چرا وقتی نیستی اینطوری گیج میشم؟ حتی نمیتونم فکر کنم ببینم دارم چکار میکنم ! حتی قدم از قدم نمیتونم بردارم، همه فکر و خیال و انرژیم دنبال اینه که بدونم هستی، سالمی، وجود داری ... مسخره است نه؟ اینکه اینهمه احساس و انرژی رو صرف کسی کنی که میدونی هیچ احساسی به تو نداره و حتی شاید ازت بدش بیاد ... خیلی بی رگ و بی خیال شدم ، انگار برام مهم نیست . انگار هیچ کس و هیچ چیزی در دنیا نمیتونه مانع این دوست داشتن عجیب و غریب من بشه . نمیدونم چی منو اینطوری دنبال خودش می کشونه ... امروز بین مقالات زیادی که خوندم به بعضی از توجیهات روانشناسانه رسیدم که این حالتها را توصیف علمی میکردن !!!!
۱- عدم اعتماد به نفس: اینکه من به خودم اطمینان ندارم و دائم منتظرم که یکی منو نادیده بگیره ... اونوقته که برای ثابت کردن خودم به هر دری میزنم و هر راهی رو میرم
۲- مشکلات روانی: دوست دارم تحقیر بشم !!! و از تحقیر شدن لذت وافری میبرم ، هر زمانی که تو کم محلی میکنی و منو ندیده میگیری من سرشار از لذت میشم
۳- مشکلات اخلاقی: من کلا دارای مشکلات و انحرافات اخلاقی هستم و به خاطر همین دنبال اینجور مسائل میرم و کاریش هم نمیشه کرد (!!!)
۴- مشکلات روحی: من کمبودهایی دارم و آرزوهایی رو در سر می پرورانم که اونها رو در تو مجسم می بینم و به خاطر همینه که بهت چسبیدم ...
۵- عقده های شخصیتی: من کلا آدمی هستم که روحم سرشار از عقده های دوران کودکی و نوجوانی و جوانیه و این عقده ها منو به سوی تو سوق میده
۶- عوامل ناشناخته: که شاید منشا اونا احساسات سرکوب شده باشه ...
۷- و موارد دیگر !
دلایل زیادی وجود داره که همه جوره بتونه ثابت کنه من یک بیمار روانی و شخصیتی و عقده ای هستم !!!!! ولی واقعا اینطوری نیست (یا احتمالا نباید اینطوری باشه)
من نه اعتماد به نفس پایین دارم نه از روابط عجیب و غریب و غیر اخلاقی و غیر شرعی خوشم میاد نه عقده های روحی و روانی دارم و نه احساس سرکوب شده ای ... هیچ کدوم از اینا نیست ... جنس این دوست داشتن با همه چی فرق داره ، حداقل برای من فرق داره ... شاید به یک طرفه ترین شکل ممکن!
دیشب کتابی رو میخوندم که پردیس بهم داده بود ... در مورد ارواح و زندگی اونا (از این کتاب مسخره ها نیست ها) یک جا یک مطلبی نوشته بود به این مضمون : گاهی وقتی تو چشمای کسی نگاه می کنی احساس میکنی میشناسیش و این همون گمشده روحته ، همونی که باید باشه ... یک پیوند و خویشاوندی ... خویشاوند روح ... و شاید تنها چیزی که هیچ وقت نمیتونم یک لحظه فراموش کنم نگاه توئه ... همون دریچه ای که انگار به درون تو راه داره ... زیباترین تصویری که به عمرم دیدم و سرشارترین لحظه ای که تجربه کردم ... اینطوریه که من آواره و سرگشته ام ... سرگشته اینکه این نگاه فقط یک نگاه نباشه ... یک بخش کوچیکیش سهم من باشه ... چقدر دست نیافتنیه ...
*********************************************************************
امروز ۱۸ تیر بود ... هر سال سعی کردم این روز رو نادیده بگیرم انگار اصلا هیچ اتفاقی نیافتاده ، ولی امروز تو اوج کار و خستگی دائم یاد اکبر محمدی بودم ... تصویرش تو ذهنم می چرخید یاد اون مصاحبه اش تو تلویزیون افتادم ... یاد اشکایی که براش ریختم ... یاد لحظه هایی که بعد از خبر مرگش داشتم ... امروز فقط یاد اون بودم ... مظلوم بود و مظلوم مرد ... بازیچه سیاست بی پدر و مادر ... مثل خیلی های دیگه ... برای چی آخه ؟ به چه قیمتی ؟ هنوز نمیدونم ... فقط یک برگ غمگین دیگه به تاریخ کشور اضافه شد ...
امروز دو تا عکس متفاوت هم از باطبی دیدم : یکی وقتی اون پیراهن خونی رو بدست داشت (و عجیب این عکس منو یاد درفش کاویان میندازه) و یکی وقتی دست به سینه روبروی کاخ کنگره امریکا ایستاده ! تفاوت از زمین تا آسمان است ...
چقدر دلم امروز تنگه ...
بعضی چیزا تو ذهن آدما شکل میگره ، بر مبنای تربیت و سنتهایی که دور و اطرافشون وجود داشته و داره ، یک چیزایی نهایت تقدس رو پیدا میکنن و تخطی از اونا حکم مرگ رو داره، بعضی چیزا هم اونقدر بی ارزش میشن که بها دادن به به اونا کاری عبث و پوچ محسوب میشه . خیلی ها روی این افکار و اعتقاداتشون پافشاری محض دارن یعنی هیچ چیزی در دنیا نمیتونه به تقدس یا ابتذال تفکراتشون خدشه ای وارد کنه یا اونو تغییر بده ... با دیدن کوچکترین نشانه ای در هر موردی اونو ربط میدن به عقاید خودشو و سریع میبرنش در چارچوب ذهنی خودشون و بر مبنای اون روش قضاون میکنن. حق هم دارن چون خارج از اون چارچوب محدود دیگه چیزی معنا و مفهوم نداره ؛ مثلا اگر عقیده و تقدس موضوع این باشه که باید هر جا هستی حجابت رو رعایت کنی اگه احیانا یک بخت برگشته ای از این قانون سرپیچی کنه و تصادفا روسریش عقب بره در آماج انواع و اقسام تهمتها قرار میگره : "میخواد جلب توجه کنه" "میخواد شوهر پیدا کنه" "ابرمون رو برد" و ... یا برادرش میاد و یک سیلی جانانه نثارش میکنه تا "آدم بشه" ... یک لحظه هم کسی به خودش زحمت نمیده که جور دیگه فکر یا رفتار کنه . همه چی روتین و از قبل تعریف شده است !
خود ما هم شاید اینطوری باشیم . اولین برداشتمون نسبت به روابطی که می بینیم صد در صد بر پایه آموزه های اخلاقیمونه. یعنی چیزی جز این هم نمیتونه باشه ما که علم غیب نداریم یا خدا که نیستیم که بفهمیم ذات یک عمل چیه و چطوری شکل گرفته! توجیه اینکه هدف از یک رابطه خاص چیه و چرا شکل گرفته یا ادامه پیدا میکنه یک کار محاله ... مثل اینکه یکی باید و بگه با دلیل و برهان حس عاشق بودن یا نفرتت رو توصیف کن !
عرف جامعه، عرف شرع، عرف خانواده ، همه اینا واقعیتهاییه که باید پذیرفته بشه . اگه وجود نداشته باشن به اصطلاح سنگ روی سنگ بند نمیشه . اگه بخوای خارج قاعده رفتار کنی محکومی که یکسری عواقبش رو هم قبول کنی . طرد میشی، برچسبهای مختلف میخوری، آدم بدی میشه و هزار تا مسئله دیگه ... چطوری میشه ثابت کرد که هیچ کدوم از اینا نیست؟ چطوری میشه یک جامعه ، یک سنت شکل گرفته و یک ذهنیات منجمد رو قانع کرد که اونطوری که شما فکر میکنین نیست ؟ عملا ممکن نیست ... اگه در چارچوب ضوابط خوب بودن نیستی حتما بدی دیگه ! چون این افکار منطق پذیر نیستن ، یک لازم مطلق و یک وحی منزلن!
اگه کسی بخواد پاش رو از خط قرمزها اونورتر بذاره باید عواقبش رو هم بپذیره ، باید تحمل هر نوع حرفی و ذهنیتی رو داشته باشه ، یعنی اول باید با خودش کنار اومده باشه و آگاهانه تصمیم به انجام کاری بگیره .
به نظر من دو نوع زندگی وجود داره : یک زندگی اجتماعی و یک زندگی خصوصی؛ من در زندگی اجتماعیم وظیفه دارم که برای حفظ آسایش و احترام مردم و اطرافیانم و خانواده ام و ارزشهای اونا یکسری قواعد و قوانین رو رعایت کنم بدون چون و چرا و بحث و جدل! یعنی این بخش قضیه اصلا شوخی بردار نیست. من به عنوان عضو خانواده نمیتونم با هر وضعی که دلم خواست ولی مغایر ارزشهای خانوادگیمه بیام سر کارو بعد بگم به کسی ربطی نداره ... زندگی خودمه ... چون حقیقتا زندگی "خودم" نیست زندگی کلیه آدمایی که به نوعی با من در ارتبطن هم هست ! باید به اونا احترام بذارم و ارزشهاشون رو حفظ کنم .... پس در حالت اجتماعی نظرات شخصی یا اعتقادات من در درجه دوم ، سوم یا حتی پایین تر قرار میگیرن .
ولی یک زندگی هم وجود داره به نام زندگی شخصی ؛ جائیکه من خودم هستم و خودم و افکار و نظراتم بصورت آزادانه ! جائیکه خودم تشخیص میدم چی خوبه چی بد، و کی باید چکار کنم ... در دایره روابط خصوصی دلیلی نداره که بخوام هر کاری رو برای همه توجیه کنم و توضیح بدم.
این حوزه اختیاری منه. با اینکه در این حوزه هم مسائل دسته بندی میشن و باید تبعات کار رو هم در نظر بگیریم . مثلا یک کاری در روابط خصوصی من وجود داره ولی اثراتش دامنگیر خانواده ام میشه ، اینجا نباید فقط فکر منافع خودم باشم . تشخیص اینکه چی درسته چی غلط خیلی مشکله، بخصوص وقتی در روابط خصوصیمون شخص دیگه ای وارد بشه که اون هم افکار و عقاید و تربیت خاص خودشو داره . اون یک جور قضاوت میکنه و ما یک جور دیگه . روابطی موفقن که هر دو طرف بر مبنای فکری خودشون به یک توافقات ساده ای رسیده باشن . اینکه من و دوستم مثلا تصمیم بگیریم هر شب یک ساعت جدای از همه شعر بخونیم و حرف بزنیم و الکی خوش باشیم ، قبل از اینکه دیگران بخوان نظر بدن که این کار درسته یا غلط خودمون باید به این جمع بندی برسیم که داریم چکار میکنیم ؟ به این کار اعتقاد داریم یا در اعماق ذهنمون به خاطر همون عقاید باستانی داریم دائم خودمونو سرزنش میکنیم؟ اگه در ذهن من این عمل چارچوب منطقی نداره و حتی در خصوصی ترین روابط زندگیم ناخودآگاه بخوام رضایت یک جامعه و سنت رو جلب کنم اونوقت جز داشتن یک رابطه فرسایشی هیچی عایدم نمیشه ....
یا اینکه کسی رو در روابطت شریک کنی ولی در ناخودآگاهت محکومش کنی ... روش قضاوت کنی . .. یعنی با هم کاری رو شروع کنید ولی عملا به هم و به احساس هم ایمان نداشته باشین و خود ما اولین نفری باشیم که طرف مقابل یا حتی خودمونو سرزنش و محکوم کنیم ... دوستت رو میبری مهمونی که همه لباسای خاصی پوشیدن و اینا ... با هم تصمیم گرفتین برین ، یا هم دارین خوش میگذرونین ولی توی ذهنتون دائم میگین: این دیگه چه جور آدمیه که حاضر شده همچین کاری بکنه و همچین جایی بیاد ... یعنی هم فاعل و هم قاضی فعل هستیم !
باید یاد بگیریم به حریمهای همدیگه احترام بذاریم و با اولین عمل و با اولین چیزی که به ذهنمون میرسه روی رفتار کسی قضاوت نکنیم . شاید شخصی که حاضر میشه در یک شرایط خاص همپا و هم قدم ما بشه در زندگی اجتماعی و خانوادگیش کلا جور دیگه ای باشه ... و به هزار یک دلیل مستقیم و غیر مستقیم تصمیم گرفته ما رو در روابط خصوصی اش شریک کنه ... بدون قید و بندهای توتم و تابوهایی که جامعه پذیرفته و با پذیرفتن همه ریسکهای ممکن ... دلیلش حتما باید خیلی با ارزش باشه ، ....... خوبه که دلیلش رو بفهمیم :)
ای قبله من خاک در خانه تو
بی منت می مستم ز پیمانه تو
اصرار به رفتن ندارم اصراری به موندن هم ندارم ... وقتی فرقی با هم ندارن چرا باید بیخودی بحث کنم یا خودمو درگیر کنم ؟ مثل اینه که اصلا ندونی کجایی ... گم شدی ، اونوقت چه فرقی میکنه که راست بری یا چپ ؟ بالا یا پایین؟ در هر صورت تو که نمیدونی کجایی و به کجا میخوای برسی ... همینطوری الکی هم که شده میتونی یک راهی انتخاب کنی و پیش بری ... آخرش که هیچی معلوم نیست !
حالا حکایت من شده ، از هر طرف برم به جایی که نمیرسم ! پس بهتره دیگه بس کنم اینهمه تقلا کردن و الکی دور خودم چرخیدن رو ... بس کنم اینکه میخوام منطقی باشم و رو اصول و حساب کتاب رفتار کنم ... رو احساس کاری نکنم و بذارم همه رو کارام تاییدیه بچسبونن ... دیگه بس میکنم ... بس کنم که سعی کنم یک شعله کوچیکی رو تو دلم روشن نگه دارم . بس کنم دیگه ... همه چی رو ...
مدتهاست خودم رو دور نگه داشتم ، نه بحتی نه حرفی نه برهانی هیچی ... شاید چون دیگه توانش رو ندارم شاید هم اینکه بدم میاد یک حرف رو صد بار تکرار کنم و آخرش هر کی حرف خودش رو بزنه ... انگار داری تو هوا با خودنت حرف میزنی ... فقط خدا رو شکر که یک عناصری به نام خانواده وجود دارن که بفهمن چی میگی دردت چیه چی میخوای ... با اینکه خودم هم نمیدونم ... اصلا درد چیه درمان چیه ؟ دوست ندارم کلیشه ای حرف بزنم ولی واقعا "گم شدم" یک زمانی که خودم هم نمیدونم کی بوده یا چرا؟ دیگه پیدا شدن سخته ...
شاید تنها راه چاره اش کار باشه ... اینکه صبح تا شب کار کنی اینقدر خودت رو درگیر کنی که نفهمی زمان کی میگذره یا چطوری ووقتی میرسی خونه اونقدر خسته باشی که مستقیم بری بخوابی و اونقدر خوابت ببره که باز نفهمی کی صبح شده ... انگار یک جوری میخوای از خودت و وجودت آزاد بشی ... یک جور رهایی بی حد و مرز ... بدون این همه زنجیرایی که بدست و پات بسته شده که نمیذاره از جات جم بخوری ... ولی این هم تا یک زمانی جواب میده بعدش چی؟ بعدش میخوای چکار کنی ... ؟
پ.ن: دارم یک راه جدید رو امتحان میکنم آخرین باری که دارم آخرین تلاشم رو میکنم ... از ته دل میخوام که نتیجه بخش باشه
در انتهای درد ، به منتهای صبوری رسیده ام
در انتهای درد ، به منتهای صبوری رسیده ام
در انتهای درد ، به منتهای صبوری رسیده ام
در انتهای درد ، به منتهای صبوری رسیده ام
و از عجایب آن بلاد این بودندی که بگاه مرخصی ،باید پیامکی کوتاه بسوی مدیر مربوطه روان میداشتی و او نیز با پیامکی مجوز خروج را صادر نمودندی ! نه از برگه مرخصی خبری بودی نه از منت مدیر اداری ... و این کار تحسین همگان را بر می انگیختنی و همه خرسند بودندی از نزاکت و آداب فرستنده !
و از دیگر احوالات آن دیار این باشد که چو روز زن فرا می رسیدی سکه های فراوان بین اناث تقسیم شدندی لیکن باز همه شکوه نمودندی که چرا در سنه جاری فقط یک سکه نصیب آنها گشته و نه دو تا، بسان سنوات ماضی ...
و این بنده بسی تعجب نمودندی که اینها کجایند و ما کجا ... ما به ظرفی و پیاله ای قانع بودیم و اینها با سکه های زر و سیم هم نالانند !!!
واقعا اگه یک دلیل وجود داشته باشه که خوشحال باشم ایرانیم وجود "حافظ"ه . اگه فارسی زبان مادریم نبود چطوری میتونستم این معجزه بشریت رو درک کنم ... این کلمات جادویی ... این آواهای بهشتی ... این زمزمه خداوند ... این مایه مباهات انسان ... این اشعاری که بیت به بیت مصرع به مصرع کلمه به کلمه مثل در و گوهرن
شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است
نمیدونم چرا نمیتونم مثل بقیه اینایی که تازه وارد محیط کار شدن اینقدر مسخره و سبک باشم و شوخی کنم و خلاصه به اصطلاح خودشون صمیمی بشم... مگه چند وقته که من فلانی رو که بغل دستم میشینه میشناسم؟ اصلا چه لزومی داره که بخوام باهاش صحبت کنم چه برسه به اینکه بخندم یا حرف غیر کاری بزنم ... برام هم مهم نیست که چی فکر میکنن ، بذار فکر کنن خودم رو میگیرم یا نچسبم یا چه میدونم مغرورم ! ترجیح میدم دیگران تو زندگیم و حلقه دوستام یک دفعه "نازل" نشن ! یعنی به صرف اینکه کسی همکارمه نمیتونه دوستم هم محسوب بشه ! خوب همکارمی باش ، احترامت هم سر جاش، ولی فقط همکاریم و بس ! تا زمانیکه خودم تشخیص بدم میتونی یک دوست خوب هم باشی یا نه ! من اینجوریم دیگه ...
یک عالمه کار دارم ... آخه کی گفته من باید دو تا کار داشته باشم :( اون هم دو تا شیفت جداگانه در دو مکان مختلف ... یکروزی خودمو بازنشسته میکنم راحت میشینم تو خونه ...
دیشب داشتم فکر میکردم من یک معذرت خواهی به تو بدهکارم ، یک چیزی شبیه حلالیت گرفتن، یعنی اینکه واقعا منو ببخشی نه به ظاهر، از ته دل ... این هم آهنگ متن فکرم بود :)
اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش
اگه تویی اون که فقط دلم میخواد منو ببخش
منو ببخش اگه شبا ستاره ها رو می شمارم
منو ببخش اگه بهت خیلی میگم دوست دارم
منو ببخش اگه برات سبد سبد گل می چینم
منو ببخش اگه شبا فقط تو رو خواب می بینم
منو ببخش اگه واسه چشمای تو خیلی کمم
تو یک فرشته ای و من اگه فقط یه آدمم
منو ببخش اگه برات میمیرم و زنده میشم
اگه با دیوونگیام پیش تو شرمنده میشم
منو ببخش اگه همش میسپارمت دست خدا
اگه پیش غریبه ها به جای تو میگم شما
منو ببخش من نمیخوام تو رو به ماه نشون بدم
نشونیتو نه به شب و نه دست آسمون بدم
منو ببخش اگه میخوام تو رو فقط واسه خودم
ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم
شده به یک جایی برسی که فکر کنی افتادی توی Loop ؟ یعنی هر روز خودت رو تکرار کنی تا فقط زندگی کرده باشی ، تا اسمت رو بذارن آدم زنده ... صبح سر ساعت بلند شی، یک دوش بگیری، یک ساعت طول بکشه حاضر شی، سر ساعت از خونه در بیای و یک مسیر تکراری رو طی کنی، یک کار تکراری، آدمای تکراری، افکار و اهداف تکراری ... و باز با این توهم زندگی گنی که بالاخره یک روزی یک جایی یک اتفاق غیر تکراری پیش میاد ...
--------------------------------
بعد از 6 روز کاری واقعی باید نتیجه کارام رو Demo میکردم . برای مدیر پروژه بزرگ، مدیر پروژه متوسط، مدیر پروژه کوچک، مدیر پروژه اصلی، مدیر پروژه فرعی، مدیر پروژه تهران، مدیر پروژه بروجرد ... مدیر پروژه مریخ! در اتاق سمینار با سیستم Finger Touch! و بعد از یک سخنرانی یک ساعته همه از نتیجه کارم مبهوت و متحر بودن ... باورشون نمیشد که در این مدت کوتاه این همه کار انجام داده باشم ! حالا بشدت از خودم راضیم :) فکرکنم آقای رئیس بیشتر راضی بود ! باافتخار میگفت : Right Person , Perfect ! دیروز تصمیم گرفتم که تا دیر نشده از اینجا استعفا بدم ... حالا امروز با این سخنرانی همه فکر میکنن چقدر از کارم راضیم و لذت می برم ... ؟!
--------------------------------
امروز توی بانک یک آقای ریشو با یک عدد تسبیح زل زده بود به یک خانم پری وش و مرتب زیر لب ورد میخوند ! پیش خودم فکر کردم حتما همزمان که داره گناه میکنه استغفار هم میکنه ... آخه تو که جنبه نداری مجبوری نگاه کنی که احیانا (خدای نکرده، اعوذ بالله!) به گناه بیافتی ...
--------------------------------
دیروز توی پارک چمنها رو اصلاح کرده بودند و آب داده بودند، بوی علف و گل هوا رو پر کرده بود، بوی خاک و آب ... بوی درختای اقاقیا ... عجیب یاد حیاط خونمون افتادم ... یاد بچگیهای شاد و بی دغدغه ، یاد یک دنیا خاطره زیبا ... خدایا ممنونم که خانواده ای به من دادی که اینهمه زیبایی رو به من هدیه کردن ...
--------------------------------
روز مادر + تولد خواهر کوچولو + ورود گلنار رو قرار شده من جشن بگیرم ! از الان باید در تدارک مهمانی باشم . پردیس که شام مورد علاقه اش رو سفارش داده ... تولدشه دیگه باید هواش رو حسابی داشته باشم :)
--------------------------------
پی نوشت:
یک فاز برق خونمون روی سه تا منطقه Share شده بدین معنا که ما در سه نوبت شیفت تاریکی قرار میگیریم ! روزی چند ساعت میشه ؟

