نميدونم چرا از خوندن كتابايي كه نويسندههاشون ايرانين خوشم نمياد! نويسنده هاي ايراني مرتبا در حال خودسانسوري هستند. هي خودشونو خط ميزنن. هي دروغ ميبافن. بايد اوني باشن كه نيستن. بايد چيزي رو بنويسن كه به صلاحه نوشته بشه...
اين خيلي با ذات نويسنده بودن در تضاده. نويسنده بايد آزاد باشه، رها از همه قيد و بندها ... بايد بنويسه و جوري بنويسه كه روح تشنه رو پرواز بده به جايي كه محتاج بودن در اونه ... بايد سركش و ناآرام باشه . بايد بي پروا باشه ... يك چيزي مثل گابريل ماكز ...
نوشته هاش اينقدر بي پرده ان كه به وحشت ميافتي از خوندن اون همه عرياني واژه ها ، اونهمه جسارت و ناب نوشتن ... اين همه بي پروايي اگه نبود هيچ وقت با كاركتر خلق شده كتاباش همذات نميشدي و اينقدر حس نميكردي كه خودت داري توي كتاب زندگي ميكني با همه دردها و شاديها ...
ولي برعكس يك ايراني اگه بخواد كتاب بنويسه اول از همه بايد كليه روابط منطقي و غير منطقي بين دو جنس يا حتي همجنس رو خط بزنه ... اصلا نبايد بهش فكر بكنه كه همچين جسارتي بخرج بده ... دوم بايد كليه مسائل ديني و مذهبي و اعتقادي رو با سنجيده ترين شكل ممكن بنويسه. بعدش بايد احترام بزرگ و كوچيكي و جامعه و خانواده و دين و فرهنگ و سنت و همسايه بغلي و پاييني و غيره رو در نظر بگيره ... همش تظاهر و تظاهر و تظاهر ... چيزي كه واقعا در زندگي فعلي وجود داره .
اينه كه اينقدر اين داستانهاي ايراني نجسب و يخ در ميان و جز ورق زدن چند صفحه اولي رغبتي به خوندن بقيه اش پيدا نميكني.
دیروز یکی از دوستام لطف کرد و کتاب "یک عاشقانه آرام" رو بهم داد که بخونم ... نمیدونم یجورایی فکر میکرد بهم کمک میکنه ... شب خسته و کوفته دراز کشیدم رو تخت و فقط چند خط تونستم بخونم، جذبم نمیکنه ... این چیزا برای من کمه ... مثل اینکه بدنت ناب ترین شرابی رو بطلبه که وجود داره، دیگه این معمولیای بازاری جوابگو نیست ... من روحم تشنه است. خیلی تشنه ... سالهاست که هیچ چیزی در این کویر زندگی، در این فقر بی فرهنگی و نادانی نصیبش نشده که خودش رو سیراب کنه ... جایی نیست بری، کسی نیست باهاش حرف بزنی، هیچی نیست بخونی، حتی با خودت هم نمیتونی حرف بزنی، دور ما یک چهاردیواریه ... راه فراری نیست ... مگر اینکه بذاری و بگذری از همه چیزایی که یک روز برات عزیز بودن ، مقدس بودن ... ولی از این کار هم بدم میاد ... فرار رو هیچ وقت دوست نداشتم ... با اینکه دیگه رمقی هم برای جنگیدن با خیلی چیزا ندارم ...
اینقدر تهی شدم که تا اعماق درون خودم رو می بینم . تمام مکنونات قلبیم جلوی چشمامه ... حتی چیزایی که از خودم مخفی میکردم هر لحظه دارن جلوی چشمام رژه میرن ! تمام شب و روزم شده جمع اضداد ... شده اینو بگیری به اون بچسبونی که احساساتم با هم متناقض نشن ! جدیدا وقتی کار میکنم و این ام پی تری پلیر تو گوشمه، رسما میرم به یک دنیای دیگه اصلا انگار دست و چشمام رو کامپیوتر جا میمونه و ناخودآگاه کار میکنن و روحم پر میکشه به جایی که دوست داره ... به آزادی، به جای نفس کشیدن ... روحم راه فرار رو برای خودش پیدا کرده ... وقتی تو شرایطی گیر میکنم که اون راضی نیست منو ول میکنه و میره ... میگه: "به درک! تو بمون اینجا بپوس، من که رفتم" و واقعا میره ... امروز که برق رفت و سفرش نیمه کاره موند و مجبور شد برگرده کلی شاکی شده بود!
پی نوشت:
- یکی یک کتاب خوب و ناب و خالص و تکان دهنده و معجون بهم معرفی کنه ! یک کتاب جسورانه و فریاد گونه ... یک نفر یک آدم به معنای واقعی اگه دید بهم معرفی کنه ... باید با یکی درست و حسابی بشینم راجع به چند مسئله مهم صحبت کنم ... واقعا راست میگم !
- دلم یک اسب میخواد و یک سگ گله و یک دشت و یک خونه چوبی و یک مزرعه ذرت یا کلم ... دلم هوای مه گرفته صبح و آسمون نیلی دم ظهر و آسمون پر ستاره شب میخواد... دلم بوی چوب و سیب زمینی خاکستر پخته میخواد ... دلم صدای آب میخواد و جاده بی انتها ... دلم اکسیژن میخواد و باد که لای موهام بپیچه ... دلم گاز زدن یک سیب میخواد زیر درختای سر سبز و شاداب ... دلم بو کردن گل محمدی میخواد وقتی از عطرش مست میشی ... دلم خندیدن از ته دل میخواد وقتی تو باغ دنبال هم بدویم ... دلم خوابیدن رو سبزه های شبنم گرفته میخواد ، دلم تابیدن خورشید میخواد مستقیم رو پوستم وقتی رها کنار ساحل میخوابم ... دلم حس بودن میخواد ... دلم فقط یک کم ... یک کم آزادی میخواد ... دلم سهم خودم از بودنم رو میخواد ...

...
ساعت 10:38 دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 توسط نگار
خستمه ... ديگه واقعا خسته ام. از اينكه همه چي تو زندگي زوركي باشه بدم مياد. از اينكه صبحا اينطوري بي انگيزه بيام سركار بدم مياد. از اينكه نميدونم چطوري بايد خودمو از اينجا نجات بدم، بدم مياد. از اينكه هر روز تو يك شهر مزخرف با آدماي مزخرف تر زندگي كنم بدم مياد. از اينكه وقتت و انرژيتو و جوونيتو سر چك و چونه زدن با راننده تاكسي سر 50 تومن هدر بدي بدم مياد. از اينكه تو ترافيك بموني و فحشهاي آدماي بي فرهنگ به همديگه رو گوش بدي بدم مياد. از اينكه صبح سرخوش و شاد سوار ماشين ميشي تا بگردي ولي جز اعصاب خردكني هيچي نصيبت نميشه بدم مياد. از اينكه تو مملكتي زندگي كني كه بايد نگران چيپ ترين مسائل زندگيت باشي بدم مياد. از اينكه همه چيز زندگيت تعريف شده باشه و هيچ هيجان دلخواهي توش نباشه بدم مياد. از اينكه هي خودمو بخوام توضيح بدم و توجيه كنم و تبرئه كنم بدم مياد. از اينكه دونه دونه موقعيتاي زندگيمو از دست بدم، بدم مياد. از اينكه دردايي داشته باشي كه هيج جا نتوني بگي بدم مياد. از اينكه همه چي اينقدر اينجا نامنصفانه است بدم مياد. از اينكه اينجا متولد شدم بدم مياد. از اينكه هيچ جا بوي آدميت حس نكنم بدم مياد. از اينكه اينقدر از تمدن بدوريم بدم مياد. از اينكه هشت نه ساعت در روز درجا بزني بدم مياد. از اينكه اول صبحي زير پل 10 تا گدا نشسته باشه و 100 تا معتاد سر هر چراغ قرمز وايساده باشن و تنبك بزن و تو مسير شركت 20 تا بچه آويزوونت بشن كه بهت فال بفروشن بدم مياد. از اينكه اينقدر همه بدبختن بدم مياد. از اينكه تمام پولدارها تازه بدوران رسيدن بدم مياد. از اينكه بايد كار كني چون بايد كار كني بدم مياد. از اينكه ... از همه چي بدم مياد. ديگه خسته ام . جدا خسته ام
همه در زیباترین وضعیت ممکن بسر میبرن ... همه شاد و خوشحال ... در یک باغ زیبا مشرف به منظره بی نظیری از تهران ... دورتادور استخری که با شمعهای روشن تزئین شده ... صدای DJ فضای باغ رو پر کرده ... هیچ کسی نمیتونه در مقابل این ضرباهنگ شدید و هیجان انگیز مقاومت کنه ...
توی سالن رقص ... انگار همه از خود بیخودن ... البته تاثیر اون چند پیک ناب رو نباید فراموش کرد ... میریم وسط و انگار دیگه هیچی نمیدونم ... رقص نورها ... بخاری که تو فضاست ... صدایی که تا مغز استخوون رو میلرزونه و رقص و رقص و رقص ... hand in hand chest to chest,face to face دوست ندارم این رقص و این صداها و این هیجان خالص تمام بشه
I wanna take you away
Let's escape into the music, DJ let it play
I just can't refuse it
Like the way you do this
Keep on rockin' to it
Please don't stop the, please don't stop the music
I wanna take you away
Let's escape into the music, DJ let it play
I just can't refuse it
Like the way you do this
Keep on rockin' to it
Please don't stop the, please don't stop the
Please don't stop the music

کاش جایی بود که هر شب میشد بری توش و راحت برای خودت شاد باشی ... اصلا فرض کن الکی خوش ... کاشی میشد الکی خوش بود ... برقصی، مشروب بخوری، سیگار بکشی، با دوستات بگی و بخندی ... فقط برای چند ساعت حتی دقیقه خودت نباشی ... بار اینهمه درد و غم رو بدوش نکشی ... اینقدر فکر نکنی ... اینقدر ... چه میدونم اینقدر خودت نباشی و افکارت ...
در کل شب قشنگ و به یاد ماندنی بود ... امیدوارم "رضا" و همسرش زندگی شاد و خوشی داشته باشن و به همه آرزوهای قشنگشون برسن :)
پی نوشت:
۱- خالص ۷۰۰ تومن خرج یک شب شد !
۲- با همه اینا یک حسی در من کم بود ... شادی!
۳- اصلا کیک رو ندیدم :(
۴- وقتی خسته ای و خوابت میاد ... باز کردن موها و اونهمه میله که تو موهاته چقدر عذاب آوره :((
۵- من مست می عشقم
امروز که داشتم میرفتم سر کار به این موضوع فکر میکردم که "زن" در جامعه ما کم کم داره هویت زن بودن خودش رو از دست میده ... کم کم که نه ، در واقع از دست داده !
"زن" بودن یعنی : مادر بودن، همسر بودن، خواهر بودن، دختر بودن، بیوه بودن، مطلقه بودن، دم بخت بودن، ترشیده بودن، پیر دختر بودن، کارمند بودن، رقاص بودن، هر-زه بودن ...
همه ما زنها در قالب یک یا چند مفهوم بالا شکل میگیریم ... یعنی هویت ما صرفا با بودن یا نبودن "مرد" معنا پیدا میکنه ! یا مادر یک مرد هستی یا خواهرش یا همسرش یا دخترش و الی آخر ... خارج از اینها یک "زن" نمیتونه فقط یک "زن" باقی بمونه و برچسبی هم بهش نچسبه البته !
کلا برای من مرد یا زن بودن فرق زیادی نداره، ولی بعضی واژگان مستقیما از جامعه بهت تحمیل میشه! یعنی مجبوری اونی باشی که نمیخوای باشی ... اگه بخوای زیاد حرف بزنی و "قد قد" کنی میشی "فمنیست"! این هم یک مفهوم دیگه "زن" بودنه :)

***
بی ربط: دیروز که برمیگشتم خونه یک بچه گربه خیلی ناز و کوچولو زیر یک ماشین تنها و بی کس وایساده بود و زل زده بود به من ... خیلی دوست داشتم ورش دارم بیارم خونه ، حتی سمتش هم رفتم ولی نتونستم ... امروز که برمیگشتم دیده تو جوی آب افتاده و مرده :( اینقدر ناراحت شدم که حد نداشت . گاهی برای کمک خیلی خیلی دیر میشه نه؟
ساعت 14:15 دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 توسط نگار
بي تو دلم ميگيره تو اين سكوته خونه
موبايل زنگ ميزنه جواب نميدم. اس ام اس مياد جواب نميدم. ايميل هامو نميخونم. به كسي زنگ نميزنم. بيرون نميرم. انگار توي يك خلسه ام. انگار يك جايي پرت شدم و نميدونم كجاست. راهم رو گم كردم. انگيزه هامو. هدفامو. همه چي با هم قاطي شده.
كار و زندگي و عشق ... سه تاش نامعلومن. دوست ندارم اينطوري با اين وضعيت زندگي كنم. دوست دارم همه چي روتين و حساب شده باشه. ديگه دوست ندارم هيجان بي موقع و سر زده وارد زندگيم بشه. ديگه دوست ندارم تو دلهره هاي عذاب آور بمونم. ديگه دوست ندارم انتظار بكشم. ديگه دوست ندارم شبا بخوابم به اين اميد كه فردا بهتر از امروزه.
ديگه نميخوام كار كنم تا فراموش كنم. ديگه نميخوام اينقدر تلخ يادت بكنم. ديگه نميخوام فكر كنم دارم همه چي رو از دست ميدم. ديگه نميخوام هر بار خودمو سرزنش كنم. ديگه نميخوام تو مرز دو دليها و ترديد بمونم.
ميخوام زندگي كنم. ميخوام عاشق نباشم.
تغيير سخته. پوست انداختن سخته ... اينكه بخواي خودتو از اول بسازي اينكه بخواي خودت آفريننده خودت و فردات باشي . اينكه بخواي خلاف جريان احساست شنا كني . اينكه بخواي به همه چي رنگ وجدان و لعاب منطق بزني. اينكه بايد اوني باشي كه بايد باشي. اينكه اينقدر شرمنده كسي باشي كه به خاطرش همه كار بكني. اينكه ديگه "من" وجود نداشته باشه . اينكه ذوب بشي تو بايدهايي كه وجود داره. اينكه شكل بهت بدن تو چارچوب ضوابطي كه مقبوله و واجب. اينكه خودت بخواي همه چي مثل قبل بشه و هي تلاش كني و تلاش كني و آخرش هيچ دستاويزي نباشه. اينكه بخواي همه چي خوب باشه ولي نيست. اينكه ميدوني زندگيت رنگ و بوي تصنعي به خودش گرفته و با يك لبخند و دو تا دوستت دارم درست نميشه
اينكه خودتو احمق فرض كني و ديگران رو. اينكه حالا تو بخواي باشي و اون نه ... اينكه بايد خودت رو ثابت كني و براي خيلي چيزا قسم بخوري. اينكه وقتي داري كار ميكني بري ... غرق بشي تو خاطراتت و لحظاتت و تمام اشتباهات بياد جلوي چشمات و ندوني باهاشون چكار كني . اينكه حرفات هيچ جا توجيهي نداره جز سرزنش و آه ...
اينكه اينقدر مستاصل باشي و درمانده كه از پس زندگي خودت بر نياي ...
اينه كه امروز و اين چند روز اينقدر حالم بد و خرابه ...
خانواده ایرانی به مفهوم سنتی شامل : پدربزرگها و مادربزرگها، پدر، مادر، عمه ها، عموها، خاله ها، و دایی ها، تعداد متنابهی خاله زاده و عموزاده و دایی زاده و عمه زاده و نوه ها و نتیجه ها و ... که همگی با مجموع خانواده های عروس ها و دامادها و ... کاملا در ارتباطن . هر مسئله ای در این حیطه بزرگ فامیلی مسلما برای همه مهمه و همه جان بر کفن که از کار همدیگه سر در بیارن و بقیه رو هم در جریان امور قرار بدن .
امروزه به خاطر مسائل مالی و نه بخاطر از بین رفتن پدیده ای به نام "فضولی" ، این ارتباطات کمتر شده و در حد گزارشات تلفنی چند ساعته تنزل پیدا کرده، مکالمات تلفنی که البته بسیار جهان شموله و از مرزها هم میگذره و گزارشات اینور آب و اونور آب سریعا بین خانواده ها مخابره میشه !
باز هم بخاطر مسائل خاص و اینکه دایره مانور "خاله زنک ها" خیلی کمتر از قبل شده بیشتر روی مسائلی از قبیل عروس ها و دامادها و بچه هاشون و صد البته میزان و کیفیت عروسی ها و عزاها زوم شده.
خیلی وقتا پیش خودم فکر میکنم : خوب آخه که چی؟ مثلا حالا به صد نفر هم بگی عروس فلانی تو فلان مجلس ترحیم لباس ساتن مشکلی توردار پوشیده بود! خوب این اطلاعات به چه درد طرف میخوره؟ یا کلا چه سودی عایدتون میکنه؟ یا اینکه داماد فلانی رفته برای زنش یک سرویس یاقوت نشان خریده! خوب خریده که خریده؟ اصلا به تو چه ربطی داره؟ زندگی خودشونه دوست دارن اینجوری خرج کنن .

حالا اگه صرف اطلاع رسانی بود یک چیزی ... ولی متاسفانه بیشتر این حرف حرفکا درون زندگی شخصی آدما رخنه میکنه و اختلافات و منازعاتی رو سبب میشه که هیچ کس نمیتونه ردگیری کنه ببینه از کجا نشئت میگیره و یک جورایی غیر قابل حل میشن ! مثلا خانم خونه میشینه پای حرف و صحبت اقدس خانم ...
اقدس خانم میگه : وای نمیدونی خواهر ... شیما رو که میشناسی، عروس آقای طاهری ... خدا یک جو شانس بده والله ، نه قیافه درست و حسابی داره نه سواد مواد ... ببین پسره براش چکار میکنه، هلاکشه، هر روز هر روز براش یک چیزی میخره ... دماغشم که قبل عروسیش داد عمل کردن، یک ۲۰۶ هم خریده گذاشته زیر پای زنش . دیروز تو روضه اومده بود ... واه واه چه افاده ای ... دستاشو انداخته بود رو هم که مثلا انگشترش رو به همه نشون بده ... مادرشوهرش میگفت : کل جهیزه های که آورده بود چهار تا دیگ و قابلمه بیشتر نبود ... حالا میبینی ... عین یک ملکه داره زندگی میکنه ... فقط نمیدونم چرا بچه دار نمیشن؟ حتما اجاقش کوره ... اینم شانس اون پسز بیچاره است ...............................
خانم خونه حتی اگه نخواد به مسائل دقیق بشه رو ناخودآگاهش اثر میذاره، وقتی اقدس خانم میره ، میره جلوی آینه خودشو نگاه میکنه، پیر شده ، شکسته شده ، اندامش نافرم شده، بعد به یادش میاد که وقتی ازدواج کرده بود تو هفت کوچه اینور و اونورتر خوشگل تر از اون پیدا نمیشد ، همه براش سر و دست میشکوندن ... حالا چی؟ شوهرش سه بار ورشکست شده بود و مجبور شد همه طلاهاشو بفروشه ... مدتهاست که تو میهمانی شرکت نکرده چون لباس مناسب نداره ، از صبح میره سرکار و شب بر میگرده ... دو کلمه هم با شوهرش حرف نمیزنه ... شوهرش هم با اینکه مرد مهربونیه ولی خوب دیگه اونم مرده ... از ملیحه خانم شنیده بود که گویا یک دختر خوشگل و ترگل ورگل دور و بر شوهرش میپلکه ....
همین حرفا تو ذهنشه تا اینکه شب شوهرش خسته و کوفته میاد خونه : چند کیلو میوه و یک هندونه هم خریده ... با خوشحالی میگه خانم، من اومدم ... بیا اینا رو از دستم بگیر ... خانم خونه میره جلو یک سلام خشک و خالی میکنه و یکراست میره تو آشپزخونه ... آقا جا میخوره ... میگه: اتفاقی افتاده؟ خانم میگه : نه چی میخواستی بشه ؟ مگه تو زندگی ما اتفاق خاصی هم میافته؟ آقای از همه جا بی خبر و خسته و کوفته قاطی میکنه و میگه : باز دوباره شروع نکن، به خداخسته ام ... خانم میگه: اااااه خسته ای، پس من چی؟ فکر کردی از صبح داشتم خودمو باد میزدم؟ کی داره جون میکنه تا این زندگی رو جم و جور کنه ...؟ والله مردم شانس دارن ... نه قیافه ای نه سوادی نه شعوری ... میرم زن یک آدم درست و حسابی میشن از صبح پاشونو میندازن رو پاشون ... شوهرشون همینطوری پول و طلا به پاشون میریزه ... حالا یکی مثل من بدبخت ... هیچی که گیرم نیومده بماند ... طلاهامم فروختم ... به خاطر کی آخه ... ای خدا چقدر من بدبختم ..... آقا هم درمونده و شرمنده است برای اینکه کم نیاره میگه: حالا چهار تا دونه طلا فروختی تا قیوم قیامت به رخ ما بکش ... اصلا نخواستیم بابا ... نشد یک شب خوش داشته باشیم تو این خونه ... بعد درو بهم میکوبه و میره بیرون ... خانم خونه یاد حرف ملیحه خانم میافته و اون دختر جوون ... ( و این قضیه ادامه دارد ...)
تو این بحث و دعواها نه اسمی از اقدس خانم برده میشه نه ملیحه خانم ... ولی اثر حرفاشون مرتبا تو زندگی وجود داره ...
یک عده آدم بیکار و علاف که حرفی ندارن برای گفتن و روزی ۶۰ بار به هم زنگ میزنن ببینن چه خبر؟ و تو کار زمین و زمان سرک میکشن تا یک چیز تازه کشف کنن ... خوب آخه که چی؟ بفرض فهمیدی همه همسایه هات چی میخورن و چی میپوشن و کجا میرن ... چی به تو اضافه میشه؟ سواد؟ شعور؟ معلومات؟ فیض دنیوی یا اخروی؟ ...
متاسفانه این حرف حرفکا انگار جزء لاینفک زندگی ما ایرانیها شده ... اگه یک روز فقط یک روز پشت سر یکی صفحه نداریم و غیبت نکنیم انگار روزمون شب نمیشه ...
کاش فقط یکبار تاثیر حرفایی رو که میزنیم درک میکردیم ... کاش فکر میکردیم که چرا باید وقت و انرژیمون رو برای این مسائل هدر بدیم ... کاش هر کی سرش به کار خودش بود و بس ! همدردی و دلسوزی و ارتباط با دیگران خوبه ولی به شرط اینکه وارد حریم خصوصی زندگی دیگران نشیم!
ساعت 19:59 سه شنبه هشتم مرداد 1387 توسط نگار
امروز حس کردم خیلی قدرت طلب شدم ! همش دلم میخواد حرف فقط حرف من باشه و بس ! نزدیک نیم ساعت فقط به این حسم فکر کردم و سعی کردم اینطوری نباشم ... چقدر بده که هنوز اینقدر تکامل نیافته ام ... البته این حسها برای من گذرا هستن ولی دوست دارم همین قدر هم نباشه ...
بعدشم اینکه چرا هوا اینقدر گرمه ... آخه هر چیزی حدی داره دیگه .. کولر و چیلر و اسپلیت و آب و بادبزن و پنکه هم جوابگو نیستن ! تنها چیزی که شاید خنکت کنه اینه که بری استخر و هم از مناظر بی نظیرش لذت ببری و هم از خنکی آب !
بعدترش اینکه خیلی بده که آدم هی خودشو بزنه به کوچه علی چپ که انگار نه انگار ... یعنی بخوای کاری رو بکنی ولی هی مانع خودت بشی و مثلا حواس خودتو پرت کنی نه؟
پی نوشت:
با بحث بهره وری که در شرکت ما باب شده خدا خواست و مشکل عدم وجود سوژه و fun هم حل شد :)
کلا مخالف اینم که حرفام رو سانسور کنم ولی ترجیح میدم اینکار رو بکنم به دلایل سیاسی
سفر ارواح
ساعت 11:46 دوشنبه هفتم مرداد 1387 توسط نگار
شبا تو اوج خستگي و با وجود اينكه چشماش باز نميشد با يك ذوق و شوق عجيبي اين كتاب رو ميخوندم ! نميدونم چرا احساس ميكنم جواب خيلي از سوالام رو با خوندن اين كتاب گرفتم. اينكه از كجا ميايم، چرا میایم و مهمتر از همه به كجا ميريم.
نميدونم نويسنده كتاب از تخيلات خودش استفاده كرده يا واقعا تونسته با اين ارواح صحبت كنه. البته دور از ذهن هم نيست كه بشه با خواب مغناطيسي به اعماق روح بشر نفوذ كرد. با فرض راست بودن اين فرضيات واقعا خوندن اين كتاب رو توصيه ميكنم.
حس سرگرداني و ترديد و ترس ، حس مبهم بودن زندگي و سرنوشت، فلسفه بهشت و جهنم و عذابهاي الهي، بدبختي هاي اين دنيا، زجر كشيدن ، اختلاف طبقاتي، جنگ و صلح و مذهب و خلاصه همه چي با فرض درست بودن اين كتاب معنا پيدا ميكنن و ديگه سوال بي پاسخي باقي نميمونه.
ميدونستم كه پرديس كتابي رو الكي توصيه نميكنه :) بالاخره تو مدت فهميده بود من چي نياز دارم كه واقعا بخونم . البته الان ميفهمم كه پرديس يكي از ارواح راهنماي من در اين دنياست كه به شكل خواهرم تناسخ پيدا كرده . فكر كنم تمام اعضاي خانواده ما ارواح دوست باشن و در تمام زندگيهامون با هم تناسخ پيدا ميكنيم وگرنه اين آشناپنداري بين ما بي سبب نيست!

قبلا به تناسخ اعتقاد داشتم ولي فكر نميكردم كه علتش چيزي فراتر از عذاب ديدن و عبرت ديدن از گذشته مون باشه. با جمع بندي كه از خودم انجام دادم به اين نتيجه رسيدم كه روح من يك روح مبتديه ولي تلاش ميكنه كه ارتقا پيدا كنه. شايد الان سطح 2 باشم. بعد از اين زندگيم شايد يك مقدار ديگه هم ارتقا پيدا كنم و تو زندگي بعديم در قالب يك جسم بشري بي دردسرتر تناسخ پيدا كنم.
با اين توصيفات مرگ يك پديده ناشناخته و هولناك نيست ... ديشب ياد يكي از حديثاي امام علي افتادم به اين مضمون: اگر ميدانستيد كه خداوند چقدر مشتاق شماست لحظه اي براي پيوستن به آن صبر نميكرديد
يك چيز ديگه هم هست ... جواب اين سوال هم پيدا كردم كه چرا بعضي موقع بيخود و بي جهت از يكي خوشمون مياد و هيچ دليل قانع كننده اي هم اين وسط وجود نداره يا برعكس از يكي بدمون مياد و نميدونيم چرا؟ فقط يك حسه ... اينا هم بخاطر تناسخهاي قبليمونه ، يا مسیرهايي كه به نظر خيلي اتفاقي تو زندگي ما پيش مياد تا به اوني كه بايد برسيم، مسيرهايي كه اسمش رو گذاشتيم سرنوشت ولي در واقع نشانه هاييه كه روح هاي ما دنبال ميكنن تا همديگه رو در اين دنياي فراموشي و نسيان پيدا كنن ...
حالا ميفهمم كه چرا روحهاي پيشرفته اي مثل مولانا و حافظ از مرغ جان سخن ميگن كه در قفس جسم زنداني شده ... حالا ميفهمم چرا كساني مثل گاندي و ماندلا يا چگورا و ويكتور خارا بايد سرنوشتهايي اينگونه داشته باشن . چرا خيلي ها در نهايت بدبختي و فقر و فلاكت و پستي زندگي ميكنن و بعضيها زندگي هايي مافوق تصور دارن .
حالا ميدونم چرا بعضي شبا خوابايي ميبينيم در موقعيتهايي كه كاملا حس ميكنيم واقعيت داره و اتفاق ميافته. افرادي رو ملاقات ميكنيم كه انگار سالهاست دوست و آشناي ما هستن. حرفهايي ميزنيم كه هيچ جا نخونديم ولي ازشون اطلاع داريم
تمام آموزه هاي ديني و تلاشهاي بشر - بشر كه نه ، روح - براي رسيدن به كمال مطلقه ، رسيدن به يك قدمي ذات الهي ، نزديك شدن به منبعي كه از اون زاييده شديم و تمام خصوصياتش - حتي خلقت- رو ازش به ارث برديم. تمام تلاش خداوند ارتقا ما به ذات زيباي خودشه ... چقدر ما از مرحله پرتيم و چقدر باعث سرافكندگي روحمون در اون دنياییم
اين ابيات رو فقط يك روح پيشرفته ميتونه بگه ،كسي كه به ذات همه چي پي برده :
روزها فكر من اينست و همه شب سخنم كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم
از كجا آمدهام آمدنم بهر چه بود به كجا ميروم آخر ننمائي وطنم
ماندهام سخت عجب كز چه سبب ساخت مرا يا چه بوده است مراد وي از اين ساختم
جان كه از عالم علويست يقين ميدانم رخت خود باز برآنم كه همانجا فكنم
مرغ باغ ملكوتم نيم ازعالم خاك دو سه روزي قفسي ساختهاند از بدنم
اي خوش آنروز كه پرواز كنم تا بر دوست به اميد سر كويش پر و بالي بزنم
كيست در گوش كه او ميشنود آوازم يا كداميست سخن ميكند اندر دهنم
كيست در ديده كه از ديده برون مينگرد يا چه جانست نگويي كه منش پيرهنم
تا به تحقيق مرا منزل وره ننمايي يكدم آرام نگيرم نفسي دم نزنم
مي وصلم بچشان تا در زندان ابد از سر عربده مستانه بهم درشكنم
من بخود نامدم اينجا كه بخود باز روم آنكه آورد مرا باز برد در وطنم
تو مپندار كه من شعر بخود ميگويم تا كه هشيارم و بيدار يكي دم نزنم
شمس تبريز اگر روي بمن ننمايي والله اين قالب مردار بهم درشكنم
پی نوشت: در یک شرایطی این پست رو نوشتم خنده دار :)
در آستانه یکی از مهمترین روزهای زندگیم هستم ... روزی که میدونم صرفا و صرفا متعلق به خودمه . با اینکه همیشه یک حس غریبی دارم ولی این روز رو دوست دارم. روزی که شاید فقط نشانگر یک چرخش یک ساله دور خودم باشه، دور یکساله ای که باعث میشه واژه ای به نام "سن" افزایش پیدا کنه ... ولی با این وجود شیرینه ، شیرینیش به خاطر یونیک بودنشه ، اینکه فقط مال خودته و بس!
تو این مدت تغییرات اساسی تو زندگیم اتفاق افتاده، همه چی به طرز عجیبی عالی پیش میره، کار، زندگی، احساسات همه چی در نهایت خوبی قرار داره و از این بابت باید واقعا شکرگزار باشم. خیلی وقت بود که اینطوری احساس آرامش نکرده بودم، خیلی چیزا داشت دستی دستی خراب میشد ولی خدا خواست و با یک اتفاق ساده همه چیز رو به مسیر اصلیش هدایت کرد! هیچ وقت فکر نمیکردم خدا از همچین شیوه هوشمندانه ای استفاده کنه!!! ولی خوب کاملا اثرگذار بود و خیلی چیزا رو به من ثابت کرد، اولیش هم اینکه "آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد" دومیش هم اینکه "واقعا چرا من در تمام این مدت چشمام رو خیلی چیزا بسته بودم و اینهمه سعادت رو از خودم دریغ میکردم؟" به هر حال بابت این هدیه خدایی خیلی خیلی ممنونم.

امیدوارم همه اینا یک سراب نباشه، یک فریب نباشه، یک فرافکنی بچگانه نباشه، امیدوارم همه چی همونی باشه که میخوام، همونی که میخوام واقعا باشه ...
خیلی چیزای دیگه هم دلم میخواست بنویسم ولی بهتره دیگه چیزی در این مورد نباشه :)