یک وقتهایی فکر می کنم خوب میشد اگه ما هم جایی داشتیم که می تونستیم راحت بشینیم و به اشتباهات و گناهامون اعتراف کنیم. راحت راحت ... نه کسی قضاوتی بکنه نه حرفی بزنه فقط گوش شنوایی باشه برای شنیدن درد دلهامون. برای سبک شدن. یک جایی که راحت حرفات رو بگی . راحت گریه هات رو بکنی و سبک سبک برگردی.
یک وقتهایی فکر میکنم خوب میشد اگه اون دو تا فرشته ای که رو شونه هامون نشستن زبون داشتن و حرف می زدن . وقتی داری زندگیت رو به منجلاب میکشی یکیشون صداش در میومد و جلوت رو می گرفت قبل از اینکه دیگه راه برگشتی نداشته باشی.
یک وقتهایی فکر میکنم خوب میشد اگه قبل از اینکه آدما رو بشناسیم راجع بهشون قضاوت نکنیم. نه ازشون دیو بسازیم نه فرشته. نه براشون بمیریم نه محلشون ندازیم.
یک وقتهایی فکر میکنم خوب میشد اگه ...
دیروز ۱۸ آپریل بود. ۱۸ هر ماه منو یاد ۱۸ آگوست پارسال میندازه. ۱۸ اش یادم مونده چون تاریخ اس ام اس بود. وقتی زیر نور ماه کامل نشسته بودیم تو اونجا - من اینجا ... حرفهای هر کدوممون یک رنگ و بویی داشت. انگار از چند تا سیاره جداگانه بودیم که با یک وسیله عجیب به نام موبایل با هم ارتباط برقرار کرده بودیم. هر کسی حرف خودش رو میزد. جنس حرفامون یکی بود ولی مخاطباش فرق میکردن. ما پیوندهای نازکی با هم داریم (داشتیم) ......
دیروز ۱۸ آپریل اتفاقی افتاد که واقعا متاثرم کرد. هیچ وقت باورم نمیشد که این چیزها رو بشنوم یا بخونم یا ببینم. ولی این اتفاق افتاد. چطور بعضی ها میتونن چنین کاری بکنن؟ از بین بردن تموم حریمها و خراب کردن تمام پلها و ... چطور بعضی ها ادعای عاشقی میکنن؟ اگه عشق اینه ....
چقدر کارای عقب مونده دارم. انگار از یک خواب زمستونی بلند مدت بیدار شده ام. امروز هم باید یک جای مهم برم که خیلی سرنوشت سازه ...
و آخر اینکه بعضی چیزا اگه در زندگی اتفاق بیافته هیچ وقت هیچ جوری پاک نمیشن ...
پی نوشت: صدای بنیامین رو خیلی دوست دارم . از جنسیه که باید باشه.
جاده را دوست دارم، و این خط سفید ممتد را،
و آسمان خاکستری امروز را،
و تو را... که معلق مانده ای در ذهنم،
جایی میان رفتن و نرسیدن
یک تاخیر ۱۰ روزه برای نوشتن ! همه چی فشرده و سخت ... همش استرس و کار و کار ... ولی بالاخره تمام شد و به خوبی هم گذشت! با اینکه این بار مسئولیت مستقیم نداشتم ولی نمیدونم چرا روی این پیشونی من نوشته که همیشه باید جای ۶ نفر کار کنم ؟ وقتی همه دارن چای میخورن و میگن و میخندن من طفلکی باید ۱۰ برابر بدوم و ... چه میدونم همیشه تقصیره خودمه که اینطوری میشه ها، چون نمیتونم بی تفاوت باشم و برای هیچ حقوق بگیرم ...
نمایشگاه - در محل سابق برگزار شد. این بار همه چی برام آسون تر بود. دیگه بیشترشون رو میشناسم و راحت تر میشه باهاشون کار کرد. هوا هم بد نبود. پذیرایی و مهمان نوازیشون هم عالی فقط بدیش این بود که اصلا وقت نکردم جایی برم :( صبح زود رسیدم خوابم میاد ولی نمیتونم صبحها بخوابم . باید سریع کارام رو روبراه کنم و برای شنبه دیگه آماده سفر بشم ...

معمولا وقتی میرسم خونه اولین کاری که میکنم اینه که موبایلم رو چک میکنم ... وقتی میبینم که از هفته پیش تا حالا چند تا اس ام اس زدی که کجام و چکار میکنم یک خوشحالی غمناکی وجودم رو میگیره ... میخوام همون موقع بهت زنگ بزنم و صدات رو بشنوم ولی میدونم که خوابی ... یک هفته دور از تو ...... چی دارم میگم؟ من که همیشه از تو دورم !
آرایه عزیزم یک جمله ای نوشته بود که واقعا تجربه اش کردم : وقتی در یک مقطع زمانی خاص آدم ، ایده آل زندگیش رو پیدا میکنه ... ایده آلی که به هزار و یک دلیل مال تو نیست دیگه نمی تونه مثل سابق خوشبخت و شاد زندگی کنه ... ملاک سنجش همه چی میشه اون. لحظه لحظه ات میشه یادش. یک انتظار وحشتناک و پیچیده و زجر آور برای اینکه شاید یک زمانی یک روزی یک جایی خدا خواست و بهم رسیدیم. یک تعلیق و بلاتکلیف بودن . یک زندگی سطحی و رو هوا. یک تلاش بی ثمر برای از ته دل شاد بودن. یک امید واهی برای زندگی کردن. یک عالمه راز که مجبوری تو دلت نگه داری. یک عشق ممنوعه که هیچ جا توجیهی براش پیدا نمیشه. یک بن بست که گرفتارشی. یک راه که برگشتی توش نیست. یک اتفاق که نمیتونی جلوش رو بگیری . یک غم که حجمش از ظرفیتت خیلی بالاتره. یک شوق که سرپات نگه میداره. یک امید که همیشه ناامیدت میشه. یک انتظار که تمامی نداره. یک رابطه که مبنایی نداره. یک جاذبه و دافعه همیشگی. یک تصمیم که فرداش شکسته میشه. یک قول که بهش ایمان نداری. یک حس پاک که اسمش میشه گناه. یک عشق که میشه فاجعه.
یک اتفاقایی تو زندگی اگه سر وقت بیفته هیچ مشکلی پیش نمیاد. ولی تو زندگی من همه چی بالا و پایین شده. هر اسمی هم میشه روش گذاشت . هر قضاوتی هم میشه در موردش کرد. همه جوره من محکوم و مقصرم ولی میدونم که این فقط یک تاخیر زمانی کوچیکه به قیمت از دست دادن تمام زندگیم.
بدتر از همه اینه که باید خودمو از همه چی حتی از تو دور نگه دارم. برای اینکه حداقل بقیه ارزشهای زندگیشونو از دست ندن!
دوستت دارم دوستت دارم قدر تموم آدما، قدر تمام عاشقا. دل بردی و پنهون شدی. از من چرا ای بی وفا. از من چرا از من چرا. عاشق شدم عاشق شدم. از چشم من پنهون نشو. تنها شدم تنها شدم. تنها نرو تنها نرو . پر میکشی تا آسمون. من خسته بی بال و پر. روزی که برگردی دگر. از من نمی بینی اثر. دوستت دارم دوستت دارم. قدر تمام آدما. قدر تمام عاشقا.
از صبح بی وقفه کار می کنم ! وقتی ساعتهاش رو میشمرم به عدد دوازده میرسم ! رکورد خوبیه ولی باز هم کمه ... برای غرق شدن خیلی زمان کوتاهیه . وقتی پای کامپیوترم زمین و زمان رو فراموش می کنم . وقتی انگشتام روی صفحه کیبورد سریع و بی وقفه کار میکنه انگار دارم روحبخش ترین صدای پیانو رو میشنوم . وقتی ماوس رو توی دستم می گیرم انگار صیقل خورده ترین سنگ لب دریا رو لمس میکنم . وقتی مانیتور رو نگاه می کنم با نور خیره کننده اش مبهوت و آروم روبروش می شینم مثل نور شبهای مهتابی . وقتی به معجزه "خلق" یک برنامه، یک صفحه، یک نوشته فکر میکنم حسش کمتر از حس آفرینش نمی تونه باشه . شبها به زور میرم بخوابم . خیلی شبها تو اتاق کامپیوتر می مونم و با مرتب کردن فایلها و فولدرها یا دفرگ کردن درایوها خودمو مشغول می کنم. ایمان دارم که کامپیوتر یک مانیتوی قوی داره ! یک روح که احساس می کنه و احساسات کاربرش رو به راحتی درک میکنه . دیدین بعضی ها همش با نفرت میشینن پای کامپیوتر ؟ و اینقدر با خشم با این بیچاره رفتار میکنن که کامپیوتر هم واکنش نشون میده ، لج میکنه و تمام کاراشون رو خراب میکنه ... مثلا وقتی ۲۰ صفحه تایپ کردن و با هر کلمه یک فحش هم نثارش کردن کامپیوتر هم تلافی میکنه و وسط کار خود بخود ریست میشه تا متقابلا حال گیری کنه :) خیلی کیف داره . باید یاد بگیرن به این موجود نازنین احترام بذارن. این همه دانش و تکنولوژی صرفش شده اونوقت نمیشه که بیخودی بد و بیراه گفت آخه.
لوسی رو دوباره بردیم گذاشتیم کنار مامانش. طفلکی خیلی کوچیک بود احتمال مردنش خیلی زیاد بود. دلم نیومد به خاطر خودخواهی خودم جون یک موجود بیگناه رو بگیرم و بعدا صاف صاف راه برم انگار هیچ اتفاقی نیافتاده . (حالا باید یک فکری برای پیتر جکسون بکنم که تا حالا گربه ندیده !:)
سریال اس ام اس از دیار باقی: اون صحنه هایی که نشون میداد سیمخواه تو گور خوابیده، یک جورایی ترس برم میداشت. خیلی وحشتناکه ! اصلا توی خاک بودن بده ... من از بچگی از خاک بازی و دست زدن به خاک بدون دستکش و اینا بدم میومده . حالا چطوری برم اون تو بخوابم وقتی یک خروار خاک ریختن روت و یک پارچه ناقابل و نازک بستن دورت و تازه یک سنگ هم بالای سرت که یک وقت بلند نشی فرار کنی. ای وای چکار کنم ؟ ترجیح میدم مثل بودایی ها بعد از مرگ به خاکستر تبدیل بشم و خاکسترم رو بریزن توی رودخونه تا جریان داشته باشم نه اینکه برم تو شکم مورچه ها و کرم ها و مارها و غیره ...... فقط خدا کنه اون زیر سوسک نداشته باشه .... مطمئن باشین اگه سوسک داشته باشه بلند میشم و فرار میکنم ...
وسوسه ... وقتی قلبا میخوای کاری رو انجام بدی ولی عقلا و شرعا و عرفا هزار تا منع داری . وقتی میدونی الان باید حالش رو بپرسی و یک زنگ کوچولوی ناقابل بزنی ولی به خودت نهیب میزنی که نه!نمیشه! صحیح نیست! وقتی همیشه گوش بزنگ یک خبری ولی خودت رو میزنی به اون راه که نه بابا! حالا اونقدرها هم مهم نیست! وقتی میخوای از پای کامپیوتر بلند شی ولی پاهات یاری نمیکنن و مجبور میشی ۱۲ ساعت کار کنی تا بلکه غرق بشی ولی بعدا می فهمی که باز هم کمه ... برای غرق شدن خیلی زمان کوتاهیه ! دوازده ساعت کار برای ..... برای فراموش کردنت خیلی زمان کمیه ! حتی اگه هر روز و هر روز و هر سال تکرار بشه . بی وقفه !
۱- دیروز یک بچه گربه ناز آوردیم که بزرگ کنیم !!! (کم کم خونه باغ وحش میشه!) خیلی کوچولوئه اونقدر که بند نافش هنوز بهشه . نگهداریش واقعا مشکله . دعا میکنم فقط نمیره . اگه دو هفته دوام بیاره و خودش بتونه شیر بخوره دیگه حله . صبح اینقدر میو میو کرد که زنگ زدم به مشاوره حیوانات کوچک. راهنمایی های خوبی کرد ولی اینکه رو این کوچولوئه جواب میده یا نه دیگه با خداست. حالا باید براش شیر خشک بخرم . خداییش بچه داری به هر صورتش خیلی سخته ! اگه زنده موند اسمش میشه لوسی و عکسش رو هم میذارم براتون .
۲- ویندوزم رو عوض کردم و حالا هیچ برنامه ای روش نصب نیست . بخصوص یاهو مسنجر! فعلا ارتباطم با دنیا قطع شده .
۳- چرا بعضی ها دوستدارن همیشه افکار خودشون رو به خورد بقیه بدن ؟ یعنی فکر میکنن که فقط کاری درسته که خودشون انجام میدن و اگه یک سانت از حدود فکری و اعتقادی اونها اونورتر بری میشی شیطان رجیم ! اون خانم دیشب سر قضیه این گربه فسقلی طفلکی آنچنان برخوردی کرد که انگار چه اتفاقی افتاده ... خیلی سعی میکنم در این موارد خونسرد باشم و به حرف بزرگترها احترام بذارم ولی فکر میکنم احترام گذاشتن هم حدی داره . به هر حال این زندگی منه و اختیارش دست خودمه . شما از گربه خوشت نمیاد خوب به من چه ربطی داره ! پیش شما که نمی خوام بذارمش !
۴- اعصاب ندارم ها ...
تلویزیون:
بخش زیادی از زمان شب های عید به مشاهده سریالها گذشت که عبارت بودند از : قرارگاه مسکونی، اس ام اس از دیار باقی و مرد هزار چهره . سوژه های جالبی انتخاب کرده بودن و هر کدومشون در کانالهای مختلف احساسات کاملا مختلفی رو ایجاد می کردن. قرارگاه مسکونی با اینکه یک ذره از نظر تعداد بازیگرها زیاد بود (شورش رو در آورده بود) ولی خوب بود. بخصوص خود جواد رضویان. اس ام اس از دیار باقی برعکسش در انتخاب بازیگر خیلی خوب عمل کرده بود. شریفی نیا، افسانه بایگان، شیلا خداداد و ... که بازی های خوبشون حتی برای تلویزیون زیاد بود و بیشتر مناسب سینما بود. شریفی نیا که مثل همیشه عالی و افسانه بایگان هم واقعا روان و زیبا بازی کرد (مرسی) و اما ..... و اما مثل همیشه مرد هزار چهره تلویزیون "مهران مدیری" شخصی که واقعا دوستش دارم و به نظرم یک استثنا در ایرانه ... و چقدر من این سریالش رو دوست داشتم، مثل زندگی خیلی از ماها ... یک آدم از قشر متوسط یا پایین جامعه میشه بازیچه دست از ما بهترون! و بهترین محاسن اخلاقی که خاص این قشره مثل سادگی و شرف و دلسوزی و اعتماد زیادی و رو دربایستی و از همه مهمتر یک ذره حماقت زیادی! تبدیل میشه به خوفناکترین مسایلی که ناخواسته درش وارد میشه .
خیلی از ماها این جوری هستیم، روحمون هم خبر نداره که داریم وارد چه چاهی ویلی میشیم و میشیم . نمیدونیم از اون بالا یکی داره با نخهای نامرئی وا رو کنترل میکنه ولی میکنه . نمیدونیم قراره دستی دستی خودمون رو به مرز هلاکت برسونیم ولی میرسونیم . نمیدونیم خدایان زر و زور برامون چه خوابها که ندیدند ولی دیدند. ما همیشه اون پایینیم و اونها همیشه بالا . همیشه یک پله از ما بالاترن . همیشه چند روز آینده ما رو برامون برنامه ریزی کردن و از قبل برای حتی نفس کشیدنمون نقشه ریختن که اصلا آیا ارزش داره ما رو تا دو روزه دیگه زنده نگه دارن یا خیر؟ . همیشه یک قشر تو سری خوری پیدا میشن که که با سادگی هاشون پله های ترقی یک عده دیگه رو درست کنن. کاری که هر روزه و هر روزه دارن سرمون میارن ولی چون هیچ دوربینی نیست که از این جریانات فیلم بگیره کسی متوجه نمیشه داره چه بلایی سرش میاد. خلاصه اینکه ... روباهه دمش درازه- حیله گر و حقه بازه - تا چشم رو هم بزاری - می بینی که سر نداری - کله پا شدی تو زندون - نه سر داری نه سنگدون! آقای مدیری به خاطر حس و درک زیبایی که دارین یک دنیا ممنون!
سینما:
سینما (در واقع سینمای خانگی) به وسعت تلویزیون نبود ولی در نوع خودش خوب بود. چند تا فیلم خیلی خوب دیدم که واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم .
اولیش فیلم سوئینی تاد بود. فیلمی از تیم برتون با بازی جانی دپ . یک فضای تاریک و زیبا (مثل محیط انیمیشن عروسی مردگان) در لندن. با داستانی که به صورت موزیکال روایت میشه و البته کاملا پر از صحنه های قتله. دو سبک متضاد ولی مکمل. فیلم واقعا زیباییه ... و البته دردناک .
انیمیشن "موش سرآشپز- رتتویی" هم واقعا فوق العاده بود. راستی فکر کردین این فیلمنامه نویس های فیلمهای انیمیشن خارجی چه احساسات زیبا و لطیفی دارن ؟ گاهی فکر میکنم اگه ایرانیها بخوان یک انیمیشن بسازن چه نکته آموزنده یا صحنه جذابی میتونن خلق کنن وقتی تو ذهن بچگی ما به جز دنیای خشک بزرگترها چیزی ساخته نشده ؟ خلاقیت در ما کور شده حتی تو خیالمون هم نمی تونیم دنیایی بسازیم که واقعا دوست داریم ! به هر حال فیلم قشنگی بود ... :)
آها ... فیلم "ملاقات با اسپارتانها" رو هم دیدم ! خیلی جالب بود البته با نسخه اصلیش یعنی ۳۰۰ فرقی نداشت :)) چون ۳۰۰ یک فیلم بی ارزشه واقعا !
و خیلی فیلمهای دیگه که بعدا می نویسم !
و .............
یکبار نوشته بودم که به خاطر یک جور مرام گروهی و این حرفها از کارم استعفا دادم ... میخوام بگم که فقط این نبوده، کار کردن با بیگاری دادن و ببخشین حمالی کردن فرق داره . وقتی تو روز روشن دارن ازت بهره کشی میکنن و حق و حقوقت رو نمیدن و وقتی شعور و سطح درک اطرافیانت به منفی بی نهایت میرسه و وقتی همکارات میشن آدمهایی که یک ذره فهم و عقل ندارن و وقتی خودت مجبوری یک تنه جور ده نفر رو بکشی و اونا پاداش و مزایاش رو بگیرن و به ریشت بخندن و وقتی همه جوره ازت سو استفاده می کنن و تازه محترمانه میخوان که براشون جاسوسی کنی و زیر آب بقیه رو بزنی و وقتی تو روت میشینن و به عزیزترین دوستات فحش ناموسی میدن و وقتی میدونی جایی که داری کار میکنی هیچ پیشرفتی درش نیست و آینده ای نداره و وقتی میدونی رئیست یک آدم توهم زده و بیچاره است که افسارش رو داده دست آدمهایی که سن نوه هاشن و وقتی دیگه در مورد مسایل کاری حتی کار حیطه خودت باهات حرف نمیزنن مبادا راپورتش رو ببری بیرون و وقتی محیط کار اونقدر خفقان آوره که دوست داری زود ساعت ۵ بشه و بدویی خونه و وقتی تنها دلخوشی کارت چای خوردن با آبدارچی محترم شرکتت باشه و وقتی هر چی حرف میزنی بر علیه خودت بکار میره و نهایتا تصمیم می گیری خفه شی و وقتی نمیتونی دیگه چیزی رو تغییر بدی چون نمیخوان تغییر کنن و وقتی خودت اونقدر بدبختی داری که دیگه فکر اصلاحات ارضی در محیط کارت رو نمیتونی بکنی و وقتی کارت باعث بشه زندگی خانوادگیت به گند کشیده بشه و وقتی بعضیها اینقدر بی در و مادر میشن که تا وقتی بهت احتیاج دارن جواب سلامت رو میدن و وقتی همه چی به منجلاب کشیده شده و تو روز روشن پشت هر میزی دو نفر با هم مشغولن و وقتی همه شمشیراشون رو از رو بستن که حالت رو بگیرن اساسی و وقتی ..... و وقتی کم میاری و سرگرمیت میشه وبلاگ نویسی تو ساعات اداری و چت کردن با دوستای سابق و شوق یادآوری خاطرات زیبات تو اتاق کنفرانس وقتی رییس داشت افسانه سرایی میکرد بهتره زحمت رو کم کنی و محترمانه استعفات رو تقدیم کنی و بری پی کار و زندگی خودت ! "نه عرض خود ببریم و نه زحمت دیگران بنماییم" اینا بخشی از دلایلی است که اومدم بیرون ، هنوز هم وقتی دوباره به شرایط چند ماه آخر کارم فکر میکنم قفسه سینه ام درد میگره و نفسم گیر میکنه ... خفقان و پلیدی محض ... نمیدونم شاید برای من اینطوری باشه . شاید هم اشتباه کرده باشم ولی الان از کار جدیدم راضیم و میخوام تا آخرش با انرژی برم ... برام دعا کنین ...
پی نوشت : بارون دیروز و هوای طوفانی و آسمون سربی رنگ دیروز سیزده بدر محشر بود ... و صدای پای بارون - رو سنگفرش خیابون - ... - وای که چه عاشقونه از تو برام میخونه ...
- وقتی تعطیله کلا انگار همه چی تعطیل میشه ! یعنی زمان و مکان رو یک جورایی فراموش میکنم ، نمیدونم امروز چندم فروردینه و یا چند شنبه است و اصلا دارم چکار میکنم ! بر عکس همه دوست دارم این تعطیلات زودتر تمام شه ، از اینکه همه چی معوق بشه به "ان شا الله بعد از تعطیلات " بدم میاد . با احتساب ۳ روز تق و لق بودن آخر اسفند و ۱۷ روز تعطیلی عید یک چیزی حدود ۲۰ روزه که مملکت تعطیله ! آخه بابا جان تعطیلات هم حدی داره دیگه ! حالا اگه تعطیلاتی بود که میشد واقعا تعطیل بازی در بیاری یک چیزی ! ولی وقتی کارها نصفه و نیمه و رو هوا ول بشه .....
- وقتی چیزی یا کسی یا حتی یک خاطره تمام وسعت ذهنت رو مشغول کنه مسلما نمیتونی نادیده اش بگیری ، نمیتونی بیای و بگی "خوب به من چه که الان داره چکار میکنه" نمیشه زندگی کنی بدون اینکه هر ثانیه جلوی چشمات نباشه ، نمیتونی یک میلیمتر در فضایی خارج از محدوده خودت و اون حرکت کنی ، نمیتونی نگرانش نباشی، نمیتونی منتظرش نباشی ، نمیتونی ..... نمیتونی بدون اون نفس بکشی ..............................................................................................................................
- لاکی (لاک پشت!) برای خودش ماجرایی داره ! فقط میخوره و میخوابه ! اینقدر تنبله که اعصاب خرد میکنه ! غذای مبارک رو که تناول می فرمایند روی ستاره شیشه ایش جلوس میکنه و به استراحت ملوکانه می پردازه ! اونوقته که من با یک چوب میزنم به لاکش و مجبورش میکنم یک ذره تو ظرفش شنا کنه ... (فکر نکنین بدجنس بازی در میارم ، بی تحرکی باعث سکته در حیوانات خانگی میشه!)
- در وبلاگ مهدی مباحث مفصلی در خصوص عید دیدنی و مراسم عید نوشته شده ! واقعا سخت ترین بخش عید مراسم عید دیدنیه ! من امسال یک ابتکار به خرج دادم :) روز اول عید به همه بستگان درجه اول (عمه و عمو و خاله و دایی) تلفن زدم و عید رو تبریک گفتم که البته باعث تعجب و خوشحالی همه شد چون من معمولا از این کارا نمی کنم! و از روز دوم هم شروع کردم به مهمانی رفتن و مهمانی گرفتن و خلاصه از کوچک و بزرگ همه رو زیارت کردم. برنامه ریزی در این موارد خیلی مهمه .... !
- به این نتیجه رسیدم که نگهداری موجودات زنده (مثل حیوان یا گیاه) در خونه باعث کاهش میزان افسردگی میشه و شوق حیات رو در وجود انسان زنده نگه میداره همونطور که سانی گفت : وقتی حس میکنی که یک موجودی بهت احتیاج داره ......
- راستی بالاخره رفتم و عینک گرفتم :)) با یک مبلغ ناقابل !!! صاحب یک عینک خوشگل شدم که ان شاالله بعد از تعطیلات !!! تحویلش میگیرم. حالا شدم نگار عینکی و بزودی قصه های "من و عینکم " رو براتون می نویسم . عینکم آلمانیه اصله ! این رو هم برای کلاس گذاشتن گفتم :)
- آهنگ جدید فارز رو گوش دادین؟ "دختر تهرون - بیا ... لباتو میخوام - جون بیا" ریتمش قشنگه ! ولی بقیه اش سانسوریه ! از گروه های جنجالی و سنت شکن خوشم میاد
- کانال تپش امسال خیلی فوق مدرن رفتار کرد واقعا "نوروز با تپش قشنگه" چقدر خوبه که سطح توقع و سلیقه بیننده رو کسی بالا ببره!
- برنامه رفتنم داره جدی میشه ! من هم مثل لاکی شدم، دارم دوباره تنبل بازی در میارم ! خوب بلند شو برو دیگه .....
- امسال از اون سالهایی که دوست دارم به هر مناسبتی مهمانی بگیرم ... میخوام دورم شلوغ باشه اونقدر شلوغ که برای چند ثانیه هم که شده "یاد چشات یکدم بره از یادم"
- دیگه ... فعلا همینا
پی نوشت: میخوام یک تبلیغ برای یک اینترنت هوشمند! ناشناس انجام بدم به نام "شهراد" که واقعا بعد از امتحان کردم ۲۰ نوع نام معروف و بی خاصیت با سرعت عالی وصل شد و حتی باهاش میل.یاهو رو هم چک کردم . این هم شماره هاش ۹۰۹۲۳۰۳۱۲۱ و ۹۰۹۲۳۰۲۰۶۰ بقیه همه نادان هستند بخصوص ندا و مروا و پارس آنلاین و ...

۱- اول از همه عید شما مبارک ! ان شا الله که سال خوب و خوش و سرشار از سلامتی و موفقیت در پیش رو داشته باشین.
۲- سفره هفت سین امسال به دور از هرگونه گرایش به مدهای روز اعم از رنگ بادنجانی و کوزه های سفالینه و ابگینه ها و غیره درست شده و به شدت مورد پسند خودم قرار گرفته :) رو میزیش هدیه یکی از همکارای سابقمه
۳- یکدونه لاک پشت خریدم که اسمش لاکیه ! خیلی با مزه است ولی نمیدونم بزرگ بشه چه شکلی میشه
۴- جسیکا هم برای اولین بار پای سفره هفت سین بود و خیلی ذوق زده شده بود.
۵- یک حسی بهم میگه امسال سال خیلی متفاوتیه
۶- دلم برای دوستام خیلی تنگ شده ... تازه حس میکنم یک کوچولو داریم از هم دور میشیم
۷- دوباره میام می نویسم ...

