تبليغاتX
روز تایپ
روز تایپ
روزی که پرسپولیس قهرمان شد.
ساعت 14:25 دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387  توسط نگار

صبح ساعت شش صبح صدای بوق و کرنای هواداریی که زود بیدار شدن یا اصلا شب نخوابیدن که برن ورزشگاه و جا گیرشون بیاد یک حال و هوایی به اتوبان داده ... پرچمهای قرمز و بوقهای بنفش ! از اونجاییکه استقلالی در کار نیست که به خاطرش نگران باشم با خیال راحت به کارام میرسم.

عصر برای اولین بار در طول تاریخ میشینم و بازی پرسپولیس رو نگاه میکنم ! در ورزشگاهی که 100 هزار نفر طرفدارای قرمزها رو درخودش جا داده . هواداریی که میدونن تمشون باید ببره تا قهرمان بشه. اون وسط دلم برای سپاهانی ها میسوزه . هیچ کس تشویقشون نمیکنه و کسی دلش نمیخواد که اونا قهرمان بشن. حتی اگر بشن هم کسی تشویقشون نمی کنه . یک بازی پر فراز و نشیب و قشنگ ... خلاصه در دقایق وقت تلف شده پرسپولیس گل قهرمانی رو میزنه و برای دومین بار در لیگ برتر قهرمان میشه !

همسایه پایینی که فکر کنم داشت از خوشحالی سکته میکرد. شب هم اومد و شیرینی برد آورد. چه حالی دارن مردم !! تو این رقص و پایکوبی که راه افتاده دلم به این خوشه که خدا رو شکر این فیروز کریمی دلقک رو از استقلال انداختن بیرون و قلعه نویی دوباره برگشت به تیمش ... چه دلخوشی کوچیکیه نه؟

شب که برای پانسمان دستم میرم بیرون هنوز خوشحالیها و شیرینی دادن ها ادامه داره ... یاد حرف یکی میافتم که میگفت : تو مملکت ما خوشحالی کردن یک ناهنجاری محسوب میشه ، انگار همه همیشه باید با یک هاله غم در حال حرکت باشن .

یک جورایی ولی از ته دلم خوشحالم که پرسپولیس قهرمان شده ، سپاهان که در هر صورت طرفداری نداره ولی اگه پرسپولیس قهرمان نمیشد چه جو غم انگیزی شهر و کشور رو فرا می گرفت . دل میلیونها نفر میشکست ، یکیش هم دل دایی نازنینم که اندازه جونم دوستش دارم ... داییم همیشه میگه ماها ناخلف از آب در اومدیم که استقلالی شدیم .

حالا جدای این حرفا شاید فوتبال و این دو تا رنگ قرمز و آبی تنها دستمایه های شادیهای واقعی تو این مردم باشن. دو تا رنگی که قویتر از هر حزب و دسته ای در این مملکت طرفدارای میلیونی دارن . طرفدارایی که سر تیمشون غیرت دارن و سر بازیکناشون قسم میخورن ! جداً هیچ کشوری به اندازه ایران، سوژه شادی کم نداره .

                       استقلال - پرسپولیس

پی نوشت: این روزها شدیدا دنبال بهانه های ساده خوشبختی میگردم : بهانه های مثل یک 10 تومنی انداختن تو صندوق صدقات ، یا خریدن یک فال از دست یک بچه ناز کنار خیابون، یا خریدن یک لباس یا عروسک و هدیه دادنش به یک دانش آموزی که مشقاشو زیر نور چراغ مغازه ها می نویسه ، کمک کردن به پیرها برای رد شدن از چهار راه ... نمیدونم هر چیزی که میتونیم انجامش ندیم ولی اگه ندیم زندگی یک چیزی کم داره انگار ...

پی نوشت: میگن هر عذابی که سر انسان میاد کفاره گناهانشه ، چه خدای مهربونی که گناهای بزرگ منو با این زخم کوچولو میخواد پاک کنه. چه خدای مهربونی که فکر میکرد با آفریدن عشق دنیا جای بهتری برای زندگی میشه ! چقدر اشتباه کردی خدا ... شرمنده نباش ، ما بروت نمی آریم . ما فقط یک بنده ناچیزیم، نه؟

پی نوشت: من برای زنده بودن جستجوی تازه میخوام

_________________________________________________________________________________
     
ناشناسی واسه من
ساعت 22:59 جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387  توسط نگار

بعد از یک مهمونی عالی با دوستای خوبم که تقریبا تا ساعت 2 شب طول کشید، صبح خواب آلود از خواب بیدار میشم. با اینکه خسته نیستم ولی دوست دارم تنبل بازی در بیارم و بخوابم. به نظرم هیچ چیزی از خواب صبح شیرین تر نیست .

بلند میشم و یک صبحانه سرپایی دم یخچال میخورم ! وقتی تنهام حوصله ندارم بساط مفصل راه بندازم. بعد به ظرفهایی که از دیشب مونده نگاه می کنم و تصمیم میگیرم مثل یک دختر خوب اول اونا رو بشورم و بعد بشینم فیلم نگاه کردن و کتاب خوندن (بخصوص که یک دیوان حافظ هدیه گرفتم و فعلا از خود بی خودم) و مشغول میشم که ناگهان حس میکنم یک چیزی توی دستم خرد شد اول متوجه نشدم ولی بعد دیدم که کفهای سفید کم کم دارن قرمز میشن ! خوب که دقت میکنم می بینم خون داره از بالای انگشتم فواره میزنه درست روی استخوان انگشت سبابه ام ... اونقدر سریع بریده بود که حتی دردش رو حس نکردم ولی بعد که دستم رو شستم متوجه عمق فاجعه و بریدگی شدم ... حالا مگه خونش بند میاد ... جالب تر اینکه یک چسب زخم ناقابل هم تو خونه ما پیدا نمیشد که بزنم روش ... خلاصه متوجه میشم که باید سریع برم تا بخیه بخوره چون تا خود استخوون رسیده بود. با هر مصیبتی که بود با دستمال کاغذی و غیره یک کم خونریزیش رو بند آوردم که حداقل بتونم لباس بپوشم ! تو اون شرایط تو اس ام اس میزنی که :چطوری ؟ خوبی ؟ و من واقعا دوریت رو ونبودنت رو حس میکنم ... بغض میکنم ... چقدر تنهایی بده ... چقدر بده که تو نیستی ... نمی دونم چرا بدون اینکه فکر کنم تو نگران میشی و کاری از دستت بر نمیاد می نویسم : نه خوب نیستم دستمو بریدم ... نمیدونم چکار کنم، و چند ثانیه هم نمیگذره که زنگ میزنی ... صداتو که میشنوم : گریه میکنم ... میگی سریع برو بیمارستان و ...

تو بیمارستان دکتر سعی میکنه خیلی با مهربونی باهام رفتار کنه دستمو بی حس میکنه و شروع میکنه به بخیه زدن ... یکی دوتا سه تا و نهایتا شش تا بخیه میخوره ... از بخیه و این حرفا اذیت نشدم بیشتر از بوی الکل و بیمارستان بدم میاد.

وقتی این پانسمان روی دستمه و مجبورم همه کارا رو با دست چپ انجام بدم تازه می فهمم که چقدر سلامتی نعمته بزرگیه ... تازه می فهمم اون بیچاره هایی که ترکش میخوردن و تیکه تیکه میشدن چه دردی رو تحمل می کردن ...

همدردی خوبه ولی نگرانی بی مورد رو اصلا دوست ندارم ، اینکه هی زنگ بزنن و نگران باشن و اینا بدتر منو عصبی میکنه، ولی اینکه اصلا زنگ نزنن و نگران نباشن و اینا واقعا منو دیوانه میکنه ... یعنی فکر کنی که اصلا براشون مهم نیستی !

پی نوشت: با وجود همه کارات و رفتارات و بی تفاوتی هات نمیدونم چرا فقط تو ، در لحظه هام جریان داری ؟ تو چی داری که من اینطوری سرگشته توام ؟ همیشه منتظرم یک معجزه بشه انگار ...

پی نوشت: Gem یک فیلمی نشون داد فکر کنم اسمش Before Sunset بود ... یک فیلم که فقط با دیالوگ پیش میره ... میگفت: چرا آدما فکر میکنن روابط باید تا ابد ادامه داشته باشن؟ ! به نظرم ناشناخته ترین چیز در جهان عشقه، هیچ تعبیری و هیچ منطقی و هیچ دلیلی برای عاشق شدن نمیشه پیدا کرد. اون حسی که تو رو با خودش میکشونه ... هیچی نمیخوام دوباره توجیهی برای کارای احمقانه خودم اینجا بنویسم. فقط هر روز و هر روز دارم خودمو گول میزنم. بس کن دیگه ...

_________________________________________________________________________________
     
کار و آزادی
ساعت 11:26 جمعه بیستم اردیبهشت 1387  توسط نگار

شاید بهتر باشه این پیشنهاد کار رو قبول کنم. شرایطش خوبه. جاش خوبه. آدماش خوبن. همه چی عالیه. ولی نمیدونم چرا اون ندای درونیم اینقدر بیتابی میکنه که نباید برم اینجا. نمیدونم این ندای درونی همیشه همه جوانب رو میسنجه یا نه؟ ولی اینبار داره فریاد میزنه که نرم! فکر کنم ندای درونیم حسابی تنبل شده:) حالا به نظر شما به اون گوش بدم یا به منطق خودم تکیه کنم؟

میگه باید یک ضمانت بدین که سه سال اینجا کار خواهید کرد! آخه چطوری میشه همچین تضمینی داد؟ من سه ماه هم قول نمیدم که جایی بمونم حتی سه روز! چه برسه به سه سال!

از اول تا آخرش اصرار داره که من بفهمم که شرکت بزرگی هستن و رتبه یک رو دارن و این حرفا... و خلاصه به زبان بی زبانی بهم حالی کنه که از خدات باشه میخوای بیای اینجا کار کنی ... بعد دیگه کم کم داغ میکنم و میگم : بله من هم چون میدونستم شما در حد من هستید اینجا رو انتخاب کردم :) آخرش هم میگم: باید بیشتر فکر کنم. شنبه با ایمیل بهتون جواب میدم ... (کلاس!)

از یک طرف میدونم که این یک کار تضمین شده و عالیه و از طرف دیگه میدونم که شدیدا آزادی که الان دارم رو از دست میدم. الان به معنای واقعی دارم از کار و زندگی لذت میبرم . چرا باید دوباره خودم رو در یک پارتیشن حبس کنم ؟ کارمند بودن رو کلا دوست ندارم.

جدیدا احساسای متضادم داره کمتر میشه . مثل یک تصفیه روحی و روانی. فکر کنم اون هاله های تاریکی که روی افکارم رو گرفته بود داره پاک میشه . دارم به همون ثباتی که دوست داشتم نزدیک میشم. از وقتی از زندگیم حذفت کردم همه چی داره خوب میشه. نه اینکه تو بد بودی ...با من نبودی!

برای جسیکا یک دوست خوب پیدا کردم :) اسمش "دامبو"ه چون یک فیله با گوشای بزرگ.

پی نوشت: سوسک کش بایگون استفاده کردین؟ فکر کنم سوسکا از مواد سمیش نمیمیرن ، از بوی بدش تلف میشن!

_________________________________________________________________________________
     
یک روز ساده
ساعت 20:53 شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387  توسط نگار

اپیزود یک: صبح با صدای داد و فریاد چند تا راننده از خواب بیدار شدم. با وجود شیشه های دو جداره و فاصله زیاد از اتوبان باز صدای عربده هاشون تا اتاق خواب هم میومد! بلند میشم و پرده رو کنار میزنم تا ببینم چه مسئله فوق ناموسی پیش اومده که اینجور قاطی کردن. بعد از کارشناسی پلیسی که انجام دادم از موقعیت ماشینها فهمیدم که یک راننده ای برای سوار کردن مسافر کجکی وایساده و راه ماشین پشتی رو بسته و دیگه تا آخرشو بخونین دیگه. حالا این دو تا راننده صبح کله سحر آنچنان فحشای آبداری بهم دیگه میدادن که مافوق تصور بود. جالب تر اینکه ماشیناشون رو هم وسط راه ول کرده بودن و یک ترافیک چند کیلومتری راه انداخته بودن و صدای بوقهای ممتد ماشینای دیگه و فحشای رانندگان محترم دیگه چاشنی دعوای اینا شده بود! جز تاسف خوردن در این لحظات کار دیگه ای نمیشه کرد. آستانه تحمل مردم ما به حد وحشتناکی پایین اومده. حق هم دارن با این همه فشارهای زندگی و کاری و ... نمیدونم . ولی خوب از اونجایی که ما آدمیم (مثلا!) خوبه که یک موقع هایی سر یک مسایلی از خودمون "گذشت" نشون بدیم . حالا یک ثانیه هم یک نیش ترمز ناقابل بزنی تا اون بنده خدا مسافرش رو سوار کنه مگه چی میشه؟ به کجای قوانین مقدس این جنگل ! (بلا نسبت جنگل) بر میخوره؟ ها؟

اپیزود دو: سوار تاکسی میشم. جلو نشستم. راننده محترم هیچ مسافری سوار نمی کنه و شروع میکنه به درد دل کردن! من هم که اصلا تو این عوالم نیستم ! همینطوری الکی میگم .. آره - نه - بله - به به ! فکر کنم راننده کم کم پیش خودش فکر کرد : بابا این قاطی داره! چون به مرور دیگه حرفاش رو قطع کرد و با اخم رانندگی میکرد. وقتی میخوام پیاده شم میگم : مرسی که باهام صحبت کردین. حالم خیلی بهتر شد. به پهنای صورتش میخنده و شادی رو صورت پیرش میشینه. میگه : دخترم سخت نگیر. دنیا همین دو روزه. میگم: بله ... تو دلم فریاد میزنم : بحری است بحر عشق که هیچش کناره نیست--- آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست

اپیزود سه: تو دفتر هواپیمایی نشستم تا کارام انجام شه. یکی زنگ زده میگه برای ۱۵ فروردین سال دیگه ! یک بلیط برای دوبی میخوام!! خانم طفلکی شوک شده. میگه خانم چه خبره از الان میخواین رزرو کنین؟ و ایشون اونطرف خط شاکی میشه که به شما چه ربطی داره؟ شما کارت رو انجام بده خانم !

اپیزود چهار: بعد از مدتها تصمیم میگیرم با اتوبوس برگردم خونه. یک خانمی سوار میشه و کنارم میشینه. بیخودی سر صحبت رو باز میکنه و شروع میکنه پشت سر عروسش غیبت کردن و بد و بیراه گفتن. ای بابا! بر میگردم بهش میگم : خانم من دارم فکر میکنم ، اگه میشه غیبت نکنین. آنچنان مبهوت نگام میکنه که انگار چی بهش گفتم. بعد از چند ثانیه بلند میشه جاشو عوض میکنه و پیش یک خانم دیگه سفره دلشو باز میکنه . فکر میکنم غیبت کردن از گناهان کبیره باشه با اینکه از نقل و نبات رایج تره!

اپیزود پنج: یک سی دی از آهنگای قدیمی لا بلای سی دیهام پیدا می کنم و میذارم گوش کنم. چه حالی داره یک فلاش بک به روزهای خوب گذشته و خاطرات رنگینش. بیت بیت این شعرا برای من یادآور یک تصویر زیبا از گذشته هستن. چه روزایی بود. پیر شدیم دیگه مادر ...

اپیزود شش: تصمیم دارم این بار که دیدمت همه چی رو صادقانه بهت بگم. بالاخره یک روزی باید واقعیت رو بدونی. حرفام رو تا آخر میزنم و میذارم تو تصمیم بگیری که بمونی یا بری. اینطوری برای دوتامون بهتره. دوست ندارم هیچ حرف دروغی بین من و تو که عزیزترینمی وجود داشته باشه.

اپیزود هفت: شام رو آوردن. فعلا خداحافظ :)

_________________________________________________________________________________
     
خط بی پایان
ساعت 23:36 جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387  توسط نگار

دیروز و امروز همش خواب بودم . خواب که نه بیهوش! بعد از پرواز خسته کننده چهارشنبه و ساعت 2 صبح در به در فرودگاه و 5 صبح خوابیدن و 7 صبح بیدار شدن ! و تا ساعت 8 شب مشغول کار بودن و 9 شب تا خود صبح پنج شنبه بیدار بودن و فکر کردن ! و خراب کردن تمام روزهایی که قرار بود دیگه اینطوری خراب نشن و حرص خوردن از اینکه چرا باز همه چی به احمقانه ترین شکل ممکن تکرار میشه و تمام روز کلافه بودن و تو رختخواب وول خوردن و پناه بردن به چند تا چیز مزخرف و باز هم ریلاکس نشدن و تمام شب رو با ماشین تو خیابون علاف دور زدن و تو ترافیک مسخره موندن و تصور اینکه حتی یک جای دنج و کوچیک و راحت تو این خراب شده پیدا نمیشه که دو دقیقه بری توش آروم بشینی وهیچ فضولی نیاد سراغت و شب داغون برگشتن خونه و با لباس بیرون خوابیدن و ... بدتر از همه اینکه میدونی داره چه بلایی سرت میاد. برای چندمین و چندمین بار و من ...

اونقدر ضعیفم که هیچ مقاومتی ندارم . هیچ فکری نمیتونم در این مورد بکنم. یک دفعه پیش میاد و تمام. یک دفعه شروعش میکنیم و دیگه هیچ. حتی قبلش هم چیزی نیست و بعدش هم همینطور. فقط یک لحظه است بین خواب و بیداری. بین یک خواسته و عمل. بین رویا و واقعیت انگار.

یکی میگفت میشه "با یک نقطه سر خط " دوباره از نو شروع کرد. خیلی سعی کردم بجایی برسم که بتونم یک نقطه آخرش بذارم. خیلی سعی کردم هر جوری شده برگردم سر خط. ولی انگار بعضی چیزها خط بی پایانن. هیچ آخری ندارن همونطور که شروعی ندارن. یک خط که من کنترلش نمیکنم. شاید ... شاید ... هیچی میدونم که اینا همش بهانه است. بهانه های عاشقانه. برای فرار کردن از زیر بار مسئولیتی که اسمش زندگیه . برای فرار کردن از پذیرفتن بعضی واقعیاتا. برای فرار کردن از حماقت محض . برای چسبیدن به خوش بودن های لحظه ای و غرق شدن تو خاطرات چند ثانیه ای. برای اینکه نخوای بپذیری که زندگیت همین انتخابی که کردی و دیگه راهی نداری برای دوباره از سر خط شروع کردن. برای اینکه نخوای بپذیری که هر کسی زندگی خودشو داره. برای اینکه غرور احمقانه ات بهت اجازه نمیده قبول کنی اصلا چیزی وجود نداره جز خواسته هایی که عمرش به دو ساعت هم نمی کشه . برای اینکه  اینقدر از خودت و زندگیت فرار کردی که راه رو از بیراه تشخیص نمیدی . برای اینکه داری با یک آدم زندگی میکنی که هر غلطی کردی چشمش رو بسته و بروی خودش نیاورده و باز راه برگشت رو برات گذاشته . برای اینکه اینقدر دوستت داره که حاضره چیزی نبینه به قیمت خیلی چیزا و برای اینکه اینقدر دوستش دارم که حاضرم براش همه کار بکنم به قیمت خیلی چیزا.

فردا روز دیگه ایه... مثل همیشه خیلی کارا دارم که باید سریع و بی وقفه انجامش بدم تا آماده یک سفر دیگه بشم. رفت و برگشت هایی که اولش فکر میکردم حلال خیلی چیزاست ولی الان می فهمم که هیچ فایده ای نداشتن. منو بی تاب تر میکنن و تو رو دورتر. سر رشته زندگیم یک جایی گم شده. از اون روزی که زیر نم نم بارون فهمیدم عاشقت شدم. از اون روزی که با هیجان بچگانه دیالوگات رو مرور میکردم تا بفهمم تو چه احساسی داری. از اون روزی که فهمیدم هیچ راهی وجود نداره و من شدم جوینده ای که هیچ وقت یابنده نمیشه. از اون روزی که فهمیدم تو چقدر انگیزه هات با من فرق داره و دنیات. از اون روزی که خواستم تو رو با همه وجود داشته باشم.

یک کاسه پر بستنی میریزم با سس توت فرنگی و میشینم جلوی تلویزیون . 200 تا کانال رو بالا و پایین میکنم و آخرش هیچی. Pmc داره مصاحبه جدید افشین رو پخش میکنه. با اینکه خیلی ها مسخره ام میکنن ولی افشین رو واقعا دوست دارم. اون حسی که تو حرفاشه. اون خشی که تو صداشه و اون سادگی که تو نگاهشه. همه رو دوست دارم. میگه "دوست دارم برگردم ایران، برم محله مامان بزرگم سید جلال بابل، اونجا کنسرت بذارم ..." چه صادقانه از رویاهایی میگه که ممکنه خیلی ها بهش بخندن. اینو که میگه اشک قلمبه قلبمه از چشام فواره میزنه . بستنی یخ رو میخورم که یه ذره آروم شم ولی فایده نداره. دلم تنگه. تنگ خیلی چیزا. یاد ساده ترین آرزوهایی میافتم که همیشه داشتم و حالا حتی تصورش هم نمیکنم که اتفاق بیافتن یا اگه اتفاق بیافتن فکر نمیکنم شادم کنن. همه چی رو با تو میخوام و وقتی تو نیستی هیچی برام مهم نیست حتی خودم، حتی این عمری که مثل برق داره میگذره. دلم میخواست هیچ وقت نمی دیدمت. هیچ وقت عاشقت نمیشدم. اونوقت چقدر زندگیم فرق میکرد ...

تصمیم دارم که کاری که سه سال پیش شروع کردم و ولش کردم رو دوباره شروع کنم. یک استاد خوب پیدا کردم. نزدیک خونمونه. فردا قراره برم پیشش تا کوکمون کنه ! شاید اگه غمام رو به اون بدم خودم آروم بشم ... شاید هم نشم.

درد ما را نیست درمان الغیاث              هجر ما را نیست پایان الغیاث

اون روز صبح وقتی خوابیده بودم و داشتم ثانیه ها رو میشمردم که کی صبح میشه ؛ صدای اذان تو اتاق پیچید. خدا میدونه که چه حالی داشتم . توی برزخ دست و پا میزدم. چقدر من سقوط کرده ام؟ تا کجا پایین اومدم؟ برای کی و چی؟

پی نوشتها:

-          علنا بهم میگه که کجا بوده چکار کرده چرا رفته با کی رفته ولی من باز مثل منگولا نگاش میکنم و لبخند میزنم.

-          ببخشید اگر اینقدر آشفته و پراکنده مینویسم و هیچ کس هم چیزی از نوشته هام نمی فهمه. ولی نوشتن تنها راه چارمه. واضح نمیتونم بنویسم چون نمیخوام آخرین چیزا هم از بین بره.

-          کاش اینجا رو میخوندی

-          فیلم The head in the clouds رو سعی کردم یکبار دیگه ببینم ولی فقط طاقت دیدن اوایل فیلم رو دارم. اون خوشبختی سه جانبه ای که بینشون هست. چرا بعضی فیلمنامه نویسا سادیسم دارن؟ چرا همه چی مثل فیلمای هندی آخرش شاد و عالی تموم نمیشه؟

-          ظهر که او بارون نم نم وحشی و زیبا اومد عجیب هوس جنگلای شمال کردم. هوس پا برهنه راه رفتن رو ساحل دریا. هوس خیس شدن زیر بارونای اونجا............ "شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ..."

-          بهترین وبلاگی که انتخاب میکنم معلومه کدومه دیگه ... همون وبلاگیه که یادم انداخت بنویسم و یادم انداخت که فکر کنم.

-          دوست دارم بدونم بعدها چه قضاوتی رو من میکنی؟ همین واژه هایی رو استفاده میکنی که برای بقیه هم میگی؟ دوست دارم یک فرق کوچولو رو این وسط درک کنی. همین.

-          دیگه باید بخوابم.

_________________________________________________________________________________
     
ارواحنا ...
ساعت 9:0 چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387  توسط نگار

چند وقت پیش پردیس یک کتابی بهم معرفی کرد به نام "تناسخ روح" . موضوعش این بود که مایی که الان داریم زندگی میکنیم یک روح دست نخورده و تازه نداریم بلکه روح ما ممکنه دست دوم یا حتی دست چندم باشه و خلاصه یک روح درب و داغون و مندرس نصیب ما شده که پُره از حالات روحی مختلف و آداب و فرهنگ و سنتهای متضاد و نهایتا روحیه که حسابی قاطی داره و ممکنه یکی از فازهاش در زندگی فعلی ما بیشتر گل کنه !

کلا به تناسخ اعتقاد دارم ولی فکر نمی کردم که خدا اینقدر وقتش کم باشه که چهار تا روح اولیه رو دست به دست بچرخونه و براش صرف نکنه که روح های جدید ایجاد کنه ... البته منطقی هم که بخوایم فکر کنیم اگر قرار بود خدا برای هر آدمی که آفریده میشه بخشی از روحش رو در اون بدمه که دیگه چیزی برای خودش باقی نمی موند :)

حرف اصلی این کتاب اینه که مثلا من الان یک درد ناشناخته یا یک حالت روحی نامتعادل دارم یا مثلا یک غم یا شادی بیخودی در یک مکانهای خاص حس میکنم یا یک شخصی رو می بینم که اولین باره ولی فکر میکنم سالیان سال باهاش زندگی کردم یا به جاهایی میرم که فکر میکنم تا بحال چندین و چند بار اونجا بودم یا استعدادم تو برخی زمینه ها به طرز عجیبی خوب یا بده ... تمام اینها بر میگرده به اون بخشی از روح ما که زندگی یا زندگیهایی قبلیش رو با خودش یدک میکشه و ناخودآگاه ذهن ما داره ازش استفاده میکنه .

من خودم شخصا فکر میکنم روح من از چندین شخصیت مجزا از هم تشکیل شده . هر کدوم برای خودشون یک سازی می زنن و راه خودشون رو میرن و هر کدوم هم فکر میکنن حق با اونه. رفتارهای روزانه من هم بستگی به این داره که صبح کدوم تیکه از روحم بر بقیه غلبه کنه و حرف خودش رو به کرسی بنشونه !! یک ذره عجیبه ولی واقعیت داره.

کلا فکر میکنم در زندگی های قبلیم هم دوران خوبی داشتم و روحهای خوبی نصیبم شده . البته یک ذره ناخالصی توشون وجود داره ولی در کل بد نیست و ازشون راضیم :)

روح های شما چطورین ؟ به صورت "یکپارچه" فعالیت میکنن یا "جزیره ای" !؟

ای روح سرکش زمستان، افسوس که پنداشتم بهاری

_________________________________________________________________________________
     
خدا کنه که خوابم نبره!
ساعت 9:37 پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387  توسط نگار

یار دبستانی من

با من و همراه منی

چوب الف بر سر ما

بغض من و آه منی

حک شده اسم من و تو

رو تن این تخته سیاه

ترکه بیداد و ستم

مونده هنوز رو تن ما

دشت بی فرهنگی ما

هرز تموم علفهاش

خوب اگه خوب

بد اگه بد

مرده دلای آدماش

دست من و تو باید این

پرده ها رو پاره کنه

کی میتونه جز من و تو

درد ما رو چاره کنه

...

 

یادم میاد اون موقعها که کوچیک بودیم می گفتن هر کی این شعر رو بخونه یا جایی نوشته باشه میگیرن اعدامش می کنن! و شاید واقعا اینکار رو میکردن چون خیلی چیزا اون موقع منطق پذیر نبود (مثل حالا!) ولی بعد که آبها از آسیاب افتاد و خیالشون راحت شد که کسی دیگه حال کاری نداره به عنوان یک شعر تبلیغاتی برای انتخابات و مجلس و غیره از تلویزیون -رسانه ملی!- پخش میشه ... بارها پیش اومده که برای تحریک احساسات مردم از خاطراتشون، مقدساتشون یا قهرماناشون استفاده میکنن. زنده نگه داشتن شور انقلابی در تمام کشورها وجود داره و هر کی از یک روشی استفاده میکنه ولی اینکه یک موضوعی یا شعری یا سخنی یا حتی شخصی در یک دوره خاص منفور باشه (چون بدردنخور و خطرناکه) و در یک مقطع زمانی دیگه همون عامل منفور بشه خدا (چون منفعت داره) واقعا نفرت انگیزه . مثل کاری که با امثال شریعتی کردن، با آداب و سنت هامون، با فرهنگمون، حتی با واژگان روزمرمون یا بدتر با مذهب و دینمون !۳۰ سال سعی کردن که عید و نوروز و چهارشنبه سوری از بین بره و امسال آقای رییس جمهور عید رو "ملی-ایرانی" اعلام میکنن ... یک پاسخ کوچولو هم بیشتر نداره :) ... بازی منصفانه ای نیست. از اولش نبود تا آخرش هم نخواهد بود.

****************

خیلی از هنرها دیگه داره مردونه میشه. خیلی ها دارن فراموش می کنن که "زن" هم میتونه نقشی این وسط داشته باشه. یکی از اونها هنر آوازه یکی دیگش هنر رقص .وقتی آهنگای قدیمی رو گوش میدم و صدای بزرگانی مثل قمرالملوک، سیمین غانم، پوران، دلکش و ... رو میشنوم و حس اینکه در تمام این سالها چه استعدادهایی در ایران وجود داشته که فرصت شکوفا شدن نداشتن و یاد اینکه خیلی از اینها در تنهایی و غربت از دنیا رفتن ... غم انگیزه. کم کم داره جا میافته و گوشها عادت میکنن که صدای خانمی رو با سازهای زیبای ایران گوش نکنن. ذره ذره عادتمون دادن دیگه. به قول بعضیها "دلکش با صدای افتخاری موجود است" ! این به خاطر همون دشت بی فرهنگی ماست ....

قمر الملوک

****************

پی نوشت: از وقتی کتاب کوری رو خوندم هر وقت پشت چراغ قرمز می ایستم از تصور اینکه چشمام دنیا رو سفید ببینه و اپیدمیش شروع بشه ترس برم میداره ... کتاب محشری بود.

_________________________________________________________________________________
     
روز زمین
ساعت 11:47 سه شنبه سوم اردیبهشت 1387  توسط نگار

امروز ۲۲ آپریل روز زمین نامگذاری شده. روزی که سعی می کنن بگن که باید زمین رو پاک نگه داشت و بهش احترام گذاشت.

روز زمین

میخواستم یک چیزی بنویسم که خطاب به زمین باشه. زمین مهربونی که ما رو پذیرا شده و در بدو آفرینش سنگینی پذیرش یک موجود دوپای بی سر و ته و ناشناخته رو قبول کرده. حتی فرشته ها و دستیارهای خدا زمین رو منع می کردن و بهش هشدار میدادن ولی زمین با صبوری و گذشت خاکش رو در اختیار چرخه صنعتی خدا گذاشت تا باهاش انسان رو خلق کنه. البته خیلی بهتر بود که زمین همچین حماقتی رو مرتکب نمی شد ولی خوب دیگه خودکرده را تدبیر نیست و حالا همون زمین نازنین و فداکار داره چوب تصمیم احساسیش رو میخوره. چقدر ما موجودات قدرشناس و لایقی هستیم که تنها پناهگاه زیستمون رو با دستهای خودمون نابود می کنیم (کردیم!) و عین خیالمون هم نیست و فکر میکنیم تا خدا خدایی میکنه همه چی کمافی السابق ادامه پیدا می کنه .

آشغال، دود، خشکسالی، قطع درختها، آواره کردن حیوانات، تاراج منابع طبیعی، آلودگی آبها، فرسایش خاک، ... چه جنایتهای بی محاکمه ای !!! کی باید جواب این پلیدیها رو بده؟ اصلا خودمون رو مقصر میدونیم ؟ یا در کمال پر رویی میگیم "خدا آفریده تا استفاده کنیم!"

همه جا انگار حق با انسانه! انسانی که فکر کرده چون خدا سهواْ یک جو عقل تو کله پوکش گذاشته شده اشرف مخلوقات !! در حالیکه اینجوری نیست، صبر زمین زیاده ... صبر خدا زیادتر ... تا یک جایی در دیزی رو باز میذارن ببینن حیای ما چقدره ... از اون حد که بیشتر شد دیگه واویلا ... اون وقت اسمش رو میذاریم بلایای طبیعی !!! اسمش رو میذاریم قهر طبیعت !

به هر حال من یک ذره وقتی پای طبیعت و زمین به میون میاد قاطی میکنم ، دست خودم نیست . "من زمین را دوست دارم" .

فقط کافیه به این فکر کنیم که در تمام کهکشانهای پهناور خدا فقط یک سیاره آبی رنگ و مهربون وجود داره که حاضر شده به ما پناه بده ... هیچ کی نمیاد تنها سرپناهش رو خراب کنه ! این یگانه آفرینش رو یک ذره دوستش داشته باشیم . همین .

روز زمین

این هم لوگوی گوگل برای امروز - از عکس "لاکی" استفاده کردن :)

_________________________________________________________________________________
     
بدون عنوان
ساعت 11:34 یکشنبه یکم اردیبهشت 1387  توسط نگار

همش با خودم کلنجار میرفتم که باید چی بگم و چکار کنم. چطوری باید خیلی بیطرفانه به موضوع نگاه کنم و قضاوتی رو رفتار کسی نداشته باشم. به خودم میگم: خوب اصلا به من چه ارتباطی داره؟ چرا من باید این کار رو انجام بدم؟ ما زندگیهای کاملا جداگانه ای از هم داریم. حتی افکارمون حتی انگیزه هامون از این ارتباطها با هم فرق داره... ولی بعد که فکر میکنم می بینم این تنها چیزیه که ازم خواسته ، درست مثل تنها چیزی که تو ازم خواستی و من انجام دادم.

تو دفتر آقای نوری نشسته ام و منتظر جلسه ام ... موبایلم رو در میارم و سعی میکنم با دقت کلمات رو انتخاب کنم . آخر نوشته هام معذرت خواهی میکنم امیدوارم با این معذرت خواهی متوجه بشی منظوری نداشتم. یک حسی بهم میگه هر چیزی بنویسی باز هم غیر قابل درکه ... غیر قابل بخشش ... ولی خوب می نویسم و میفرستم. یک ثانیه هم نشده که زنگ میزنی ... با لحنی حرف میزنی که کاملا قابل پیش بینی بود. نمیتونم بین اون همه آدم حرف بزنم و تماس قطع میشه ... اصلا نمیفهم یک ساعت جلسه چطوری تمام میشه ... منتظرم زودتر تمام شه تا باهات حرف بزنم. از توی برزخ بودن بدم میاد.

وقتی دارم از جلسه میام بیرون آقای نوری میگه : "خانم فلانی حالتون خوبه؟ امشب مسافرید ها ... بهتره زود برید خونه یک ذره استراحت کنید" میگم: "خوبم" چی باید بگم؟ سریع میام تو خیابون . شماره رو میگیرم ... یک جواب سریع که حتی مجال یک سلام خالی رو هم نمیده ... گرفتارم !

از خودم بدم میاد، در این مواقع همیشه از خودم بدم میاد. وقتی ناخواسته درگیر یک ماجرایی میشم که نه فایده ای به حالم داره و نه هیچ چیزه دیگه و آخرش همه دنیا محکومت میکنن ... میگم: عیبی نداره، الان کار داره، نمیتونه حرف بزنه و ..." از این توجیهات که سعی میکنم خودم رو آروم کنم وگرنه تو ماشین میزنم زیر گریه ... میرسم خونه وسایلم رو سرسری جمع میکنم برام مهم نیست اصلا ... دوست ندارم دو هفته ای که نیستم همش با این تصور باشه که ازم ناراحته ... یک اس ام اس ساده دیگه ... مثل همیشه باید به خاطر یکی دیگه معذرت بخوام ... هیچ وقت تو این مدت طولانی با همه اتفاقات مختلفی که بین ما پیش اومد کاری نکردم که بخاطرش ازت معذرت بخوام یا ناراحتت کنم ... تنها دوبار یکی 31 خرداد پارسال – یکی 31 فروردین امسال ! هر دوتاش هم به خاطر یک شخص دیگه ! مسخره است.

وقتی پیغام رو میفرستم خیالم راحت تر میشه. میگم حالا حداقل میدونی (شاید بدونی) که قصد خاصی وجود نداشته. زنگ میزنم آژانس ... باید برم فرودگاه ... بعدش تو زنگ میزنی : صدات ... سلام ... ببخشیدهای همزمان گفتن ... میگی ازت سو استفاده کرده ... میگی متوجه نبودی چکار میکنی ... میگی نباید اینکار رو میکردی ... میگی اگه فلانی بود می فهمید که حد و حدود چیه ... میگی مگه در فلان مورد و فلان مورد اصلا تو رو بحساب آوردن که اینبار بیارن ... میگی توقع نداشتی ...... چه بی ثمر میخوام یک توجیهی برای کارم پیدا کنم. هر چی بیشتر سعی میکنم کمتر میتونم . خوب چی باید بگم ؟ چی میتونم بگم . تو راست میگی . همیشه حق داشتی . همیشه بهترین قضاوت ها رو میکنی. همیشه منطقی هستی .  من اما ... ! خوب مگه من چکاره تو هستم که اصلا بخوام تو زندگیت دخالت کنم . نمیدونم چرا تمام احساساتم در یک لحظه برام اونقدر بی ارزش میشه . بعد این همه مدت ... تو ... برام مثل یک غریبه میشی ... انگار کسی که اونطرف خط داره صحبت میکنه رو نمیشناسم. کسی که برام اونقدر مهمه. کسی که برام اونهمه خاصه ... آژانس میاد ... یک خداحافظ سریع ... میگم "مواظب خودت باش" ... تنها چیزیه که میتونم بگم به جای هزاران حرفی که دوست داشتم اون لحظه بگم.

تمام طول راه ... تو اون سیاهی شب ... با نسیم خنکی که تو ماشین پیچیده ... هدفون تو گوشمه آهنگ گوش میدم "با اینکه رفته ... اما هنوزم ..." ... گریه نمی کنم. شکایت نمی کنم . کسی مقصر نیست . این زندگیه و کاریش نمیشه کرد. دارم سعیم رو میکنم . سعی میکنم یک ذره بفهمم . سعی میکنم یک ذره با واقعیتها کنار بیام. سعی میکنم این دیوارهای بلندی که بین ماست رو باور کنم. سعی میکنم دلایلی که اون موقع برام آوردی رو درک کنم. سعی میکنم نذارم کسی ازم سو استفاده کنه. سعی میکنم احمق نباشم. سعی میکنم این بار زندگیم رو فنا نکنم به خاطر یک طرفه ترین احساسی که وجود داره ...

الان اینجام . رو کاناپه دراز کشیدم. یک قهوه داغ. یک آسمون آفتابی. یک عالمه کار. از صبح 100 بار قسم و آیه به دوستم که بابا اتفاقی نیافتاده. خوب میشم . الان از تو آشپزخونه داره چپ چپ نگام میکنه . انگار با نگاه کردن میتونه سری ترین بخش وجودم رو بخونه. بهش میگم: چیزی که دنبالشی بفهمی یک جای امنه که مهر و موم شده و غیر قابل دسترسیه. میگه : اینقدر مهمه؟ میگم: بیشتر از این حرفا ...

امروز روز دیگه ایه ... باید ادامه داد ...

_________________________________________________________________________________
     
 
Blog Skin