تبليغاتX
روز تایپ
روز تایپ
بیست و نهم
ساعت 13:7 دوشنبه بیست و نهم مهر 1387  توسط نگار

امروز اولین سالگرد تولد وبلاگمه ... تولدت مبارک !

Happy Birthday DayType :)

چه حس و حال عجیبی بود پارسال ... اونهمه دلواپسی و سرگشتگی و نا آرامی ... مثل یک دریای طوفان زده بدبخت ! عاصی و خسته و بیچاره . مونده بین آوارگی و پریشانی و قید و بند دریا بودن و خسته از این تلاطم و آشوب که بر پیکرش میخوره . میخواست رها شه اما نمیشد. میخواست اوج بگیره اما راهی نداشت. میخواست اون باشه و نبود. میخواست ... میخواست سهمی رو داشته باشه که برای اون قسمت نشده بود ...

حالا ... اما آرامم ... مثل موجهای آرومی که به صخره ها میخورن و با یک لبخند دوباره به آغوش دریا برمی گردن ... مثل موجهایی که با شادی اوج میگیرن به سمت خورشید و دوباره پهن میشن تو وسعت بی انتهای افق . زیر نور آفتاب میدرخشن و بی غم و بی خیال با عبور نسیم از روی تنشون میخندن ... چه حس خوبی دارم . چه حال خوبی ... چه دنیای قشنگی ... خدایا شکرت

شاید نصف این حس خوب و زیبا رو مدیون وبلاگم هستم . جاییکه تونستم بنویسم و خودم رو فریاد بزنم. نقد کنم. تحقیر کنم. تشویق کنم. با خودم رو راست صحبت کنم و خودم باشم ... برای خودم باشم و محرم تمام این لحظاتم این کیبورد باشه و این مانیتور و این وبلاگ مجازی ! فقط این وبلاگه که میدونه چه خطهایی رو بدونه اینکه اینجا ثبت کنم تند تند تایپ کردم و دوباره پاک کردم. فقط این کیبورده که بارها و بارها قطره های اشک منو دیده و شاید دلش برام سوخته . تنها این مانیتوره که ساعتها بهش زل زدم و غرق شدم لابلای عکسا و خاطراتی که فقط خدا میدونه چه بودن ... من با اینها دوباره خودم رو پیدا کردم ... با اعتراف به حقیقت خودم. با صادق بودن با احساسم .

با ... با صبر و طاقت خواننده ای که اینها رو میخوند و دم بر نمیاورد. ایستاد و طاقت آورد و موند تا من رد بشم از مرز تردیدها و شکها و دو دلیهام و برگردم و بمونم تا ابد برای عشقی که مثلش در دنیا خیلی کم پیدا میشه .

برای همه بدیهام . برای همه ناشکریهام. برای همه گناهام. برای همه ... برای همه چیز منو ببخش. اونطوری که من خودم رو بخشیدم و دوباره تونستم پا بگیرم و بلند شم ...

 از تمام دوستای خوبم که این مدت من رو صمیمانه پذیرا بودن و با نظرات و راهنماییهای دلسوزانه مثل یک خواهر یا برادر کمکم کردن ممنونم و امیدوارم تا همیشه این جمع خوب مجازی و دوستانه پابرجا بمونه . مرسی :)

_________________________________________________________________________________
     
چه میخواهی از این حال خرابم ...
ساعت 16:10 سه شنبه بیست و سوم مهر 1387  توسط نگار

بعضی موقع خودم یک رفتارایی دارم یا یک ذهنیاتی که هیچ دلیل و منطقی ندارن. یعنی اصلا نمیدونم برای چی اینکارا رو میکنم یا چطوری اینطوری فکر میکنم ولی باز هم اصرار دارم که انجام بدم. مثل این نگرانیهای بی موردی که دارم. این سوالها که : "چرا هست" "چرا نیست" چکار میکنه" "کجا میره" "الان حالش بده - خوبه - خوشحاله - ناراحته ..." آخه دختر به تو چه ربطی داره ... ؟! که چی مثلا؟!

یا اینکه الکی خودم رو نخود آش میکنم! کی میخوام دست از این نصیحت و اندرزگویی بردارم ... الله اعلم! بشین سرت به کار خودت باشه بچه ... شاید یکی دلش میخواد اشتباه زندگی کنه ، یا رویه اش و طرز فکرش با تو جور نیست ... تو رو سننه ؟!

یا اینکه همش میخوام مبادی آداب باشم و نهایت شخصیت رو بکار بگیرم، شخصیت سیری چند؟ تو این دوره زمونه هر چی پر رو تر باشی بیشتر همه هوات رو دارن. اگه زیادی دیسیپلین بخرج بدی فکر میکنن پپه ای !!!

یا اینکه سریع وجدان درد میگیرم و میخوام زمین و زمان از من گله ای نداشته باشن، خوب داشته باشن! چی میشه مثلا؟ میخورنت یا میکشنت؟

یا اینکه میخوام همه کارا رو با آخرین توانم سر و سامان بدم و همیشه مثل یک خانم خوب و شخیص کار عقب مونده و وامونده ای نداشته باشم ... حالا فرض کن داشته باشم! چی میشه؟ اعدامت میکنن؟

همش اینا رو میگم ها ... ولی کو گوش شنوا ! اصل و ذات من حتما مشکل داره وگرنه چرا بقیه دارن ریلکس زندگیشون رو میکنن ؟


 امروز یک بند و بساطی بود تو شرکت! صبح همه پرسنل رو جمع کردن و با اعلام قبلی یک تست جامع اوراکل گرفتن ! حالا مثلا من که تو عمرم یک خط هم کد با اوراکل ننوشتم باید امتحان میدادم !!! خلاصه رفتم به رئیس گفتم که من نیام ولی قبول نکرد ! ولی جالبش اینجا بود که امتحانم رو بد هم ندادم :) کلی ذوق کردم !

یک دو ساعتی هم مرخصی گرفتم و اومدم خونه . امشب بار باید بریم دندانپزشکی و اصلا انرژی برام نخواهد ماند :(



ادامه مطلب...
_________________________________________________________________________________
     
بیداری
ساعت 19:4 شنبه بیستم مهر 1387  توسط نگار

امروز واقعا روز خسته کننده ای بود. پنج شنبه و جمعه اصلا نتونستم استراحت کنم و صبح اگر بحث جلسه و اینا نبود اصلا نمیرفتم سرکار!

هوای صبح هم که خود بخود مست کننده است. لطافت و زیبایی در هوا موج میزنه ... خوشحالم که مجبورم صبح زود از خونه بیرون بیام چون فقط اون موقع است که گاهی شبنم های صبحگاهی به صورتم میخوره و من رو از خودم بیخود میکنه

تمام روز در تب و تاب برگزاری جلسه گذشت و ساعتها در اتاق کنفرانس به دمو و صحبت و حرف سپری شد. وقتی از شرکت اومدم بیرون دیگه هوا داشت تاریک میشد و جالبتر از اون بارون میومد! خلاصه با عجله خودم رو رسوندم خونه و تقریبا بیهوش ... با همه خستگیها و کم آوردنها نمیدونم این چه انرژیه که باز صبح بلند میشم و میرم سر کار ؟؟!!

پ.ن : فکر میکنم و فکر میکنم و فکر ... به این سخنانی که چقدر دیر شنیدم و چقدر وقت تلف کردم تا به کنه مطلب برسم. چواب خیلی از پریشانیها و سردرگمیهام رو دارم پیدا میکنم . یک خط یک جمله در روز کافیه تا به اندازه یک روز یا یک هفته راجع بهش فکر کنم.

پ.ن: اگه همین باشه که اوشو میگه ، "تو" یک گناه نبودی، من یک گناهکار نیستم. زندگی مقصر نیست. کسی اسیر سرنوشت نشده، زجر و عذابی در کار نیست. همه ما پله هایی هستیم برای رسیدن به اولوهیت. من تا عشق رو درک نکرده باشم به هیچ جا نخواهم رسید....

پ.ن: هزاران نتیجه و حرف تو ذهنم متولد شده ولی نمیتونم بیانش کنم. رسیدن به معنای این واژه ها برای هر کسی منحصر بفرده :) چه حس خوبیه حس بیداری !



ادامه مطلب...
_________________________________________________________________________________
     
مراقبه
ساعت 8:50 پنجشنبه هجدهم مهر 1387  توسط نگار

فکر کنم باید یک چیزی رو اینجا توضیح بدم. من اصلا به بازیهایی که اسمش رو عرفان و صوفی گری یا حتی بیداری ذهن و غیره گذاشتن اعتقادی ندارم. هر کسی به نوبه خودش میتونه یک "اوشو" یک "کریشنا" یا "مولانا" یا "حافظ" باشه . هر کسی این قدرت رو داره که به زبان خودش یک مکتب و یک ایده رو جا بندازه و پیروانی داشته باشه. دیدگاه من حتی نسبت به مذهب و دین از این هم سختگیرانه تره . چون مذهب کلا یک سری تکرار واژه ها و اصولی است که جرئت ذره ای تغییر در اون رو نداریم حتی اگه عقلمون و جامعه و همه شواهد نشون بدن غلط هستن(کما اینکه در دین عزیز خودمون بسیار از این نمونه ها داریم !!)

اینکه من "اوشو" میخونم با اینکه من "حافظ" میخونم هیچ فرقی نداره. من مثل همه انسانهای دیگه صاحب درک و شعور خداداد هستم و میتونم تفاسیری که نیاز دارم و فکر میکنم در این مقطع زمانی به دردم میخوره رو انتخاب کنم و برای بهتر زیستن بهش اتکا کنم.

بعضیها به محض اینکه یک کتاب دستشون میگیرن سریع لباس سفید یا نارنجی میپوشن، یک گردنبد چوبی به گردن میندازن و اود و دود و شمع و خلاصه بند و بساطی میچینن که خود "بودا" هم استفاده نکرده ! و فکر میکنن خیلی روحانی و متعالی شدن و از اهریمن درون و برون نجات یافتن! اینا نیست، آگاهی و ادراک حقیقت فراتر از این ظواهره. ما در ظاهر غوطه وریم و هر روز و هر روز با عوض کردن رنگ و لعابش داریم خودمون رو گول میزنیم. رسیدن به "حق" به این آسونیها نیست . با چهار تا کلمه و چهار تا شعار هم نیست. باید در "بیابان" با "خارهای مغیلان" قدمها بزنی و مرارتها بکشی و "شوق کعبه رو" زنده نگه داری و "غم نخوری" ... اینه که "دست به آستان بلندش" به این سادگیها نمیرسه ...

ولی این به این معنا نیست که چون راه سخت و مقصد بس بعید است دست از مبارزه بکشیم و بشینیم و بپوسیم و فکر کنیم داریم زندگی میکنیم. حتی اگر یک قدم به درک حقیقت نزدیک میشیم باید اون یک قدم رو برداریم.

همه نمیتونن از صفر شروع کنن و راه های رفته رو دوباره و چندباره برن. گاهی لازمه روی دوش بزرگتر از خودمون بشینیم و دنیا رو از اون بالا نگاه کنیم. با خوندن این نوشته ها و این تفاسیر فقط دارم سعی میکنم از سر و کول یک عده آگاه تر بالا برم تا شاید یک افق پهناورتری رو ببینم. همین! وگرنه همونطور که اوشو میگه : "اگر حرفای من رو بشنوی و در من بمانی، یعنی نتونی فراتر از حرفای من رو ببینی، من باتلاقی بیش نخواهم بود"

همونطور که نباید در قرآن ماند و در محمد ماند و در علی ماند ...یک ذره بالاتر از انگشت باید ببینیم. باید عمیق تر نگاه کنیم.

 



ادامه مطلب...
_________________________________________________________________________________
     
گشته ام
ساعت 15:22 سه شنبه شانزدهم مهر 1387  توسط نگار

امروز با اوشو

مرد از طريق مراقبه به عشق ميرسد و زن از طريق عشق به مراقبه


و من ... تو ... عشق ...مراقبه ... بودن ... زيستن ... خدا ... شيدايي ... كجاها ... چه ها ... بينفسي... بي خويشي ... تو، تو، تو ...
تكرار همه بودن ها و زيستن ها
 

بي پا و بي سر گشته ام
شيدا و واله گشته ام
من در هواي كوي تو
دريا به دريا گشته ام
جز با تو بودن در جهان
از هر چه گويي گشته ام
سالك به روي و دين تو
از بود و ويدا گشته ام
اي تو تمام زندگي
گو "سوي تو من گشته ام"

_________________________________________________________________________________
     
داده ها
ساعت 11:26 دوشنبه پانزدهم مهر 1387  توسط نگار

پردیس عزیزم چند روز پیش يكسري كتاب بهم داد كه مطالعه كنم. بينشون یک کتاب هست به نام "دختر پرتقالی". موضوع بينهايت ساده و در عين حال جذابي داره اونقدر كه اونو به يك كتاب از "آرتور ميلر"‌ترجيح دادم :) الان مجموعه‌اي از اطلاعات پردازش نشده در ذهنم وجود داره. فعلا فقط دارم Data Entry ميكنم تا بعدا ببينم چطوري ميتونم ازشون استفاده كنم. چند وقتي ميشد كه تمام ذهن من با يك حجم اطلاعاتي زياد مربوط به يك فايل خاص پر شده بود. الان يك فضاهاي خالي براي خودم بوجود آوردم كه بتونم به چيزاي ديگه هم فكر كنم.

ديشب داشتم به اوشو فكر ميكردم . يك مقاله اي خوندم كه نوشته بود : اوشو مروج فرهنگ بي بند و باري و روابط جنسي آزاده و هدف اصليش حذف دين و خدا از زندگي مردم بوده. البته توجه داشته باشين كه اين مطلب در روزنامه كيهان چاپ شده بوده !! ولي آيا كسي كه اينا رو مينويسه به خودش زحمت ميده يك ذره عميق تر به قضيه نگاه كنه ؟! شايد چهار تا چيز ساده ياد گرفت!

پ.ن: هر وقت اين اصطلاح عميقتر نگاه كردن رو بكار ميبرم ياد كارتون "شيرشاه 2/1 " ميافتم اونجا كه ميمون فرزانه به اون كوه اشاره ميكنه و ميگه عميق تر نگاه كن، عميق تر ... و من هميشه سعي ميكنم عميقتر نگاه كنم. ميبينين ! من از يك ميمون هم درس زندگي ميگيرم !!



ادامه مطلب...
_________________________________________________________________________________
     
جستجوگر
ساعت 12:43 یکشنبه چهاردهم مهر 1387  توسط نگار

بيشتر مواقع وقتي يك عبارت خاص رو در اينترنت سرچ ميكنيم به چند تا سايت برميخوريم كه همه يك تعريف يا يك توضيح خاص رو تكرار كردن. يعني كسي به فكر اين نيست كه بياد و يك خلاقيتي به خرج بده و چهار تا چيز جديد بنويسه يا حداقل به خودش زحمت بده كه از صحت و سقم اون مطلب مطمئن بشه. ديروز در مورد جديدي كه ميخوام به طور جدي پيگيريش كنم سرچ ميكردم. اول مد نظرم آثار فارسي موجود بود. موضوع مورد بحث كه از اين به بعد در اين وبلاگ در موردش خواهم نوشت "اوشو" بود. اينكه "اوشو كيست" در بيشتر نتايج جستجوي فارسي بيشتر از چهار تا خط نميشد پيدا كرد كه اون هم شامل تاريخ تولد و تاريخ فوت او میشد. همين و بس!

شايد دونستن و شناختن زندگي اوشو ربطي به صحبتا و گفتارش نداشته باشه ولي لااقل يك ديد كلي به آدم ميده. بگذريم ...
دوستي بهم پيشنهاد كرد كه براي خودشناسي و راحت زيستن و جواب خيلي از سوالام يك دوره نوشته هاي اوشو رو بخونم. البته اوشو كتاب چاپ شده نداره و نوشته هايي كه ازش وجود داره برگردان سخنراني ها و گفته هاي اونه. چند تا لینک براي دانلود بهم داد و من آغاز به مطالعه كردم. بايد اعتراف كنم كه نوشته هاش واقعا گيراست و بيان مطالب بروز و مشكلاتي كه جامعه كنوني باهاش درگيره نكته بارز حرفاشه.

تصميم دارم اينجا بعد از پايان هر روزنوشتم يك بخش كوچيك رو به برداشتاي خودم از نوشته هاش اختصاص بدم . به نام "امروز با اوشو" ...
چيزايي كه در اين بخش مينويسم صرفا برداشتاي من از اين نوشته هاست و شايد پايه و اساس درستي نداشته باشه ولي اميدوارم تداوم داشته باشه و بتونه بخشي از مشكلات فعليم رو حل كنه . عرفان شرق ... كاش جايي بود كه درست و حسابي تحت تعليم قرار ميگرفتم. مثل يك سالك واقعي. ولي وقتي جايي نيست خودم بايد فضاسازي كنم :) پس براي شروع اينجا مينويسم :

 



ادامه مطلب...
_________________________________________________________________________________
     
روز عید
ساعت 8:52 چهارشنبه دهم مهر 1387  توسط نگار

روز عید بدون هیچ مبارک باد و هیچ اتفاق خاص. بدون هیچ هیجان و شادی. بدون هیچ ذوقی برای تعطیل بودن. روز عید بدون حس. بدون لذت پایان یک دوره آزمایش موفق. بدون دور هم نشستن و اولین صبحانه بعد از رمضان رو خوردن. بدون افتخار کردن از اینکه یک ماه طاقت روزه داری داشتی. بدون ... بدون همه چیزایی که حس خوب بودن رو در من بیدار کنه ...


باید برم. باید برم. باید برم. باید پر بکشم به همون آشیونی که متولد شدم. باید یکی بشم با آیه های وجودم. باید ذوب بشم در انگاره های بودنم. من از این جنس نیستم . من برای اینجا تربیت نشدم. من برای اینگونه بودن و زیستن آماده نیستم. من بلد نیستم چطور باید نفس کشید وقتی اکسیژن نیست. من نمیدانم چطور باید راه رفت وقتی راه هموار نیست. من دشت میخوام با یک وسعت بی انتها . من دویدن میخوام نه ایستادن. من افق میخوام نه یک پنجره. من زندگی میخوام نه روزمرگی. من بودن میخوام نه زیستن ... من باید برم ... وگرنه می میرم در کهنگی این شهر. می میرم در تلاطم امواج خروشانی که بی هدف به هر سو میرن. من می میرم در ناپاکی سلام های مردمی که گویی انسان نیستند. من طاقت پلیدی و رنگارنگی رو ندارم. من واژگان نفرین شده رو یاد نمیگیرم. من استعداد همرنگی با این جماعت رو ندارم. من ... نمیتونم این گونه ... تلخ و نارس ... کال و گس، وانمود کنم که "هستم" ...
سخته وقتی همه چیز رو از دست میدی. هم دوست داشتن رو هم دوست داشته شدن رو. سخته وقتی نگاه میکنی و میبینی فقط خودت موندی در برزخی بین رفتن و ماندن. وقتی خودت تنها کسی هستی که میدونی چی بر سرت گذشته و یارای این رو نداری که حتی به خودت امیدواری و دلداری بدی. وقتی هم عاشق و هم معشوق تنهات بذارن در هجوم بی کسی ها ... در سیل حوادث . و خودت مجبور باشی دستی از محبت به سر رو روی احساست بکشی و اشکات رو نیامده فرو بدی و بغضت رو مخفی کنی  و شکستن رو خاموش بگذاری تا تکه شدنت فاش نشه ... تا زخمهایی که خوردی سرباز نکنن و نفرینهایی ابدیت بیدار نشن. خودم موندم و خودم ... اینجا در این شهر ... با این همه غریبگی و سردی. با این همه کبودی و سیاهی . خودم موندم با یک شعله لرزان آبی توی دلم که میدونم میدونم میدونم فردایی هست که رنگ بهتری داشته باشه . میدونم چیزی هست که من باید بخاطرش دوام بیارم و صدایی هست که من رو از ریختن و سقوط باز میداره . میدونم کسی هست که یک روز دست من رو میگیره و بلندم میکنه و خندیدن رو دوباره به یاد من میاره . کسی هست که تمام چیزهایی رو که فراموش کردم دوباره به یادم میاره ... رسم شادی، رسم پاکی، رسم امیدواری ... چیزی هست که هنوز این شعله رو روشن نگه میداره ...

پ.ن: دلم دریا میخواد . دلم ساحل میخواد. دلم غروب میخواد. دلم خیلی چیزا میخواد که از من گرفته شدن ... "دارم میرم، باور بکن ... این هم قسم به جون تو ..."

_________________________________________________________________________________
     
حس خوبي ندارم
ساعت 11:28 دوشنبه هشتم مهر 1387  توسط نگار


امروز اصلا حس خوبي ندارم. احساس ميكنم خيلي خيلي خيلي راه رو اشتباه رفتم. چطوري بايد خودم رو توجيه كنم؟چطوري بايد يك دليل قانع كننده پيدا كنم كه از شر اين عذاب نجات پيدا كنم؟ بايد با خودم كنار بيام، ولي چطوري؟ اين موضوع متداول و مرسومي براي من نيست كه بخوام با يك پيش زمينه ذهني حلش كنم. بدتر از همه اين حس عجيب و غريبيه كه مياد سراغم. اينكه چقدر يك نفر ميتونه بازي بخوره، بارها و بارها و آخرش باز عين يك منگول وايسه و نگاه كنه و هيچي نتونه بگه، حتي ساده ترين حرفا رو نزنه يا كوچكترين توقعي نداشته باشه يا حتي جرئت اظهار نظر كردن رو هم نداشته باشه. نميدونم چرا، كي، براي چي به اين درد مبتلا شدم؟
بين عقل و احساس و بي عقلي و بدتر از همه سرنوشت گير افتادم. ديگه دارم خفه ميشم و هيچ كاري از دستم بر نمياد.كاش يك راه فرار بي درد و راحت پيدا ميكردم ... قبلا فكر ميكردم يا تصور ميكردم اين راه فرار رو پيدا كردم. فكر ميكردم اگه اينور نباشه حداقل اونور يك چيزي هست كه بتونم آسوده زندگي كنم. ولي الان ميفهمم كه همين تصور غلط بوده كه زندگيمو نابود كرده. شخصيتم، غرورم، همه چيز رو به باد داده ... كاش يك ذره عاقل تر بودم و ميتونستم درست فكركنم، كاش اينقدر زود دلبسته چيزايي نميشدم كه ميدونستم مال من نيستن. جنس دنياهاي ما خيلي با هم فرق داره. دو دنيايي كه يكيش فقط منطق و منطق و منطقه و ديگري احساس مطلق. چه راهي ميشه بين اين دو پيدا كرد؟ چطوري ميشه یک نقب زد از اين سمت به اون سمت؟ شايد هم بشه ولي من راهش رو بلد نيستم. من اشتباه رفتم.
من،‌اين سمت ماجرا، با يك فرهنگ متفاوت، با خانواده متفاوت با شرايط خيلي خيلي متفاوت قرار داشتم و اون در يك دنياي ديگه ... اينا رو نمينويسم كه بگم چيزي هست يا ته دلم هنوز باقيمانده اي از نبايدها وجود داره. اينا رو ميگم كه حس بد امروزم رو كه با يك تلنگر بيدار ميشه براي خودم تسكين بدم. مثل يك وصله ناجور به زندگي هم چسبيده بوديم. مثل يك غده ... غده هايي كه زود سر باز ميكنن و زود همه رو خسته ميكنن. هيچ چيز واقعي و عميقي اين وسط وجود نداشت. هيچ دليلي براي بودن يك غده نميشه تراشيد. بارها به اين نتيجه رسيدم. بارها براي خودم اين توضيحات رو دادم. دور شدم از همه چيزايي كه فكر ميكردم بهشون تعلق دارم. دور شدم از تمام راه هايي كه نميخوام برم. ولي اين وسط چيزي هست كه هنوز نميذاره دلم آروم بگيره... شايد ترس باشه، شايد حسادت، شايد يك غرور كه خيلي زير پا گذاشته شده ، شايد دوست داشتني باشه كه هيچ وقت پاسخي دريافت نكرده، شايد زندگيو عمري باشه كه به پاي هيچ صرف شد و حالا همه اينا از من طلبكارن... همه شاكي هستن و مدعي. هر كدوم سهم از دست رفته شون رو ميخوان ... از مني كه ديگه چيزي ازش باقي نمونده . از مني كه زندگيم رو صرف يك نفر كردم. مني كه تمام اندوخته هاي زندگيم رو به باد دادم تا شايد لحظه اي لحظه اي قلبم رو تسكين بده... ولي جز اين حال خراب چيزي نصيبم نشد.

امروز خيلي حالم بده و هيچ ربطي به هيچ چيزي نداره. فقط خودم با خودم در تضاد قرار گرفتم .

تضاد

پ.ن:اين يك پست كاملا خصوصي براي خودمه (البته نه اونقدر خصوصی که نظر ندین ! )

_________________________________________________________________________________
     
بوي ماه مهر
ساعت 9:17 سه شنبه دوم مهر 1387  توسط نگار

برعكس همه سالها امسال دوست داشتم پاييز زودتر بياد. امسال حال و هوام زياد با تابستون جور نبود. با اينكه اون دلهره شروع پاييز و روز اول مهر (امسال دوم مهر) هميشه همراهمه، با اينكه باز دلم هواي مدرسه و دوستام و اون آرامش فراموش شده رو كرده ، با اينكه باز دلم ميخواد مامان اولين روز مدرسه ما رو از زير قرآن رد كنه و بابا دستي به سرمون بكشه و بگه "بابايي خدا به همرات"، با اينكه دلم ميخواد لباساي نو بپوشم و چست و چابك نرم نازك بدوم سمت خونه نگار تا با هم بريم مدرسه، با اينكه شوق ديدن دوستاي قديمي و يك دنيا حرف و خنده و شادي هميشه باهامه، با اينكه هيجان ديدن كتاباي تازه و دفترايي كه بوي نو ميدن بيش از حده ... با اينكه ياد اين ميافتم كه مامان جون هميشه اولين روز مدرسه ناهار درست ميكرد تا همه نوه هاش پيشش باشن ، با اينكه ... با اينكه خيلي از اون سالهاي دوست داشتني و بي دغدغه گذشته ... هنوز مهر بوي خودش رو داره . بوي خوش آشنايي . بوي خوش يك دنيا خاطره زيبا ... 

ماه مهر

 ديشب كتاب داستان هاي كوتاه ماركز رو ميخوندم، مثل يك معجون قوي كه بريزي ته حلقت، از پا درم آورد ... اين همه زيبايي و اين همه اعجاز نوشتن ... نام يكي از داستانهاش اين بود : "وقتي باد بدبختي بوزد" و اينقدر اين گيرا و واقعي و وحشتناك بود كه تا آخر داستان نفسم در نميومد ... عالي بود ... عزيزم مرسي كه اين كتاب رو برام خريدي :)

_________________________________________________________________________________
     
 
Blog Skin