نگارینا ...
ساعت 11:34 پنجشنبه سی ام خرداد 1387 توسط نگار
کارم از دست بشد رشته افکار گسست
جام می از کف و ساقی ز برم دور نشست
با من راه نشین جرعه جانانه زدند
راه بستند و همان ساغر و جام نیز شکست
علم صد ساله و دین نمی ارزد هیچ
به یکی غمزه ساقی همه از دست برفت
حافظا تکیه بر بنیان امل کن که جهان
جملگی وهم و خیال و عبث است
پ.ن: این غزلی بود که خودم سروده بودم و تقدیمش میکنم به حافظ :)
اگه بخوایم واقع بین باشیم باید اعتراف کنیم که ماهیت عشق کلا یک ماهیت خودخواهانه است! یعنی اینا همش داستانه که "معنای عشق در هجران است" و " عشقی عشق است که در آن وصال نیست" و "اگر معشوق بدست آمدنی بود دیگر معشوق نبود" و این حرفا ...
یعنی چی آخه؟ یا من شخصی رو دوست دارم یا ندارم ... اگه دوست دارم معنیش اینه که میخوام داشته باشمش و مال خود خودم باشه! نمیشه خیلی رومانتیک بود یا فداکار که مثلا ادعا کنیم من "عاشقش خواهم بود حتی اگر مال من نشه یا نباشه " اینا همش (ببخشید خیلی محترمانه) "کشکه"
انسان کلا یاد گرفته برای چیزی که نمیتونه مالکش باشه یا سر از کارش در بیاره بشینه افسانه سرایی کنه: مثلا چون ما نمی فهیم خدا چطوریه میشینیم براش داستان می بافیم ، یا چون نمیتونیم مالک جهان باشیم براش یک صاحب فرضی می تراشیم ، یا چون نمی تونیم به اندازه کافی پول در بیاریم در باب مضرات پولداری و محسنات بی پولی تز میدیم، یا مثلا چون خودمون هزار تا عقده روحی روانی داریم صدها کتاب درباره فلسفه وجودی و شخصی می نویسیم (مثلا یکی مثل فروید عینیت کامل یک عنصر واپس زده و ناقصه) ، یا چون سر از کار مرگ و مردن در نمیاریم و ازش واهمه داریم تناسخ و عرفان و نیهلیسم رو ابداع می کنیم. و سرانجام چون نمی تونیم اونی رو که دوست داریم بدست بیاریم یا مجبورش کنیم که ما رو دوست داشته باشه یا شاعر میشیم، یا دیوانه، یا قاتل یا سرخورده و یا پیرو مکتب "عشق یعنی هجران" !
در حالیکه کافیه همین شخص رو به وصال معشوقش برسونید : اولا که بلادرنگ قبول میکنه "عشق یعنی هجران" رو با "زندگی یعنی وصال" عوض کنه ، ثانیا ظرف مدت یکروز هر چی قبلا گفته رو یادش میره یا انکار میکنه .... یعنی درستش هم همینه ... چیزی رو که میخوایم ، باید بدست بیاریم چون ذات مالکیت پسند ما جز این نمیخواد ... اگر چیزی رو بخوایم هیچ چیزی در دنیا نمیتونه مانع ما بشه، هیچ دلیل منطقی و غیر منطقی نمیتونه ما رو از تصمیممون منصرف کنه، هیچ عامل شرعی و غیر شرعی نمیتونه جلودارمون باشه ... الا یک چیز ! خود معشوق ! اینکه شخص مقابل تو رو نخواد ! یعنی همه چی یکطرفه باشه ... یعنی تو بدویی و اون حرکت نکنه ، یعنی تو تشنه باشی و اون سیراب، یعنی تو بشی مجنون ولی اون لیلی نشه، یعنی تو ژولیت باشی و اون رومئو نشه ... این یک تراژدی واقعیه !
این تنها مسئله لاینحل زندگیه و تنها دردیه که علاجی نداره ... اینجاست که مامان بزرگا میگن: ستاره بختشون با هم جفت نبود ... (یک توجیه دیگه!)
پ.ن:
اینا رو همینطوری نوشتم چون تو راه خونه بالای اون پل هوایی که خیلی دوستش دارم وقتی به ترافیک سنگین و ازدحام جمعیت نگاه میکردم ، وقتی به اون دوردستایی نگاه میکردم که تو ازش رد میشی ... حس کردم هیچ چیزی نمیتونست منو وادار کنه بپذیرم "عشق یعنی هجر" به جز خود تو ... هیچ کسی قادر نبود منو تسلیم کنه ... به جز خود تو
هدف
ساعت 19:24 یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 توسط نگار
فقط به هدفت فکر کن . فقط !
این جمله ای بود که یکی از دوستام بهم گفت و واقعا منو به فکر انداخت.
شاید اعتراف به اینکه من واقعا هدفی برای زندگیم ندارم یک کم مسخره، جسورانه یا شاید غمناک باشه ولی واقعیت اینه که من واقعا هدفی ندارم!
کلا تعریف من از هدف یک ذره پیچیده است: به نظر من هدف چیزی است غایی و بلند مدت که برای بدست آوردن آن باید جنگید و مبارزه کرد و راه بدست آوردنش سخت و دشوار است و تلاش زیادی می طلبد و رسیدن به آن حتمی نیست ...
با این تعریف من خیلی وقته هدفی نداشتم . هدفهای کوتاه مدت طول عمر و تاریخ مصرف دارن مثل کار کردن، ماشین خریدن پولدار شدن ازدواج کردن ... هر کدومش البته به خودی خود خوبن ولی برای من معنای هدف زندگی رو ندارن.
هدف باید یک ماهیت خاص داشته باشه. شاید یک کم دست نیافتنی و دور و یک کم عجیب و خاص چیزی که راحت بدست نیاد ... نمیدونم چطوری بگم ! بیشتر یک حسه تا منطق و نمیشه کامل بیانش کرد.. البته تصمیم دارم یک ذره منطقی تر باشم و یاد بگیرم هدفهام رو از حالت خاص بودن خارج کنم و مثل خیلی ها از هدفهای کوتاه مدتم لذت ببرم . شاید این راهی باشه که مدتهاست دنبالشم . هدفی داشته باشم که بتونم فقط به اون فکر کنم . دورنمای زیبا و آرامش بخشیه!
پ.ن ها:
- کتاب خاص با محتوای قابل تامل خیلی کم شده . نویسنده های خوب هم کم شدن مثل خیلی چیزای دیگه. هنوز برای لذت بردن از خواندن باید سراغ "مارکز" رو گرفت .
- دیشب احساس کردم کل انرژی ام از بین رفته ! از ساعت ۹ خوابیدم تا شش صبح امروز !
- دیشب با دوستم "نگار" صحبت میکردم ... از خیلی چیزا و از "نادر ابراهیمی" ... علاقه زیادش به ابراهیمی رو میدونستم ولی باورم نمیشد اینطوری برای نبودنش اشک بریزه ... هیچ وقت یادم نمیره که آتش بدون دود رو تو خیابون میخوند تا لحظه ایش رو از دست نده ...
- هر چند وقت یکبار لازمه که با اتوبوس اینور و انور بری ... نباید زیاد از مردم فاصله گرفت ... از حماقتاشون و بی اخلاقیهاشون و عقده هاشون و ... کلا نباید قرنطینه بود!
- چقدر خوبه یک دفعه سرکار برق بره ... :)
چکاوکم
ساعت 11:42 پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 توسط نگار
امروز صبح خیلی اتفاقی آهنگ چکاوک داریوش رو شنیدم. نمیدونم چرا اینقدر ازش متاثر شدم. شاید اون غمی که همیشه تو صداشه شاید متن آهنگش شاید نمی دونم شاید اینکه التماس کردن برای نرفتن اونی که دوستش داری همیشه اینقدر تلخه ... وقتی میخوای یکی بمونه ولی نمیتونه یا نمیشه یا نمیخواد ...
--------------------
خدا هیچ کسی رو محتاج و گرفتار این اداره های دولتی نکنه ! همچنین گرفتار اونایی که فکر میکنن هر چی پرونده ات بیشتر کاغذ و چک و سفته داشته باشه بازدهی کاریت بیشتر میشه. همچنین گرفتار یک مشت آدم عقده ای و بدبخت که توی یک چهار دیواری نمور و بدون پنجره نشستن و فسیل شدن و میخوان بهت ثابت کنن که آدمن ...
--------------------
دیروز تو شرکت برای یکی از همکارا که داشت مهاجرت میکرد استرالیا جشن خداحافظی گرفته بودن ... همش داشتم فکر میکردم خوش به حالش که اینقدر آزاده که هر جا دلش بخواد میتونه پر بکشه و بره ... بی دغدغه و آروم ...
--------------------
این هم متن آهنگ چکاوک از داریوش با لینک دانلود آهنگش
کـجــاي ايـن جــنـگـل شــب
پنهون مي شي خورشيدکم
پشـت کدوم ســد ســکـوت
پـر مـي کــشــي چــکـاوکم
چرا بـه من شک مي کنی
مـن کـه مـنـــم بـرای تــو
لبـریـزم از عـشــق تــو و
سـرشــارم از هــوای تــو
دسـت کدوم غزل بـدم
نـبــض دل عـاشـقـمـو
پشت کدوم بهانه باز
پنهون کنم هق هقـمو
گـریه نمی کنم نـــرو
آه نمی کـشـم بشین
حرف نمی زنـم بمـون
بغض نمی کنم ببیـن
سفر نکن خورشیدکم
ترک نکن منو نرو
نبودنت مرگه منه
راهییه این سفر نشو
نزار که عشق من وتو
اینجا به اخر برسه
بری تو و مرگ منم
رفتن تو سر برسه
گـریه نمی کنم نـــرو
آه نمی کـشـم بشین
حرف نمی زنـم بمـون
بغض نمی کنم ببیـن
نـوازشــم کــن و بـبـیــن
عشق می ریزه از صدام
صدام کــن و ببـین که باز
غنچه می دن تـرانه هام
اگر چه من به چـشـم تو
کمـم قـدیمی ام گمـم
آتشـفشـان عـشـقـمـو
دریـــای پــر تـلاطــمــم
گـریه نمی کنم نـــرو
آه نمی کـشـم بشین
حرف نمی زنـم بمـون
بغض نمی کنم ببیـن
دیروز:
مثل روز اول مدرسه ... با همون استرس و با همون وسواس ! همیشه روزهای اول یا حتی ماه های اول برای شروع سختن. فکر کنم تقریبا اولین نفری هستم که میرسم شرکت . بی جا و مکان و بی هویت :) No Face, No Name, No Number یک چیزی تو این مایه ها . حدود ساعت 8 تازه پرسنل محترم تشریف میارن با اینکه ساعت کاری 7 و 30 شروع میشه. بالاخره مسئول اداری میاد و منو میبره اتاقش . بعد قرارداد رو بهم میده تا امضا کنم و بعد آدرس ایمیلم رو میگیره تا پیغامهای شرکت رو تا درست شدن ایمیل شرکتیم برام بفرسته (!) و بعد هم میریم پیش مسئول مربوطه تا دوباره شرح وظایفم رو بهم یادآوری کنه و مکان استقرارم رو تعیین کنه. خلاصه من هم صاحب میز میشم (هورا) ولی موضوع اینه که کامپیوتر ندارم :( و باید در و دیوار رو نگاه کنم .
خود آقای مسئول حضورا به شرایطم رسیدگی میکنه و وقتی می بینه از کامپیوتر خبری نیست سریع از منشیش میخواد که یک جزوه مربوط به کارم رو پرینت بگیره و در اختیارم بذاره (یاد دکتر می افتم که در اولین روز کاری افرادی که میومدن بهم میگفت یک داکیومنت انبار بده اینا بخونن با سیستم آشنا شن یا اگه داکیومنت در کار نبود شخص تازه وارد مستقیما به جلسات مدیریتی دعوت میشد تا حوصله اش سر نره !!! تازه باید نظر هم میداد)
خلاصه جزوه رو میخونم و وقت تلف میکنم. بچه های دور و برم همشون خوبن . خیلی هاشون هم یخ خالص هستن و هیچ نوع ارتباط منطقی و غیر منطقی نمیشه باهاشون برقرار کرد. جالبه که مسئول شبکمون هم یک خانمه که اون هم روز اول کارش بود . دختر خوبیه و خیلی پیگیر کارام شد.
در همین یک روز متوجه میشم که بابا کار دکتر هم چندان بد نبوده . اینا با این سابقه و دم و دستگاه هنوز اول کار هستن ما دو سال کار کردیم و اون هم دستاورد داشتیم ! تنها فرق اینجا اینه که دغدغه پول ندارن و خیالشون راحته، به خاطر همین هم با قدرت مدیریت میکنن و منت کسی رو هم نمی کشن . ضعف سیستماشون فقط در مورد مدیریت مالیه ! چقدر برعکس !
بعد از یک روز ملال آور و خسته کننده سر ساعت 4 و 45 دقیقه می پرم بیرون و میام خونه ، راهش البته خیلی به خونمون نزدیکه . بعد از ورود به خونه متوجه میشم که لاکی بیچاره بدون غذا مونده بس که صبح عجله کرده بودم :( اول به لاکی میرسم و بعد یکراست پای کامپیوتر تا به کارای خودم برسم !
امروز:
صبح خواب موندم ! عادت ندارم صبح زود بیدار شم خوب :( زود لباس می پوشم و میدووم سر کار . باز هم اولین نفرم ! امروز وضع یک کم بهتره ... ساعت 12 بالاخره کامپیوترم رو درست میکنه و میشینم پاش . به محض اینکه روشنش میکنم برقها میره (ضد حال) آقای مسئول هم از فرصت استفاده میکنه و اولین جلسه مشترک من با خانم لیدر تیم مالی برگزار میشه. اینجا اولین سیستمی که قراره کار کنم حسابداری عمومیه. از اونجاییکه اطلاعات من در مورد موضوعات مطروحه خیلی بالاست (!) آقای مسئول حسابی خوشحال میشه و ذوق میکنه .
بعد برنامه های لازم رو بهم تحویل میده و میگه فازبندی و شرح کار رو فردا برام بفرست ! یک نکته جالب اینکه دقیقا میگه نقش هر کسی این وسط چیه و مرتبا تاکید میکنه که وظایفتون رو با هم قاطی نکنین و به من میگه محوریت خودت رو حفظ کن! بعد که میشینم پای برنامه ... وای که چه دنیایی داره ! اون همه کارایی که من دستی و با کمک ده تا برنامه متفرقه انجام میدادم یک جا آماده و راحت در اختیارمه ... غرق کارم و دیگه گذر زمان رو حس نمی کنم . سر ساعت پنج میزنم بیرون تا فردا ... فردا البته چهار ساعت جلسه عمومیه !! یکی با تهرانیها یکی با اصفهانیها !
پی نوشت:
- هر اتفاقی که میافته سریع یک فلش بک به گذشته میخوره
- امروز پشت پارتیشن اونطرفی یک آقایی صحبت میکرد که صداش خیلی شبیه مسئول تیم CM بود یک دفعه اینقدر دلم برای بچه ها تنگ شد ...
- فقط وقتی که کار میکنم به چیزی فکر نمی کنم!
- کاش دوباره همه چی مثل گذشته میشد. خیلی بهمون خوش میگذشت.
- راستی اینجا بدیش اینه که اصلا FUN نداره . سوژه بشدت نایابه :)
ساعت 19:45 شنبه هجدهم خرداد 1387 توسط نگار
فردا یک شروع جدیده ... حالا به جای اینکه در راس هرم کار کنم میرم در قاعده ! پس از کلی کلنجار رفتن با خودم برای رفتن و موندن ترجیح دادم بمونم. هر چی فکر میکنم می بینم محاله بتونم دور از تو باشم. حتی یک بار در ماه یا حتی سال، تو رو ببینم کافیه. برای من همینکه جایی نفس بکشم که تو هستی کافیه ... با اینکه به قول خیلی ها خیلی چیزا از دست دادم ولی الان خیالم راحت تره . الان مطمئنم که دیگه از چیزی فرار نمی کنم. الان میدونم که همه چی رو همون جوری که هست پذیرفتم! یعنی کاری نمی تونم بکنم پس بهتره سعی کنم با مسائل کنار بیام و بذارم زندگی جریان خودش رو داشته باشه . ما هم یک جایی روی موجهای زندگی جریان داریم تا وقتی به ساحل آرامش برسیم.
خوشبخت بودن ساده است. شاد بودن ساده است. زندگی کردن ساده است. من اما اهل سادگی نیستم.
پی نوشت: سهم من از بودن تو ... چقدره؟
.
ساعت 17:5 یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 توسط نگار
میخوام دیگه اینجا ننویسم. یا اگه می نویسم کم بنویسم. اینجا فقط باعث میشه هر روز دلم بیشتر برات تنگ بشه. جدی میگم، هیچ فایده دیگه ای نداره ... نمیخوام هر بار خودمو و احساسمو تکرار کنم و بدتر و بیشتر از قبل بهت فکر کنم.
میدونم که آخرش همه چی همون جور میشه که تو دوست داشتی، میدونم به اون چیزایی که تو ذهنته میرسی، میدونم که هیچ کاری رو بدون برنامه انجام نمیدی، میدونم که زمین و زمان با تو یارن، میدونم که آخرش برای من هیچی نیست. دنیا و خوشیهاش خیلی وقته که دیگه سهم من نیست. همه چی ووسه تو. ووسه تو و رویاهات.
دوست ندارم یک دفعه نابود بشم اون هم بی دفاعه بی دفاع. بذار حالا که یک ذره توان دارم بتونم خودمو نجات بدم. بذار اگه شد فراموشت کنم. بذار اگه شد فقط دو تا دوست خوب برای هم باشیم (چقدر بدم میاد) بذار همونطور که هیچ کس نفهمید چطور شروع شد همونطور هم تموم شه. بذار حتی "تو" نفهمی که چی به سر من اومد. بذار همه چیز رو محترمانه برای خودم تموم کنم. تو که روحت خبر نداره :| تو که برات مهم نیست.
فکر کنم دارم به ته خط میرسم. کاش بلد باشم یک نقطه اون آخرش بذارم. فقط یک . ناقابل لطفا!
همیشه عادتم بوده که یا یک چیز رو تمام و کمال در اختیار داشته باشم یا اصلا نداشته باشم . از اینکه وسط این دو تا گیر کنم و الکی دست و پا بزنم متنفرم. نه میدونی اینوری هستی نه اونوری. نه زنگی زنگ نه رومی روم. خودتو مچل میکنی و آخرشم هیچی به هیچی. خیلی بده ها... هر چیزی میخوام یا اراده میکنم باید همون لحظه اتفاق بیافته . اصلا صبر و قرار و تحمل ندارم. همون لحظه ، همون آن باید انجام بشه و تمام!. اگه یک ثانیه بالا و پایین بشه اعصابم بهم میریزه و زندگی تیره و تار میشه...
حالا چه اتفاقی افتاده که اینقدر در مقابل تو من صبور و با گذشت و پر تحمل شدم؟ تمام این دوریها رو تاب میارم و تمام اشکها و بغضامو فرو می خورم ؟ حالا چی شده که برای من یک ثانیه با تو بودن غنیمته و تمام روز رو براش شاکر و ممنونم؟ حالا چرا همه چیزای دیگه شدن درجه چندم اولویت و تو شدی کعبه آمال و آرزوهای من؟ حالا من چطوری باید چیزی رو بدست بیارم که دست نیافتنیه؟ حالا چطوری باید تمام غرورمو زیر پا بذارم و در تمنای تو آواره کوه و بیابون بشم؟
*************
برنامه مسافرت رفتن ما هم ماجراهایی داره ... از شمال و شرق و غرب و جنوب همه جا رو بررسی کردیم و هر روز یک تز میدیم که اینجا بریم اونجا نریم ! آخرش هم میدونم هیچ جا نمیریم و میشینیم تو خونمون و از تعطیلات لذت میبریم :) البته شاید یک تور اروپا هم بد نباشه یا سفر به شرق دور یا شاید آفریقای جنوبی؟ جالبه که دوستم پیشنهاد داده بریم الموت! بدیش اینه که دوست ندارم تعطیلات تموم شه :( چون بعدش کلی جریانات داریم ...
*************
دیشب خواب دیدم شهر شده مثل فضای فیلم I am legend و فقط میشه تو روشنایی روز از خونه بیرون اومد و شبها هم همه باید برن تو پناهگاه (ایستگاههای مترو رو کرده بودن پناهگاه) ! حالا تو اون شلوغ پلوغی من و سانی رفته بودیم پلیور بخریم (!) و حواسمون هم نبود و شب شد و زومبی ها بهمون حمله کردن ... وای که فقط خدا میدونه چطوری فرار کردیم و رفتیم تو ایستگاه مترو هفت تیر قایم شدیم (!) خیلی ترسیدم ، وحشتناک بود ... صبح از ترسم نمیتونستم چشمامو باز کنم . همش تو خواب فکر میکردم باید یک عالمه کنسرو و کمپوت و آب معدنی بخریم تا از گشنگی نمیریم ... دوست ندارم زومبی ها منو بخورن !
*************
عینک آفتابی خریدن هم معضلیه تو این مملکت. کنار خیابون تو ولیعصر عینک میفروشه 8000 تومن با تست یو وی و اینا ... عین همونو تو مغازه بالاشهر میفروشه 280 تومن ! با تست یو وی و اینا ... حالا از کجا تشخیص بدیم این همون 8000 تومنی نیست ؟
*************
صبح بچه های مهدکودک رو بسیج کرده بودن و یکی یکی پلاکاردای "سیگار ممنوع" داده بودن دستشون. این کوچولوها هم داد میزدن "سیگار دیگه ممنوعه" " مگه تو دودکشی" " ببین چقدر سیاهی" ... خلاصه یک ساعت تمام اینا با صداهای جیغ جیغ تو خیابون زیر آفتاب وایساده بودن . آخی ... دلم براشون سوخت . گناه دارن این طفلکی ها .
*************
ویدئوی گروه آریان با کریس دی برگ رو دیدین؟ خیلی مسخره است ! صدای کریس دی برگ کجا صدای ناهمگون آریان کجا ... (البته نظر من اینه ها ... به قول بابام آدم دلش میخواد صدای کریس دی برگ تموم نشه !)
*************
چقدر "بدن" سیستم عجیبی داره ... چقدر زیبا وصبورانه خودشو ترمیم میکنه . دیروز بخیه های دستم رو کشیدم و حالا در دوران بازسازی بسر میبره. از دیروز تا حالا کلی شکل زخمش عوض شده. عجیبه واقعا. من که کلی شگفت زده ام.
*************
شاید دیگه همو نبینیم ...
.
.
.
.
اینا رو هم چون خیلی خوشم اومد گذاشتم. از شریعتی
دنیا را بد ساخته اند
کسی را که دوست داری تو را دوست نمی دارد
کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نمی داری
اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد
به رسم و آیین هرگز به هم نمی رسند
و این رنج است. زندگی یعنی این ....
وای که دیشب چه بارون محشری اومد، نصف شب بلند شدم پنجره رو باز کردم و از این همه زیبایی واقعا مست شدم . رعد و برق و اون صداهای گرومپ گرومپ و بارونی که سیل آسا از آسمون جاری بود. معرکه بود. فکر کنم خدا خیلی وقت بود که یادش رفته بود میتونه خالق این صحنه های ناب باشه. ولی بارون با همه زیباییهاش همیشه یک غمی تو خودش داره، همیشه صداش به عمیق ترین جای قلبت نفوذ میکنه و خاطرات مدفون شده اش رو از غبار میشوره. اینه که همیشه دلم میگیره ... ولی خوبه. تصفیه شدن از "خود" خوبه.
حالا که تا حدود زیادی تکلیف کار و زندگیم معلوم شده یواش یواش یک حس دلشوره عجیبی داره وجودم رو میگیره. بعد از این همه تلاش و زحمت باز ایستادم سر همون دو راهیه که اول شروع کرده بودم. یکساله که همین جا وایسادم و تکون نخوردم. خودم هم نمیدونم چرا نمیتونم دل بکنم و برم سراغ سرنوشتم، واقعا موقعیت اعصاب خرد کنی شده. اینقدر اون زنجیرهای نامرئی محکمن که انگار نمیشه پارشون کرد.
دیروز دخترخاله ام بهم زنگ زد. کلی نگرانم بود. میگفت یک خواب بد در موردم دیده و تمام شب برام گریه کرده. کلی سر به سرش گذاشتم و خندیدیم ولی میدونم که تا آخرش باز هم نگران بود. فکر کنم تا حدود زیادی هم حق داره، البته بهش نگفتم ولی میدونم که نگرانیش بی مورد نیست!
چند وقت پیش فیلم Cast Away از تام هنکس رو دیدم. هنوز دارم بهش فکر میکنم . اگه من اونطوری تو یک جزیره دورافتاده گیر میافتادم هیچ وقت تلاش نمیکردم که دوباره به این تمدن مزخرف برگردم. راحت اونجا زندگی میکردم و خوش میگذروندم. فکرشو بکن: یک جزیره زیبا ، بدون وجود بشریت، بدون حیوانات مزاحم، بدور از همه چی ... آرامش محض. شایدم خودم یکروزی یک سری وسایل و تجهیزات لازمه رو بردارم و سوار یک قایق بشم برم یک جزیره کشف کنم و تصرفش کنم :) اگه میشد تو رو هم با خودم میبردم که دیگه آخر دنیا میشد ... اون وقت راستی راستی تو بهشت بودم.ولی الان اینجا وسط یک جزیره بزرگ سرگردان سرگردانم.

___
ساعت 13:54 سه شنبه هفتم خرداد 1387 توسط نگار
جالبه که همه فکر میکنن حق با خودشونه، یک ثانیه هم انگار نمیتونیم خودمون رو بذاریم جای طرف مقابل و از دید اون به مسائل نگاه کنیم. همیشه خدا در حال قضاوت کردن هستیم و دوست داریم بگیم حرف حرف منه و بس! انگار خودمونو میزنیم به یک نادانی خودخواسته و فقط تا نوک انگشتمونو بیشتر نمی بینیم. آخه منی که اینجا دارم با تو زندگی میکنم ، کار میکنم، نفس میکشم، یک حق و حقوق ناقابلی دارم که ممنون میشم رعایتش کنین.
بعدشم واقعا تو تصمیم داری چکار کنی؟ تا آخرش اینطوری ادامه بدی؟ آخه تا کی ؟ حیف نیست این روزها و این لحظه هایی که میتونست اینقدر شیرین باشه رو اینجوری خراب کنی ...تو ووسه خودت من ووسه خودم؟
آخرشم اینکه دیگه به مرز بی خیالی رسیدم. اینجا بهترین جاییه که میتونستم برسم. هر وقت بی خیاله بی خیال بودم کارام خوب و درست پیش رفته ... امیدوارم اینبار هم اینجوری بشه. اولین موردش هم کاره، امروز یک تصمیم مهم در این زمینه گرفتم با تکیه بر بی خیالی مطلق ! اصلا نه به آینده اش فکر کردم نه به عواقبش. بذار وقتی موقعش شد در موردش فکر میکنم . حالا خیلی برای فکر کردن خسته ام. خیلی زیاد. خواستم باهات مشورت کنم ولی دیدم هر چی دورتر بهتر – بهتر که نه شاید کمی معقول تر.
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق
گفتم ای خواجه عاقل هنری بهتر از این؟
ساعت 17:20 یکشنبه پنجم خرداد 1387 توسط نگار
چشمت از ناز به حافظ نکند میل آری
سرگرانی صفت نرگس رعنا باشد
اکثر مواقعی که تو زندگی به بن بست می رسیم ناخودآگاه میشینیم و راهی که اومدیم رو مرور می کنیم . راههای رفته و نرفته . اونوقته که هزار تا اگر و شاید و اما تو ذهنمون شکل می گیره . حتی وقتی به آینده هم فکر میکنیم باز این اگر و شایدها وجود دارند. همیشه به این فکر میکنم که اگه من این راهی که الان اومدم رو نمیومدم زندگیم چه شکلی بود؟ چه چیزهایی بدست میاوردم و چه چیزایی از دست میدادم؟ این "جبر و اختیار"ی که میگن چقدر رو زندگیم اثر داشت؟ آیا میشد از "سرنوشت" محتوم فرار کرد ؟ یا کلاً همینه که هست و لاغیر؟
مثل این میمونه که برای حل یک مسئله ریاضی چندین راه حل وجود داره ... معمولا ما اولین راهی که به ذهنمون میرسه رو انتخاب میکنیم و به جواب میرسیم . ممکنه این راهی که انتخاب کردیم بهترین راه نباشه یا حتی منطقی ترین راه، ولی به هر حال راه حل ماست و فرصت تغییر دادنش هم وجود نداره. یعنی جواب (سرنوشت) ثابته ولی راههای رسیدن به جواب (انتخاب) ها فرق دارن. این وسط یک سری بدهیات هم وجود داره (جبر) که نمیشه کاریش کرد و جزء اصول لایتغیر محسوب میشن. پس هیچ فرقی نمیکنه کی ، کجا، چطوری، با کی، چقدر زندگی کنیم ! سرنوشت ما ثابته و الکی نباید دست و پا بزنیم ... تصور کنید یکی تو جلسه امتحان (زندگی) برای حل مسئله اش بیخودی استرس داشته باشه و تقلا کنه ! چه تصور مسخره ای ... خوب مثل بچه آدم بشین امتحانت رو بده و برو دیگه ...
*******
فراز و نشبیهای احساسی چرا اینقدر با فرکانسهای مختلف تو زندگیم ایجاد میشن؟ امروز رو یک طول موجم فردا رو طول موج دیگه ... شاید خیلی ها فکر کنن من خودخواهم ولی واقعا اینطوری نیست . تنها چیزی که هست اینه که نمیتونم به خودم و احساسم و بقیه دروغ بگم . نمیتونم فیلم بازی کنم و به چیزی که نیست وانمود کنم و از چیزی که هست فرار کنم. نمیتونم مثل بچه آدم بشینم امتحانم رو بدم و برم ... چه تصور مسخره ای ... چه الکی دارم تقلا میکنم و دست و پا میزنم !
*******
یکی از این شبای آروم که تنها پای تلویزیون نشسته بودم و ماهواره قطع بود کانال پنج یک فیلمی نشون داد که برزو ارجمند توش بازی میکرد... اسمش رو نمیدونم... عزرائیل اومده بود جونش رو بگیره و این ازش مهلت میخواست، عزرائیل هم گفت فقط به شرطی میتونی بری که تا 24 ساعت دیگه یکی دیگه رو بیاری جای خودت (که راضی به مرگ باشه) و من جونش رو جای تو بگیرم و برم !!! بعد این آقاهه راه میافته تو شهر تا یکی رو پیدا کنه جاش بمیره !
مرگ یک غافلگیری بزرگه ... نشستی داری زندگیت رو میکنی یک دفعه ملک الموت بهت نازل میشه که دیگه تمامه پاشو بریم ! بعد از فیلم خیلی فکر کردم که دوست دارم چطوری بمیرم ... من دوست دارم مردنم خاص باشه ، گروهی نباشه (مثلا یک اتوبوس یا هواپیما چپه بشه و همه بمیرن) ، تو آتش سوزی مطلقا نباشه ، تو سیل و زلزله و طوفان هم نباشه، با بدبختی نباشه (مثلا قطع نخاع و اینا) ، با عوارض پوستی نباشه ، جسدم آش و لاش نشه ، جسدم نپوسه بعد پیداش کنن، تو تنهایی نباشه، حیوونا نخورنم، با شکنجه همراه نباشه، با تبر و چاقو و اینا نباشه ، خفه نشم، با رسوایی نباشه، مسخره هم نباشه (مثلا یک شکلات بپره تو گلوم یا تو حمام سر بخورم و ...) خلاصه اینکه مردن یک آداب و رسومی داره . خدا کنه محترمانه و موقرانه و خوب بمیرم :)
تمام اینا رو گفتم ولی اگه یک روز دور از جونت خواستی یک نفرو جای خودت به عزرائیل معرفی کنی رو من حساب کن، هر مدلی باشه به خاطر تو قبول دارم . بی تعارف میگم.
*******
پی نوشت خاص: "بی وفا ، دیگه دوستم نداری؟"