فیلم "یک پیشنهاد بیشرمانه" رو حتما دیدین، فیلم معمولی ولی جالبیه ... وقتی یک زوج عاشق و جوان و البته بی پول در مقابل وسوسه پینشهاد "یک میلیون دلاری به ازای یک شب" یک بیلیونر تسلیم میشن و زندگی هر سه نفرشون وارد مرحله جدید و متفاوتی میشه ...
خود فیلم اینجا مهم نیست بلکه واکنش آدمها بعد از رخ دادن اتفاقاتیه که فکر میکنن اونقدر قوی هستن که تاثیری روشون نداره ... یا فکر میکنن :خوب مگه چی میشه ؟ فراموش میکنیم دیگه ... ولی هیچ وقت نمیتونن فراموش کنن و هی بیشتر و بیشتر غرق میشن و پایین میرن (یا بالا فرق نداره!) بعضی از ما خیلی به خودمون ایمان داریم ، اونقدر که زمین و زمانو بنده نیستیم ، حرف باید حرف خودمون باشه و رای هم رای خودمون ... ولی وقتی سرمون به سنگ خورد و کم آوردیم اون وقت به هر چیزی متوصل میشیم که آزادمون کنه یا عذاب وجدانمونو کم کنه یا نجاتمون بده ...
میگن مثلث در علم ریاضیات مستحکم ترین ساختار رو داره و متعادل ترین آنهاست ولی این قاعده در مورد مثلثهای عشقی و عاطفی هیچ وقت صحیح نیست بلکه برعکس هر ضلع مثلث در این حالت در معرض بدترین شکست ها و ضررهاست . اونقدر که میتونه کل مثلث رو نابود کنه ... چیزی که شاید فقط و فقط به خاطر اشتباه در تصمیم گیری های اولیه یا ملاکهای غلط برای ازدواج یا تفاوت های فردی و نهایتا "هوس" بوجود بیاد ... هر کسی هم که خودش رو از این قاعده مبرا بدونه واقعا داره خودشو گول میزنه ... احساس همیشه وجود داره ، مثل یک سیلاب که بدون هدف و مسیر جاریه، این هنر ما و اندازه همت ماست که میتونه به این احساس ها جهت بده تا حداقل به سیل تبدیل نشه ... وگرنه نمیشه آب طغیانگر رو خشک کرد یا از بین برد ...
در جایی از فیلم ردفورد به دایانا میگه : یا کاری رو انجام نده یا فقط به خاطر خودت انجام بده ! خوب من بعضی کارا رو صد در صد به خاطر خودم انجام دادم ولی حالا میفهمم که نباید اینجوری باشه، حداقل زندگی احساسی چیزی نیست که بشه فقط خودت رو درش ببینی و بس ! با اینکه هنوز هم فکر میکنم به اندازه ای خودخواه هستم (و البته شاید احمق) که روی نظر خودم پافشاری کنم با اینکه میدونم آخرش چیزی نیست! شاید فقط پشیمانی یا حسرت یا ...
در جای دیگه دیوید به ردفورد میگه : تو مثل دارکوب هستی چون خودت آشیانه ای نداری زندگیت رو روی آشیانه یکی دیگه بنا میکنی! این مدل چقدر برام آشناست! واقعا عشق اینجور آدمها چقدر حقیقت داره؟ چقدر میشه بهشون اعتماد کرد و دوستشون داشت ...
در نهایت احساسم این بود که دایانا باید از دیوید جدا میشد و با ردفورد ازدواج میکرد ... چون دایانا و دیوید فقط دوستای خوبی برای هم بودن نه یک زن و شوهر خوب ! زوج بودن فقط نوشته شدن اسمت تو شناسنامه اون یکی نیست، فقط زیر یک سقف زندگی کردن و همدیگه رو عزیزم و هانی و بیبی صدا کردن نیست ... اگه یکی از طرفین مرتب بخواد از جاه طلبی ها و آرزوها و شادیهاش بگذره به خاطر عرف زن و شوهر بودن ................................................................................................................
نمی دونم ! به نظرم ازدواج خیلی خیلی خیلی مهمتر و پیچیده تر از چیزیه که شاید چهار سال پیش بهش فکر می کردم ! درست یا غلط حالا نظرم خیلی فرق کرده !

درجات خریت !
ساعت 21:20 جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 توسط نگار
فکر کنم انسانها چون خودشون نتونستن ملاک و معیاری برای سنجش دیوانه بازیهاشون در بیارن به ناچار پای حیوان نجیبی مثل "خر" رو به میون کشیدن. در حالیکه خر فوق العاده باهوشه و واقعا زیباست (بخصوص چشمهاش) ولی خوب طبق توافقات آدمها، واژه ای مثل "خریت" اختراع شده که البته اصلا قصد توهین به "خر" رو ندارم ولی ازش استفاده میکنم !
خود خریت درجاتی داره ... از حد پایین شروع میشه و به اوج میرسه، نمیدونم کارهایی که من انجام میدم در کدوم طبقه بندی قرار می گیره ولی میدونم که شدیدا با ملاک خریت جور در میاد! اصلا یک کارهایی و یک حرکاتی که خودم هم بعدا توش میمونم چه برسه به کسی که بعدا بخواد راجع بهش فکر کنه یا قضاوت کنه! این چند وقته اینقدر خر بازی در آورم که دیگه از حد خارج شده ولی نتیجه تمام این اعمال و حرکات این شده که از همه چیز و از همه کس بدم بیاد، متنفر بشم، وقتی فکر میکنم و می بینم از کجا به کجا رسیدم ... چی بودم و چی شدم ... چه چیزها که به دست خودم نابود کردم و با پای مبارک بهشون لگد زدم اول از همه از خودم بدم میاد ... آخه این قدر حماقت ... اینقدر جهالت ! والا هیچ احمقی تو دنیا این کارایی که من کردم رو نمیکنه ... هیچ دیوانه زنجیری نمیاد اینطوری با زندگی خودش بازی کنه ... واقعا شاید یک ژن جهش یافته ناشناخته حماقت در من وجود داره !!! وگرنه چرا فقط من اینقدر منگول بازی در میارم؟ چرا هیچ کس دیگه ای این کارا رو نمیکنه ؟ چرا همه اینقدر عاقلن که میدونن دارن چه غلطی میکنن ؟ چرا همه زندگیشون رو روال و نظمه و مشکلی ندارن ؟ چرا بقیه دقیقا میدونن از زندگی چی میخوان ؟ چرا من اینطوریم فقط ؟
نا امید شدم ... برای اولین و احتمالا آخرین بار میگم نا امید شدم ... به حدی رسیدم که دیگه هیچی برام مهم نیست ... هیچ امیدی به بهتر شدن خودم و زندگیم ندارم ... اصلا امید داشته باشم که چی؟ میخوام چکار کنم ؟ اصلا مگه من برنامه ای برای زندگیم دارم؟ همه چی شده بچه بازی ... همه چی شده رویا پردازی ... همه چی شده دنبال دلخوشیهای الکی رفتن ... همه چی شده ... آخ خدایا که چقدر منو تو گذاشتی سر کار ... بازیچه خوبیم نه؟ خوش میگذره اون بالا بهت؟ وقتی میبینی یک بنده ناچیزت اینقدر در بدر و بدبخته کیف میکنی نه؟ چی از جون من میخوای تو؟
احساس میکنم نفسم گرفته ... دور و برم پر شده از دروغ ... تنها چیزی که راسته همینه ... گیج و منگ شدم ... هوا میخوام ... نفس میخوام ... یک جایی که بیدار شم ... ببینم همه چی سر جاشه ... بتونم دوباره شروع کنم ... دیگه توان جنگیدن ندارم ... پارچه سفید "تسلیم" رو خیلی وقته بالا بردم ... به خدا تسلیمم ... قسم میخورم من کم آوردم و شکست خوردم ... مفتضحانه ! فقط بسه دیگه ... نمیتونم !
هر کسی خر میشه باید چوبش رو هم بخوره ! من به اندازه یک جنگل چوب خوردم ! اصلا همه الوارها ریخته روم ! بازم باید بخورم ؟ من که آدم نمیشم ... پس بی خیال شو تو رو خدا ...

** صدام کردی صدام کردی نگو نه ... چه حس تازه ای ! چه حس دردناکی ! چه حس غم انگیزی !
** گفتم دلم برات تنگ شده ... باور نکردی ! چرا فکر میکنی کلک سوار میکنم ؟ چی دارم که از دست بدم ؟ یا چی هست که بدست بیارم ؟ مسئله ساده تر از این حرفهاست ...
تو از متن کدوم رويا رسيدی
که تا اسمت رو گفتی شب جوون شد
که از رنگ صدات دريا شکفت و
نگاه من پر از رنگين کمون شد
تو از خاموشی دلگير رويا
صدام کردی صدام کردی دوباره
صدام کردی منو از بغض مهتاب
از اندوه گل و اشک ستاره
صدام کردی صدام کردی نگو نه
اگر چه خسته و خاموش بودی
تو بودی و صدای تو صدام زد
اگرچه دور و ظلمت پوش بودی
تو چيزی گفتی و شب جای من شد
من از نور و غزل زيبا شدم باز
تو گيج و ويج از خود گمشدن ها
من از من مردم و پيدا شدم باز
از اين تک بستر تنهايی عشق
از اين دنج سقوط آخر من
صدام کردی که برگردم به پرواز
به اوج حس سبز با تو بودن
صدام کردی که رو خاموشی من
يه دامن ياس نورانی بپاشی
برهنه از هراس و ساده از عشق
توي آغوش جان من رها شی
سانی ...
ساعت 16:57 دوشنبه بیستم اسفند 1386 توسط نگار
امروز بیست اسفند، روز تولد خواهر نازنینمه ... هیچ حرف خاصی نمی تونم در موردش بزنم به جز اینکه واقعا وجودش همه مهر و صفاست ... همه پاکی و بی ریایی ...
تولدت مبارک ! تمام شادیهای دنیا رو برات آرزو میکنم و از صمیم قلب دعا میکنم خوشبخت و سلامت باشی بهترینم ...

سبزه !
ساعت 8:46 یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 توسط نگار
هر جا میخوام برم این ظرف سبزه ای رو که گذاشتم با خودم می برم مبادا یکبار یک اتفاقی بیافته و اینا بدون آب بمونن. یاد فیلم "حرفه اي" ميافتم وقتي گلدونش رو همه جا با خودش مي برد! همه چي سبزه سبزه ... عالي
خوشحالم كه زمستون داره تموم ميشه ... هيچ وقت نتونستم با اين فصل ارتباط برقرار كنم ! فقط تابستون و بس :)

14 تا
ساعت 19:17 چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 توسط نگار
1- اینترنت Dialup هم برای خودش عالمی داره ها ... مثلا دارم با یکی چت میکنم ، من همینطوری حرف میزنم ولی هیچ جوابی از اون طرف نمیاد ! اول فکر میکنم : چی شده ؟ مگه باهام قهره ! ولی بعد کاشف به عمل میاد که نه بابا ، کلا Connection نداریم ! واقعا اعصاب خرد کن شده، دیگه لازم شده برم یک ADSL بگیرم با اینکه اون هم تو این مملکتی که همه راه ها به مخابرات ختم میشه فایده چندانی نداره ...
2- از یک موجودی به نام پاریس هیلتون واقعا بدم میاد! نمیدونم چرا ... ولی قیافه اش کلا اعصاب خرد کنه، حالا ببینین چقدر یک ملتی میتونن بیکار باشن که بشینن فیلم تحلیل و بررسی روانشانختی و اجتماعی و سیاسی و هنری در مورد تاثیر فیلم اینترنتی مستهجن (!) خانم رو بسازن !!! و تازه اظهار نظر کنن که پاریس خیلی خوب توی فیلم بازی کرده (!) و کلیه جوانب امر را رعایت فرمودن ! ضمنا بابت این فیلم حدود 10 میلیون دلار غرامت دریافت کرده ! از کجا معلوم؟ شاید خودش فیلم رو پخش کرده ... نه ؟
3- سر ظهر وقتی هیچی تو خونه پیدا نکردم که به عنوان "هله و هوله" بخورم رفتم پایین یک ذره خرید کنم. نمیدونم چرا بعضی از آقایون اینطورین که تا می بینن یک خانمی تنها وارد جایی میشه همه محبتشون گل میکنه و به فکر کمک کردن میافتن ! خلاصه اینقدر عصبانی شده بودم که فقط یک بسته پفک بدمزه گرفتم و فرار کردم خونه ... فکر کنم اینجا بیشتر در امانم ...
4- یک وبلاگی پیدا کردم اتفاقی ... به نام "برنامه های من" ... حدود 60 تا نویسنده داشت همه خانم ... و این خانمهای محترم، برنامه های روزانه خودشونو (یا ماهانه) در این وبلاگ می نویسن! وقتی میخوندمش کم کم شاخ در آوردم !
-1خريد يك سفره خوشگل
2-خريد يك ظرف قشنگ براي شمع قرمزم
3-دادن آزمايش خون (3)
4-خونه تكوني اساسي(پنجشنبه كارگر دارم)
5-رفتن براي خريد يك بلوز دامن يا كت و شلوار
6-سفارش پياز داغ
7-سفارش سبزي كوكو و قرمه
8-پيگيري پرداخت قسطها از همسر
9-تغيير دكوراسيون پذيرايي
10-تصميم براي اينكه يك ظرف شيك و خوشگل براي بوفه بخرم(پيشنهاد بدين از كجا بخرم كه گرون فروش هم نباشن)
11-دادن پتوي دونفره به خشكشويي
یعنی اینا هم شد برنامه؟ فکر کنم اینجا هم دست از کلاس گذاشتن برای هم بر نمیدارن! اگه من بخوام برنامه هام رو روزانه بنویسم باید تمام روز پای کامپیوتر باشم که ...
5- شدیدا دارم از نظر علمی ارتقا پیدا میکنم :) الان دیگه من خدام ...
6- یکی از دوستام (آناهیتا) دعوتم کرده به mash.yahoo.com . دقیقا نمیدونم موضوش چیه یا چه فرقی با 360 یاهو داره ... کسی میدونه؟
7- وقتی اینطوری کار میکنی تا دیروقت ... دلم بیشتر برات تنگ میشه ... فکر میکنم "دست رو موهات کی میکشه ، وقتی منو نداری"
8- رییس پیغام داده بود و دنبالم میگشت که من کجام؟ میخوام برگردم یا نه و از این حرفا ... کمی تا قسمتی مستقیم بهش گفتم (آفلاین البته) که فعلا شرایط روحیم مناسب نیست ! روش فکر میکنم (کلاس !)
9- صبحا مامان زنگ میزنه که بلند شو بیا خونه ... دلم خیلی براشون تنگ میشه ولی ترجیح میدم همین جا بمونم، تو خلوت خودم تحمل بعضی چیزا راحت تر میشه، فکر کردن هم همینطور
10- GEM یک فیلمی پخش میکرد به نام Innocence ماجرای یک زن و مرد 70 ساله که حدود 20 سالگی عاشق هم بودن و بعد از هم جدا میشن و هر کدوم زندگی جداگانه ای تشکیل میدن و بعد از حدود 50 سال دوباره همدیگه رو پیدا میکنن و عشقشون زنده میشه ... اینقدر این فیلم دردناک بود که نتونستم تا آخرش نگاه کنم ... چقدر سخته که 50 سال با یاد یک عشق از دست رفته زندگی کنی و همیشه تو ذهنت باشه حتی اگه بچه و نوه داشته باشی و شوهر و زن ... میشه واقعا؟
11- ماجرای پرده های خونه من هم منحصر بفردن : پنجره هست: پرده نیست، پرده هست: میل پرده نیست، میل پرده هست: دریل نیست، دریل هست: مته نیست، مته هست: پله نیست .... فکر کنم همینطوری تا سال تحویل بمونه !
12- امشب شام بادبادک ! خیلی وقته ازش غذا نگرفتیم .
13- شکلات خوردم و عذاب وجدان دارم! وقتی کار هنگ میکنه تا یک ذره شکلات نخورم مغزم بکار نمیافته انگار ...
14- تمام !
100
ساعت 11:55 سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 توسط نگار
این صدمین پست این وبلاگه ... نمیدونم چرا به بعضی از عددها و آمار که میرسیم ناخودآگاه ذوق مرگ میشیم ! مثلا تو وبلاگ قبلیم به پست هزار هم رسیده بودم !! چون اونجا خیلی وراجی می کردم . در روز شاید ۵ بار آپ میکردم ! چه حوصله ای داشتم والا ...
بگذریم ... اون موقعی که تصمیم گرفتم اینجا بنویسم فقط یک دلیل داشت : اینکه تو رو فراموش کنم، اینکه به خودم یاد بدم و بفهمم که راه زندگی من و تو از هم جداست، اینکه اینقدر فکرم رو وارد مسائل دیگه کنم که اصلا یادم بره تو یک زمانی وجود داشتی ... حالا بعد از صد پست نوشتن و فکر کردن و فرار کردن و گذاشتن و گذشتن می بینم که هیچ فرقی نکرده ! تو سر جای خودتی و من دیوانه وار دنبال تو ... تو پی کار و زندگی خودتی و من در به در تو ... من دارم میمیرم و تو اصلا نمیدونی قضیه چیه ... من و تو از هم دوریم و دوریم و دووووووووور ...
دیشب خوابت رو دیدم ... رفته بودیم تو همون جنگلی که دوست داریم، نزدیک همون کلبه چوبی که تو رویای هر دومونه، مه و برگهای بارون خورده و کوههای نیمه برفی، سکوت و سکوت! درختای سر به فلک کشیده، قدم میزدیم و من عکسهای دوربینمو نشونت میدادم و از اون عکسای مسخره چقدر خندیدم. نگات میکردم ... حتی تو خواب هم میدونستم که این فقط یک خوابه، این همه نزدیک بودن و این همه شاد بودن، محاله حقیقت داشته باشه، حتی تو خواب هم تو خودت بودی ... با همون غرور و با همون ارزشی که برای حریمها قائلی ... صبح دلم نمیخواست بیدار شم، میخواستم تصویرت همیشه جلوی چشمام باشه. گریه کردم، شاید بعد از چندین سال اینطوری گریه کردم ...شاید از ناتوانی خودم، چه میدونم از چی...ولی گریه کردم برای تو ...
یک لیوان چای داغ داغ، میشینم لبه پنجره، به هیاهوی بچه های حبس شده توی مهدکودک نگاه میکنم، به رفت و آمد بی وقفه ماشینها ... به دوردستهایی که به کوه ها ختم میشه ... امروز روز دیگری است، باید زندگی کنم ... میشه بدون تو ؟ با این همه سیم خارداری که بین خودم و تو کشیدم، با این همه فاصله ای که محترمانه رعایت میکنم، با این همه بیخبری و دلواپسی، با این همه کشمکشی که دارم با خودم برای با تو بودن، با این همه کم آوردن ... کم آوردم ... جلوی تو حسابی کم آوردم ...
دوباره دل هوای با تو بودن کرده
نگو این دل دوری عشقتو باور کرده
دل من خسته از این دست به دعاها بردن
همه آرزوهام با رفتن تو مردن
حالا من یک آرزو دارم تو سینه
که دوباره چشم من تو رو ببینه
پی نوشت: امروز میخوام سبزه عید بذارم ... یکی به نیت تو میذارم ... با آرزوی سبز بودنت ... فقط بودنت ... سال تحویل امسال یادته ؟ ساعت ۲ صبح و اون همه حرف و دلتنگی ... گفتی بیداری؟ نمیدونستی از این می ترسیدم که تو خواب باشی و من سال نو رو بدون تو شروع کنم ...
کمی دلتنگی
ساعت 8:49 دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 توسط نگار
For the rest of my life, I need you
احتیاج داشتن به هر نحو و منظوری که باشه چیز وحشتناکیه! البته منظورم از احتیاج، نیازهای طبیعی انسانی نیست ها، منظورم چیزهایی که مفهوم زندگیت میشن و ضمنا دور از دسترست هم قرار میگیرن. تمام عمر باید بدویی دنبالش تا شاید شاید بهش برسی، اگه رسیدی که فبها ولی اگه نرسیدی یک عمر به پاشون صرف شده و بدون فایده! یعنی بدست آوردن یک هدف یا نیاز خاص به بهای یک عمر ...
خوب خیلی ها پیشنهاد میکنن که بابا بسه دیگه بی خیالش شو ! ولی خوب نمیشه، وقتی به چیزی نیاز داری وقتی محتاجش باشی مجبوری دنبالش بری ...حالا بعضی ها هستن که این وسط نیاز خودشون رو با چیزهای دیگه برآورده میکنن. فرض کنید یکی به آب محتاجه ولی چون آب در دسترس نیست به جاش نوشابه میخوره، آبمیوه میخوره یا ودکا ولی هیچ کدوم جای لذت نوشیدن یک لیوان آب رو نمیگیره یا مثلا یکی بنز میخواد ولی چون دستش بهش نمیرسه به یک رنو یا پراید اکتفا میکنه ... شاید هم به مرور یادش بره که اصلا چی میخواسته یا برای چی اصلا ماشین خریده !
البته اینا مثالهای کوچیکی هستن ... منظور من از نیاز و احتیاج بالاتره ، مثل نیاز به خودشناسی، نیاز به درک شدن، نیاز به فهمیدن ... نیاز به داشتن کسی که واقعا دوستش داریم، نیاز به عاشق بودن، نیاز به معبود بودن ...
حالا من محتاجم، محتاج تو، محتاج داشتن تو، محتاج ِ محتاج، شنیدی حافظ میگه "گدای سر کوی تو" ... من تا اون حد محتاجم ...
*************************************************
دیشب داشتم فکر میکردم یکی از عکسات رو بزرگ کنم بزنم تو اتاقم ... طوریکه تمام دیوار خالی اتاق رو پر کنه . میخوام همه جا تو باشی و تو باشی و تو باشی ... میشه به نظرت؟
*************************************************
من با تو باید چکار کنم؟ من از اول جلوی تو بازنده بودم ... تمام برگهای برنده دست تو بود و تو خوب بلد بودی بازی کنی ... شاید یک حریف دست بسته جذابیتی برات نداشت، شاید ... نمیدونم شاید فقط یک حس ترحم بود یا یک دست نوازش بی خطر! تو چیزی از دست ندادی، من .................... همه چی!
اين عكسها رو بابا در سفرش به چالوس گرفته و صد در صد قانون كپي رايت داره !
به نظر من فوق العاده و باور نكردنيه !


The Secret
ساعت 11:48 سه شنبه هفتم اسفند 1386 توسط نگار
يك مستند زيبا ديدم به نام "راز" . از شبکه چهار خودمون پخش شده بود و البته من سی دیش رو نگاه کردم. روایت مصور کتاب "اسکاول شین" یا "گفتگو با خدا" بود. مثالهای عملی و واقعی از مهمترین قانون کائنات یعنی "جاذبه" .
به هر چیزی که بیاندیشید همان را به سوی خود جذب خواهید کرد.
از اونجاییکه صد در صد با تئوریهای مطرح شده در این زمینه موافقم دیگه این اصل رو نمیخوام توجیه کنم بلکه با یک فلش بک به زندگی خودم که این چند روزه یک بار دیگه مرورش کردم دیدیم دقیقا و دقیقا همه چیزهایی که نباید جذب میکردم رو ناخودآگاه و بدون آگاهی از این قانون وارد زندگیم کردم. چیزهایی که همیشه ازش می ترسیدم و همیشه ازش فرار می کردم . غافل از اینکه ترس ها و اضطراب ها کاملا در زندگی آدم اتفاق می افتن و تا زمانیکه اون ترس رو از خودت دور نکرده باشی دائم هم تکرار میشن.
چند قانون خاص وجود داره که مطمئنا میگم اگه به اونها عمل کنیم زندگیمون از این رو به اون رو میشه و چز شادی و خوشبختی چیزی نخواهیم دید ! یکی از اون قوانین اینه که بشینیم و صادقانه و رک با خودمون فکر کنیم دقیقا چی از زندگی میخوایم و روی همونها تمرکز داشته باشیم. برای من مشکل از همین جا شروع میشه ...... چی می خوام ؟ چی باید بطلبم که به من داده بشه ؟ ........ هر چی در ذهنم میگردم که ببینم کدوم آرزوی دست نیافته ای دارم و کدوم هدفیه که بهش نرسیدم چیزی پیدا نمی کنم. خواسته های من خیلی محدودن ! نه اینکه ذهنم رو بسته باشم و چیزی نخوام ، نه ... کاملا برعکس چون فکر می کنم هر آنچه که دارم عین خوشبختیه ... عین کماله ... بقیه چیزها جز برای ارضای خودخواهی ها و هوسها چیز دیگه ای نمیتونه باشه ... با این وجود میدونم که ناشکریه اگه از دریای نعمتهای خدا با غرور بخوام چشم بپوشم و با گردن کلفتی به خدا بگم همین هایی که دادی کافیه ... باید ذهنم رو متمرکز کنم و بدونم از این زندگی گذرا چی می خوام .
یک غول چراغ برای هر انسانی در دنیا وجود داره که براش مهم نیست شما چی میخواین - خوب یا بد - فقط و فقط میگه "فرمانبردارم سرورم" و در یک چشم بهم زدن آرزوی شما بر آورده میشه ... پس باید مواظب باشیم چی از غول چراغ طلب میکنیم و برای چه منظوری ...

ادامه مطلب...
امروز با یکی از دوستای خوبم (خیلی خوبم) صحبت کردم ... علاوه بر همه حرفها بهم توصیه کرد که بنویسم ... فکر کنم ... حرف بزنم تا جاری باشم . الان دارم سعی میکنم به توصیه اش عمل کنم ! در همین راستا از بین فیلمهای بیشماری که در کشوی میز سانی پیدا میشه اتفاقی فیلم "علی سنتوری" رو پيدا كردم و باز اتفاقی و بی هدف تصمیم گرفتم ببینمش.

فليم جالبيه، حداقل ارزش يك بار ديدن رو داره با اينكه من كلا از فيلمهايي كه با تمسك به شكستن تابوهاي سينمايي بخوان مخاطب جذب كنن چندان خوشم نمياد ولي صرفا و صرفا اين فيلم بخاطر بازي محشر "بهرام رادان" ديدنيه ! خيلي كم بازي يك هنرپيشه اون هم از جنس مرد من رو پاي فيلم نگه ميداره !!
داستان روايتگونه فيلم هم البته به شكل بهتري ميشد ساخته و پرداخته بشه، ولي خوب ديگه با اين همه محدوديت و قفل و زنجيري كه به دست و پاي فيلمنامه نويس و كارگردان و هنرپيشه ها در اين مملكت زده شده بيشتر از اين نميشه توقع داشت . همين قدرش هم بايد گفت دست مريزاد !
سكانس هاي مربوط به "خراب آباد" يكجور وحشتناكي ترس به دل آدم ميندازه ، اون همه پايين اومدن، اون همه پستي و خواري، اون همه هبوط، اون همه بي آدميت .... حالم بده چقدر ....
گل شيفته ؟! تصميم درستي گرفت؟ تا كجا ميشه به پاي يك عشق نشست؟ تا كجا ميشه با كسي كه مي پرستيش پيش رفت ؟ تا كجا ميشه فقط بري جلوووووو ؟ نميدونم !
در تمام فيلم يك بيت شعر رو زبونم بود "در اين دنياي وانفسا ، منم تنها تويي تنها ، بيا اي نازنين اي يار، دلم رو از زمين بردار " مياي دلم رو برداري يا خودم دولا شم بردارم ؟
يك شايعه اي هم بود كه گفتن براي حمايت از اكران عمومي فيلم (؟!) سي دي هاي غير مجاز توزيع شده در بازار رو مشاهده نكنيم و محترمانه منهدم كنيم ! (حمايت از علي سنتوري !) ول كن بابا جان من ... چي تو اين مملكت خراب شده رو حساب و كتابه كه سي دي سنتوري باشه ... اگه آدم بودن كه يك فيلم ساده رو تيكه پاره نميكردن و بعد از يك سال با منت و سلام و صلوات نمايش نميدادن !! يكساله ملت رو گذاشتن سر كار .. !!
چند وقت پيش يك مصاحبه با كيانو ريوز (مورد علاقه من) نگاه ميكردم كه در مورد فيلم ماتريكس بود، ميگفت براي اينكه صحنه هاي فيلم طبيعي باشه به مدت ۶ ماه تحت تعليم مستقيم استاد رزمي كار تايواني قرار گرفته بوده و بطور كامل فنون رزمي لازم رو ياد گرفته ! بعد به سنتوري فكر ميكنم ... با افتخار ميگن رادان خوب اداي سنتور زدن و مضراب به دست گرفتن رو در آورده ... در خوب "ادا" در آوردنش شكي ندارم ولي تا كي ميشه در سينما ادا در آورد ؟ همه چيزمون شده ادا در آوردن ! حتي عاشقي هم !
ولي يك چيزي توي فيلم اعصابم رو بدجوري بهم ميريزه اون هم فرم بدست گرفتن مضراب سنتور توسط علي سنتوري وقتي مثل سيگار اونو بين انگشتاش ميگيره و با صداي معتادا آواز ميخونه ... ژست قشنگيه ولي كاش حرمت ساز رو نگه ميداشتن ... ايها الناس حرمت ساز رو نگه دارين پليززززز !
رفيق من، سنگ صبور غم هام
به ديدنم بيا، که خيلي تنهام
هيشکي نمي فهمه، چه حالي دارم
چه دنياي رو به زوالي دارم
مجنونم و دل زده از ليلي ها
خيلي دلم گرفته از خيلي ها
نمونده از جووني هام نشوني
پير شدم، پير تو اي جووني
تنهايي بي سنگ صبور
خونه سرد و سوت و کور
توي شبات ستاره نيست
موندي و راه چاره نيست
اگر چه هيچ کس نيومد
به تنهائيت سري نزد
اما تو کوه درد باش
طاقت بيار و مرد باش...
اگر بياي همون جوري که بودي
کم ميارن حسودا از حسودي
صداي سازم همه جا پر شده
هر کي شنيده از خودش بي خوده
اما خودم پر شدم از گلايه
هيچي ازم نمونده جز يه سايه
سايه اي که خالي از عشق و اميد
هميشه محتاجه به نور خورشيد

پي نوشت: خوب حالا نوشتم ... پس چرا بهتر نميشم ؟ چرا حالم خوب نيست باز ؟ چرا ؟
پي نوشت: تو كجايي؟ نه خبري، نه پيغامي، نه حال و احوالي! اين رسمشه ؟ واقعا اين انصافه آخه بي انصاف ؟
يك فرياد بلند : دلم برات تنگ شده به خدا .... "دلواپس و بي تابم ، باز امشبم بيدارم ، ازت خبر ندارم، تا خود صبح بيدارم .."
مراقب افکارت باش آنها به گفتار تبدیل میشن
مراقب گفتارت باش آنها به کردار تبدیل میشن
مراقب کردارت باش آنها به عادت تبدیل میشن
مراقب عاداتت باش آنها به شخصیت تبدیل میشن
مراقب شخصیتت باش كه به سرنوشتت تبدیل میشن
نمیدونم باید بگم همه چی تموم شد یا بگم تازه شروع شد! چقدر سریع بعضی مسائل اتفاق میافتن، چقدر زود تمام ذهنیات و برداشتهای آدم از یک شخص یا یک دوست یا یک موقعیت ۱۸۰ درجه تغییر می کنن ، البته برای من این خیلی هم زود پیش نیومد یک چند سالی طول کشید ولی خوب بالاخره "خشت اول گر نهد معمار کج ، تا ثریا میرود دیوار کج" و هیچ بنای کجی تا همیشه نمیتونه پابرجا و مستحکم باقی بمونه .... بهر حال این هم یک بعد زندگیه دیگه کاریش نمیشه کرد!
این چند وقته داشتم فکر میکردم بعضیها چقدر ساده ارزشهاشون رو زیر پا میذارن ، عشقشون رو ، معیارهای اخلاقیشون رو، زندگیشونو و آبرو و شرفشون رو .... اون هم برای بدست آوردن چیزی که بالذاته هیچ ارزشی نداره ! بهایی که برای بدست آوردنش می پردازن خیلی بیشتر از چیزیه که باید ... هیچ وقت دلم نمیخواد آرزوی بد برای کسی بکنم ، همیشه برای همه حتی بدترین افراد شادی و سلامتی و خوشبختی میخوام ... ولی فقط دوست دارم یک روزی شاید سالیان سال بعد وقتی به اون گمشده روحی و آرامش نداشته رسید ، متوجه بشه چه بهایی برای چه چیزی پرداخته و به چه قیمتی همه چیز رو نابود کرده . همین !
یک واژه ای هست به نام معرفت ! چقدر بعضی ها بی معرفتن ... چقدر بعضی ها نمک نشناسن ... چقدر بعضی ها اونی نیستن که آدم فکر میکنه هستن ... چقدر من در موردش اشتباه فکر کردم ! چقدر من ازش یک بت ساختم و چقدر اون بت دیر شکست !
Hang كردم اين روزها شديد ، اينجا مي نويسم كه فقط يادم نره نوشتن بلدم و فكر كردن و نفس كشيدن ، اوضاع بدجوري بهم ريخته است ... وحشتناك