؟
ساعت 20:43 جمعه بیست و نهم شهریور 1387 توسط نگار
یکی میگفت : یک جا پام بنده یک جا دلم ...
پابندم و دلبندم ، زين هر دو در اين رنجم
رحمي به من خسته، باز آر از اين بندم
بي پا و سرم اينك، بشنو تو يكي پندم
پا نِه به سرايي كه، راي دل تو بسته است
خوش باد سری را که، بر راه دلي رفته است
عمري به شكرانه، مِي ريز به پيمانه
مجموع گرامي دار، يار و مِي و دردانه
سعدیا ...
ساعت 11:34 سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 توسط نگار
به هوش بدم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه عقل ماند نه هوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازگشایی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
مرا مگوی سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند می نوشم
یک تجربه
ساعت 7:39 یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 توسط نگار
هنگام سوار شدن در تاکسی، اتوبوس، قاطر یا هر وسیله نقلیه دیگری چند بار مسیر را با راننده محترم Confirm نماييد . وگرنه سر از ناكجا آباد در مياوريد !
اسمش نازی بود ... اولین باری که دیدمش وقتی بود که برای پیاده روی شبانه با بابا رفته بودم بیرون. سر یک چهار راه ایستاده بود. فال و اسکاچ و این جور چیزا میفروخت . داشتم با بابا سر يك موضوع مهم بحث ميكردم. شب بود و باد خنكي ميوزيد. وقتي پشت چراغ قرمز عابر پياده ايستاده بوديم اومد جلو گفت: خانم فال ميخرين ... اسكاچ ميخرين ... بدون اينكه نگاش كنم گفتم :نه،نميخوام . دوباره گفت : خانم تو رو خدا يك دونه فقط ، تو رو خدا ... (هميشه از اينكه يكي بهم بچسبه و بخواد يك چيزي بفروشه بدم مياد) با عصبانيت بهش گفتم: كيف پولم همرام نيست (واقعا هم نبود ، نه من و نه بابا، اومده بوديم فقط راه بريم ...) ولي اون ول كن نبود ... آخرش بابا جيباش رو گشت و يك پنجاه تومني پيدا كرد و بهش داد ... تنها لحظهاي رو كه نگاه كردم لحظه اي بود كه دخترك از گرفتن يك پنجاه تومني ناقابل اونقدر خوشحال شده بود كه برق شادي رو ميشد تو چشماش خوند ... پول رو گذاشت تو جيبش و با خوشحالي رفت رو سكوي اون طرف خيابون نشست ... وقتي همراه بابا رفتيم تو پارك نشستيم حركاتش رو زير نظر داشتم ... اينكه منتظر ميشد چراغ قرمز بشه و بپره وسط ماشينا ... ماشيناي آخرين مدل با آدماي شيك ... خيلي ها شيشه ماشين رو بالا ميكشيدن كه صداي خواهش و تمناي اون مزاحم عيش شبانه شون نشه ... خيلي ها الكي وقتش رو تلف ميكردن انگار ميخوان چي بخرن ... خيليها بهش بد و بيراه ميگفتن و روشون رو بر ميگردوندن... آخرش ديگه طاقت نياوردم و از بابا خواستم چند لحظه صبر كنه تا من با اين دختر يك صحبتايي بكنم ... رفتم پشت چراغ قرمز و صداش كردم ... با بي توجهي نگام كرد ... گفتم بيا اينجا كار دارم ... اومد ... از نزديك بهش نگاه كردم . يك مانتوي بلند سياه تنش كرده بود و يك روسري سياه نازك (كه براي اون هواي سرد خيلي كم بود) موهاي مشكي براق داشت. طره هايي از موهاش توي صورتش ريخته بود . هيچ حسي رو نميشد از توي صورتش خوند ... بيشتر به آدمي شبيه بود كه فقط زنده است ... براي اينكه چاره اي جز اين نداره ... گفتم : بيا يك دقيقه اونجا بشين چند كلمه ميخوام باهات صحبت كنم ... پشت سرم اومد و كنارم نشست. پرسيدم : اسمت چيه؟ گفت نازي ... (خوشحال شدم كه اسمش نازيه ... ياد پناهي افتادم و نازي) گفتم : ببين نازي، اگه قول بدي به سوالام درست و صادقانه (!) جواب بدي من هم قول ميدم كمكت كنم ... گفت باشه ... گفتم چند سالته ؟ مدرسه ميري ؟ گفت : آره كلاس پنجم هستم ...
- مامان و بابات كجان؟
- نميدونم ، من با خواهرم و بچه هاش زندگي ميكنم
- خواهرت كجاست؟
- خونه ... 5 تا بچه داره ... شوهرش هم هر چند وقت يك بار مياد و بعد غيبش ميزنه
- چرا كار ميكني؟
- (با تعجب نگام ميكنه) خوب بايد كار كنم ديگه
- مگه خواهرت بهت پول نميده ؟ (از سوالاي خودم خجالت ميكشم)
- خواهرم هر ماه 1000 تومن از شوهرش ميگيره 100 تومنشو به من ميده كه بيام مدرسه
- (ناباورانه بهش نگاه ميكنم ...) 100 تومن ؟ منظورت 100 تا تك تومنيه ؟
- آره
(حالا ميفهمم چرا وقتي بابا 50 تومن بهش ميده ...)
و حرف ميزنيم و حرف ميزنيم و حرف ... ميگه ميخواد معلم بشه ... ميخواد به بچه ها كمك كنه تا با سواد بشن و خوب زندگي كنن . ميخواد يك روسري رنگي نو داشته باشه . يك دمپايي صورتي ميخواد و يك گل سر از اونايي كه "افسانه" به موهاش ميزنه ...
وانمود ميكنم از سرما دارم ميلرزم ... وانمود ميكنم اين سوز هواست كه داره اشك از چشمام در مياره ... وانمود ميكنم اصلا از شنيدن آرزوهاش تمام وجودم آتيش نگرفته ... وانمود ميكنم من خيلي قوي و محكم هستم .... وانمود ميكنم من خيلي "آدمم"
بهش ميگم :ببين نازي ... من ميتونم كمكت كنم ... ميتونم هر چقدر پول دلت بخواد بهت بدم كه درسات رو خوب بخوني ... ديگه سر چهار راه چيز نفروشي ... راحت و آسوده باشي ... (از خدامه كه نفهمه چقدر من در مقابل اون ضعيف و ناتوانم)
نگام ميكنه ... باورش نميشه ... ميگه: خوب بعدش من بايد چكار كنم ؟ بايد برات كار كنم؟
(خدايا ... يك بچه 10 ساله يك دختر ناز با اون موهاي مشكي و براق همه فكرش كار كردنه ....)
ميگم : نه ، فقط بايد قول بدي خوب درسات رو بخوني و هر ماه نمره هات رو بياري بهم نشون بدي ... بايد همه نمره هات عالي بشن.
-( يك كم نگران ميشه ) يعني اگه 17 بشم بده ؟
- نه ... 17 هم خوبه ...
- من الان فقط رياضي ميشم 17 بقيه نمره هام خيلي خوبن همه رو 20 ميشم. فقط نمره ورزشم هميشه 15 ميشه چون كفش ندارم باهاش دور حياط بدوم ...
به پاهاي كوچيكش نگاه ميكنم ... ناخناش سياه شده ... يك دمپايي بند دار سياه پاشه ...
- يك روز با هم ميريم خريد ... برات كفش و مانتو و گل سر و هر چي بخواي ميخرم ... فقط قول بده ... (چه قولي ؟ از اين بچه بايد چه قولي بگيرم ... ) فقط قول بده زندگي كني ... درس بخوني ... عاشق بشي ... مامان بشي ... خوشبخت بشي ...
دارم با نازي ميرم خريد ... امروز اولين روزيه كه باور دارم تو اين دنيا بدرد يك كاري ميخورم ... امروز اولين روزيه كه حس ميكنم اون خودخواهياي بزرگ من چه ساده آروم ميگيرن ... امروز روزيه كه ميتونم شاد باشم و به بودن خودم در اين دنياي ميلياردي افتخار كنم ... نازي ... نازي ناز من ... كمكم كن كه ياد بگيرم بودن يعني چي ... خوشبختي يعني چي ... عاشق بودن يعني چي ....
*****************
از خدا ميخوام اين خوابم رو با همه جزئياتش تعبير كنه ... از خدا ميخوام وقتي دارم از سر چهارراهها رد ميشم "نازي" رو ببينم ... از خدا ميخوام اين سعادت رو نصيبم كنه كه با "نازي" آشنا بشم ....
تو کجایی نازی
عشق بی عاشق من
سردمه
مثل یک قایق یخ کرده روی دریاچه یخ ‚ یخ کردم
عین آغاز زمین
نازی : زمین ؟
یک کسی اسممو گفت
تو منو صدا کردی یا جیرجیرک آواز می خوند
من : جیرجیرک آواز می خوند
نازی : تشنته ؟ آب می خوای ؟
من : کاشکی تشنه م بود
نازی : گشنته ؟ نون می خوای ؟
من : کاشکی گشنه م بود
نازی : په چته دندونت درد می کنه ؟
من : سردمه
نازی : خب برو زیر لحاف
من : صد لحاف هم کمه
نازی : آتیشو الو کنم ؟
من : می دونی چیه نازی ؟
تو سینه م قلبم داره یخ می زنه
اون وقتش توی سرم
کوره روشن کردند
سردمه
مثل آغاز حیات گل یخ
نازی : چکنم ؟ ها چه کنم ؟
من : ما چرامی بینیم
ما چرا می فهمیم
ما چرا می پرسیم
نازی : مگس هم می بینه
گاو هم میبینه
من : می بینه که چی بشه ؟
نازی :... خیلی هم خوبه که ما میبینیم
ورنه خوب کفشامون لنگه به لنگه می شد
اگه ما نمی دیدیم از کجا می فهمیدیم که سفید یعنی چه ؟
که سیاه یعنی چی؟
...
تلخ تلخم
مثل یک خارک سبز
سردمه و می دونم هیچ زمانی دیگه خرما نمی شم
چه غریبم روی این خوشه سرخ
من می خوام برگردم به کودکی
نازی : نمی شه
کفش برگشت برامون کوچیکه
من : پابرهنه نمی شه برگردم ؟
نازی : پل برگشت توان وزن ما را نداره برگشتن ممکن نیست
من : برای گذشتن از ناممکن کیو باید ببینیم
نازی : رویا را
من : رویا را کجا زیارت بکنم ؟
نازی : در عالم خواب
من : خواب به چشمام نمی آد
نازی : بشمار تا سی بشمار ... یک و دو
من : یک و دو
نازی : سه و چهار
(حسين پناهي)
چی میخوام؟
ساعت 17:53 یکشنبه هفدهم شهریور 1387 توسط نگار
یکی از جالبترین چیزایی که این چند وقته اتفاق افتاد روزی بود که برای تمدید قراردادم رفتم پیش رئیس ! رئیس کلا آدمیه که فکر میکنم هنر سخن گفتن و مذاکرات رو به خوبی هر چه تمام تر بلده ... یعنی میتونه فقط و فقط با حرف زدن بحث رو به نقطه ای برسونه که کاملا میخواد برسه و طرف مقابل نه تنها از خواسته های خودش به طور صد در صد بگذره بلکه فکر کنه چیزی که ایشون میگن به صلاحشه و آخر دنیاس ! خلاصه رفتم پیش رئیس و ایشون در مورد رضایتم از کار و موقعیت کاری و شرکت و نحوه مدیریت و اینا سوالاتی پرسید ... من با علم به اینکه نمیخواستم اینبار تحت تاثیر شرایط و صحبتای ایشون برای تمدید قرارداد قرار بگیرم یکسری حرفایی زدم و سخنوری هایی نمودم ... و گفتم اصلا از هیچ چیزی اینجا راضی نیستم ! رئیس با خونسردی همیشگیش نگاهم کرد و گفت خوب مشکل کجاست؟ به کجا دوست داری برسی؟ چی میخوای؟ و من مثل مجسمه فقط و فقط نگاهش کردم و هیچ پاسخی برای این سوالات نداشتم ... چند مرتبه سوالش رو تکرار کرد و جواب من این بود که هنوز در موردش فکر نکردم ... اینطوری شد که قرارداد جدید رو بهم داد و من امضاش کردم و موندم ...
از اون روز دارم مرتبا فکر میکنم که اگر کسی این سوال رو ازم برسه من چی باید جواب بدم؟ یا اصلا جواب خودم رو چی باید بدم ... میخوام چکار کنم؟ میخوام به چی برسم؟ دارم برای چی تلاش میکنم؟ باورتون میشه که هنوز هم نمیدونم !!
خوب سوای بحث درآمد و پول و زندگی ... باید یک چیز دیگه ای هم وجود داشته باشه به نام هدف از کار کردن . اینکه من یک فیلد خیلی خاص رو در یک شرکت خاص دارم دنبال میکنم و کاری رو انجام میدم که در نوع خودش بی نظیره یک امتیاز محسوب میشه ولی این کار چقدر با ایده ال من برای کار هماهنگه ؟ یا برعکش من کار میکنم تا برای خودم ایده آل سازی کنم ؟ یعنی صبر میکنم تا ببینم کار و این موقعیتها من رو به کدوم سو سوق میده !
یک جواب عمومی البته وجود داره ... اینکه میخوام پیشرفت کنم ! میخوام برم جلوووو ! کجا؟ این حد و مرز کجاست ؟ مسلما نمیتونه بی انتها باشه و تا ابد هی بگی میخوام پیشرفت کنم ... پیشرفت کنم ... پیشرفت یعنی چی؟ یعنی اینکه هر سال چند درصدی به حقوقت اضافه شه یا به معلوماتت افزوده بشه یا اینکه بشی مدیر یک بخش ؟ کدوم ؟
فکر میکنم خیلی از ما کار میکنیم بدون اینکه بدونیم واقعا از خودمون و از کارمون چه توقعی داریم. حتی گاهی اصلا بهش فکر نمیکنیم ... میگیم کار کاره دیگه ! انجام بده پولت رو بگیر !
شاید این هم از اون مسائلیه که نمیشه در قالب حرف و نوشتار بیانش کرد ... شاید یک حسه درونی باشه که برای هر شخصی انحصاری باشه ...
*************
حالا این "چی خواستن" از کار رو میشه تعمیم داد به هزار تا مسئله دیگه ... مثلا زندگی ، عشق، روابط، دوستان... اینکه از وارد شدن در هر رابطه ای میخوای چی نصیبت بشه ؟ مثلا وقتی عاشق میشی از قبل باید فکر کنی از عشقت چی میخوای !!!! ....... نه ! فکر نکنم در این مورد بشه از قبل تعیین کنی :)

چرا وقتي دو نفر با هم اختلافات ريشه اي و عميق دارن باز هم اصرار دارن كه به يك رابطه غلط و بي اساس ادامه بدن؟ حتي نميشه اسمش رو گذاشت عشق ... چون عشق بالاخره يك زيبايي يا يك عطوفتي بايد درش دخيل باشه ... فقط به صرف يك تعهد كه ميتونه كاملا اشتباه باشه و يا با فرض درست شدن رابطه يا بدتر از اون با ترس از دست دادن بعضي چيزا خودشونو در برزخي قرار ميدن كه هيچ توجيهي براش وجود نداره و جز فرسايشي كردن زندگي و لذت نبردن از اون هيچ فايده اي هم نداره ...
رابطه و تعهد تا جايي ميتونه محترم باشه كه طرفين درگير در اون خودشونو و اعتقاداشونو و يا حتي آرزوهاشونو از دست ندن و فراموش نكنن. اگه من در رابطه اي قرار بگيرم كه طرف مقابلم به خاطر ملاحظه حال و روز من بخواد چيزي باشه كه نيست، اونوقت گناه من بيشتر از اونه و ضربه اي هم كه من وقت آشكار شدن حقيقت دروغين ميخورم صد برابر عميق تره ... يا من در رابطه اي باشم كه از اون رضايت ندارم و لذت نميبرم ولي به صرف يك سري روابط روتين اجتماعي و اخلاقي موظف و متعهد به حفظ رابطه هستم ... اين وسط كي ضرر ميكنه؟ اول از همه خودم ، بعد شايد خيلي بيشتر شريك رابطه ام و حتي عوامل فرعي مؤثر در رابطه ...
چرا ما شجاعت اينو نداريم كه يك رابطه رو قطع كنيم؟ خيلي محترمانه و دوستانه و بدون تخاصم و توهين و افترا و ... ؟ چرا ما نميتونيم با خودمون و با اطرافيانمون صادق باشيم و بهشون بگيم ايني كه باهاته من نيستم !من دروغم ! سرابم ! فريبم!
احساس ميكنم هر چي بيشتر دور خودم ميچرخم بيشتر از چاله اي كه توش افتادم عميق تر ميشه ... اگه ياد ميگرفتم يك پروسه رو صد بار تكرار نكنم خيلي خوب ميشد !
*********************************
ماه رمضان رو خيلي دوست دارم ... بيشتر به خاطر خاطرات عميق و شادي كه هميشه در اين ماه داشتم ... به خاطر سحري هايي كه با مامان و بابا بيدار ميشديم و چه لذتي داشت ... شبهاي تابستون كه يك كمي هم خنك بود ... عطر چاي و بوي نون و .... چه سحرايي ... به خاطر افطاريهايي كه هميشه سفره از اين سر تا اون سر پهن بود و همه دور هم بوديم ، صداي ربنا و موذن زاده ... صداي شادي و خنده هاي واقعي ... ياد مامان جون و عمه ... همه چي چقدر خوب بود ... مثل يك رويا همه چي زيبا بود ...
امسال اولين سحر ماه رمضون تنها بودم ... صبح تنهايي بيدار شدم و سحري خوردم و دعاي سحر رو گوش دادم ... بيشتر از اينكه فكر سحري خوردن باشم گريه كردم ... بعد از مدتها تونستم راحت گريه كنم ... كلي با خدا حرف زدم ... كلي ازش گله كردم ... خواهش كردم ... به خودش قسمش دادم ... ازش خواستم ... نميدونم اينهمه حرف رو چرا ميخواستم يك شبه بهش بزنم ... فكر ميكردم تو اولين شب اين ماه خدا از هميشه به آدما نزديكتره ... بعد از ساليان سال نماز خوندم ... حتي يادم رفته بود چي بايد بخونم ... چه حسي داره اينكه فكر كني يكي هست كه صدات رو بشنوه (ميشنوه؟) آخر نماز براي همه دعا كردم ... براي سعادت و خوشبختيشون و براي آرامش ... براي سلامت ... براي اينكه خدا به حال خودمون وانگذاره ... نميدونم چقدر اين دعاها تاثير داره ولي دوست داشتم خدا بدونه ...
اين ماه رو دوست دارم به خاطر انساني بودنش و به خاطر تصفيه شدن روح ... تعجب ميكنم چرا بعضيها لذت روزه داري رو از خودشون دريغ ميكنن ... حتي نه همه ماه ... فقط يكي – دو روز ... روزه فقط نخوردن و نياشاميدن نيست ... واقعا نيست ...

*********************************
سرشار ميشم از صداي نابش ... چه گمشده اي داشتم من ...
:)
ساعت 14:47 شنبه نهم شهریور 1387 توسط نگار
امروز از اون روزاي خوبيه كه كم تو محيط كار پيش مياد ... اينكه رئيست نباشه و كسي هم راه نره و چكت كنه ببينه داري جكار ميكني. از صبح داريم حرف ميزنيم و درد دل ميكنيم و خلاصه خوشيم ديگه :)
گاهي بودن يا نبودن يك نفر تاثير زيادي روي كارت، جريان زندگيت يا تصميماتت ميگيره ... خودآگاه يا ناخودآگاه زندگيت تحت تاثيرش قرار ميگيره، اگه باشه يك جوره نباشه يك جور ... مثل تصميماتي كه من در اين مدت گرفتم .نميدونم درست بوده يا غلط يا چه تاثير دراز مدتي در زندگيم خواهد داشت ولي ميدونم كه در اون مقطع زماني تحت هيچ شرايطي تصميمي غير از اين نمي گرفتم! يعني پشيمون نيستم ولي اميدوارم زياده روي نكرده باشم.
دارم كم كم به آرامشي ميرسم كه بتونم راحت دنبال ذوقيات خودم برم ،كاراي نيمه تمامي كه سالهاست ميخواستم انجام بدم ولي ندادم ... اولين قدم رو هم برداشتم و بالاخره ثبت نام كردم ، دوشنبه هم اولين جلسه كلاسمه ... خيلي ذوق دارم و خيلي خيلي خوشحالم :) جزئياتش رو بعد از اولين جلسه كلاس مينويسم.
اين لاكي داره منو ديوانه ميكنه ... هر روز يكي از چشماش كور ميشه ... ديروز كه دو تاش با هم كور شده بود! نميدونم ادا در مياره يا واقعا يك چيزيشه ، با چشم بسته دنبال غذا ميرفت و جالب بود كه پيدا هم ميكرد. خيلي بخاطرش استرس دارم . ميترسم بميره ... اونقت خيلي خودمو سرزنش ميكنم . لاكي جونم زنده بمون !
به يك مسافرت شديدا احتياج دارم. آخر هفته حتما يك برنامه بايد جور كنم ... ديگه طاقت ندارم :)
این آهنگه رو هم خیلی دوست دارم ... روزی شونصد بار گوشش میدم !! شما هم گوش کنید :)
کنارم بخوابُ به دورم بتابُ
از این لب بنوش چو تشنه که آبُ
گل آتشی تو حرارت منم من
که دیوانه ی بی قرارت منم من
خدا دوست دارد لبی که ببوسد
نه آن لب که از ترس دوزخ بپوسد
خدا دوست دارد من و تو بخندیم
نه در جاهلیت بپوسیم ، بگندیم
بخواب آرام پیش من لبت را بر لبم بگذار
مرا لمسم کنو دل را به این عاشقترین بسپار
بخواب آرام پیش من منی که بی تو می میرم
لبت را بر لبم بگذار که جان تازه می گیرم
لینک دانلود از اینجا
وقتی عاشق شوی راز دلت گفته نتونی
چقدر سخته خدایا
روز نوروز بچینی گل سرخ
بر سر راه نگار فرش کنی
دلبرت بیاد بپرسه کار کیست؟
تو براش گفته نتونی
چقدر سخته خدایا
دلبرت خنده کنه با دگران
تو بسوزی و براش گریه کنی .
دلبرت بیاد بپرسه که چرا؟؟
تو براش گفته نتونی
چقدر سخته خدایا
دلبرت سفر کنه تنها شوی
مثل ماهی ها از آب جدا شوی
بتپی , مجنون شوی , تباه شوی
تو به کس گفته نتونی
چقدر سخته خدایا
