تاریخی ........ همه اینها رو قبول دارم ولی چیزی که فکر من رو خیلی وقته مشغول کرده و تقریبا باعث شده علاقه ام رو به تاریخ از دست بدم اینه که تمام این مرجع ها و نقل قول ها از اروپاییها و آمریکایی ها و مهمتر از اون از یونانی هاست.

بزرگترین جنگ خشایارشا از زبان یک یونانی نقل میشه و تمام دانسته های ما از گذشته ایران بر مبنای حرفهای هرودوته . یعنی خود این ایرانیها با اون همه فرهنگ و تمدن اون زمان یک نفر تاریخ نویس و نقال نداشتن ؟؟؟ ما تو تاریخمون یک " سفرنامه ناصر خسرو" داریم که اون هم اینقدر فانتزی نوشته شده که نمیشه ماخذ معتبری محسوبش کرد .

اینطوریه که وقتی وارد بحث میشیم باید دست به دامان ویل دورانت و تاریخ تمدن باشیم! و تمام اعتبار حرفهامون رو از اون بگیریم !

نه اینکه بد باشه ولی این هم شده مثل باقی چیزها که وارداتیه ، مثل پوسته نازک تمدن قرضی نصفه و نیمه و مندرسی که به زور چماق از اروپا وارد این مملکت کردن ! یا مثل فرهنگ "کلاغ طاووس نمایی" که از هر چمن گلی وصل شده به هم و معجونی ساخته به نام فرهنگ غنی ایرانی !!!! مثل زبانمون، مثل سیاستمون، دانشمون و هزار تا چیز دیگه ....

آل احمد درست می گفت: "غرب زدگی چیزی است مثل سن زدگی" از درون نابود میکند ! اول شستشوی مغزی بعد باقی مسائل ... چقدر دیره برای دوباره ساختن !

آل احمد

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت10:7توسط نگار |
جکی

وقتی یکی - دو سالم بود یک سگ داشتیم به نام "جکی" . از نژادهای اصیل با یک رنگ زرد و قهوه ای خاص . چیزای خیلی کمی از جکی یادمه ولی میدونم که خیلی دوستم داشت و همیشه وقتی تنهایی بازی میکردم مواظبم بود و جالبتر اینکه عاشق بستنی بود (مثل خودم!) و با هم بستنی میخوردیم (البته این رو مامان تعریف میکنه) .... سرنوشت جکی رو به علت مسائل خاص اوایل انقلاب نمیتونم اینجا بنویسم فقط این رو بگم که به طرز فوق العاده دردناکی کشته شد ....

دیشب خواب جکی رو دیدم ... بعد از این همه سال خواب دیدم که با هم تو باغمون داریم بازی میکنیم. اینقدر شاد و خوشحال بودم که فکر میکردم دلم نمیخواد هیچ وقت از خواب بیدار شم . تو باغمون بودم و همه مثل قدیما که مهمونی های بزرگ میگرفتیم دور هم بودن ... چقدر دلم برای اون موقعها تنگ شده، دیگه هیچی مثل قبل نیست . حتی جکی هم دیگه نیست . راستی وقتی سگها می میرن کجا میرن؟ میشه جایی برن که بشه امیدوار بود دوباره ببینیمشون ...

Jacky

*******************************************

فکر میکردم امروز همه چی یک طور دیگه باشه خیلی خاص ! بعضی مواقع مسائل خیلی کوچیک مسیر مسائل خیلی بزرگ رو تغییر میدن.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت10:40توسط نگار |
به تو می اندیشم

قبول دارم که فرق کرده ... کمتر شده ؟ .... نه اصلا. ولی ماهیتش عوض شده ... مثل قبل نیست . اونقدر بیتاب نیستم . نمیدونم چجوری بگم ؟ خیلی کنترل شده تره ...

چیزی نیست که بگم خیلی راحت میتونم فراموش کنم یا برام اهمیت نداشته باشه ... فقط تنها کاری که میتونم بکنم اینه که منطقی باشم و شرایط رو درک کنم، از همه نظر. البته یک ذره غیر منصفانه است ولی خوب دیگه :)

به هر حال در این روزها که به سرعت داره میگذره تنها چیزی که آروم جاریه همینه.

*****************************************

بودا یک جمله داره که میگه : "آزادی در بی آرزویی است"

از بعضی جهات جالبه ولی راه رسیدن به بی آرزویی مسلماْ راه راحتی نیست و اینکه کی و کجا به این نتیجه برسی که دیگه هیچ آرزویی نداری ..... یا اینکه اصولاْ مگه میشه بدون آرزو زندگی کرد؟ یا از اون بدتر اگه آرزوی محال داشته باشی چی ؟؟؟ 

باید در اولین فرصت یک مجلس نقد و بررسی برای این مسئله بر پا کنم :) برام مهمه چجوری بی آرزو باشم و آزاد !

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت12:6توسط نگار |
Maz Jobrani

تا دیشب که مصاحبه اش دیدم اصلا نمیدونستم همچین شخصی هم وجود داره، ولی خوب مثل اینکه ایشون حدود ۱۵ ساله که به عنوان یک ایرانی در امریکا فعالیت هنری داره و یکی از مشهورترین چهره های کمدیه ... متولد ۲۶ فوریه ۱۹۷۲ در تهرانه و خودش رو در تمام محافل به عنوان یک ایرانی معرفی میکنه ... حرفش خیلی جالب بود می گفت: اینجا اگه یک ایرانی بخواد در هالیوود کار کنه اگه مرد باشه باید نقش یک تروریست رو بازی کنه و اگه زن باشه باید نقش یک زن فلاکت زده و بدبخت رو بازی کنه و همه ایرانیها رو برای همین نقشها میخوان ! به خاطر همین تصمیم گرفتم کمدی کار کنم که به مردم امریکا نشون بدم ایرانی شادی هم بلده ...

خانمش از سرخپوست های زیبای مکزیکه و در خیلی از نظرسنجی ها به عنوان زوج برتر انتخاب شدن. خیلی برام جالب بود :) از آدمای این تیپی خوشم میاد، حرفه ای و کامل

مازيار جبراني

اين هم جمله مشهورش: "I’m Persian, like the cat … meow! Let’s hug." (البته برای خارجی هایی که حتی نمی دونن ایران کجای دنیاست ! استعاره جالبیه !)

این هم سایتش: http://www.mazjobrani.com/

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت9:58توسط نگار |
آوايي در دوردست

در دل من چيزي است، مثل يك بيشه نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بي‌تابم، كه دلم مي‌خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه
دورها آوايي است، كه مرا مي‌خواند

...

از دیشب این شعر سهراب رو پیش خودم زمزمه میکنم، به آواهای دوردستی فکر میکنم که چه ساده ما رو به خود میخواند، آوایی که فقط خودمون میتونیم بشنویم

نمیدونم یادتون هست یا نه،وقتی بچه بودیم یک کارتونی پخش میکرد به نام "زمزمه گلاکن" ، صدای ناقوسی در دوردست ، یک گروه رو به دنبال خودش میکشونه و ماجراهایی که براشون پیش میاد ... واقعا كارتون زيبايي بود.

حالا من همون زمزمه و آهنگ رو میشنوم ، در جایی که نمیدونم کجاست ولی میدونم که باید دنبالش برم ....

زمزمه گلاگن

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت9:20توسط نگار |
کپی رایت

آقاهه از اول تا آخر صحبتا فقط میگه یک کاری کنید که نشه عکساش رو ذخیره کرد، ایده های من برای کار خیلی ارزشمنده و اگر ایده هام دزدیده بشه واویلا میشه و خیلی از مشتریام رو از دست میدم ... حالا من هر چی دارم از تکنولوژی و مزایای استفاده از اون واسه طراحی و برنامه نویسی و غیره توضیح میدم نمیفهمه که ... فقط میگه اگه عکساش ذخیره نشه بقیه اش رو هر کاری دوست دارین بکنین ...

از دفترش که میام بیرون تو دلم بهش حق میدم، جد اندر جدش این بازرگانی رو داشتن و ایده هاشون نسل به نسل چرخیده و یک سری مشتریای خاص هم دارن ، حالا این حاج آقا یک دفعه تصمیم گرفته سایت بزنه به خاطر توصیه نوه اش که فرانسه درس میخونه ! حالا از یک طرف هم میخواد عکس محصولاتش بره روی سایت و هم نمی خواد بره چون رقباش میدزدنش !

میرسیم به بحث کپی رایت: حالا کلیک راست رو بستم، پرینت اسکرین رو غیر فعال کردم ، عکسارو رو سرور دوم گذاشتم خوب ... به قول یکی از دوستان اگر یکی اینقدر مصر باشه که بخواد ایده بدزده خوب با دوربین عکس میگیره !

ایده رو تا یک زمانی میشه انحصاری نگه داشت اگه زرنگ باشی تا زمانی که ایده ات خریدار داره باید مشتریاش رو جذب کنی تا اگه یک زمانی از ایده هات کپی برداری کردن نگرانی نداشته باشی یا اینقدر ایده ات تاپ باشه که کسی نتونه کپیش رو انجام بده !

به هر حال تا حالا که حاج آقا راضی هستند بقیه اش رو خدا به خیر کنه ....

"تزریق تکنولوژی به جامعه سنتی بسته کلا کار سختیه "

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت16:57توسط نگار |
ایستگاه آخر

شاید برای آخرین بارها به اتاقش میرم ، مثل همیشه اولین جمله اینه : خوب چه خبر؟ کارا خوب پیش میره؟ ... انگار خودش دودل میشه و سریع میگه: خوب حالا کی داری میری؟ بالاخره رفتنی شدی یا موندنی؟

بهش نگاه میکنم ... برای اولین بار احساس میکنم چقدر خسته است، چقدر پشت اون لبخندی که راست یا دروغ همیشه روی لبشه، حرف هست ... میگم : نه متاسفانه فعلا تصمیم روی رفتنه ... با اینکه قلباْ دوست ندارم برم ولی مجبورم ... نگام میکنه و میگه : بالاخره من نمی تونم مجبورت کنم که بمونی ولی همیشه جات اینجا توی این شرکت محفوظه، هر زمان که دوست داشتی برگرد ...

باز هم برای اولین بار خجالت میکشم، وقتی با اون لحن و با بغض باهام صحبت میکنه متوجه میشم که اونقدرها هم که فکر میکردم نمیشناختمش، میگم: شما لطف دارین، من هم اینجا رو مثل خونه خودم میدونم و اگر زمانی بخوام در ایران کار کنم مطمئنا پیش شما خواهد بود البته اگر من رو قبول داشته باشید، سریع میگه : این چه حرفیه، تو برای من خیلی ارزش داری، تو این مدت من خیلی چیزها ازت یاد گرفتم، حرفهات، فکرات و ایده هات همه برای من با ارزش بودن و مهمتر از همه اعتقادی که به من و شرکت داشتی .... باز شرمنده میشم، دوست ندارم اینها رو بگه واقعا دوست ندارم ترجیح میدادم یک جور دیگه باهام برخورد میکرد ولی اینها رو نمی گفت ، میگم : خواهش میکنم اینطوری نگید، من شرمنده میشم، من خیلی چیزا در این مدت یاد گرفتم، شما مثل استاد من بودین ... میخنده و با سکوت نگام میکنه ........

میگه : مواظب خودت باش، هر کمکی از دست من بر میاد بگو برات انجام میدم . خستگی چهره اش چند برابر میشه ، میدونم و میدونه که اگه من برم دیگه کسی براش نمیمونه که بخواد با دلسوزی براش کار کنه، کسی براش نمیمونه که قدر این سیستم رو بدونه، دورش پر میشه از آدمهایی که فکرشون فقط پوله و بس، آدمهای متملق و  متظاهر و دورویی که برای رسیدن به هدف حاضرن از روی جنازه اش هم  رد بشن ....

فکر میکنم خودش خواست که این اتفاقات بیافته، خودش قدر افرادی که در اختیار داشت رو ندونست، تا آخرین روزها صبر کردم و خودش هم میدونه که واقعا صبر کردم به امید اینکه یک تغییر کوچیک ببینم ولی متاسفانه هیچ اتفاقی نیافتاد .... حالا توی ایستگاه آخر وقتی به آخر خط رسیدیم سعی میکنه نگهم داره میگم: بعضی موقع برای بعضی کارها خیلی دیر میشه، میگه: نمیخوام جلوی پیشرفت و شادیت رو بگیرم، از خدا میخواستم که شرایطی داشتم که همین جا در این شرکت میتونستی شاد و راضی باشی ولی الان کاری از من بر نمیاد و نمیخوام اینجا بهت سخت بگذره ..........

نمی دونم چی باید جواب بدم، میگم : برای شما و برای موفقیت مجموعه همیشه دعا میکنم، اینجا چیزهایی جا گذاشتم که هیچ وقت دیگه برای من تکرار نمیشن، من اینجا زندگی کردم . برای اولین بار میگه : برای من هم شماها دیگه تکرار نمیشین ولی من جلوی هیچ کدومتون رو نتونستم بگیرم ....

موبایلش زنگ میخوره از خونه است و با همون صدای خسته به خانمش میگه شب دیر میام کار دارم ... یاد حرف یکی از دوستان میافتم: "اگه آدمها و مشکلاتشون رو بشناسی، خیلی راحت میتونی دلیل حماقتاشونو درک کنی و حتی بهشون حق بدی" چقدر درست میگفت ... این کسی که روبروی من ایستاده، کلی مشکل داره که من ازش بی خبرم و انقدر درک میکنم که تماما بهش حق بدم .

بهش خسته نباشید میگم و اجازه مرخصی میخوام، مثل همیشه میگه " باشه عزیزم، مواظب خودت باش ... همیشه برات آرزوی موفقیت میکنم .

و من از صمیم قلب میگم: من هم برای شما آرزوی موفقیت میکنم ....

از دفترش میام بیرون، یک بغض قدیمی گلوم رو فشار میده به سالن نگاه میکنم به راهرو و به اتاق بهترین همکارام ... همه چی چقدر زود گذشت و تمام شد ...

امروز اصلا خوب نبود ... اصلا !

+نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت18:35توسط نگار |
Identity

فیلم "هویت" محصول سال ۲۰۰۳ و در ژانر فیلمهای ترسناک-جناییه . با بازی خارق العاده "جان کوزاک" .

ماجرای ۱۱نفر مسافر که بصورت اتفاقی و در یک شب طوفانی وارد متلی در حومه دور افتاده یک شهر میشن. هر یازده نفر متولد روز دهم ماه می هستند و هر کدوم در یک جای امریکا زندگی های کاملا متفاوتی دارند، یک هنرپیشه، یک زن و شوهر جوان، یک پلیس ، یک زندانی، یک پلیس بازنشسته، یک دختر جوان، یک مادر و بچه با شوهر دومش و صاحب متل به طرز مرموزی یک به یک به قتل میرسن ........ ترتیب قتلها به ترتیب شماره اتاقشون در متله (بقیه اش رو نمیگم که اگر خواستید ببینید مزه اش از بین نره :)

به هر حال آخر فیلم معلوم میشه که ماجرا از چه قراره و کاملا بیننده رو در یک شوک قرار میده، قبلا یک کتابی خونده بودم تو همین مایه ها البته نه به این شدت ولی بحث هویت محور اصلی داستان بود.

چند نفر از ما میتونه به یقین و جرئت بگه که من همینم که هستم ! خود من شخصا در خیلی از موقعیتها رفتارای کاملا متضاد نشون میدم یا کارایی که اصلا در تصوراتم هم نمی گنجه که انجام بدم ولی دادم ... اگر بحثای متداول روانشناسی رو کنار بذارم و با خودم صادق باشم باید بگم که شخصیت من حدود ۷۰ درصد ثابته و بقیه اش هنوز به صورت کامل شکل نگرفته و هر از چندگاهی در اثر یک عامل درونی یا بیرونی در حال تغییره، خوبه که آدم انعطاف داشته باشه ولی بهتر اینه که شخصیتش فیکس باشه و تکلیفش رو با خودش بدونه .... به نظرم اونجوری خیلی راحت تر زندگی میکنه حتی اگر اشتباه زندگی کنه ... البته مطمئن نیستم :)

هویت

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت19:42توسط نگار |
andrea bocelli

با تمام حواسی که خدا به انسان بخشیده میشه زیبایی و معجزه آفرینش رو احساس کرد، پنج حسی که اگر هر کدومش رو نداشته باشی بخش اعظمی از زیباییهای دنیا رو از دست میدی ...

شاید به عنوان اولین حس همه یاد حس بینایی بیافتن ولی از حس شنوایی هم نمیشه به راحتی گذشت، دیشب یک صدای بهشتی دیگه رو گوش می کردم ... صدای "آندره بوچلی" خواننده ایتالیایی

جالب اینجاست که متن تمام آهنگاش ایتالیاییه و من یک کلمه هم متوجه نمیشم ولی واقعا مثل یک نغمه روح بخش ، مثل صدای بلبل تا اعماق وجودم رخنه میکرد. آندره بوچلی خودش نابیناست ولی صدایی داره که مطمئنم هر کدومتون بشنوه امکان نداره که به راحتی از خاطرتون بره ... مثل صدای "خولیو" ، مثل ساکسیفون "کنی جی" مثل پیانوی "لانگ لانگ" و مثل همخوانی "سلین دیون" که فوق العاده بود ...

دیشب وقتی اپرای بی نظیرش رو اجرا می کرد و طنین صداش قلب رو میلرزوند به این فکر می کردم که الان خدا با تمام وجودش داره به صدای این آفریده اش گوش میده و بهش افتخار میکنه، دیشب حضور خدا رو میشد در اون سالن اپرای باشکوه احساس کرد ....

بوچلي

اين هم آدرس سايتش كه طراحي اش عاليه http://www.andreabocelli.com/

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت10:14توسط نگار |
براي عزيزترينم

خيلي وقت پيش بابا يك كاري گفته بود كه براش انجام بدم و من هر بار با تنبلي يا كوتاهي يا به هر بهانه اي كه ناخواسته پيش ميومد انجامش رو به تاخير انداخته بودم.

ديشب با ۹ ساعت كار مداوم يعني از ساعت ۶ بعد از ظهر تا ۳ صبح نشستم و كار رو بالاخره تموم كردم . خيلي امروز خوشحالم ....

بيشتر خوشحالم كه بابا وقتي شنيد خيلي خوشحال شد :)

بابا خيلي دوستت دارم ، تو بهتريني

كاش كاراي مهمتري ميتونستم برات انجام بدم

تا آخر عمرم هر ثانيه هم برات كاري انجام بدم جبران زحمات و محبت هاي بي دريغت نيست

هميشه باش، بابا

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت11:28توسط نگار |
همین چند تا

از بین رفتن انگیزه هام به این سرعت و حدت تو این مدت زمان کم در نوع خودش یک رکورد محسوب میشه، بعد از سه روز که از انفاس روح بخش شرکت محروم بودم ، امروز صبح با یک وضعی اومدم سرکار که خودم تعجب کرده بودم !

بارون محشر صبح و با چتر زیر باران ... همه چی اینقدر قشنگ بود که با خودم فکر میکردم آخه الان چرا باید مجبور باشم بشینم حرفهای اینو گوش بدم ؟ البته میدونم که اینا همش گذراست ... تا چند روز دیگه این بخش از زندگیم هم به خاطره ها میپیونده و همه چی رنگ عوض میکنه ... در کل این نیز بگذرد ...

*******************

چقدر این چند روز فیلم دیدیم !! اینقدر که یادم نمیاد چی بودن :) ولی خیلی خوب بودن . بساط فیلم و چایی و نسکافه و میوه و ناهار و شام و حتی صبحانه جلوی تلویزیون ... چقدر بی خیالی خوبه نه؟ 

*******************

اصولا دلتنگ چیزی یا کسی نمیشم ، فقط یک استثنا وجود داره ...........

*******************

دیگه همین فعلا ْ

 

+نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت11:17توسط نگار |
زنده باد ... مرده باد !
در ادامه شادیهای اخیر این ملت درباره حق مسلم خود، تفکر در مورد چند نکته خوب می باشد:

- بعد از تلاشهای پنج ساله دولتمداران و کارشناسان سیاسی و غیر سیاسی و جامعه روحانیت و مبارز و غیر مبارز و راست و چپ و مستقیم ها و غیره و فحش ها و بد و بیراه های پی در پی به آمریکا که "ای بابا چرا بی خیال نمیشی؟" بالاخره این خود سیا بود که توانست مدارک بی گناهی ایران رو ارائه دهد !!!!

- از آنجاییکه سیا همواره و همیشه تاریخ در ایران، پلیدترین و سیاه ترین سازمان دنیا نامیده شده است این پارادوکس ایجاد می شود که بالاخره سیا بد یا سیا خوب؟

- از آنجاییکه دولتمداران ایران همواره در تلاش بوده و هستند که نشان دهند در آمریکا هیچ نوع دموکراسی یافت نمی شود حتی در حد یک اپسیلون ، باز این سوال پیش میاید که خوب اسم اینکاری که سیا میکند چیست؟ حتما خود نمایی در عرصه جهانی ؟؟؟؟

- سوال بعد اینکه خیلی جالب است که مقام ریاست جمهوری (بالاترین مقام اجرایی آمریکا) در مقایسه با همپای ایرانی خود اینقدر آزادانه مورد نقد و انتقاد قرار می گیرد! اگر اشتباهی مرتکب می شوند که به ضرر منافع مردم باشد تمامی سازمانهای دیگر خود را موظف میدانند که جلوی این اشتباه رو بگیرن حتی به قیمت تاثیرات جانبی روی اقتدار سیاسی یک حزب و دسته !!! چیزی که ما در ایران اسلامی همواره شاهد آن هستیم !! شاهد این از خودگذشتگی های سیاسی - ملی .... !!! 

- باز در آن بلاد سراپا فساد و کفر و بی ایمانی ، اینقدر آزادی سیاسی و مطبوعاتی وجود دارد که طرفِ حق را بگیرند و مسائل رو از دیدگاه منطقی حل و فصل کنند نه بر پایه اوهام و خود بزرگ بینی های بی حاصل یک عده فسیل و دایناسور دوره مزوزوئیک !

- به هر حال دیشب آقای رییس جمهور این کشف سیا رو یک پیروزی برای ملت ایران دانست ؟؟!!!!!! و آن یکی آقای رییس جمهور از ایران خواست اینقدر الکی خر خوشحال نباشد چون این تازه اول راهه !!!

- دیشب شاهد بمباران خوشحالی در سطح شهر تهران بودیم که با صدای هر نور افشانی ۶ متر به بالا می جهیدیم !!  ... پیش خودم گفتم حالا یک دفعه اینقدر ذوق زده میشن که یکدونه از اون بمبهای اتم مبارکو رو سر ملت میترکانند ! هر چی باشه حق مسلم ماست که بر ماست !!

و در حاشیه اینکه تو این اوضاع و احوال طرف داره فکر میکنه حالا که روابط آمریکا و ایران داره خوب میشه اوراکل هم وارد ایران میشه و ما یک رقیب جدی پیدا خواهیم کرد .... !!!!!!!!!!!!!!!

و

به قول ناصر الدین شاه : " همه چیزمان به همه چیزمان می آید ... "

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت10:21توسط نگار |
چند نکته !

امروز نرفتم سر کار ... می خوام این چند روز باقیمانده رو با اعصاب راحت سپری کنم و با دعوا و جنجال از اونجا نیام بیرون ، خیلی دارم کنترل میکنم !

شماره یکی از همکارای سابق رو یکی دیگه از همکارای سابق احتیاج داشت، قرار شد براش بگیرم حالا که پیگیر شدم بهم میگن : اول کارت رو بگو چیه تا مجوز استفاده از شماره ایشون رو بهتون بدیم !!! آخه فسقلی به تو چه ربطی داره این وسط ؟؟؟؟ بعدش یادم میافته که نه بابا طفلکی حق داره کلی خودش رو به انواع مختلف ارائه داده تا ایشون رو به عنوان دوست دختر قرضی انتخاب نمودن !! معلومه که باید نگران شماره موبایل طرف باشه !!!

کارای بانکی دارم خیلی زیاد ، انتقال و جابجایی حساب ها و این حرفها ... اصلا هم حوصله بانک رو ندارم ... ولش کن هفته دیگه هم وقت دارم !

کتاب "آزادی" رو که خیلی وقت پیش شروع کردم به خوندن بالاخره دیشب تمام شد، نتیجه اخلاقی این کتاب با آموزه های قبلی من قاطی شد و در نهایت به این جمع بندی میرسم که :

 "دین افیون توده هاست"  .... البته این به ظاهر یک جمله است اگه بخوام راجع بهش بحث کنم به اندازه یک شاهنامه میشه .. فقط یک اشاره کوچک اینکه : دین در اینجا به معنای خود ذات دین نیست، منظور کسانی هستند که از دین استفاده ابزاری میکنن تا همیشه یک خلق اللهی رو گیج و منگ نگه دارن تا نفهمن دور و برشون چه خبره و بدین ترتیب حکومتشون ادامه پیدا میکنه . مثل استفاده ای که از فقر میبرن ، استفاده ای که از جهل ملت میبرن، استفاده ای که از تعصبات کورکورانه یک قوم متحجر میبرن، ... بگذریم الان آماده ام که برم بالای منبر و فقط سخنرانی کنم ...

بابا همیشه یک آیه آسمانی میخونه که اکثر اوقات که با یک جماعت نادان روبرو میشم ناخودآگاه تکرار میکنم :

" ... و لا یعلمون هرتاْ الی پرتاْ "     ............. یعنی آنانند کسانی که هرت را از پرت تشخیص نمیدهند !

و متاسفانه تعدادشون از قوم لوط هم بیشتره !! (دلم برای بابا تنگ شده خیلی)

پانویس:
عالیجناب معظم فرمودند: زن کامل گاهی از مرد کامل هم برتر است!! -گاهی هم نیست؛ گاهی کمی تا قسمتی هست همراه با غبار محلی و رعد و برق و ....

 و نکته پایانی اینکه دیشب تا خود صبح ................. چی بگم آخه !

 

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت12:37توسط نگار |
Broken Wings
کریس دی برگ رو دوست دارم، فرم خوندنش رو، متن اشعارش رو و کنسرتهای همیشه با شکوهش رو.

چند وقت پیش داشتم این آهنگشو گوش میدادم :

These broken wings can take me no further,
I'm lost, and out at sea,
I thought these wings would hold me forever,
And on to eternity, 

And far away I can hear your voice,
I can hear it in the silence of the morning,
But these broken wings have let me down,
They can't even carry me home.

اگه بخوای کاری انجام بدی و با تمام وجودت هم بخوای ولی بالهات شکسته باشه چکار میکنی؟

باید میرفتی اما نشد ... اسمش رو چی میذارن ؟ سرنوشت، تقدیر، قسمت .... ولی خودت بهتر از هر کسی میدونی که اینها نبوده ... موقعی که باید بال داشتی تا پرواز کنی به سمتش ، بالهات شکسته بوده ... هیچ وقت نمیشه این رو فراموش کرد ... هیچ وقت

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت12:9توسط نگار |
فزت برب الکعبه ...
سکانس اول: اتاق کنفرانس!! - بی تفاوت

یک جلسه بی فایده دیگه صبحگاهی، همش خمیازه میکشم و ساعت رو نگاه میکنم که کی می خواد دست از این مزخرف گویی برداره، آخه چقدر یک موجود میتونه دروغ بگه داخل زندگیش. ول کن هم نیست . هی میخوام بلند شم برم بیرون هی دوباره شروع میکنه . بچه ها هم که کولاک میکنن. یکی از این طرف مرتب بینی مبارک رو میکشه بالا و موهاش رو افشون میکنه. یکی دیگه هم با مغز نخودیش میخواد درک کنه که فرق مرجوعی با برگشتی چیه ؟! اون یکی داره دست و پا میزنه که بهش بگن مدیر پروژه، داداشی هم که اصولا نمیدونه موضوع چیه و فقط میاد میشینه اونجا، هر چند وقت یکبار به من میگه نظر شما چیه؟ من هم میگم نظری ندارم. همه چی خوبه ... اینجا همه چی در حد رویایی خوبه

نتیجه جلسه این میشه که چقدر خوب شد که سر دسته باند و دار و دسته اش از اینجا رفتن و در نهایت هر چی لایق خودش و جد و آبادش بود نثار رستگاران میکند ... مرت.... بی .... بقیه هم مثل مجسمه سر تکون میدن و تایید میکنن ...

سکانس دوم: اتاق شبح مدیر !!!! - بی تفاوت

این چه ماتریالهایی هست که در مورد سیستم نوشتی؟ اینها که نمیتونه بفروشه، اینها همش بدرد نخوره، بالاخره نمیخوای بشینی بنویسی ما چه مزیتهایی داریم (داریم مگه؟؟؟)

دو تا مترسک به تیم فروش !!! اضافه شدن تحت مدیریت داداشی! محشرن . بی نظیرن . قرار شده ناسا بیاد سیستم رو بخره ! اینقدر اینها خوب و گلن ! بعد از دو ساعت هذیان گویی فشرده رو به من میگه : نظر شما چیه؟ میگم همه چی خوبه ، عالیه ... بهتر از این نمیشه . شما میتونی به همه بفروشی ... حالا چی می خوای بفروشی معلومه دیگه !

سکانس سوم: اتاق اداری- بی تفاوت

تو رو خدا این فایله رو درست کن! اینجا هیچ کس عقلش نمیرسه که باید با یک فرم ساده اکسل چکار کنه؟ خدایا به درگاه تو پناه میبرم از این قوم ابلهلان و سفیهان ! مگه من چه گناهی کردم ...

سکانس چهارم: پای میز خودم - نسبتا خوشحال

دارم متن نامه استعفام رو می نویسم ، برای بار هزارم تمام عکسهای این دو سال گذشته رو نگاه میکنم. بخصوص عکسهای پارسال رشت رو ... چه دورانی بود. چقدر شادی و انگیزه توی چهره ها موج میزد .. واقعا لیاقت ما رو نداشت ... نامه تموم میشه و من یک نفس عمیق میکشم .

سکانس پنجم: در سلول انفرادی داداشی - نسبتا خوشحال

نامه رو میذارم جلوش ، برق شادی تو چشماش می درخشه !! به زحمت میپرسه چرا می خوای بری؟ (انگار نمیدونه) میگم دارم از ایران میرم ، دیگه سر از پا نمیشناسه ، میگه باشه حله تسویه ات رو سریع حاضر میکنم که به مشکل نخوری ... در همین حد!!

سکانس ششم: پای میز خودم - در حال نفس کشیدن بعد از دو سال

چقدر راحتم ... انگار یک وزنه ۵۰۰۰۰ کیلویی رو از روی دوشم برداشتم . چقدر پاییز زیباست چقدر همه چی خوبه چقدر زندگی معنا دار شده

سکانس هفتم: خانه - پای کامپیوتر 

آهنگای شاد میذارم صداش رو بلند میکنم ... خوشگلا باید برقصن !!! فکر کن چقدر حس دارم که همچین آهنگی رو گوش میدم !! باور نکردنیه ! اینقدر تاثیر داشت ؟؟؟

*************************************

اصلا برام مهم نیست که پشت سرم چه حرفهایی میزنه ، مهم نیست که دیگه کسی نمونده که وقتی اون هذیان میگه ازم دفاع کنه ، بذار عقده هاش رو خالی کنه (با اینکه اینقدر عقده حقارت و بدبختی داره که به این زودیها تموم نمیشه) چیزهایی رو از دست داده که با دو تا فحش و فضیحت حل نمیشه ، آخرین برگ برنده اون درخت هم افتاد ... در یک پاییز طلایی و زیبا تا یک مدیر لایق دیگه بتونه از اون برگ استفاده بهینه ببره و بشه یکی دیگه از رقیبای سرسخت شرکتت ! تموم اون برگهای طلایی و کمیاب الان یک انرژی بالقوه و بالفعل هستند... البته این چیزها رو نمی نویسم چون اصولا هیچی نوفهمی ! الان شادتر از این حرفهام ...

بارون میاد نم نم تاریک میشه کم کم                                  تو غربت چشمات باز میزنه شبنم

یاد چشات یکدم نمیره از یادم

................

 

 

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت19:26توسط نگار |
يك تا ده

۱- یک مدت بود اعتیادم رو به فیلم نگاه کردن از دست داده بودم ، الان دوباره چند وقته که شروع شده تا ساعت ۲- ۳ شب یکسره فیلم !

۲- دیشب کنسرت Kenny G   (ساكسيفون) پخش كرد ، اين بشر معجزه است .

۳- صبح خواب خواب بودم ، اگر بصورت شرطي مسير كار رو طي نمي كردم ، مطمئنا گم ميشدم !

۴- اينقدر دلم براي اين بچه كوچولوهايي كه صبحها اينور و اونور كشيده ميشن تا پرتشون كنن توي مهدكودك ميسوزه ! آخه چه گناهي دارن اين طفلكي ها، خوب اگه نميتونين به بچه برسيد چرا بچه دار ميشين ؟ از روي خودخواهي ؟

۵- باروني كه اول صبح مي اومد خيلي زيبا بود، مي تونستم ساعتها و ساعتها زير بارون راه برم و فكر كنم حتي ميتونستم شعر بگم ... آه عشق ، اي خنياگر غمين ...

۶- واقعا نياز به استراحت دارم ، در همون كلبه چوبي رويايي خودم در يك دشت ...

۷- بعد از شكنجه صبحگاهي امروز، نتيجه اين شد كه اگر در جلسه ديروز ، ايشون و باندشون حضور داشتند قرارداد لغو شده بود !!!! چقدر اين آدم مغز فندقيه .

۸- صبح يك برنامه پخش مي كرد در مورد "آدمك مغزي" ، مي گفت اين آدمك الگوي بدن ما رو تشكيل ميده و اگر تعادلش بهم بخوره باعث افراط و تفريط در كارها و نهايتا درد و مرض ميشه. روشهاي آدم كردن اين آدمك يك بحث طولاني داشت ... اول صبح و اين مزخرفات !

۹- صبح آهنگ "محمد"‌ رو پخش مي كرد .... " از همون لحظه كه گفتي ميرم اما بر ميگردم ميدونستم كه يك عمري بايد دنبالت بگردم... چه خيال باطلي بود دل به عشق تو سپردن شبها با ياد و خيالت ..." هميشه اين آهنگ رو با صداي بلند همراهي ميكنم . ياد تو مي افتم ...

۱۰- تو تمام لحظات جريان داري ... هميشه

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت10:42توسط نگار |
جسیکای واقعی ...
این عکس جسیکای ناز منه

Jessica

امیدوارم هر جا که هست خوشحال باشه و صاحبش دوستش داشته باشه

عین یک گوله برف بود ... دلم براش تنگ شده

+نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت18:52توسط نگار |
چخوف در دژكوه

امروز دیگه روز آخره ... روز دهم ! فردا همه چی تموم میشه . شنیدین که میگن هیچ وقت پلهای پشت سرت رو خراب نکن ... اینبار من میخوام همه پلها و راه ها و جاده ها رو از بین ببرم ، هیچ راهی وجود نداشته باشه که بخوام وسوسه بشم برگردم.

**************************************

دیشب یک فیلم خیلی قدیمی دیدم از حسین پناهی (خدا رحمتش کنه) ... تمام طول فیلم ناخودآگاه گریه می کردم. نمیدونم چرا ولی تموم حرفهاش ، احساسش و اون فرم خاص بازیش و اون معصومیتی که توی صداش و چهره اش بود دلم رو می سوزوند ... خیلی زود رفت

عاشق خورشيد باش

عاشق نازی شده بود زیر بارون، چون چترش رو شکسته بود بهش بدهکار بود . عاشقش بود ولی به خاطر دوستش که تار می زد و توی کله پزی کار میکرد سکوت کرده بود . بهش گفت با ننه خورشید زود برو خواستگاریش وگرنه میان میبرنش ... نازی می خواست سه تار یاد بگره و دوستش تا نیمه های شب کله گوسفند پاک می کرد تا پول خریدن یک سه تار برای نازی رو جور کنه.

می گفت نازی تبلور تمام زیباییهای دنیاست برای من . داشتن نازی مهم نیست تا وقتی من زیبایی یک پرنده و یک گل رو درک میکنم نازی با منه ... عشق یعنی این !

یک غلومی داشت که زاییده فکر خودش بود ، قد بلند با صورت جزامی که دستش هم کج بود . غلومی حرفهای خوبی می زد، غلومی خیال بود ولی عین واقعیت دنیا ... چیزی که ازش فرار می کرد.

گل بوته که نامزدش بود از بویر احمد براش یک بره سفید فرستاده بود، می گفت حالا من با این بره چکار کنم  باید بخورمش یعنی !

مثل چخوف با سوژه هاش زندگی می کرد . چخوف با دردهای ایرانی ...

خلاصه اینکه بعد از مدتها یک فیلم خوب دیدم . اونقدر خوب که تا صبح تمام دیالوگهاش تو ذهنم رژه میرفتن

خوبه که آدم حرفی بزنه که شنونده اش بفهمه چی میگه

 

+نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت9:54توسط نگار |
مامان

دو روزه که مامان حال نداره و بیمارستان بستریه ... انگار دنیا رو سرم خراب شده . اصلا حال و روز خودم رو نمی فهمم . نمیدونم چرا این توهم و تصور همیشه تا الان با من بوده که مامان نمیتونه مریض بشه ..

امروز بالای برگه آزمایشگاهش نوشته بود : سن - ۵۸ ! مامان دیگه ۵۸ سالشه ... سنی ازش گذشته چقدر غافل بودم تا الان.  . چرا من هیچ وقت به این فکر نیافتاده بودم که مامان هم یکروز ممکنه کارش به بیمارستان و دکتر و این حرفها بیافته

بابا نیستش، مجبور شده برای کارش یک مدت بره چالوس، حالا ما چهار تا اینجا باید به مامان برسیم و جوری رفتار کنیم که بابا متوجه نشه مامان حال نداره تا نگران نشه ... با اینکه بابا ساعت به ساعت از دیشب تا حالا زنگ زده و تا صدای مامان رو نشنید آروم نگرفت. میدونم که خیلی عاشق هم هستند و از کیلومترها فاصله همدیگه رو حس میکنن.

احساس ناتوانی شدید میکنم، هیچ کاری از دستم بر نمیاد که انجام بدم حتی دعا هم نمیتونم بکنم، من که همیشه در این شرایط به همه دلداری و قوت قلب میدم الان خودم کم آوردم ... خدایا ...

مامان زود خوب شو ... خواهش میکنم

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت21:18توسط نگار |
چو تو یک بت ...

ز دست دیده و دل هر دو فریاد

که هر چه دیده بیند دل کند یاد

بسازم خنجری نیشش ز فولاد

زنم بر دیده تا دل گردد آزاد

بعضی وقتها ندیدن بهترین راه حله ، اگر نبینی دلت هم نمیخواد و اگه دلت نخواد فکرت هم  مشغول نمیشه ...

خوب این هم یک راهشه دیگه ... فعلا راه دیگه ای به ذهنم نمیرسه متاسفانه.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

ده بار از این نه فلک و هشت بهشت، هفت اخترم ز شش جهت نامه نوشت

کز پنج حواس و چهار ارکان و سه روح

ایزد به دو عالم

چو تو یک بت نسرشت

YOU

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت12:39توسط نگار |
کی دل تو رو برده ....

صبحا که از خواب بیدار میشم اولین کارم اینه که زود "ماه واره " رو روشن میکنم و میذارم pmc که چهار تا آهنگ شاد اول صبح گوش بدم و به اصطلاح روحیه بره بالا !

خواننده های مختلف و به عبارتی جور واجوری جدیدا شروع به خوندن کردن، اینقدر زیاد شدن که بعضی وقتها دیگه اسماشون هم از یادت میره ! این وسط چیزی که جالبه پخش بعضی از این آهنگاست که به اصطلاح خودمون "مجاز" هستند ولی عملا غیر مجازن و در ایران مجوز کار یا پخش اثر رو ندارن. آهنگاشون هم بد نیست یعنی در مقایسه با مشابه های خارجی خیلی هم بهترن ...

امروز آهنگ "من وسه تو" از "هومن سزاوار" رو پخش کرد که البته شخصا سبک خوندنش رو دوست دارم و بخصوص ایده هایی که برای کلیپ هاش استفاده میکنه واقعا جالبه .

مثلا کلیپ اولش "نه نه نمی شه... بدون تو بودن چی میشه" با محدودترین امکانات موجود و در یک مثلا تیمارستان روانی پر شده و رقص نصف و نیمه مجاز !!! هم وجود داره و ریتم آهنگ و استعداد خود سزاوار به پیشبرد کلیپ کمک می کنه

یا همین کلیپ "من وسه تو .. تو وسه کی میمیری" خیلی جالبه از یک مجسمه مانکن با موهای طلایی و شنل قرمز به جای دختر مورد نظر استفاده کرده .. در طوب کلیپ بهش تکیه میده، بغلش می کنه و خلاصه احساساتی که لازمه این شعر هست رو به بهترین نحو و با کمترین امکانات موجود نشون میده

اتفاقا شوهای "سزاوار" از کیفیت صدابرداری ، مونتاز و کارگردانی قوی هم برخورداره و کلا در این سبک کاری به نظرم حرفی برای گفتن داره ...

هر وقت این خواننده ها یا استعدادهایی رو می بینم که به علت بی صاحب بودن مملکت بر باد فنا میرن و هیچ وقت فرصت ابراز وجود در عرصه های جهانی رو پیدا نمی کنن افسوس می خورم ... اون مشنگایی که صرفا به خاطر امکانات و سرمایه گذاریهای کلان و تبلیغات رنگارنگ به همه جا میرسن کجا و این بچه های بنده خدایی که مجبورن کلیپ هاشون رو توی آوار ساختمون ها و وسط رودخونه و بیابون یا با مانکن و مجسمه درست کجا !!!

 در حاشیه :

نتیجه هنری: آهنگتو گوش کن ، وارد جزئیات نشو

نتیجه سیاسی: سرتو بنداز پایین و زندگیتو بکن، شما دخالت نکن

نتیجه اجتماعی: مجبور نیستن خواننده بشن برن ر و ض ه خون بشن ، دندشون نرم!

نتیجه دینی: کلا موسیقی حرام است، آقا حرام ... حیا کنید

نتیجه عصر حجری: مرد گنده خجالت نمیکشه اینطوری صداشو ول میده

نتیجه روشنفکرانه: باید هر چه زودتر فکری به حال آزادی موسیقی بکنیم

نتیجه اول صبح : باز حواسم رفتم به موسیقی ، وای دیرم شد .... بدوووووووو

 

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت18:40توسط نگار |
این بود انشای من ...

امروز یاد یکی از خاطرات دوران مدرسه ام افتادم ...

کلاس اول راهنمایی - زنگ انشا :

معلم: موضوع انشای هفته بعد سوژه آزاد است. هر متنی که دوست دارید بنویسید.

من: هوراااا (کلا عاشق نوشتن هستم)

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

خانه- در حال تفکر که چی بنویسم

افکار من: باید یک چیزی بنویسم که خیلی متفاوت باشه و همه حسابی تعجب کنند و به هنر و استعداد من در نوشتن پی ببرن ...

منابع من: یک کتابی بابام داشت (یعنی داره) که داخلش متنهای مشهور ادبی دنیا نوشته شده و البته خیلی قدیمیه

افکار شیطانی: از اونجاییکه معلم من خیلی جوونه و این کتاب هم چاپ قدیمیه احتمالش صفره که اینها رو خونده باشه

من: یکی از داستانهای خیلی احساسی کتاب رو انتخاب می کنم و شروع میکنم به کپی برداری ...

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

هفته بعد- زنگ انشا

معلم: شما بیا انشات رو بخون !

من: (با ذوق و شوق میرم پای تخته و شروع می کنم به خوندن ......

کلاس: همه غرق نوشته من شدند و صدا از کسی در نمیاد ، معلم سرش رو انداخته پایین و داره با دقت گوش میده

(احساس من:) غرق شعف و غرور از اینکه همه تحت تاثیر من قرار گرفته اند چند نفر از بچه ها به خاطر پایان غم انگیز داستان هق هق گریه می کنن و اکثریت بغض دار هستند

و ...... این بود انشای من

معلم: آفریم دخترم، خودت نوشتی؟

من: بله خانم ...

معلم: مرسی ، می تونی بشینی ..

من: خانم نمره مون چند میشه ...

معلم: (با لبخند) بعدا بهت میگم

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

چند سال گذشت ... معلم انشای من بازنشسته شد ، هیچ وقت هم نمره انشای اون روزم رو بهم نگفت و دیگه ندیدمش تا همین چند سال پیشا به صورت کاملا اتفاقی...

من: سلام خانم ... شما معلم انشای من کلاس اول راهنمایی بودید و غیره

خانم ...: سلام دخترم ، رونوشت "اسکار وایلد"

من: ببخشید، اسکار وایلد ؟

خانم ... : (با لبخند) بعد از این همه سال اون انشای زیبات رو فراموش نکردم ، خیلی با احساس و زیبا خوندیش ..

من : (شرمنده زیاد) خانم اون موقع من خیلی بچه بودم فکر می کردم کسی متوجه نمیشه ...

خانم ...: اون داستان کوتاه (بلبل  و گل سرخ اثر اسکار وایلد) بود، وقتی خیلی کوچیک بودم پدرم برام خونده بود و به همین خاطر خیلی دوستش داشتم ...

من: ...............

خانم...: به هر حال همون روز متوجه شدم کسی که میتونه اینقدر قشنگ احساس یک نویسنده دیگه رو درک کنه و بخونه خودش هم میتونه نویسنده خوبی بشه ، به نظر من نمره ات با ارفاق ۲۰ بود .

من: واقعا ممنونم

(و یک دیالوگ چند خطی دیگه و خداحافظی با معلم انشام ... خانم کوهپایه ای)

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

شرکت - تنها

من: چرا انسان ها یک دفعه اینقدر از آرزوهاشون فاصله میگیرن؟ الان من حتی کپی اسکار وایلد هم نمیتونم درک کنم ...

افکار من : .................. هیچی - خالی !

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

اسکار وایلد در آخرین لحظات زندگی اش خطاب به آندره ژید می گوید: "می دانی بزرگترین دارامای زندگی من چیست؟ اینکه تمام نبوغ خود را صرف زندگی کردم و تنها قریحه خود را بکار گرفتم."

درامای چند نفر ما اینطوریه؟

اسكار وايلد

 

+نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت11:51توسط نگار |
حافظا دل سرگشته ات کجاست ؟
 

کامپیوترم خراب شده و ویروس گرفته

نمی خوام بدم پروفسور درستش کنه چون حوصله نصب کردن ۲۰۰۰ تا برنامه رو ندارم

هوا اینجا بشدت سرد شده و شوفاژ هم خرابه

هر نیم ساعت یک بار مثل زندانی ها باید برم جلسه و بیام

مغز اکثریت به اندازه نخود فرنگی هم نیست

یک نفر هم پیدا نمیشه که بشه باهاش دو کلمه حرف حساب زد

یک اتفاقی افتاده که هنوز ازش گیج و منگم

محض رضای خدا هنوز نتونستم یک تصمیم بگیرم

چون الان در دوران محرومیت خود خواسته بسر میبرم حتی باهاش حرف هم نمیتونم بزنم

نمره آخرین امتحانم خیلی بد شده و مجبورم دوباره از اول ..... :(

هنوز نرفتم ترجمه مدارکم رو بگیرم

استعفا ؟؟؟ !!!

وسایلم رو باید جمع کنم

تسویه حساب ...

مهمونی آخر هفته

جسیکا که حسابی غمگینه

شعارای الکی که میدم

حرفهایی که هیچ کاربردی ندارن

تصمیماتی که عمرشون یک ساعت هم نیست

انگیزه هایی که همش از بین رفته

نگرانی های مامان و بابا

بغضی که نمی دونم چرا اشک نمیشه

قرنطینه خودم از همه

تلفنای بی جواب

اس ام اس های بی پاسخ

آدمهای الکی خوش

زندگی بی هدف

پاییز ... این همه دلتنگی

سراشیبی یخ زده کوچمون

کوه های پر برف دور دست

آرزوی یک کلبه چوبی

رویای یک اسب توی دشت

حس بوی چوب و برگ

لمس یک زمین خیس

نوازش علفهای بارون خورده

افق بی انتها

شب و آتش و دریا

نون تازه و داغ صبحانه

بوی چای

یک دنیا صمیمیت

خنده های از ته دل

شادی گم کرده

دویدن با دست باز

پیچش باد توی موهام

نفسهای عمیق لب پرتگاه

صدای پای آب

یک رودخونه خروشان

طبیعت وحشی و بکر

آزادی

رهایی

زندگی

....................................

و تو

.

.

.

+نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت14:15توسط نگار |
وقتي نيستي ...

 

 همين كه بدونم هستي كافيه

همين كه بدونم يك جايي همين دور و اطراف داري زندگي ميكني، كار ميكني يا عاشق ميشي كافيه

همين كه بدونم گهگاهي يادم ميكني كافيه

همين كه بدونم يك وقتايي كه ماه كامل ميشه بهش نگاه ميكني كافيه

همين كه بدونم هنوز دلت بهانه‌هاي ساده ميگيره كافيه

همين كه بدونم هنوز تو تنهاييات ياد يك كسي مي‌درخشه كافيه

همين كه ...

 

براي من همين‌ها كافيه .... هميشه باش ، همین !

+نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت11:51توسط نگار |
دیروز ...

دیروز سعی کردم عادی باشم. هیچ کار غیر عادی انجام ندم ... نه سراغ کامپیوتر رفتم، نه سراغ کتابهام، نه سروقت دوستام ، نه حتی به کبوترهای پشت پنجره اهمیت دادم که مرتب با نوکهای کوچیکشون میزدن به شیشه که یعنی : چت شده ، غذای ما چی شد؟

دیروز خیلی سعی کردم عادی باشم، ولی همه چی بیشتر از حد معمول غیر عادی شد، این من نبودم که دیروز زندگی میکرد ! یکی دیگه بود کسی که جامعه و فرهنگ دوست داره اونطوری باشه و من واقعاْ اینطوری نیستم ... انگار یک پوشش مسخره ظاهری روی خودم کشیده باشم و فقط تظاهر کنم.

دیروز با اینکه سعی کردم عادی باشم ولی اون کشمکش دائمی و همیشگی همرام بود ... اون صدایی که به من میگه : زندگی این نیست، زندگی نمی تونه توی این مفاهیم پیش افتاده خلاصه شده باشه

دیروز با اینکه عادی بودم با صدای بلند سکوت می گفتم : من آن نیستم که می نمایم

کاش این صدا شنیدنی بود

+نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت9:21توسط نگار |
..........

آخه من فرقم با تو چیه؟ ...........................  چون من زن هستم و تو مرد .... این همه تبعیض و این همه فرق ؟

باور کن خدا اینقدر بین من و تو فرق نذاشته که این قوانین مسخره بشری و غیر بشری گذاشتن !!

یک کم فکر کن ... هر دوی ما آدم هستیم

بس کن دیگه

+نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت13:55توسط نگار |