تبليغاتX
روز تایپ


روز تایپ

ولنتاین

امروز ولنتاینه ... البته مثل روز کریسمس یا عید شکرگزاری یا الی آخر به ما ربطی قاعدتا پیدا نمیکنه ! ولی اگر سایر قضایای مربوط به مرزبندی های جهانی و غیر جهانی و انسانی و غیر انسانی رو کنار بذاریم میرسیم به واژه مقدسی که امروز بهانه جشن گرفتنه .... "عشق"

یک موقعی خوندم که واژه عشق از نام گیاهی به نام عشقه گرفته شده که ماهیتش اینه که به دور سایر گیاهان میپیچه ، خودش رشد میکنه و گیاه بیچاره رو خشک ! یک جورایی اسمش برازندشه :)

عشق مسحور کننده ترین واژه در تمامی واژه هاست و مقدس ترین عمل بین اعمال و پاک ترین  احساس بین احساس ها .... ولی این روز خاص - روز ولنتاین - نمیدونم چرا همش به اونایی فکر می کنم که هیچوقت هیچ گلی دریافت نمیکنن، هیچ کارتی نمیگیرین، هیچ بوسه ای ، هیچ تلفنی، هیچ اس ام اسی، هیچ خرس و لیوان قلب داری و نه هیچ چیزی دیگه ... حتی نه یک نگاه عاشقانه .... یاد دخترای زیبایی میافتم که به هزار و یک دلیل هیچ عشقی وارد زندگیشون نمیشه و قبل از اینکه درک کنن عشق و عاشقی یعنی چی شوهر داده میشن ... یاد پسرایی میافتم که خیلی زود مجبورن مرد بشن تا بار یک خانواده رو بدوش بکشن ... یاد زن و شوهرایی میافتم که چون در دو شیفت جدای هم کار میکنن اصلا همدیگه رو نمیبینن که به هم تبریک بگن ، یاد دخترایی که هیچ دست عاشقی به سمتشون دراز نشده و هیچ قبلی براشون نتپیده و حالا اسمشون شده پیردختر، یاد لبخند معنادار بعضی مامان بزرگا میافتم که وقتی ازشون میپرسی: مامان جون شما هم عاشق شدین؟ ... یاد آه بعضی پدربزرگا که وقتی ازشون میپرسی: بابابزرگ، خیلی مامانی رو دوست داشتی؟ یاد اشکهای یک مرد جوون بالای سنگ قبر سرد همسرش، یاد غم نگاه یک عاشق روی پل هوایی وقتی به همهمه عاشقا نگاه میکنه ، یاد اونایی که باید پیش هم باشن و نیستن، یاد حصارهایی که نمیذاره فریاد بزنی "دوستت دارم" ، یاد اون آشغال جمع کنهای خیابونا که نمیدونم (و خیلی دوست دارم بدونم) عشقشون چه رنگیه ؟ رویاهاشون چه شکلیه ؟ و یاد هزاران چیز دیگه ای که مثل روز عید نمیذاره از ته دل شاد باشم ..................................................................................

میدونم خیلی اینطوری بده ، میدونم نمیشه توقع داشت همه دنیا همیشه گلستان باشه ولی میشه بهتر از اینی که هست باشه ، نه؟

دیشب دم اندیشه غوغایی بود، دخترهای کوچولو و ریزه میزه (چرا این نسل جدیدا اینقدر کوچولوان!) با پسرهایی که لپاشون گل انداخته بود ... تیپای ۲۰۰۸ ای ، بی پروایی و برق زیبای چشماشون که چقدر در چشم هم نسلهای من کمیابه ، صدای همهمه و خنده های از ته دل ، با خودم فکر میکنم من بین اینهمه شادی و موج خنده چی میخوام ؟ دنبال چی میگردم ؟ این وقت شب اینجا؟ وسوسه یک عشق گمشده ؟ نه ... من هر عشقی که میخواستم در زندگی داشتم ... درسته دردناک ولی داشتم ... و طاقت یک عشق تازه نفس و ناشناخته دیگه رو  ندارم ... پس دنبال چی میگردم ؟ کادویی که میخواستم رو خریدم ولی هنوز بین اون رنگهای شاد و قرمز و صورتی و حتی اون گوسفندای پشت ویترین ، یک چیزی مخفیه که منو رها نمیکنه ... یک دنیای مخفی ... یک در که بسوی ناشناخته ها باز میشه ... به یک سرای دیگر ... اونجا چیزی هست که میدونم چیه و مطمئنم که من دنبال همون میگردم ، همون چیزی که نمیتونم در موردش با کسی صحبت کنم و اونقدر راز آلوده که حتی از خودم هم قایمش میکنم ! چقدر امشب بهش نزدیکم ... صدای یک پسربچه ناز که با دستای یخ زده اش یک بسته فال جلوم گرفته منو بر میگردونه به دنیای ناپاکی که اسمش رو گذاشتیم زندگی ... خانم فال نمیخوای؟ نگاش میکنم و ازش یک فال میخرم ... نمیخونمش میذارمش توی جیبم و گامهامو سریع تر میکنم که قبل از اینکه اشکام جاری بشه از اون همهمه شاد دور بشم ....

یک دسته گل رز زیبا روی میز هال می درخشه ... یک دنیا عشق اینجاست ... پس من کجام ؟

همه لرزش دست و دلم از آن بود که عشق پناهی گردد

پروازی نه ، گریزگاهی گردد

آی عشق، آی عشق

چهره آبیت پیدا نیست

و خنکای مرهمی بر شعله زخمی

نه شور شعله بر سرمای درون

آی عشق، آی عشق

چهره سرخت پیدا نیست

غبار تیره تسکینی بر حضور وهم

و رنج رهایی بر گریز حضور سیاهی

بر آرامش آبی و سبز برگچه

بر ارغوان

آی عشق، آی عشق

چهره آشنایت پیدا نیست

(شاملو ...)

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت13:55توسط نگار |
انقلاب در مفهوم عام بکار رفته است ...

 

انقلاب فرزندان خود را می خورد.

انقلاب فرزندان خود را می خورد !

انقلاب فرزندان خود را می خورد ؟

انقلاب نه تنها فرزندان خود را می خورد

 بلکه نوه ها و نتیجه ها و نبیره ها و ندیده های خود را هم می خورد.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت10:23توسط نگار |
!

 

این روزها میگذرند چون باید بگذرند تا زندگی بگذرد و گذر ایام به من یاد دهد که چگونه از تو که عمر گذران من هستی بگذرم ...

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت20:35توسط نگار |
قیصر کجایی؟

یک وقت یک آدمایی در روزگار میان و میرن که بعدها که فکرشو میکنی میبینی اگه اونا نبودن تاریخ همیشه یک چیزی کم داشت . یعنی حضورشون تاثیر زیادی در مردم بجا میذاره ، حرفهاشون میشه ضرب المثل و حرکاتشون میشه الگو ... یکی از این آدما یا بهتر بگم کارکترها "قیصر"ه . دیروز برای بار چندم و چندم این فیلم رو نگاه کردم ... البته سانی میدونه من چقدر به این فیلم علاقه دارم ! اونقدر که تمام دیالوگاش رو حفظم ... کلا وقتی میخوام پیش خودم تصور کنم که یک مرد واقعی چطوری میتونه باشه یاد قیصر میافتم ! نه حتی فرمان ! فقط خود خود قیصر :)

این فیلم بدون شک یک اثر جاویدان برای تمام اعصار و زمان هاست با اینکه شاید خود فیلم ضعفهایی داشته باشه ولی در مقابل مایه فیلم قابل اغماضه ...

یکی از جملات مشهور این فیلم وقتیه که دارن فرمان رو میکشن و با درد فریاد میکشه "قیصر کجایی که ببینی داداشت رو کشتن" ... با اینکه خونخواهی همیشه در ادبیات و فرهنگ ایرانی جای ویژه ای داشته ! ولی این درد و این ناچاری در فریاد فرمان همیشه در گوش زمان جاریه ... جاییکه هر کسی آرزو میکنه کاش برادری مثل قیصر، مرد و محکم میومد و انتقامش رو از روزگار میگرفت ... نمیدونم چطوری باید بگم ولی حس این فیلم برای من یک چیز منحصر بفرده ... به نظرم این فیلم داستان انتقام از قاتلین خواهر و بردار نیست بلکه... (الان باز سیاسی میشه :)

یا جاییکه دایی قیصر داره نصیحتش میکنه که "دست از کشت و کشتار بکشه و اونا را به قانون بسپاره .." و قیصر میگه "نا امیدم کردی خان دایی ..." کارکتر خان دایی هم در جامعه و سیاست ما خیلی زیاده ... اگه یک ذره فیلم رو عمیق تر نگاه کنیم و به اون ابعاد مختلف بدیم می بینیم که مثل آب در هر قالبی میشینه و ماهیت همون بعد رو نمایش میده ... قالب جامعه، قالب خانواده، قالب سیاست و ...

قیصر یادت گرامی ...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت8:30توسط نگار |
آب در خوابگه مورچگان ...

براي اونهايي كه صداي آمريكا رو گوش ميدن يا مي بينن مطمئنا نام "لونا شاد" نام آشناييه ... دختري فوق العاده زيبا و دوست داشتني با اجرايي حرفه اي و طنز مسلطي كه در كارهاش داره .من كه شخصا فقط به خاطر وجود اون برنامه شباهنگ رو نگاه ميكنم (و البته براي بهنام!) حتما خبر دارين كه خانم لونا شاد در آخرين ساخته مخملباف به نام "فرياد مورچه ها" ايفاي نقش كرده که به خاطر وجود چند سكانس برهنه در آن حسابي خبرساز شده ! البته اين نكته رو هم بگم كه خانم شاد فارغ‌التحصیل رشته بازیگری از کشور فرانسه است و سابقه حضور در چندين فيلم رو هم داشتن.

لونا شاد

خوب اینکه مخملباف همچین فیلم تابوشکنی رو بسازه چندان عجیب نیست، مخملباف همواره سبک کاراش یونیک بوده و خواهد بود. نکته جالب اسم فیلمه که بطور عجیبی من رو یاد "آب در خوابگه مورچگان" میندازه ... تصور اینکه هزاران نفر آدم بیکار بیان و در مورد چند بخش عریان شده وجود خانم شاد به بحث و تبادل نظر بپردازن واقعا نفرت انگیزه ... اینکه چطور بوده ،جذاب بوده یا نبوده و الی آخر ... خوب که چی؟ چرا اینگونه مسائل همیشه خدا در جامعه ما نکته بولد هر ماجرایی میشه و اصل مطلب فراموش میشه... چرا کسی در مورد سیر فلسفی که اون زن و شوهر در سفرشون به هند طی میکنن بحثی نمیکنه ؟ چرا کسی به ذهنش نمیرسه که بابا جان اونیکه شاهکار "نوبت عاشقی" رو ساخته عقده اینو نداره که یک هنرپیشه لخت مادرزاد رو بیاره تو فیلمش ... چرا ما یاد نمیگریم بالاتر از نوک انگشتمون رو ببینیم ؟ یعنی اینقدر ما رو در فقر فرهنگی و عقده های کوچیک و بزرگ حبس کردن و اینقدر مسئله ای به نام جنسیت رو برای ما مهم کردن که ناخودآگاه ..... بگذریم .... این رشته سر دراز دارد.

فرياد مورچه ها

پي نوشت: دیروز روز جهانی بدون موبایل بود. البته از اونجاییکه ایران اصولا جزو جهان نیست و در فضا سیر میکنه طبق معمول ما از این روزها بی خبریم !

 

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت20:54توسط نگار |
این گروه متضاد ...

یک مدت بود که خودم رو زده بودم به بی خیالی و الکی خوش بودن و این حرفا ... کلا نه کاری به کار اقتصاد داشتم نه سیاست نه فقر نه مردم نه کشور ... نه حتی جهان ... راحت و آسوده داشتم زندگیم رو می کردم ! ولی یک چیزایی انگار تو خون آدمه ، مثلا من ذاتا نمیتونم کاری به کار سیاست نداشته باشم :) این "جنتیکه" . دیشب وقتی گزارشهای بانک جهانی و دفتر اقتصاد بین الملل رو در مورد وضعیت ایران شنیدم آنچنان دپرس شده بودم که تا ساعت 2 اصلا خوابم نمی برد ! انقدر حرف تو ذهنم می چرخید که اگه همون موقع در مجمع سازمان ملل شرکت می کردم با حرفام از "احمدی نژاد" هم مشهورتر می شدم ! دیشب به جای هاله نور خود ماه بالای سرم در نوسان بود :))

صبح که البته از خواب برخاستم ، باز سعی کردم به روال این سه سال گذشته کلا همه چی رو فراموش کنم و باز این جمله رو تکرار می کردم که "خلایق هر چه لایق" ! در بیشتر مواقع این خود آدمها هستند که نشون میدن لیاقت چی رو دارن و لیاقت چی رو ندارن !

صبح رفته بودم دنبال کارای خونه جدید! کلید دست خانمی بود که در طبقه زیر همکف زندگی می کرد و البته سرایدار هم هستن ... وقتی رفتم کلید رو ازش بگیرم با آنچنان حالت مشکوکی من رو نگاه میکرد که واقعا به خودم شک کردم ! و دست آخر هم کلید رو نداد و مجبور شدم زنگ بزنم از بنگاه کلید رو بیارن !! نمیدونم چرا بعضی از آدما اصلا نمیتونن اعتماد کنن ! یعنی اینقدر همه چی تو این مملکت بی حساب و کتاب شده که آدم به هیچی نمیتونه به دید مثبت نگاه کنه و به ناچار باید منفی ترین حالت ممکن رو تو ذهنت تصور کنی ! حالا این خونه که الان خالیه و داره رنگ میشه و این حرفا ... وای به حال وقتی که مثلا وسیله توش بود ... حتما زنگ میزد 110 بیان منو ببرن !

دیروز به عادت همیشه که داشتم "فال روزانه" رو می خوندم و البته با نگرانی طالع امسال که "سال موش" هست و برای اینجانب که "اسب" باشم فوق العاده سال وحشتناکیه، رو می خوندم یاد یک نکته جالب افتادم ... یاد جمع دوستانه تقریبا 12 نفرمون ... جالبه که همه ما عناصر وجودیمون یا "آتشه" یا "آب" و یک نفر باد و یک نفر خاک... ولی اکثریت با آب و آتشه ! حالا این دو عنصر کاملا متضاد چگونه با هم جور شدن خدا میدونه . طبق علوم طالع بینی متولدین آتش به صورت طبیعی متولدین آب رو بخار میکنن و راه پیشرفتشون رو می بندن و متولدین آب هم متولدین آتش رو خاموش میکنن ! و هیچ نوع سازگاری اخلاقی بین این دو عنصر، وجود نداره ... بعد به این نتیجه رسیدم که خوب این چیزی رو عوض نمی کنه چون عناصر آتش جمع ، شعله های خودشون رو فروزان تر می کنن و عناصر آب جمع هم ، قدرت آبگونه خودشون رو تقویت میکنن و اینطوریه که هیچوقت این جمع نه بخار میشه و نه خاموش ! و یک توصیه خواهرانه اینکه شدیدا تاثیر سال تولد و ماه های تولد رو در زندگی و روابط شخصی ،اجتماعی و عشقی بسنجین و بعد تصمیم بگیرین ! جهت اطلاعات بیشتر میتونین با من تماس بگیرین  :))

فعلا دیگه همینا ...

 

پی نوشت: خدا هیچ کسی را اسیر اینترنت Dialup نکناد ! آمین !

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت13:34توسط نگار |
گربه و قناری و فجر نور

روزی روزگاری در یک شهر یک مغازه ای بود که صاحبش در اون گربه های استثنایی می فروخت ! این گربه ها در ویترین مغازه به نمایش گذاشته می شدند. خاصیت این گربه های خاص این بود که اگر در مقابلشون یک قناری در قفس قرار می دادن فقط بهش نگاه میکردن و اصلا فکر اینکه بهش حمله کنن رو نداشتن. مردم ساعتها پشت ویترین مغازه می ایستادن و این همزیستی مسالمت آمیز گربه و قناری رو نگاه میکردن. قیمت این گربه ها خیلی بالا بود و صاحب مغازه از فروش اونها سود خوبی دریافت میکرد. شرط فروش هم این بود که "گربه فروخته شده پس گرفته نمیشود" ! ولی مشکل اینجا بود که گربه فروخته شده همراه با قناری یکی دو روز بعد قناریه رو می خورد و پا به فرار می ذاشت. خلاصه مردم شاکی شدن و اومدن صاحب مغازه رو مجبور کردن که راز این گربه و قناری رو فاش کنه ! صاحب مغازه که دید چاره ای نداره مجبور شد واقعیت رو بگه . ماجرا از این قرار بود که هر گربه ای رو که میخواست در ویترین بذاره اول با چوب یک دونه محکم میزد تو سرش تا گیج و منگ بشه و گربه بینوای پشت ویترین اصلا حالیش نمیشده اون موجود زردی که جلوش داره چهچه میزنه قناریه ! چه برسه به اینکه بخواد بخوردش ! و به محض اینکه گربه منگیش میخواسته بره یک ضربه دیگه به سرش فرود میومده و همیشه خدا گیج بوده تا زمانیکه فروخته بشه !

این داستانیه که بابا همیشه تعریف میکنه ... و البته داستانیه که پر از تمثیل و استعاره است . گربه نماد "ملت ایرانه" و قناری در قفس نماد "تمام حقوقیه که به دور از دست ملت" قرار گرفته . صاحب مغازه هم که معلومه نماد کیه و چماقدارها هم که این روزها همه باهاشون آشنایی دارن !!

واقعیت این سی سال و این دهه های فجر و اینها هم همینه که هر سال که ملت سرشو میخواد بلند کنه و بفهمه دور و برش چه خبره ، یک ضربه چماق آبدار نوش جان میکنه و باز گیج و منگ به قفسهای طلایی دور و برش نگاه میکنه و خلاصه نمی فهمه موضوع چیه !

حالا ماهیت چماق، اون اوایل جنگ و کمیته و سپاه و کوپن بود، در زمان خاتمی واقعه کوی دانشگاه و آزادی مطبوعات و ترور افراد و  این روزها هم موجودی به نام احمدی نژاد و بیکاری و فقر و گشت ارشاد و بی گازی و بی برقی و بمب هسته ای و ... الی آخر !

آخ سرم .... چرا اینقدر محکم میزنی .........................................................................................

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت8:42توسط نگار |
یک گفتگو ...

میگن: فراموشش کن؛ 

میگن: بگذار و بگذر؛

میگن: خوب چه فایده ؟

میگن: چه ارزشی داره ؟

میگن: آخرش چی ؟

میگن: چی بدست میاری ؟

میگن: فکر بعدش رو کردی ؟

میگن: خودتو وقف کی میکنی ؟

میگن: خودتو گذاشتی سرکار ؟

میگن: شخصیتت در این حده ؟

میگن: جواب محبتاتو گرفتی ؟

میگن: یک ذره براش اهمیت داری ؟

میگن: فکر کردی دیوانه است ؟

میگن: فکر کردی معجزه میشه ؟

میگن: خودتو داری نابود می کنی؛

میگن: این که نشد زندگی؛

میگن: آینده خودت چی ؟

میگن: اصلا تو این فکرا نیست؛

میگن: لیاقتش رو داره ؟

میگم: من مست می عشقم هشیار نخواهم شد

میگم: از خواب خوش مستی بیدار نخواهم شد
میگم: امروز چنان مستم از باده دوشینه
میگم: تا روز قیامت هم هشیار نخواهم شد
میگم: از دوست به هر خشمی آزرده نخواهم گشت
میگم: از یار به هر زخمی افگار نخواهم شد
میگم: چون یار من او باشد بی‌یار نخواهم ماند
میگم: چون غمخورم او باشد غمخوار نخواهم شد

میگه: فراموشم کن؛

میگم: یاد چشات یکدم نمیره از یادم

میگم: تو اونقدر پاک و خوبی که حسودیم میشه حتی به خدا بسپارمت

میگم: کی اشکاتو پاک میکنه شبا که غصه داری

میگم: نه من تو رو واسه خودم نه از سر هوس میخوام

میگم: عمر دوباره منی تو رو واسه نفس میخوام

میگم: شهر خاموش دلم رو پر آوازه کردی

میگم: شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم

میگم: من و گنجشکای خونه دیدنت عادتمونه

میگم: کمک کن جاده های مه گرفته من مسافرو از تو نگیرن

میگم: منو با خودت ببر من به رفتن قانعم

 

 

 

پی نوشتها:

1-       الزاما فاعل فعل "میگم" من نیستم ولی امکانش هست باشم !

2-       فاعلهای فعل "میگن" بعضیهاشون اینجا رو میخونن !

3-       فاعل فعل "میگه" اصلا نمیدونه اینجا وجود داره !

4-       ...

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت12:22توسط نگار |
کمی خلوت ...

نمیدونم چرا هر وقت به این مرحله تصمیم گیری میرسم، پام سست میشه، عقلم از کار میافته و خلاصه عین آدمای منگ میشم. خیلی وقته که تکلیفم رو با این قضیه معلوم کردم، بحثی هم درش نیست، حسی هم دیگه نمونده که بخوام ادامه اش بدم ولی درست وقت عملی کردنش جا میزنم . نمیدونم باید چکار کنم و از کجا شروع کنم. میدونم که این عدم تصمیم گیری من ربطی به احساس و عشق و عاطفه نداره . صرفا یک بلاتکلیفی شدیده که نمیدونم از کجا نشات میگیره. شاید از ناشناخته ها، از دست دادن یک پناهگاه عاطفی محکم، ترس از اینکه کلیه افکارم اشتباه بوده و اصلا بر پایه فرضهای غلط استدلال کرده باشم، تمام اینا هست ولی وقتی به قلبم گوش میدم میگه باید این کار رو انجام بدی ... چاره ای نداری.

میدونی نمیخوام اوضاع از اینی که هست خراب تر بشه، نمیخوام فاصله اونقدر زیاد بشه که کار به تنفر بکشه، نمیخوام بعدا با نفرت از هم یاد کنیم، نمیخوام وقتی گرفتار جریان زندگی شدیم یک عقب گرد شدید داشته باشیم، نمیخوام تمام عمر با دروغ زندگی کنیم، نمیخوام مجبور بشیم خودمون رو خط بزنیم، شخصیتمون رو زیر پا بذاریم، نمیخوام احساساتمون رو تحقیر کنیم، نمیخوام سالیان سال با یک احساس یک طرفه شدید ادامه بدیم ... نمیخوام لحظه لحظه زندگی خودم رو گول بزنم و وانمود کنم که واقعا چیزی وجود نداره، نمیخوام تباهت کنم، نمیخوام خرابت کنم، نمیخوام حرمتت رو بشکنم، نمیخوام دست به کارای احمقانه ای بزنم که بعد پشیمون بشم، نمیخوام شانس خوشبختی رو ازت بگیرم، نمیخوام اونقدر خودخواه باشم که هم خدا رو بخوام هم خرما، نمیخوام هی خودم رو نصف کنم، نمیخوام با یک دلهره دائمی زندگی کنم، نمیخوام همه چی اینطوری باشه، نمیخوام اینطوری زندگی کنم ....

**********************************

زندگی یک زنجیر در هم تابیده است که هر حلقه اش به دست یک حلقه دیگه کامل میشه ، زندگی یک بازی سر کاری و بی پایانه که با تکاپوی بدست آوردن یکی دیگه شروع میشه، زندگی تسلسل دوست داشتنیه که هیچ سرانجامی نداره ... "کسی عاشق منه، من عاشق اونی که عاشق کسی دیگه ای که اون هم عاشق یکی دیگه است که عاشق یک نفریه که عاشق یکی دیگه ای که عاشق ....." و این تکرار و تکرار و تکرار همیشه وجود داره، این یک قانونه که هیچ کسی هم نمیتونه نقضش کنه ... یا نمیخواد بکنه چون شاید همین زنجیره که انسانها رو اینطور سرگشته و حیران دنبال هم میکشونه ... اینطور با احساس و اینطور غمناک ... شاید همین احساس عاشق بودنه که از غرور بی حد آدم بودن ما کم میکنه و بهمون نشون میده که چقدر در بدست آوردن اونیکه دوستش داریم ناتوانیم و ضعیف ...

به هر حال باید به اونیکه دوستش داریم و تمام زندگی ماست اجازه بدیم که دنبال رویاهاش بره، نباید در یک حصار شیشه ای و یک قصر رویایی اسیرش کنیم که فقط "داشته باشیمش" . داشتن یکی دیگه به قیمت زندانی کردنش، به قیمت دور کردنش از رویاهاش از پیشرفتش و از عشقش هیچ ارزشی نداره ... بودن با هم وقتی معنا داره که هر دو نفر با هم پرواز کنن ... با هم اوج بگیرن و با هم طعم عشق رو تجربه کنن ... این کمترین کاریه که هر کسی میتونه برای عشقش بکنه ... کاری که تو میکنی، کاری که من میکنم، کاری که اون میکنه و .... کاری که زنجیر وار تمام حلقه ها میکنن ...

+نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت9:57توسط نگار |
...

آن که می گوید دوستت دارم

 

خیناگر غمگینی ست

 

که آوازش را از دست داده است

 

ای کاش عشق را

 

زبان سخن بود.

 

 

هزار کاکلی شاد

 

در چشمان توست

 

هزار قناری خاموش

 

در گلوی من

 

 عشق را

 

ای کاش زبان سخن بود.

 

آن که می گوید دوستت دارم

 

دل اندوهگین شبی ست

 

که مهتابش را می جوید

 

ای کاش عشق را

 

  زبان سخن بود.

 

هزار آفتاب خندان در خرام توست

 

هزار ستاره گریان

 

در تمنای من

 

عشق را

 

              ای کاش زبان سخن بود.

 

...........

 

+نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت14:5توسط نگار |
منو با خودت ببر ... من به رفتنم قانعم

یک صدا تو اتاق دیگه بی وقفه میخونه Under my umbrella , ella , ella …  

یک صدا تو این اتاق میخونه "تو از کدوم قصه ای که خواستنت عادته ،نبودنت فاجعه ... بودنت امنیته ..."

یک صدا تو خیابون شب با نوای ویولن "ای الهه ناز، با دل من بساز کاین غم جانگذار ..."

یک صدا تو ماشینی که با سرعت میره "مشکله تو رو داشتن کارت شده ما رو کاشتن"

یک صدا پشت پنجره اتاق "بق بقو"

یک صدا از خونه همسایه پایینی "مامان فردا که منو بردی پارک ..."

یک صدا آشنا پشت خط موبایل "کجایی باز تو؟"

یک صدا رو پیغامگیر تلفن "تماس گرفتم بابت ... گویا منزل تشریف ندارین"

یک صدا که تو ذهنم مدام تکرار میکنه "دروغ بود دروغ بود عشق تو ..."

یک صدا که فارغ از هیاهوی تمام صداها تو قلبم برام زمزمه میکنه "دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت...دائما یکسان نباشد حال دنیا غم مخور"

 

+نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت19:37توسط نگار |
Offline Messages

ذهن متعصب همچون مردمک چشم است ، هر چه نور بيشتري بر آن بتابد جمعتر مي شود.

تصور كن اگر قرار بود هر كس به اندازه ي دانش خود حرف بزند چه سكوتي بر دنيا حاكم ميشد

... : به دلیل سرمای بی سابقه و کمبود گاز ، هر آغوش گرمی حلال است

عشق مثه پنیر می مونه : زیادش آدمو خنگ می کنه ! اندازش به آدم تکامل میده ! و هیچکس هم تا حالا از بی پنیری نمرده!!

*********************************

اعتماد واژه قشنگیه نه؟

حریم خصوصی ... زندگی شخصی .... یک خلوت برای خودت .... فضای فکر کردن ... دو دقیقه تنها بودن ... اون یکیو آدم فرض کردن ....

اینا همه قشنگن .... اجازه هست من یکیشون رو داشته باشم ؟ نه همیشه ... به سالی یکبار هم قانعم ... باور کن !

 

+نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت8:35توسط نگار |
brokeback mountain

نمیدونم چرا ولی مقاومت شدیدی داشتم که این فیلم رو نبینم، همیشه فکر میکردم این فیلم فقط جنبه تبلیغاتی و سیاسی داره و اصلا نباید به همچین سوژه ای در اسکار اینقدر پرداخته بشه .

امروز وقتی از کامپیوتر به تلویزیون پناهنده شدم اتفاقی فیلم رو دیدم و چون بقیه کانالها فیلم بدرد بخوری نداشتن بناچار تا آخرش نگاه کردم ... صرف نظر از عقیده شخصیم نسبت به داستان فیلم باید بگم که تا بحال صد در صد در موردش اشتباه میکردم. یک فیلم خوش ساخت ، روان با بازی فوق العاده بازیگرانش که متاسفانه Heath Ledgerچند وقت پیش فوت کرد .... فیلمی که درد دوست داشتن و عشق رو کاملا به تصویر میکشه، عشقهای ممنوعی که هیچ جا نمیتونی بروزشون بدی، حصارهای آشکار و نا آشکاری که باید دور احساساتت بکشی، عرف هایی که باید رعایت کنی، قوانینی که باید بجا بیاری، دروغهایی که باید به خودت بگی، ماسکهایی که باید به صورتت بزنی تا بتونی در جامعه باشی، تصنعی زندگی کردن، روی ضابطه زیستن، زجر کشیدن برای تایید مردم .... و یک بهشت آرمانی که بتونی خودت باشی، بدون پوشش و سرپوش، بدون فرو خوردن احساست، بدون ملاحظه ، بی پروا ..... جایی مثل بروک بک مانتین.... با اون زیبایی خیره کننده اش، جایی که طبیعت اونقدر وحشی و سرکشه که حس آزاد بودن از هر قید و بندی رو بهت تزریق میکنه ، جایی که میتونی تو هواش نفس بکشی و خودت رو زندگی کنی ........

چقدر به همچین جایی نیاز دارم، رهای رها، آزاد.... جای که برای یک لحظه هم که شده بتونی با تمام وجود خودت رو فریاد بزنی و نگران هیچ چشم کنجکاو و هیچ زبان بیکاری نباشی که قضاوتت کنن و تو رو از خودت بگیرن ...

صحنه های آخر فیلم عالین ... و آهنگ پایانی فیلم که یک حسن ختام بی نظیره ... این فیلم حکایت دو کاوبوی همجنس باز نیست ... این فیلم انسانه ، انسانی که در چارچوب قوانین خودساخته گرفتار شده و راه فراری نداره ... شاید قوانینی که اسمش رو تمدن و پیشرفت گذاشتیم ....

                                

پی نوشت: آفرین سانی، سلیقه ات همیشه عالیه ....

+نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت16:17توسط نگار |
من اگه باشم چی میشه ؟

من اگه نباشم کی واسه همیشه تو رو میپرسته

کی برات میمیره کی نمیشه خسته

کی تو رو میزاره رو دو تا چشماش

کی اگه نباشی میگیره نفسهاش

حالا با صدای بلند آهنگ کامران و هومن رو گوش میدم که یکنواخت فقط یک چیز رو تکرار میکنن ... "من اگه نباشم" و منم مرتب تکرار میکنم ! بعد فکر میکنم چرا این فکر میکنه اگه نباشه دنیا کن فیکون میشه؟

*************

یک فیلم جدید که هفته دیگه در آمریکا اکران میشه حالت کمدی فیلم سیصده (۳۰۰) به نام Meet the Spartian ! این هم برای ایرانیها درست کردن احتمالا ! در راستای اینکه "رایس" گفته ما با مردم و تمدن ایران هیچ مشکلی نداریم ولی مثل خود مردم ایران با دولتشون مشکل داریم !

************

بخاطر اینکه گروه 5+1 تصمیم گرفته ایران رو از هر نظر تحریم نماید، باید یک سفر به شهروند بریم و کلیه مایحتاج 3 سال آینده رو بخریم و احتکار کنیم ! باور کنید باید اینکار رو انجام بدیم وگرنه هیچی دیگه !

************

امروز باید برم یک جایی که ازش فوق العاده وحشت دارم .... دندانپزشکی .... نمیشه کلیه خدمات دندان رو با بیهوشی کامل انجام بدم ؟

************

آلبوم جدید گروه  Eagels اومده و آهنگای وفوق العاده ای داره ...

************

همین دیگه

+نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت8:32توسط نگار |
آن پریچهره كه شيريني عالم با اوست...... چشم ميگون, لب خندان, دل خرم با اوست

پردیس: آخری خونه ما ... موجودی که همیشه با هم اختلاف نظر داریم ، دارای چند شخصیت مستقل همزمان، با اراده ، درس خوان، مغرور، جذاب، یک تیر ماهی اصیل ، کسی که در ۱۵ سالگی کل شاهنامه رو خونده ، بزرگترین محقق دین مانوی، ....

دیشب باهاش صحبت میکردم ، صحبت که نه در واقع بحث میکردم، از دلمشغولیهای همیشگیش ، از سوالای بیجواب زیادی که تو ذهنش رژه میرن، از هدفهاش ، از اینکه میخواد دکترای تاریخ بگیره، از اینکه میخواد علت مرگ فردریش دوم رو کشف کنه (که از روی اسب افتاده یا کشتنش) چون مرگ اون مسیر تاریخ رو تغییر داده، از سنگ نوشته های گم شده گیلگمیش ، از فلسفه خلقت، از مرگ، از آفرینش و از خدا .... و از همه چیزهایی که مدتها بود در موردش فکر نکرده بود.

پردیس خاصیت عجیبی داره، همیشه من رو یاد آرزوهای خودم میندازه ، همیشه یک حسی رو در وجودم زنده میکنه که میگه : نگار، زندگی کن! دنبال رویاهات برو ... با اینکه همیشه یک فاصله خیلی محترمانه بین من و پردیس وجود داره، نمیتونم مثل "سانی" باهاش شوخیهای الکی بکنم با اینکه ۸ سال ازم کوچیکتره ولی به نظرم خیلی شخصیت بزرگی داره، نمیشه وقت با ارزشش رو با هجویات و طنزهای کودکانه و شوخیهای الکی تلف کرد.

خلاصه اینقدر حرف زدیم و حرف زدیم که دیگه صدای مامان در اومد که شام سرد شد، بسه دیگه !

میایم شام میخوریم ، نمیدونم چقدر جواب سوالای بی پایانش رو گرفته ... نمیدونم چقدر در زندگیش اثر دارم ، ولی میدونم که همیشه خواهر کوچولومه و باید مواظبش باشم ، واقعا در زندگیم نگران تنها کسانی که هستم همین دو تا خواهر کوچولومن !

چند وقت دیگه امتحان فوق لیسانس داره ، برنامه آلمان رفتنش، انتخاب دانشگاهش و هزار تا مسئله دیگه که میدونم بدجوری فکرش رو مشغول کرده .... با تمام اینها بهش ایمان دارم ، میدونم اونقدر قوی هست که بتونه در سخت ترین شرایط گلیمش رو از آب بیرون بکشه .

خلاصه کلام اینکه " خیلی تو رو دوستت دارم "

+نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت15:10توسط نگار |