300 !
ساعت 15:9 یکشنبه سی ام دی 1386 توسط نگار
شاید یک ذره قدیمی شده باشه ولی امروز بصورت کاملا اتفاقی فیلم "۳۰۰" رو دیدم ، فیلمی که بیکباره احساسات شاه دوستانه سران رو بر انگیخت و جسته و گریخته به رگ غیرت و عرق ملیشون برخورد پیدا کرد ! نقدهای زیادی روی این فیلم نوشته شده و چون اصولا تمایلی به خوندن تاریخ و نگاه کردن به فیلمهای تاریخی ندارم اصلا سراغشون نرفتم یا خیلی سرسری و گذرا ... ولی با دیدن فیلم وقتی در حال خوردن ناهار نذری بودم و فکرم هزار جا می چرخید باز نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم از اینکه چرا بعضی ها با نیش یک پشه دردشون میاد و زمین و زمان رو میخوان یکی بکنن. اصلا این فیلم بیشتر از اونی که ایرانیها و تمدنشون رو زیر سوال ببره یکجورایی یونانیها رو نقد میکنه و اگه کسی بخواد معترض بشه اونا هستند.
داستان این فیلم بصورت کامل و البته باز به روایتی غیر ایرانی در کتاب "شاه جنگ ایرانیان در یونان و چالدران" نوشته شده و خیلی سال پیش خوندمش، در اون سن و سال من شیفته شجاعت و دلیری "آرسام" برادر خشایارشا شده بودم و تمام صحنه های جنگ باشکوه ایرانیها تو ذهنم نقش بسته حتی دلم برای اسپارتیها هم میسوخت !! ولی فیلم ۳۰۰ واقعا توهینی برای اسپارتیها محسوب میشه ! اینکه یک عده آدم خودخواه و خونخوار با پادشاهی به نام "لئونیداس" که هیچ عقل و منطق و حرف حساب حالیش نمیشه به جنگ لشکر مجهز و با شکوه ایرانیها میرن و تمام فرستادگان صلح "خشایارشا" رو میکشن و از جسدهای ایرانیها کوه درست میکنن و تا حتی به قیمت نابودی و هلاکت همشون حاضر نیست باز دست از خودخواهی و غرور بی دلیلش برداره و هزاران نفر رو با حماقت به کام مرگ میفرسته ، به نظر من نشان شجاعت و مردانگی نیست !! در مقابل تمام این جنایات وقیحانه پادشاه ایران با لبخندی بر لب سعی میکنه پادشاه اسپارت رو از خر شیطان پایین بیاره که "بابا بسه دیگه، فهمیدیم چقدر نادانی !" و از در گفتمان میخواد وارد بشه که البته گوش شنوایی وجود نداره !
بعضی ها به آرایش چهره شاه ایران ایراد گرفته بودن که چرا مثل دوجنسیها ابروهاش رو برداشته یا زیور آلات داره ولی خوب جدای از بحث ابروهاش ! اینو میدونم که در زمان خشایارشا و کلا در تمامی سلسله ها آراستگی و استفاده از زیورآلات و طلا مخصوص اشراف و شاهان بوده و نشان از برتری اونها داشته نه اینکه به لهو لعب مشغولند و از مردانگی چیزی نمیدونن !
در مورد نقابهایی که برای ایرانیها استفاده کردن، جای خوشحالی داره که در این فیلم نشون میدن ایرانیها در هزاران سال قبل از اینکه امثال یونانیها به کاربرد نقاب و اصولا تکنولوژی ساخت اون پی ببرن چنین نقابهای زیبایی رو استفاده میکردن (البته این رو هم بگم که آرسام برادر خشایارشا که جوانی بسیار زیبا و رشید بوده در تمامی میدانهای جنگ بدون نقاب حضور پیدا میکرده و عقیده اش این بوده که دشمن باید شکوه و زیبایی یک سرباز ایرانی رو روی اسب و در حال جنگ ببینه و همین عقیده باعث میشه که در جنگ ترموبیل، نیزه اسپارتیها در چشمش فرو بره و کشته بشه )
در مورد نقش سوال برانگیز زن اسپارتی که نمیدونم منظورشون از این نوع تحقیر زنانشون در فیلم چی بوده ، جایی که ملکه علیرغم اینکه به نظر خیلی خودش رو عاشق پادشاه نشون میده به خاطرش (مثلا!) حاضر میشه دست به چه کاری بزنه و الی آخر ... حالا این بدتره یا رقص چهارتا رقاص جلوی خشایارشا که خوب دارن شغلشون رو انجام میدن !
یا مثلا اون گوژپشتی که به اسپارتیها خیانت میکنه و دروازه رو روی سپاهیان ایران باز میکنه ... اون توهین و تحقیر اسپارتیها در مورد این گوژپشت بدبخت رو کی میتونه نادیده بگیره ؟ (یک نکته تاریخی: در زمان خشایارشا، هیچ معلول حرکتی و جسمی به دنیا نمیومده و اگه کسی فلج مادرزاد بوده در بدو تولد کشته میشده چون اعتقاد بر این بوده که ژن قوی و سالم باید در نسلهای ایرانیها در جریان باشه و هر نوع نقص و ناتوانی باید ریشه کن بشه و نژاد برتر حفظ بشه )
و در مورد اون تیپهای عربی و دستار و رنگ سیاه پوستها و اینها هم خوب این از نادانی کارگردان سرچشمه میگیره و چون اصولا هیچی نوفهمن اینا رو همینطوری گذاشتن ، نباید زیاد سخت گرفت :)
و در آخر اینکه خشایارشا برای مجازات خائنین به وطن یک شیوه عجیب داشته : خائن یا جاسوس رو در یک قالب آهنی که اندازه بدنشون بوده قرار میدادن و درون اون رو با شیره یا موم عسل پر میکردن و بعد اونها رو وسط بیابون خدا به تیرک های چوبی می بستن و تنها روی صورتشون رو باز میذاشتن ، در اثر گرمای خورشید مومها آب میشده و به تنشون میچسبیده و اینجاست که مورچه های گوشت خوار بیابون به سمت طعمه هاشون حرکت میکردن و تمام اجزای وجودی شخص خائن یا جاسوس رو تناول مینمودن! این است سزای خیانت به وطن !
و نتیجه اینکه خیلی خیلی فیلم سرکاری و مسخره ای بود و جز توهینی که به خودشون برمیگشت حرفی برای گفتن نداشت ، با اینکه من تعصبی روی هیچ واقعه تاریخی ندارم و عقیده ام اینه که گذشته اصلا ارزش دوباره مرور کردن رو نداره ولی خوب فکر میکنم به جای برخوردن به رگ غیرتمون در مورد ۳۰۰۰ سال پیش این مملکت یک ذره چشممون رو باز کنیم ببینیم الان اسپارتیهای زمانه دارن چه بلایی سر این مملکت میارن و خائنین به وطن سزاشون چیه واقعا .... :)
تمدن چیزی نیست که با دو کتاب و سند تاریخی بشه ثابتش کرد یا زیر سوال بردش، تمدن رو باید "زیست" و باید نشون داد که متمدن بودن یعنی چی! حالا من خودم رو دار بزنم که ایها الناس خشایارشا اینطوری نبوده یا بوده چه فرقی به حال امروز این جامعه میکنه چیزی که گذشته و نسل اندر نسل و جد اندر جدشون هم خاک شده و تمام! ما که امروزِ تاریخ هستیم چه گلی میخوایم به سر این مملکت بزنیم؟ به جای ساخت "شکوه تخت جمشید" یک فکری به حال "شکوه پاپداری و صبر" مردمی بکنیم که تو سرمای -۲۰ درجه بعضی از این روستاها نشستن و باز شکر خدا میکنن که زندن ! اگه مردی، حق مردانگیت رو اینجا نشون بده .
کار هر کس نیست خرمن کوفتن ........ گاو نر میخواهد و مرد کهن

برگی از تاریخ
علل شکست سپاه ایران** بنا بر نوشته ی بعضی از مور خان دروغگو سپاه ایران در یونان شکست خورد.اما خشایار شاه پس از فتح آتن به خاطر این که اسپارتها تا آخرین نفس ودلیرانه جنگیدند به احترام آن 300نفر، اسپارت وکشو های بعد از آن را فتح نکرد. در ضمن اسپارت به اندازه ی یک ده امروزی بوده است و هدف اصلی خشایار شاه فتح مرکز یونان یعنی آتن بودکه به آن هدف رسید و فتح آتن باعث شد که ایران 200سال بر یونان نفوذ داشته باشد تا زمان اسکندر. برخی از مورخان دروغگو که حتی یک جو هم عقل درسر نداشته اند گفته اند که سپاه ایران بالغ بر یک یا دو میلیون نفر بوده است امااگر بخواهیم یک حساب سرانگشتی کنیم می فهمیم که این حرف دروغی بیش نبوده وآنان این را نوشته اند تابگویند یونان به خاطر این شکست خورد که سپاه ایران بسیار بود. فکر کنید که بخواهیم از مرکز ایران آن روز که شیراز باشد یک سپاه دو ملیون نفره را جابجا کنیم اگر بخواهیم روزانه برای همه ی وعده های غذایی آنان که سرباز هم بوده اند 1کیلونان در نظر بگیریم باید روزانه 2ملیون کیلو گرم نان به آنان بدهیم واگر کوهی از گندم هم داشته باشیم نمی توانیم تغذیه ی آنان را حتی در دوروز اول فراهم کنیم. فکر کنید با وسایل حمل ونقل آن روز چگونه می توان که غذا را به همه ی افراد سپاه رساند. حل میبینید که چقدر مورخان یونانی احمق بوده اند که نفهمیده اند که این دروغ آنان را حتی یک بچه هم میفهمد. منبع :کتاب شاه جنگ ایرا نیان در چالدران ویونان
پنجگانه
ساعت 14:33 شنبه بیست و نهم دی 1386 توسط نگار
اپیزود یک : خوب حالا اینجام، تو اتاق خودم، پای کامپیوتر خودم، همه چی سر جاشه و اوضاع به همان منوال قبل، به ظاهر هیچ تغییری رخ نداده ... اما من فرق کردم ... شاید کسی متوجه نشه ولی خودم حس میکنم . خیلی چیزها فرق کرده ... تو این مدت ، در این دوران قرنطینه خود خواسته از همه کس و همه چی ، از همه جا ، فقط سعی کردم دوباره خودم رو پیدا کنم، اونی رو که گم کردم و اونقدر از من دور شده که حتی سایه خیالش رو هم نمیتونم ببینم . حالا تو این مدت کوتاه یک سر نخهایی ازش پیدا کردم. یک ردپاهایی ازش دیدم ، یک نشونه هایی ازش رو در و دیوار ذهنم پیدا کردم . تلاش مختصر و کوچیکی بود ولی نور امیدی رو در دلم زنده کرد که میتونم پیداش کنم، اگه بخوام میتونم گمشده ام رو پیدا کنم.
اپیزود دو: میگن آدمها خواب چیزهایی رو میبینن که دوست دارن در دنیای واقعی اتفاق بیافته ، یا چیزهایی که مثلا خیلی ناراحتشون میکنه ... خلاصه ماجراهایی که تو ضمیر ناخودآگاهشون جمع شده و به هیچ طریقی نمیتونن از دستش فرار کنن . فکر میکنم این تئوری صد در صد درست باشه ، خوابهایی که من میبینم و اینقدر عجیبن که حتی نمیتونم برای کسی تعریفشون کنم. خوابهایی که همه به فاصله چند روز یا حتی ساعت تعبیر میشن و رنگ واقعیت میگیرن . نشونه هایی که در خوابهام همیشه من رو به سمتی هدایت میکنن که باید. فقط یک خواب و رویاست که هیچ وقت تعبیر نداره و من این رو میدونم ....
اپیزود سه: فکر میکردم وقتی برگردم به فاصله حدود 10 روز همه دور هم جمع میشیم و مثل همیشه به بهانه های ساده هم میخندیم و برای سه چهار ساعت همه دنیا میشه اون جمع کوچیک دوستانه ما و دیگر هیچ ... اما متاسفانه با خبری که شنیدم و اینقدر متاثرم کرد که تمام شور و شوقم برای برگشتن از بین رفت. مرگ حقه ، در این شکی نیست ولی وقتی برای عزیزترینهات پیش میاد ... به این "حق" بودن با تردید فکر میکنی، برای "پریسا" ی عزیزم و خانواده محترمش فقط صبر و صبر و صبر آرزو میکنم ...
اپیزود چهارم: یک حالت تعلیق بین زمین و آسمون ، بین موندن و رفتن ، بین اینکه خوب فقط یک ماه وقت دارم که تکلیف زندگیم رو معلوم کنم، آینده ای که فقط به یک تصمیم کوچولوی من بستگی داره، به پلهایی که باید پشت سرم خراب کنم برای بدست آوردن "آرزوهای بزرگم" ، به شجاعتی که باید داشتم و ندارم، به اون دلگرمی که یک نفر باید بهم بده ، به یک دست قوی که دستم رو بگیره و از این وضعیت درم بیاره ، به یک فکر باز که همفکرم بشه و بگه "راه اینه، چاه این" ، به یک آسمون برای پرواز ، به یک راه بی پایان برای رفتن، به یک رویا که تو خیالت به واقعیت تبدیل میشه ، به یک "تو" ... تویی که میتونی ، میتونستی ، فکر میکردم میتونی ، تصور میکردم تونستی یا شاید هم به "تویی" که هیچ وقت نبودی و زائیده ذهن من و ساخته و پرداخته احساساتی بودی که هیچ وقت فرصتی برای بروزشون نبوده . به یک "تو" می اندیشدم .
اپیزود پنجم: امروز عاشوراست روزی که به قول شریعتی " شانه ای است برای گریستن تمام عقده هایی که تاریخ بر دوش این مردم گذاشته، مرحمی است برای بغضهای فرو خورده " . به این ایام احترام میذارم ولی هیچ وقت فلسفه این عزاداریها رو نفهمیدم ! فلسفه این ولوله ای که در خیابانها پیش میاد برای گرفتن نذری و پر کردن صندوق عقب ماشین از انواع غذاهای رنگارنگ، صفهای طولانی برای گرفتن چهار پنج پرس کباب و حلیم و شله زرد، فسلفه این روضه خونی هایی که هیچ سر و تهی ندارن و اگه مظلومیت امام حسین نبود و یارانش بیشتر به طنز شبیه بودن تا مرثیه سرایی ، به اون بحث مسخره ای که پارسال اون آدم (...) تو تلویزیون میگفت : "حضرت ابوالفضل، وقتی به آب رسید بر خلاف سایر روایات ، خودش یک جرعه یا بیشتر آب نوشیدند، زیرا این خلاف عقل و منطق است که به آب برسند ولی آب نخورده باشند ......." و یکی پیدا نشد بگه مردک ، اگه ملاک کار حضرت ابوالفضل ، عقل توی نادان بود که بلند نمیشدند با 72 نفر جلوی هزاران نفر بایستند و قیام کنند ... تو کی هستی که برای ابوالفضل ملاک سنجش قرار میدی ... در تمام تاریخ اسلام ، من فقط همین یک "ابوالفضل" رو گرامی میدارم. عملدار ...

اورانگوتان
ساعت 9:3 شنبه بیست و دوم دی 1386 توسط نگار
قطعا یکی از زیباترین موجودات دنیا اورانگوتانها هستند یا شاید از دید من اینقدر قشنگ باشن. اون چشمهای معصوم با اون نگاه های ساده ... شکمای باد کرده و موهای قرمز- قهوه ای همه و همه واقعا زیبان. شاید اورانگوتانها تنها موجوداتی باشن که از نظر رفتاری و اجتماعی فوق العاده شبیه انسان هستند، البته منظورم اینه که انسانها نمونه خیلی کوچکی از فرهنگ و تمدن اورانگوتانها رو شبیه سازی کردن و تقلید میکنن !
دیروز یک برنامه دردناک از نسل کشی گسترده اورانگوتانها دیدم . این بشر دوپای خودخواه صرفا به خاطر استفاده از زیستگاه های طبیعی این موجودات شریف و بریدن چوبهای درختای بلند اون باعث مرگ هزاران اورانگوتان شدن و میشوند!
انجمن حمایت از اورانگوتانها متاسفانه در ایران شعبه نداره ولی تصمیم گرفتم در یکی از این سازمانهای حمایت از حیوانات عضو بشم و الان دارم ثبت نام میکنم :) شاید خودم یک دفتر حمایت از حقوق مسلم اورانگوتانها در ایران تاسیس کنم . کار خیلی مهمیه .... چشم انداز آینده کاری من ... چه زیبا و رویایی !

...
ساعت 18:35 دوشنبه هفدهم دی 1386 توسط نگار
گفتگو آئین درویشی نبود
ور نه با تو گفتگوها داشتیم
~~<O>~~
ساعت 12:9 یکشنبه شانزدهم دی 1386 توسط نگار
سرده
آخه چقدر سرما ... یخ زدم ...من هم سرمایی ... دیگه دارم منجمد میشم، یکریز داره برف میاد. برف قطع میشه بارون میاد، بارون قطع میشه مه میشه، آخه این هم شد آب و هوا ؟ با کلاه و شال گردن و یک لحاف پالتو مانند (یا پالتوی لحاف مانند!) که میپوشم باز هم میلرزم. حالا خوبه فاصله زیادی بین خونه و شرکت نیست وگرنه گوله برفی میشدم ! یک طفلکی هایی رو صبحا میبینم که تو ایستگاه ها به حالت نیمه فریز در اومدن و از سرما کبود شدن ! یک جایی خونده بودم که سرما برای احیای زمین و خاک و همینطور درختا ضروریه و اگه نباشه سیر طبیعی جهان بهم میریزه ... ولی خوب دیگه ، حدی داره ، نه؟ مثل اینکه در این سیر طبیعی جهان، انسان اصلا محسوب نشده یا اینکه خدا فکر میکنه ما هم میتونیم مثل خرسها بریم تو غار و بخوابیم و بهار بیدار شیم ! نمیدونم ! یکی باید به خدا یادآوری کنه دوران عصر نئو سنگی و غار نشینی تموم شده !! 
امشب یک سورپرایز بزرگ برای خودمون (خودم!) راه انداختم، با کلی شوق و ذوق بالاخره بلیط مسابقات حرکات موزون روی یخ ! رو خریدم و قراره بالاخره اگه خدا بخواد به آرزوم برسم و از نزدیک این مسابقات رو ببینم. فوق العاده است ! البته دوستم میگه سالنش خیلی سرده 
امروز اینجا خلوت خلوته (یکشنبه است و ما باز سه (چهارتایی) تنهاییم) خیلی خوبه میشینیم و حرف میزنیم و چای میخوریم ! چای داغ ... و نفس میکشیم ... یک همکار جدید هم اومده یک دختر لهستانیه که مامانش ایرانیه و یک کمی فارسی بلده ، ۲۰سالشه ... طفلکی کلی ذوق الکی داره که براش در مورد ایران حرف بزنیم !!؟ چی بگم آخه ؟ دوستم میگه یک ذره دیگه به این تعریفامون ادامه بدیم بلند میشه میره ایران ! گناه داره بچه ... 

دیگه فعلا همینا ...
سهم من ...
ساعت 11:26 جمعه چهاردهم دی 1386 توسط نگار
امروز تعطیلیم و من از پنجره اتاقم "به ازدحام این کوچه خلوت مینگرم" این چند وقت فرصت خوبی دارم تا بتونم فکر کنم. به همه راهی که تا الان درست یا غلط اومدم، به چیزهایی که بدست آوردم به همه چیزهایی که از دست دادم و به خود خودم، به زندگیم، به سهمی که میتونم از اون داشته باشم و ندارم، داشتم به بعضی از اشتباهات فکر میکردم که انسان در زندگیش مرتکب میشه : خوب بعضی از اشتباها قابل جبران هستند، میتونی اثرش رو جبران کنی ، بعضیهاش کلا اثری ندارن یعنی یک اشتباهی میکنی و بعد هم تموم میشه و اصلا تاثیری رو روند کاری نمیذاره، بعضیهاش رسوایی به بار میارن ولی بعد که نادم و پشیمان شدی بخشیده میشن و تمام، ولی بعضی از اشتباها میشن خود زندگی ... یعنی یک اشتباهی میکنی که جبران ناپذیر و غیر قابل بخشایش و غیر قابل اصلاحه و می مونی توش و مجبوری که ادامه اش بدی، به قول معروف "نه راه پس داری نه راه پیش" ...دیگه باید تا آخرش تاوان اون اشتباه رو پس بدی و بری جلو (!)
کافیه یک لحظه غفلت باشه و یک عمر پشیمانی ، حالا فرضا که همچین اتفاقی افتاده باشه بعدش چی؟ راهش چیه؟ چکارش میشه کرد؟ باز چند حالت داره ... بعضیها با قضیه کنار میان و سرشونو میندازن پایین و زندگی اشتباهشونو ادامه میدن، بعضیها عصیانگر میشن و به در و دیوار میزنن تا خودشونو خلاص کنن ، بعضیها افسرده میشن و خودخوری میکنن و بعضیها هم بی خیال میشن و میگن هر چه پیش آید خوش آید و ... خلاصه هر کسی یک راهی برای خودش پیدا میکنه مثل یک حبس اجباری که وقتی میندازنت تو زندان چاره ای نداری جز اینکه واقعیت زندان رو قبول کنی و خودت رو باهاش وفق بدی ...
همیشه اشتباهات و تاثیراتش و اون زندان اجباری علنی نیست، شاید خیلی ها متوجه نشن فقط خودت بدونی و خدای خودت ...ولی تموم عمرت رو درگیرش باشی . ظاهر قضیه یک چیزه و باطنش چیز دیگه ... یک عمر مجبوری فیلم بازی کنی انگار همه چی داره خوب پیش میره و همه چی عالیه ، پدر و مادرت ، خانواده ، دوستات همه و همه فکر میکنن هیچ مشکلی نداری، خوب و خوشی و همه چی عالی ... و این کار رو سخت تر میکنه ، اگه فقط یک نفر بود که میشد باهاش صحبت کرد و بگی دردت چیه ... ولی خوب نمیشه ، نظم همه چی با این کارت بهم میریزه . کسانی که یک عمر تو رو اینطوری شناختن و باهات بودن که یک دفعه نمیتونن تموم ذهنیاتشون رو تغییر بدن . اصلا باور نمیکنن ...
پی نوشت: حدود سه پاراگراف از این نوشته رو مجبور شدم سانسور کنم ! خوب دیگه ... نمیشه گفت !
بعد از این همه سال که همیشه سعی کردم ، ایمان داشتم و عمل کردم که چیزی به نام جنسیت روی زندگی انسانها تاثیرگذار نیست دارم به این نتیجه میرسم که تا حالا سخت در اشتباه بودم و داشتم خودم رو گول میزدم. واقعیت اینه که نه تنها جنسیت خیلی تاثیر گذاره بلکه تعیین کننده است و مسیر زندگیت از ابتدای تولد با معلوم شدن دختر یا پسر بودنت شکل میگیره ! نه تنها در ایران بلکه در پیشرفته ترین کشورها تا بدوی ترین قبایل هم به این شکله !
قانون نانوشته جنس برتر در تمام لحظات زندگی جریان داره، یک جریان خاموش به اندازه عمر آفرینش بشریت، به اندازه وقتی که خدا تصمیم گرفت یک خدمتکار مجانی برای جنس "مرد" برترش ، اشرف مخلوقاتش بیافرینه، فلسفه خلقت زن چیزی بیش از این نیست ! متاسفم که این حرف رو میزنم ولی واقعیتیه که تازه دارم بهش پی میبرم، خیلی خوش خیالیه که در این اوضاع و شرایط مرد سالارانه بخوایم جور دیگه فکر کنیم . بین همه حیوانات هم حتی این قانون وجود داره در تمام گروه های موجودات زنده هم که تحقیق کنید آخرش مرده که حرف اول و آخر رو میزنه ، من دشمنی با مردها ندارم ! شکایتی هم ندارم ولی آرزو داشتم که این تبعیض ها و جنس اول و دوم بودن یک ذره حداقل غیر علنی تر و عادلانه تر بود. فقط همین !
چیزی که برای من عذاب آوره عدم کنترل یک زن روی زندگی خودشه، همیشه برده وار باید دنباله روی یک مرد باشه، همیشه باید مطیع باشه، همیشه باید در چارچوب حرکت کنه، همیشه باشد همه چیز رو رعایت کنه، دست از پا خطا کنه میشه دختر بد میشه زن بد و همه میدونین که مفهوم مرد بد با زن بد چقدر متفاوته !! در زندگی، ازدواج، کار، تحصیل و حتی در عاشق شدن حتی در اندیشیدن حتی در رویاهاشم باید چارچوب رعایت بشه ! همیشه این مایه ننگ بالقوه و بالذات باید کنترل بشه !
یک بهانه خوب هم این وسط وجود داره البته : زن جنس لطیفه باید ازش حمایت بشه .... آخه در مقابل چی ؟ چرا همیشه تاریخ زنها باید تاوان وحشی گری و خوی تجاوزکارانه برخی از مردها رو بدن ؟ چرا هیچ وقت کسی برای اصلاح این خصلت مردها حرفی به میون نیاورده یا کاری نکرده ؟
من یک زن هستم ، به زن بودن خودم افتخار میکنم (چاره دیگه ای ندارم) و همیشه هم سعی میکنم حق و حقوق خودم رو داشته باشم و همیشه هم کاری که دوست داشتم رو انجام دادم، ولی امروز حس کردم مردها در دنیایی که خدا آفریده بسیار راحت تر از زن ها زندگی میکنن و با مرد بودنشون نصف مشکلات از جلوی پاشون برداشته شده ، به همین سادگی ...
ولی یک زن برای داشتن شرایط مساوی (البته ۲۰ درصد مساوی !) باید نصف بیشتر عمرشو برای تحقق حق و حقوقش صرف کنه و اگر هم موفق بشه میشه : " فمنیسته" ، "مشکل جنسی داره " ، " مثل یک مرد وایساد و حقشو گرفت" ، "اصلا لطافت زنانه نداره ، مثل مردها رفتار میکنه" ، " وا مگه این کار زناست، برو بگو شوهرت بیاد انجام بده " و هزاران """"""" دیگر که ردپای میلیونها جهالت و جبر تاریخی رو به دوش میکشن ......
من با این اوصاف جزو دختران خوشبخت روزگار بودم که در خانواده ای بزرگ شدم که زن به معنای واقعی کلمه محترم بود و حق فکر کردن داشت و حرفش خریدار داشت، جوری که دلم میخواست درس خوندم ، کار کردم،عاشق شدم، ازدواج کردم و مهمتر از همه زندگی کردم ... با همه این خوشبختیها همیشه یک حسی در من وجود داره که نمیشه راحت در موردش صحبت کنم.
درسته که میگن خدا جنسیت نداره و این کلمه "هو" که در قرآن بکار رفته همینطوری الکی بوده و این حرفها ... ولی شک ندارم که اگه خدا میخواست برای خودش جنسیت تعیین کنه "مرد" رو انتخاب میکرد. هر چی باشه خدا نمیتونه "مفعول" باشه . چیزی که زن بنا به ماهیتش همواره هست .
پی نوشت: هیچ اتفاق خاصی نیافتاده . دلم پر بود از بعضی مسائل ، همین !

01/01/2008
ساعت 9:5 سه شنبه یازدهم دی 1386 توسط نگار
یک سال نو به روایتی دیگر ... آخرین شب سال ۲۰۰۷ یعنی پارسال واقعا بهم خوش گذشت :) تا حدود ساعت ۳ صبح بیدار بودیم و اینقدر جای همگی خالی بود که حد نداره ... مدتها بود مهمونی اینطوری نداشتیم که به آخرین حد ممکن بهت خوش بگذره و بتونی راحت از ته دل بخندی و برای چند لحظه هم که شده دور و برت رو فراموش کنی و تو یک حالت خلسه وار خوشایند غرق بشی ... الان هم سه ساعت بیشتر نتونستم بخوابم نمیدونم چرا این روزها کمتر دوست دارم بخوابم. دیشب یک برف خیلی قشنگ میومد . انعکاس نورهای زیاد و رنگارنگ رو برفی که بین زمین و آسمون معلقه با همهمه ای که تا ساعت حدود ۴ صبح تو خیابونا براه بود ... چه حس زنده بودنی . یاد شب عیدای خودمون میوفتم یاد چهارشنبه سوری هامون و یاد خیلی از عیدهای دیگه که همه خودشون رو تو چهار دیواری خونشون حبس میکنن و یک حریم نفوذ ناپذیر بین خانواده و جامعه که همیشه تاریخ وجود داشته کشیده میشه ... یک سفره هفت سین و یک صدای بمب ! و تمام ... کاش شادیهای ما هم اینقدر گسترده و بزرگ بود، آرزوم بود که یک شب تو یک اجتماع بزرگ تا صبح همه با هم جشن بگیریم وسط خیابون ... تازه وقتی داری از سرما منجمد میشی :)
باید حاضر شم برم سر کار ... تا اسم کار میاد خوابم میگیره حتی ۵ دقیقه هم غنیمته نه؟
شاید حق با اون بود، با این جابجاییها و اینطرف و اونطرف رفتنها چیزی حل نمیشه، وقتی یک چیزی به وجودم چسبیده و داره با من زندگی میکنه چطوری میتونم ازش فرار کنم؟ چطوری میتونم فراموش کنم وقتی تو فکرم جریان داره و هر ثانیه جلوی چشمامه. تا کی میتونم یعنی تا کی توان دارم که مبارزه کنم و ادامه بدم؟ تا آخر عمر؟ هر لحظه و بی وقفه؟ نمیدونم ! شاید هم باید واقعا اینکار رو بکنم. تو مثل همون آتشی که در نیستانی فتاد ... درد بی دردی علاجش آتش بود... قبول دارم ولی وقتی درد اومد و بی دردی رو علاج کرد، علاج درد چیه ؟ فکر اینجاش رو نکرده بودم !
--------------------------------------------------------------------------------
دیروز صبح زنگ زدم پیگیری یک کاری رو انجام بدم، خانم اونطرف خط که البته قبلا حضورا با هم آشنا شدیم حال و احوال و مقدمات و غیره و بعد میپرسه : راضی هستی؟ خیلی موقعیت خوبی نصیبت شده ها! تا میتونی استفاده کن ، کیف کن برای خودت ! >>>>> من : (موندم چی بگم) میگم آره خیلی عالیه ! دارم از خوشی میمیرم ، روزی هزار بار برای این موقعیت خدا رو شکر میکنم !
بعد که کارا تمام میشه به دوستم میگم : چرا فکر میکنه این شرایط آخر خوشیه ؟ اینجا از اونجا چیش بیشتره؟ چه برتری داره ؟ چه فرقی کرده؟ من که همون آدمم ، کار که همون کاره ، زندگی هم که همون زندگیه ، آسمون هم همون آسمونه ، فقط تزئیناتش بیشتره و آدمها بیگانه تر ! >>> دوستم حرف قشنگی زد، گفت : درسته هیچ فرقی نداره، ولی آدم اگه تو زندگیش جریان نداشته باشه میشه یک باتلاق آدم نما ! بعضیها راه باتلاق نشدن رو جابجایی میدونن ... وقتی هیچ چیزی رو نتونی تغییر بدی مجبوری شرایطت رو عوض کنی .
--------------------------------------------------------------------------------
امروز روز اول ژانویه است، تولد بابا . مسیح من :) گرمای حضورش رو از راه دور هم میتونم حس کنم. تو قلبم . اینجا ....
دیشب وقتی خبرش رو شنیدم تا مدتی مبهوت مونده بودم، به همین راحتی یک جریان، یک فرقه، یک حزب یا یک فکر تصمیم میگیره یک نفر باید از صحنه روزگار حذف بشه و میشه ! چقدر اینکار نفرت انگیزه ، ترور ... من طرفدارش نبودم یا اصلا نمیدونم داشت چکار میکرد ولی ترور اون هم به این شکل برای هر کسی در دنیا اتفاق بیافته محکومه، ناخودآگاه یاد "احمد شاه مسعود" افتادم وقتی تو آشوب افغانستان به اون شیوه دردناک مرد . خوب چرا آخه؟
اگه ما و همسایه های ما هم متمدن بودیم و سیاست حزبی به شکل صحیح در جوامع ما شکل گرفته بود، میشد به جای چوب و چماق و ترور و تحقیر و تقلب و دروغ از ابزار گفتگو یا به قول بعضی ها "گفتمان" استفاده کرد. جنگ و کشتار ابتدایی ترین شیوه دفاعیه برای موجودات تکامل نیافته وحشی و دو پایی به نام انسان !
بینظیر بوتو هم جزئی از گذشته بود که همیشه به عنوان یک بانوی مقتدر تحسینش میکردم . خیلی این کارشون ناجوانمردانه بود.

بعد از تلفنهای رسمی و غیر رسمی جهت اخذ تاییدیه تحویل بنده دقیقا بعد از ۲۴ ساعت تونستم بشینم ! "رفتم، اوج گرفتم، فرود اومدم و نشستم" به همین راحتی و خوشمزگی :) الان در اندرونی اتاق مخصوص خودم جلوس نموده ام و دارم با یک عدد رایانه شخصی که معلوم نیست از کجاش به اینترنت وصله !! مکنونات قلبی خودم رو مینویسم ...
اگر از چند ساعت امروز صبح توی فرودگاه صرف نظر کنیم !!! بقیه روند کاری تا حالا خوب بوده و همه چی اوووووکی ! یعنی همه چی مثل سری قبلیه که اومدم و دیدم و هیچ فرقی نکرده به جز اینکه به جای حدود ۱۵ نفر کارمند الان سه نفریم که هر سه ایرانی هستند. من + دوستم + آشپز خانم . فعلا سه تایی راحت راحتیم . مجبور نیستیم الکی آلمانی حرف بزنیم و با دیسیپلین رفتار کنیم . البته امروز ، روز اول بود و من بیکار رسمی، از فردا خدا به خیر کنه :)
هوا بشدت سرده ~~~~~~ همه چی بشدت زیباست ~~~~~ راهرو بشدت شلوغه ~~~~ بشدت خوابم میاد ~~~~~ بشدت چای میخوام ~~~~~ الان دوست جونم میگه بیا بریم بیرون بگردیم ~~~~ تو این سرما ... عمراْ . فقط خواب فعلاْ ...
پی نوشت:
- برای اسنوپی عزیزم: گلم معلومه که جسیکا رو با خودم آوردم ، بی جسیکا هرگزززززز . راستی جسیکا رو هم بازرسی کردن
قلقلکش اومد (فکر کنم اصلا از اینجا خوشش نمیاد، غمگینه)
- فردا جای من رو هم خالی کنید، به خدا همه تلاشم رو کردم که بلیط رو عقب بندازم نشد
دو ماهه ندیدمتون . دلم براتون یک ذره شده ..... یک قرار سریع برای بهمن ست کنید. زود ....
- عکسا یادتون نره (قابل توجه روزانه دات آی آر)
دیشب دوباره داشتم با "سانی" بحث میکردم، از اون بحثهای همیشگی و حلقه ای ! البته شاید در این شرایط و اوضاع این حرفها اهمیتی نداشته باشه ولی همیشه این تو ذهنم مثل یک سوال باقی مونده ، واژه ای به نام "عشق"
سانی اعتقاد داره باید کسی رو دوست داشته باشی که عاشقت باشه یا به زبان عامیانه تر "برای کسی تب کن که برات بمیره" ولی من میگم : هیچ اهمیتی نداره که طرف مقابلت چی فکر میکنه، عشق یک مقوله شخصیه و به هیچ کسی مربوط نیست حتی به معشوق ! بذارین از اول بگم: اگه من صرفا بر این مبنا که "اگر دوستم داشت دوستش داشته باشم" عمل کنم صرفا میشه یک معامله دو طرفه ... این معامله ممکنه در یک نقطه ای بالاخره فسخ بشه و از بین بره. هزار تا عامل جانبی ممکنه روی این معامله تاثیر بذارن. حتی ممکنه آخرش کار به نفرت و جار و جنجال بکشه. در یک همچین معامله ای مجبور میشی که یک سری قواعد و شرایط اجتماعی و فرهنگی و سیاسی رو قاطی احساست بکنی ، حتی مجبوری منافع شخصی و سود مالی و خونه و ماشین و تیپ و قیافه و مدرک و کار و هزار تا چیز مادی دیگه رو لحاظ کنی . ولی عشق بی قید و شرطه ... اگه کسی رو یا حتی چیزی رو لایق عشق دیدی و عاشقش شدی دیگه چیزی ملاک و مبنا نیست، تویی و معشوقت تا آخر دنیا... با عاشق شدن به جای اینکه اسیر بشی و پایبند، آزاد میشی و رها ...
به نظر رمانتیک میاد و شاید هم بعید ولی خوب این نظر شخصی منه و تا حدود زیادی هم روش پافشاری میکنم . عشق حساب دو دو تا چهار تا نیست ... اگه به جایی رسیده باشی که از قاعده و قوانین جاری زمینی فراتر فکر کنی راحت میتونی این واژه رو درک کنی و با تمام وجود بهش برسی.
البته من هنوز اندر خم یک کوچه ام و هنوز اونقدر خودخواه هستم که نتونم لذت عشق بی قید و شرط رو درک کنم ! ولی سعی میکنم درک کنم :)
پی نوشت: اگه سانی این پست رو بخونه تمام این سخنان گوهربار من رو نقض میکنه، همیشه همینیم ما، دو قطب مخالف مثبت و منفی در دو نیمکره شمالی و جنوبی :) خط استوا و نصف النهار ! و البته شدیدا همفکر متضاد :)
بعد از مدتها احساس میکنم راه خودم رو پیدا کردم . انگار یک دفعه همه چی پیش پام روشن شده و دقیقا میدونم دارم کجا میرم . حس جالبیه! مدتها بود این حس رو فراموش کرده بودم. جوونتر که بودم (!) همیشه برای انجام کارهام بشدت مصمم بودم و زمین و زمان نمی تونست نظرم رو عوض کنه ولی خیلی وقت بود دیگه اینطوری نبودم. فریز شدن در یک مقطع از زندگی خیلی اسفناکه . باید جاری باشی تا مزه زندگی رو حس کنی.
فقط یک روز دیگه فرصت باقی است تا تغییراتی که بالاخره باید اتفاق بیافتن، قبلا اضطراب داشتم ولی حالا نه، میدونم که این راهیه که باید رفت ... باید قبول کنم که از همه چی جدا شده بودم، از زندگی، آرزوهام، دانشم، علاقه ام و همه چی ... فکر کنم دیگه وقتش رسیده که برگردم تو مسیر اصلی که آرزوش رو داشتم:)
نمیخوام وقتی ۶۰ سالم شد بشینم افسوس دقایقی رو بخورم که از دست دادم و حسرت راه هایی رو بخورم که باید میرفتم اما نرفتم . هر کاری که میخوای بکنی باید تا آخرش وایسی و انجامش بدی. باید دنبال آرزوها و رویاهای شخصی رفت. منظورم این نیست که خودخواه باشی ولی زیادی هم نباید فداکار باشی چون نهایتا خودتی که لطمه اش رو می بینی . البته هنوز خیلی کارها مونده که آرزوی انجامش رو دارم ولی برای شروع هیچ وقت دیر نیست.
دیروز داشتم کمدم رو مرتب میکردم یک جعبه مدادرنگی پیدا کردم شاید دوسال پیش خریده بودمش، تو تقویمم یک نقاشی کوچولو کشیدم . نمیدونم حسی که اون موقع داشتم رو چجوری بنویسم . یک شادی آمیخته با غم . آخرین باری که نقاشی کشیدم سال ۷۸ بود نزدیک ۹ سال پیش !!! اون هم من که نقاشی هام همه جای خونه به دیوار آویزون بود !؟ چه اتفاقی یک دفعه میافته که اینطوری میشه ؟ یعنی تقصیر خودمه فقط ؟ نقاشی که تمام شد مدتها نشستم و تنهایی فکر کردم ، سعی کردم به یاد بیارم من چی بودم ، کی بودم ، چطوری زندگی میکردم ... شاید عجیب باشه ولی چیزهای خیلی کمی یادم اومد . خیلی از خودم فاصله گرفتم، واقعا خیلی ... یا شایدم ... شایدم اونی که قبلا بودم " من واقعیم" نبوده و حالا دارم واقعی تر زندگی میکنم ... نمیدونم . ولی شخصا اون یکی رو بیشتر دوست داشتم . حداقلش میدونست داره چکار میکنه ! به هر حال لازمه که مثل مارها هر چند سال یکبار یک پوست اندازی حسابی بکنم . هر سال روح من بزرگتر میشه و در قالب کوچولوی فرسوده اش نمیتونه باقی بمونه . اگه بمونه افسرده میشه :)
پی نوشت:
۱- چقدر قاطی پاطی نوشتم. اینها همون افکاریه که مرتب تو ذهنم رژه میره
مسخ
ساعت 10:8 شنبه یکم دی 1386 توسط نگار
از بین کتابهایی که خوندم کتاب "مسخ " کافکا" رو خیلی دوست دارم . یک دگردیسی خود خواسته و سخت! تبدیل شدن از یک واقعیت اجباری و تحمیلی به یک واقعیت دل خواسته ...
کلا ما طبق یک سری عادات و فرهنگ و تربیت و شرایط اجباری شکل می گیریم. تا صدها سال هم میتونیم بدون هیچ مشکلی با این مدل شکل گرفته جامعه پسند زندگی کنیم و عین خیالمون هم نباشه ولی شاید یک روزی در یک جایی در یک زمانی به خودمون بگیم دیگه بسه ! مثل عروسک کوکی زندگی کردن دیگه بسه . صبح بلند میشی اتوماتیک میری سر کار و روزمرگی های تایپ شده و تدوین شده رو اجرا میکنی و طبق غرایز آفریده شده برده وار پیروی میکنی . پول در میاری، زندگی تشکیل میدی و خلاصه خور و خواب و خشم و شهوت ... خوب آخرش؟ این رو که هر حیوان ناقابلی هم در دنیا انجام میده؟ ما این وسط چکاره ایم؟ خودمون رو گول میزینم انگار هیچی نمی فهمیم؟
متفاوت بودن مشکله، نمیشه یک دفعه صبح تصمیم بگیری که دیگه میخوام فرق کنم (حتی اگه بخوای فرق کنی) اگه فکرت تغییر کنه و از چارچوب ساختگی جامعه خارج بشه زندگی سخت میشه ! باید یاد بگیری در این جهل مرکب زندگی کنی ولی فکرت آزاد باشه ، رویاهات مال خودت باشه، اجازه ندی هیچ جبری برات آرزو سازی کنه ، اجازه ندی شرایط دور و برت از اهدافت دورت کنن یا آرزوهات رو برات محال کنن ... نباید بذاری هیچ سیاستی برات هدف سازی کنه، هیچ عاملی ارزشهات رو برات ضد ارزش کنه، باید فکرت آزاد باشه حتی اگه مجبور شی ظاهر قضیه رو چیز دیگه ای نشون بدی
