تبليغاتX
روز تایپ


روز تایپ

بلده؟

مگه فرشته هم بده

می گن دستای پاک تو
مهمون دستای دیگست
می گن نگات پیش منه
اما دلت جای دیگست
می گن دروغ بوده که تو
تا آخرش مال منی
چشمای رنگ عسلت
دنبال چشمای دیگست

آخه مگه فرشته هم رسمه شکستن بلده؟
آدم می تونه بد باشه، مگه فرشته هم بده؟

با شب و مهتاب شنیدم، این روزا خلوت می کنی!
می گن تو خواب و رویاهات، خورشیدو دعوت می کنی!

چرا دستای عاشقت رنگ تابستون نمیشه؟
وقتی که نیستم اون چشات خونه بارون نمیشه؟

میونه راهت نکنه قلبتو دادی به کسی!
اون کیه که به جای من شبا براش دلواپسی؟!

تو اهل آسمونایی، اون آسمونای بلند
فرشته ی آرزوهام به گریه های من نخند!

آخه مگه فرشته هم رسمه شکستن بلده؟
آدم می تونه بد باشه، مگه فرشته هم بده؟

 

لينك دانلود آهنگي كه اين روزا خيلي گوش ميدم . تركيب سه تا صدايي كه دوست دارم .

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت15:24توسط نگار |
فایده نداره ...

ديگه عاشق شدن، ناز کشيدن،
فايده نداره، نداره
ديگه دنبال آهو دويدن
فايده نداره، نداره
چرا اين در و اون در مي زني
اي دل غافل
ديگه دل بستن و دل بريدن فايده نداره
وقتي اي دل،
به گيسوي پريشون مي رسي
خودتو نيگه دار
وقتي اي دل،
به چشمون غزل خوون مي رسي
خودتو نيگه دار
اي دل ديگه بال و پر نداري
داري پير مي شي و خبر نداري
ديگه عاشق شدن، ناز کشيدن،
فايده نداره، نداره
ديگه دنبال آهو دويدن
فايده نداره، نداره


دردمو با چه زبون به این و اون حالی کنم؟

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت14:20توسط نگار |
استفتاء از مراجع درباره فرزندكشي!

http://tabnak.ir/pages/?cid=25447

میگن : پدری به خاطر اختلاف با زنش دختر ۱۰ ساله اش را با خانه به آتش کشید

میگن: پدر و مادری به خاطر گریه نوزاد ۴ ماهه، او را چنان به دیوار کوبیدند که در جا مرد

میگن: پدری به خاطر سوظن به دختر ۱۴ ساله اش سرش را با کارد برید

میگن: مادری به خاطر انتقام از شوهرش کودک ۲ ساله اش را خفه کرد

میگن: پدری به خاطر اعتیاد، فرزندش را کشت و و جنازه اش را تیکه تیکه کرد

میگن: پدری، همسر و ۲ فرزندش را به خاطر مشکلات مالی خفه کرد

میگن: کودکی که در اثر داغهای مکرر توسط سیخ به بیمارستان منتقل شده بود در اثر عفونت مرد

میگن: سالانه چندین نقص عضو مانند پاره شدن پرده گوش، آسیبهای شدید به کلیه ها و مجاری ادرار، فلج، عفونتهای خونی و ... در اثر شکنجه های والدین گزارش میشود

میگن: هیچ قانونی وجود نداره که از کودکان و فرزندان در مقابل وحشی گریهای والدین دفاع کنه

میگن: ماده ۲۲۰ بر مبنای آیات الهی و شرعی نوشته شده و تغییر ناپذیره

میگن: دین مجاز دونسته که اگه پدر یا مادری فرزندش را از سر دلسوزی بکشد مجازات نخواهد شد

میگن: ....

میگم: خدایا، فریاد از این جاهلان و نادانان.

میگم: خدایا تو میپسندی که یک کودک معصوم و بی دفاع شکنجه بشه و زجر بکشه و کشته بشه و تیکه تیکه بشه و قاتلینش اسم "ولد" رو یدک بکشن و از زیر بار قصاص فرار کنن؟

ماده 220 قانون مجازات اسلامی

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت17:29توسط نگار |
بعضی ها

در روز چند ساعت كار مفيد انجام ميدين؟ يعني از اين 8-9 ساعتي كه سر كار حضور فيزيكي دارين چند ساعت واقعا در خدمت شركت هستين و با دل و جون كار ميكنين! يا اصولا چقدر وقت براي شركت و كاراي اون ميذارين؟ شايد در بهترين حالت حدود 4  تا 5 ساعت ولي معمولا اين مقدار از 2 ساعت تجاوز نميكنه! البته مديران محترم با يك بررسي محيطي به اين نتيجه ميرسن كه با پارتيشن بندي و محدود كردن ارتباطات مستقيم پرسنل يا با قطع كردن اينترنت و مسنجر و چت و غيره ... و كنترل سرسختانه روي وقت ناهار و نماز (!) ميتونن بهره‌وري رو بالا ببرن غافل از اينكه اصولا و دقيقا و تحقيقا مشكل اصلي خود مديران و نحوه مديريت اوناست! ضعف تدوين و تبيين وظايف پرسنل، بدون هدف پيش رفتن و بدون برنامه بودن شركت و جذب پرسنل ناكارآمد و سر به هوا و بازيگوش كه صرفا حقوق كمتري دريافت ميكنن، همه و همه باعث ميشه كه به قول معروف شركت رو هوا باشه و هر كي ساز خودش رو بزنه و عين خيالشون هم نباشه كه ممكنه شركت با اين رويه و روند ورشكست بشه و تمام!

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

به يك نكته جالبي در مورد بعضي از آقايون (بعضي‌هااااااااااااا- قصد توهين ندارم خداي نكرده) توجه كردين؟ صبحاي زود اين دسته از ذكوران عادتاي خاصي دارن:

1- تاكسي رو با يك مكان ديگه اشتباه ميگيرن! چون فكر ميكنن هنوز خوابن!

2- كل مسير پياده رويشون رو با دهان مبارك مزين به آثاري غير قابل نگاه كردن ميكنن!

3- همگي يك تجمع بي دليل! دم كيوسكاي روزنامه فروشي دارن. خوب اگه ميخواين روزنامه بخونين بخرين ديگه!

4- سر صبح تو اون حس و حال سيگار ميكشن و راه تنفس آدم رو بند ميارن!

5- آقايون ماشين سوار (از همون قشر فوق البته) علاقه شديدي دارن كه يك سانتي پات ترمز بزنن و مثلا به قضيه هيجان بدن!

6- با يك حركات آرتيستي جاي پاركي كه با بدبختي پيدا كردي رو ميقاپن! بعد يك لبخند مليح هم تحويل ميدن!

7- اگه مسافر آقا باشه 5000 تومني رو هم براش خرد ميكنن ولي اگه مسافر خانم باشه 200 تومني هم ميشه: خانم خرد نداشتين؟

8- ديگه چيزي يادم نمياد! اگه يادم اومد بعد مينويسم :)

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت14:48توسط نگار |
زیبا سازی وبلاگ !!!!!!!!!

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

تا حالا این وبلاگایی رو دیدین که پر از عکس قلب قرمز و صورتیه و کلی تصاویر عشقولانه داره؟ بعد به تعداد کامنتاش دقت کردین؟ مینیمم ۱۰۰ تا کامنت رو دارن!!! من نمیدونم مثلا برای عکس یک قلب (!) چجور کامنتی میشه نوشت. یا برای جمله "من تنهام ولی دوستت دارم" ؟؟!! شاید یک ایهام و استعاره هایی در این عکسا و نوشته ها هست که من از درکشون عاجزم؟ نمیدونم ...

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com وبلاگ خود را زیبا کنید بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبی تو هرگز بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

پ.ن: آه ای کسانی که اینجا را می بینید. ببینید که من خیلی با ذوق و با احساسم !!!!

 

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت7:52توسط نگار |
مرخصی خود خواسته ...

امروز به خودم مرخصی دادم و خیلی خودخواسته !! نرفتم سرکار. نه اینکه کار خاصی داشته باشم ها ... همینطوری یک دفعه دلم خواست که نرم! سر فرصت بیدار شدم و صبحانه نوش جان کردم و کلی اینترنت گردی کردم و ناهار خوردم و بعد خوابیدم و دوباره بیدار شدم و باز اینترنت گردی کردم و کار کردم و یک بازی جدید نصب کردم و خلاصه دارم کلی لذت میبرم. شما هم گاهی از این مرخصی های خود خواسته و شیرین به خودتون بدین! خیلی لازمه :)

در همین حالی که داشتم از مرخصیم لذت میبردم یاد یک دشت پاییزی افتادم که یکبار که بچه بودم با بابا اینا رفته بودیم ... هنوز اون منظره وصف نشدنی با اون هوای رویایی ... وای که چه چیزی بود ... بعد یاد آهنگ "بیا بریم دشت" افتادم و مرتب با خودم میخوندم و خلاصه سماعی بود برای خودش!

بیا بریم دشت
کدوم دشت
همون دشتی که خرگوش خواب داره
ای وله
بچه صیاد به پایش دام داره
ای وله
بچه صیدم را مزن
خرگوش دشتم را مزن
خواب خرگوش به خواب یار میماند وله ی
خواب خرگوش به خواب یار میماند وله ی

بیا بریم کوه
کدوم کوه
همون کوهی که اهو ناز داره
ای وله
بچه صیاد به پایش دام داره
ای وله
بچه صیدم را مگیر
خرگوش دشتم را مگیر
اهوی کوهم را مگیر
خال اهو به خال یار میماند وله ی
خال اهو به خال یار میماند وله ی

بیا بریم باغ
کدوم باغ
همون باغی که قمری تاب داره
ای وله
بچه صیاد به پایش دام داره
ای وله
بچه صیدم را مزن
خرگوش دشتم را مزن
اهوی کوهم را مزن
قمری باغم را مزن
چرخ قمری به چرخ یار میماند وله ی
چرخ قمری به چرخ یار میماند وله ی

بیا بریم کوه
کدوم کوه
همون کوهی که عقاب تاب داره
ای وله
بچه صیاد به پایش دام داره
ای وله
بچه صیدم را مزن
خرگوش دشتم را مزن
اهوی کوهم را مزن
قمری باغم را مزن
چنگ عقاب به چنگ یار میماند وله ی
چنگ عقاب به چنگ یار میماند وله ی

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت14:57توسط نگار |
ما پا برهنگان همیشه تاریخ ...

اين روزها بحث انتخابات اون هم پيش از موعد مقرر ! در بسياري از محافل وجود داره. بيشترين زوم هم روي آمدن يا نيامدن "خاتمي" است. واقعا براي من سواله كه چرا براي كانديداتوري يك شخص بايد كار به منت كشي و تهديد و خواهش و التماس بكشه؟ خاتمي عاقل‌تر از اين حرفاست كه با چهار تا قطره اشك و چند تا برچسب مثل ترسو بودن ، كم ايمان بودن و ... بخواد ميدون رو خالي كنه يا وسوسه بشه كه كانديد بشه.

مشكل ما ايراني‌ها، جميعا، اينه كه در همه كارا پيرو احساس هستيم. فاكتوري به نام عقل، دورانديشي، مصلحت سنجي، جامعه‌شناسي و كلا مباحثي كه به خرد مربوط ميشن جايي در زندگي ما نداره. همه هم اينطور هستن نه فقط يك قشر خاص!‌

ياد سال 76 ميافتم. سالي كه شايد برگي در تاريخ ما ورق خورد كه ديگه تكرار پذير نيست. هميشه تاريخ، ما در مقابل دو قطب قرار داشتيم. بد و خوب- شر و خير- حق و باطل. هميشه تئوريسينهاي انقلاب و شكل دهندگان افكار عمومي در ايران با توسل به حربه‌هاي زيركانه و موذيانه و عواملي كه به قولي "عقل جن هم بهش نميرسه"، مردم رو گله‌وار به سوي شرايط دلخواه سوق ميدن. كسي هم متوجه نميشه كه اين هدايت چطوري و از جانب كي صورت گرفته. همه از نتيجه اين انتخاب راضي هستن و بعد در بوق و كرنا ميشه كه "بار ديگر مردم ايران حماسه آفريدند" ... حماسه كدومه؟ جنبش كدومه؟ انقلاب دوم و سوم كدومه بابا جان؟ يعني واقعا شما فكر ميكنين كه در ايران امروز ما كسي بدون اجازه آب ميتونه بخوره؟ كسي مگه رنگ لباسش رو خودش ميتونه انتخاب كنه كه حالا بياد رئيس جمهور انتخاب كنه؟ اينا همش سياه بازيه و كشكه ... چيزي كه هست چند تا گزينه تستيه ... 1-2-3-هيچكدام!!! خيلي جرئت داشته باشي ميتوني هيچكدام رو انتخاب كني وگرنه 1و 2و 3 فرقي با هم ندارن!

حالا تو اون مقطع اومدن ناطق نوري (نه چندان محبوب) رو در مقابل يك شخصيت برازنده‌اي مثل خاتمي قرار دادن! با علم بر اينكه در ايران هميشه افرادي مثل بهشتي و رجائي (به علت ناشناخته بودن براي نسل جوان و صرفا توهم زائي) محبوب بودن! از همون روزاي اول خاتمي رو به بهشتي شبيه كردن و خاتمي با اون فضايل خاص رفتاري و گفتاري (كه واقعا پسنديده هم هست) تونست به عنوان يك مهره كليدي نقشش رو خوب بازي كنه و مردم رو در گيجي بيشتري فرو ببره! با اينكه مردم (خيل عظيم مردم) فكر ميكردن حالا اونان كه دارن يك تو دهني به دولت و نظام و غيره ميزنن و پيروز نهايي اونان ... در حاليكه اگر "عميق تر" نگاه كنين مي بينين پيش‌بيني‌ها چيزي جز اين رو متصور نميديدن . خاتمي اومد چون بايد ميومد. چون مغزاي متفكر و تئوريسينهاي ماهر پشت پرده اينطور خواسته بودن و هدايت مردم و مغز شوري ها صرفا در اين جهت برنامه ريزي شده بود. خاتمي اومد ... خوب هم اومد ... و چقدر شادي و شعف و اميد در دلهايي بوجود آورد كه اگر كمي دير جنبيده بودن از يك بمب اتم هم خطرناك تر ميشدن! خاتمي اومد ... با آزادي بيان ... با شعار عزت بخشيدن به آدمي ... با يادآوري اينكه بابا جان شما حيوون نيستين آدمين ... با يادآوري اينكه ميتونين گاهي فقط گاهي خودتون تصميم بگيرين كه چكار كنين و چه خاكي تو سرتون بريزين ... چهار تا روزنامه منتشر شد و چهار تا تظاهرات و چند تا چاشني آزادي طلبي مثل كوي دانشگاه و قاضي مرتضوي و خلاصه با اسپايس فراوان ... كه مردم هميشه در صحنه و امت قهرمان پرور حسابي ذوق مرگ بشن از انتخابي كه انجام دادن و كلا فراموش كنن كه اونا "چيزي انتخاب نكردن، بلكه عروسك خيمه شب بازي بودن براي پيشبرد اهداف نظام" !

همين خاتمي عزيز و فرهيخته كه با بيست ميليون راي روي كار اومد چهار سال بعد شده بود آدم بده ! خيلي‌ها ديگه بهش اعتقاد نداشتن. خيلي‌ها شعار اصلاحات رو زير سوال بردن ... خيلي‌ از همين‌هايي كه براش سينه چاك ميكردن تو همين دانشگاه تهران هوش كردن ... ميدونين چرا ؟ چون تاريخ مصرف خاتمي بايد تمام ميشد تا راه رو براي ظهور احمدي ن‍ژاد هموار كنه ... بايد شعارهاي خاتمي برچسب فانتزي ميخورد ... بايد جوري به مردم تلقين ميشد كه بابا غم ما غم روزنامه و آزادي نيست ... ما نان ميخوايم. ما آب ميخوايم .... اينطوري شد كه باز هم دستهاي پشت پرده با كنترلهاي راه دورشون زمينه و افكار مردم رو مناسبِ روي كار اومدن احمدي نژاد كردن ....

حالا ببينين اينجا چي شد ! باز هم خير و شر ! باز امتحان تستي! گزينه 1 اينبار كسي مثل هاشمي است. پدر خوانده ! كسي كه مردم فكر ميكنن تمام ثروت اونا را بالا كشيده و زده به جيب و براي خودش تو دبي بيزينس ميكنه! يعني آدم بده ماجرا ... اونطرف صحنه گزينه 2 قرار داره قاليباف (چيزي در موردش نگيم بهتره) و گزينه 3 احمدي نژاد! با يك چهره بدبخت و زجر كشيده و آفتاب سوخته كه انگار تا حالا داشته زراعت ميكرده و بيل ميزده . با شعار عدالت اجتماعي ! نقطه مقابل گزينه هاي 1 و 2. و گزينه 4 يعني هيچكدام ... چه اتفاقي ميافته ؟؟؟؟؟

گزينه 1 كه خود به خود رد ميشه ! آدمي كه همه چيزو زده به جيب و رفته پي حال خودش چطوري ميتونه براي مردمي كه مغزشون طي هشت سال گذشته اينطور شستشو داده شده كه بايد منجي بيايد كه به آنها آب و نان و عدالت تقسيم كند، گزينه مناسبي باشه؟

گزينه 2 كه گزينه انحرافي است و همه كساني كه كنكور دادن باهاش آشنا هستن! اونايي كه خيلي شوت باشن اين گزينه رو انتخاب ميكنن! گزينه 4 مخصوص افراديه كه هنوز از گيجي در نيومدن و ميخوان خودي نشون بدن و مثلا بگن ما به چيزي معتقد نيستيم و اينا (همه قضيه تحريم انتخابات و غيره رو كه به ياد دارين؟) تنها گزينه اي كه ميمونه كدومه ؟ آفرين ! گزينه 3 ! احمدي نژاد ... تنها كسي كه مياد و در مورد عدالت اجتماعي صحبت ميكنه ... احمدي نژاد صرفا و صرفا و صرفا يك بازيچه است ... يك اسباب بازي ... يك مرور توي ذهنتون انجام بدين و به دستاوردهاي اين دولت نگاهي بياندازين ... تمام اين دستاوردها يك بازي بين المللي و از قبل تدوين شده بيش نيستن. همهمه هولوكاست. هاله نور. سازمان ملل. قيمت نفت. انرژي هسته‌اي. خاورميانه. افغانستان. عراق. اسرائيل .... يك دو دو تا چهار تاي ساده است. كل ايران زير پرچم اون نظام جهاني خاص پيش ميره. نه دولتي در كاره نه آخوندي . نه انقلابي نه مردمي نه هيچي ... اين اصل قضيه است. همه جاي دنيا همينه ... حتي اين آمريكاي جهان خوار!‌ اين توالي روي كار اومدن دموكراتها و جمهوري‌خواه‌ها رو با روساي جمهور ايران مقايسه كنين! زمان خاتمي كلينتون بود و زمان احمدي نژاد بوش. چرا؟؟؟؟ چون بايد برنامه ها دقيق پيش بره و اهداف به هم نزديك باشه تا يك دفعه گند كار در نياد !!!

حالا خودتون پيش بيني كنين ! اينبار كي روي كار مياد... مسلما كسي مثل احمدي نژاد شانس دومي نداره. اون به زباله‌دان تاريخ پيوست. حالا اوباما روي كار اومده . يك دموكرات. در ايران همه دنبال آبروي از دست رفته بين المللي و پايين اومدن نرخ تورم هستن. همه ميخوان از دست اين گشت ارشاد راحت بشن و دوباره برگردن به دوران خاتمي . يك عقب گرد شيرين و دلخواه مردم. ما حتي به وضعيت 4 سال پيش كه اينقدر بهش اعتراض داشتيم قانعيم! چه مردم خوب و گل و هميشه در صحنه‌اي ... نه؟ كسي مياد كه بتونه با اهداف دموكرات امريكا همگام باشه و توازن بين المللي رو بهم نزنه!

حالا مردم رو گذاشتن سر كار كه بياين كمپين دعوت از خاتمي راه بندازين. آخه چقدر ميتونن يك ملتي رو در جهل و حماقت و بدبختي نگه دارن. آخه يك ملتي چند سال ديگه بايد بازي بخورن و باز هم خوشحال و خندان باشن از اين همه نفهمي! از اين همه وقت تلف كردن و عين خر تو گل موندن ...

من خودم از طرفداراي پر و پا قرص خاتمي هستم (!) و اينبار هم اگه بيادش صد در صد ازش طرفداري ميكنم . بيشترش هم به خاطر وزيراي خوب ارشاديه كه معرفي ميكنه و خلاصه دوباره يك چهار سالي ميتونيم كتاباي ناب و بدون سانسور بخونيم. حداقلش اينه ديگه و اينكه وقتي حرف ميزنه خوشم مياد به لحن بيانش و كلماتش و شيوه سخنوريش گوش كنم. الان چهار ساله كه من كلا راديو و تلويزيون و برنامه سياسي نديدم با اينكه علاقه اصليم سياسته! خلاصه جناب خاتمي ما هم هستيم. مثل گوسپندي كوچكي در ميان ساير گوسپندان عزيز ... ولي با علم به اين مسائل! با آگاهي كامل از گوسپندگي و بندگي و بردگي و ....

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت10:6توسط نگار |
تکرار ...

تكرار هر چيزي ميتونه باعث باعث سكون بشه. ميتونه به مرزي برسه كه ديگه تحملش سخت باشه. اينكه خودت و عاداتت رو بدون ذره اي تغيير و تنوع هر روز و هر روز ادامه بدي و بدتر از همه اينكه ندوني اين يكنواختي و عدم تغيير بهت تحميل شده و بخشي از ناخودآگاهت ! يك موقع بابا بهم ميگفت : "سعي كن وقتي ميري سر كار و بر ميگردي مسيرهاي مختلفي رو طي كني تا شرطي نشي" " يا هر روز يك روزنامه متفاوت بخون" "يا هر روز يك صبحانه تكراري نخور" ... چقدر درست ميگفت! تغييرات به ظاهر جزئي معمولا اثرات شگفت انگيزي دارن. باعث ميشن مغز درگير روزمرگيها نشه و خودش رو اكتيو نگه داره ...

تمام اينا براي دوست داشتن و عشق ورزيدن هم هست. اگه هميشه به يك شيوه دوست داشته باشي ، اگه هميشه توقعات يكسان داشته باشي، اگه هميشه بخواي يك رابطه تعريف شده وجود داشته باشه، اگه فقط در چارچوب حركت كني ... شايد زودتر از چيزي كه فكرش رو بكني مرگ عشقت فرا ميرسه. حتي اگه خودت عاشق بموني ميبيني كه طرف مقابلت مدتهاست كه از دست رفته و تو خبر نداري ... چون گير كردي بين ضوابط (بعضا احمقانه اي) كه خودت براي خودت درست كردي و فكر ميكني وحي منزل هستن ! چون حاضر نيستي يك زحمت كوچيك به خودت بدي و يك ذره خودت رو عوض كني . شايد دنيا با يك تصميم به ظاهر كوچك تغييرات زيادي پيدا كنه.

انگار ذهن من مدتهاست زنگ زده. انگار تك تك سلولهاي تصميم گيريم به خواب خوش فرو رفتن و اصلا قصد ندارن ذره اي تلاش كنن كه قدري تغيير و تحول پيدا كنن. اين روزها باز موارد متعددي پيش اومده كه بايد تصميم گيري جدي در موردشون انجام بدم و باز مثل روند چند سال اخير شديدا در اين زمينه دست تنها موندم. باز خودمم كه بايد با تكيه به منطقِ اين سلولهاي خواب رفته و بيكار يك تصميم بگيرم كه بايد چكار كنم!

تحولات زيادي تو شركت اتفاق افتاده. حالا من كه از اول هم از اينجا خوشم نميومد ولي الان ديگه واقعا افتضاح شده. كار، اولين چيزيه كه بايد در موردش تصميم بگيرم. بمونم يا برم؟

دومين مسئله مربوط ميشه به اين تصميم كشواري كه سالهاست ميخوام بگيرم و هنوز نتونستم با خودم كنار بيام كه واقعا چي درسته چي غلط! هر روز به يك نتيجه ميرسم و فرداش به نتيجه برعكسش! معضلي شده براي خودش ...

سوميش هم در مورد ... در مورد اينه كه واقعا ميخوام چكار كنم؟ تا كي ميخوام بارش رو بدوش بكشم و خودمو تو اين شرايط مضحك قرار بدم؟ تا كي بايد شبا با يك خواب ديدن تا صبح بيخواب بشم و تو سياهي اتاق زل بزنم به سقف و فكر كنم كه ميخواد بالاخره چي بشه؟ تا كي صبحا كه ميام شركت تو اون مسير فسقلي تاكسي سواري بايد خيره بشم به خيابون و يادت بيافتم كه بالاخره آخرش چي؟ تا كي بايد عين چسب بچسبم به اين شهر كه مبادا مبادا ثانيه اي دور بشم از ... خيلي خنده دار شده ! خنگ شدم انگار !

به هر حال اين تكرارهاي روزمره و اين افكاري كه بي جوابن و اين روزها كه به سرعت سپري ميشن و اين بي خبريها و اين نبودن ها و اين بودن ها و خلاصه همه چي ..... اينقدر سنگينن كه ديگه داره كمرم خم ميشه ! سرماي هوا رو هم بايد اضافه كنم! اينكه مجبور باشي چند تا مانتو و پالتو و شال و كلاه و دستكش و چتر هر روز دنبال خودت بكشي اينور و اونور ...


ديروز با ساني رفتيم بيرون. بعد از مدتها . دو تائي و تنها ... يك رستوران خوب. يك ناهار خوب. يك بعد از ظهر خوب. بودن در كنار افرادي كه باهاشون راحتي و نگراني هم از نحوه رفتارت و افكارت نداري بهترين نعمته :) نميدونم چرا حتي اين شاديهاي ساده رو هم از خودم دريغ كردم ! واقعا داره چه اتفاقي براي من ميافته؟ تا قبل از اينكه تو باشي و من رو تسخير كني من چطوري زندگي ميكردم؟ به چي فكر ميكردم ؟ چرا يادم نمياد من كي بودم و چي بودم و كجا بودم؟

 

+نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت11:24توسط نگار |
تا اطلاع ثانوی

آواز عاشقانه ما در گلو شکست
حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمیکند
تنها بهانه دل ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست
ای داد، کس به داغ دل باغ دل نداد
ای وای های های عزا در گلو شکست
آن روزهای خوب که دیدیم خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست
"بادا" مباد گشت و "مبادا" به باد رفت
"آیا" ز یاد رفت و "چرا" در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا ... در گلو شکست

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت9:41توسط نگار |
بیوریتم (زیست آهنگ)

مدتهاست ميخوام در مورد يكي از شگفت انگيز ترين چيزايي كه در اين مدت ديدم بنويسم. شايد تا بحال در مورد نمودار بيوريتم يا زيست آهنگ مطالبي شنيده باشن. چند وقتيه كه برنامه اش رو نصب كردم و دارم ازش استفاده ميكنم. بايد بگم كه در نوبه خودش بي نظيره و واقعا ميتونه در رفتار و تصميمات شما تاثير گذار باشه.

طبق فرضيه بيوريتم، هر انسان از بدو تولد داراي امواجي است كه زندگي اون رو تحت تاثير ميذاره. اين امواج بر اساس ساعت بيولو‍ژيكي بدن ساخته ميشوند. چهار چرخه عمده وجود دارد:‌1- چرخه جسمي 2- چرخه حسي 3- چرخه ذهني 4- چرخه ادراكي

اين چهار چرخه خود مولد تركيبي از امواج هستند كه نيروهاي ديگري را تحت كنترل ميگيرند. شايد به نظر خيلي ها اين خرافه‌اي بيش نباشه ولي فقط با يكبار امتحان اين نمودارها و مقايسه اون با حالات و احساسات روزانه نظرتون عوض ميشه. خيلي وقتا پيش مياد كه بي دليل غمگين هستين و حوصله حرف زدن با كسي رو ندارين ! مطمئن باشين كه اون روز در قسمت منفي نمودار سينوسي احساسي قرار دارين. يا يك روزايي از صبح كه بيدار ميشين دوست دارين كار كنين، تميزكاري كنين برين كوه ... حتما در قسمت مثبت نمودار سينوسي جسمي قرار دارين . يا يك روزايي كه براي امتحان درس ميخونين با يك بار خوندن همه چيز رو ياد ميگيرين و يا برعكس ده بار هم ميخونين و آخرش هيچي ... همه اينا به نمودار سينوسي ذهنيتون ربط داره.

بيوريتم

ادامه مطلب
+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت14:16توسط نگار |
امشب

یک شب دیگر هم گذشت ... و هنوز هیچ!

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت20:2توسط نگار |
امروز ...

چقدر سخته که بخوام تو رو نادیده بگیرم و جوری رفتار کنم انگار نیستی.

روز اول پیش خود گفتم
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز میگفتم
لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا میکشت
باز زندانبان خود بودم
آن من دیوانه عاصی
در درونم های و هو می کرد
مشت بر دیوارها میکوفت
روزنی را جستجو می کرد
در درونم راه میپیمود
همچو روحی در شبستانی
 بر درونم سایه می افکند
همچو ابری بر بیابانی
می شنیدم نیمه شب در خواب
های های گریه هایش را
در صدایم گوش میکردم
درد سیال صدایش را
شرمگین می خواندمش بر خویش
 از چه رو بیهوده گریانی
در میان گریه می نالید
دوستش دارم نمی دانی 
...
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویاها
زورق اندیشه ام آرام
می گذشت از مرز دنیا ها
باز تصویری غبار آلود
زان شب کوچک  ‚ شب میعاد
زان اطاق ساکت سرشار
از سعادت های بی بنیاد
در سیاهی دستهای من
می شکفت از حس دستانش
شکل سرگردانی من بود
بوی غم می داد چشمانش
ریشه هامان در سیاهی ها
قلب هامان میوه های نور
یکدیگر را سیر میکردیم
با بهار باغهای دور 
روزها رفتند و من دیگر
خود نمیدانم کدامینم
آن من مغرور سر سخت
یا من مغلوب دیرینم ؟
بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم

می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم

فروغ- صبر سنگ

+نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت16:43توسط نگار |
فدای سرت ...

باور حقیقت یک موقعهایی خیلی سخته. پذیرفتن حقایق آشکاری که جلوی چشمات رژه میرن ولی نمیخوای قبول کنی. هی خودت رو میزنی به اون راه. هی سعی میکنی تو ذهنت خودت رو مجاب کنی. هی میخوای یک جوری یک جایی یک دستاویزی پیدا کنی که شاید شعله امیدی توی دلت روشن بمونه. ولی بهترین کار اینه که کنار بیای با تلخی های یک واقعیت. با این کنار بیای که یک موقعهایی آدما ممکنه راه های صد در صد اشتباه تو زندگیشون برن و بعد پشیمونی هیچ سودی به حالشون نداشته باشه. کنار بیای با اینکه بعضی آدما خیلی راحت میتونن بعضی دیگه رو خر کنن و ازشون استفاده کنن و وقتی تاریخ مصرفشون تموم شد بندازنشون دور. به همین راحتی ! نه بیشتر و نه کمتر!

بپذیری که جاهایی هست که باید پا پس بکشی و عقب بشینی و نظاره کنی روزها و ساعتها و ثانیه هایی که به غلط صرف شدن و صرف هیچ شاید! باید قوی باشی و مسئول رفتارای خودت و تصمیماتت که شاید در اون مقطع فکر میکردی درست ترین تصمیم زندگیت هستن. باید یاد بگیری برای کسی دل نسوزونی و نخوای یار شفیق کسی باشی . باید وقتی سرت اونقدر محکم به سنگ خورد، سریع از گیجی در بیای و دوباره هشیار باشی. خوب نگاه کن ... همه دارن زندگی میکنن به روشی که دوست دارن و هیچ کس و هیچ چیز مانعی نیست برای نوع حضورشون. تجربه کن و بفهم که دیگران چکار میکنن حتی اگه تمام این لغات و این فرهنگ و این واژه ها برات غریبه باشن ... یاد بگیر که در این وانفسا باید اول از همه فکر خودت باشی ... ساده نباشی. خر نباشی و یک ذره فقط یک ذره از نعمتی به نام عقل استفاده کنی !

روزای سختی خواهند بود. میدونم. مثل یک معتاد که تو دوران ترکه ... ولی خودت رو نجات بده از این برزخی که توش گرفتاری و دست و پا میزنی برای هیچ! به خودت کمک کن که هیچ کس دیگه ای نمیتونه حتی ذره ای از درد تو رو بفهمه. با خودت روراست باش و ببین واقعیت اونی که برات کعبه آمال بود و قبله نمازت چیه؟ اونی که تمام حجم زندگیت رو پر کرده و هیچ چیز و هیچ کسی یارای اینو نداره که ذره ای حتی ذره ای از اون رو ازت بگیره. قبول کن که واقعیت چیز دیگه است ... اینایی که تو ذهنته فقط ساخته و پرداخته خودته ... مطمئن باش!

دلت دیگه از شیشه نیست
چشمات مثل همیشه نیست
فدای سرت اگه من خیلی تنهام
فدای سرت اگه گریونه چشمام
فدای سرت اگه دلمو شکستی
میگن عاشق یکی دیگه هستی

+نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت8:5توسط نگار |
آنقدر کم ...

آنقدر به من فکر میکنی که من به غیر تو

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت8:24توسط نگار |
تقدیم برای عرض تسلیت

چه روز آرومی بود ... همه چی خوب ... داریم از زمین و زمان حرف میزنیم و چت میکنیم و میخندیم ... و یک دفعه یک pm جدید که : پدر آزیتا فوت شده .... خدایا، باورش سخته و وحشتناک . همین چند روز پیش که آزیتا هم اعلام کرد میاد meeting خیالم راحت شده بود که حال پدرش خوب شده ... تمام مدت چهره آزیتا جلوی چشمامه و اصلا نمیتونم تصور کنم چطوری میخواد این غم سنگین رو تحمل کنه، کی میخواد تکیه گاه این لحظات تنهاییش بشه ... اون همه دعا و اون همه خواهشی که از خدا کرده بود که فقط حال پدرش خوب بشه ....

یادمه پارسال که خبر فوت پدر پریسا رو بهم دادن ایران نبودم و چقدر دوست داشتم باشم و زود برم ببینمش. بهش تسلیت بگم. دلداریش بدم ... ولی حالا ... فقط جرئت میکنم یک اس ام اس براش بفرستم و براشون آرزوی صبر و شکیبایی بکنم ... چند وقت پیش هم که پدر همکارم سمیرا فوت شده بود و همه داشتن برای مراسم ختمش میرفتم، پاهام میلرزید. نمیتونستم تصور کنم که توی مسجد بشینم و سوگ یک "پدر" رو شاهد باشم.

"پدر"، "بابا" ... غمی بالاتر از غم از دست دادن پدر نیست. بزرگترین پناهت، بزرگترین امیدت، بزرگترین ستون زندگیت رو وقتی از دست بدی ... به کجا میخوای تکیه بزنی؟ وقتی غمگینی، وقتی کوه مشکلات داره خردت میکنه، شونه کی مرحم غمهات میشه؟ وقتی غصه داری با نگاه کی میخوای شاد بشی؟ دست محبت کی میخواد سرت رو نوازش کنه؟ کی مثل یک "مرد" پشت سرت می ایسته تا تو به راهت ادامه بدی؟ کی با موفقیات شاد میشه و به داشتنت افتخار میکنه؟ کی بدون اینکه بفهمی چطوری و از کجا، راه رو برات هموار میکنه تا تو پیش بری؟ کی اخمات رو تحمل میکنه و داد و فریادات رو به جون میخره و باز "تو دختر گلش" باقی میمونی؟ کی تو همه لحظات فکرش و ذکرش توئی و بزرگترین آرزوی زندگیش دیدن خوشبختیته؟ کی یک دخترم میگه و صد بار قربون صدقه ات میره تا تو چین پیشونیت رو باز کنی و یک لبخند کوچیک براش بزنی؟ کی شبا که تو خوابی میشینه و نگات میکنه و فکر میکنه کجا تو زندگی برات کم گذاشته؟ کی خودش رو فدا میکنه تا تو جوری زندگی کنی که دوست داری؟ کی چشماش رو رو اشتباهات میبنده تا تو خجالت زده نشی؟

کاش فرصت اینو داشته باشیم که دست پدرامون رو ببوسیم . کاش وقت داشته باشیم که جای قدمهاشو طلا بگیریم . کاش ... دیر نشه برای اینکه بهش بگیم چقدر دوستش داریم. کاش امروز و فردا نکنیم که بریم دیدنش و چشم انتظارش نذاریم. کاش بدونیم که پدر فقط یکیه و دومی نداره. وقتی بره رفته ، برای همیشه رفته ... کاش چشمامون شیشه ای نباشه وقتی نگاش میکنیم، کاش همه حرفا رو بهش بزنیم و این غرور رو زیر پا بذاریم و بگیم که بهش افتخار میکنیم و تنها پناهمونه ... بهترین بابای دنیاست ... کاش فرصتها رو از دست ندیم ...

آزیتا جانم، برات دعا میکنم ... برات دعا میکنم که خدا بهت قدرت اینو بده که فقدان عزیزترینت رو تاب بیاری ... برای پدرت دعا میکنم که روحش در آرامش باشه و با خیالی آسوده شما رو ترک کرده باشه ...

پدر

بعد نوشت:

دیشب حالم واقعا بد بود. چقدر خوبه که دوستایی دارم که وقتی باهاشون حرف میزنم آروم میشم. دیشب با لعیا و پریسا حرف زدم. هر دوشون غم بی پدری رو چشیدن. و چقدر این دو زیبا حرف میزنن. زیبا فکر میکنن و چه دل بزرگی دارن. لعیا از اون سر دنیا طوری حرف میزنه که انگار پیشم نشسته و پریسا اونقدر با آرامش و مناعت طبع رفتار میکنه که از خودم خجالت میکشم که چرا باید دلش رو به درد بیارم.

با دوستای وبلاگم هم میخوام حرف بزنم. براشون کامنت میذارم که چیزی بگین که آروم بشم و امروز صبح که کامنتا رو میخونم انگار دارم رو ابرا راه میرم. دوستایی که برام خیلی عزیزن ... دوستایی که اگرچه ندیدمشون ولی میتونم حس کنم که همیشه با هم خواهیم بود.

مرسی از همه دوستای خوبم ... امروز حالم خیلی بهتر شد.

+نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت17:8توسط نگار |
بپذیر

روزای تعطیل حس غریبی دارن. خوشحالی و سرحالی و غمگینی و بیحالی ... همه چیز یکجا جمع میشه. یا خونه میمونی یا میری مهمانی یا مسافرت و گردش ... خلاصه یکجوری خودت رو مشغول نگه میداری .

این چند روزه اما دوباره زده به سرم. نمیدونم با کدامین اندوه باز اینچنین دچارم ! باز هجوم اندیشه هایی که نباید باشن و باز دوگانگی و بیگانگی و ... اینطوریه که این چند روز در خلال کارای عادی که انجام میدم همش گیر میکنم لابلای خاطرات و حرفا و گذشته ها. دست و پا میزنم که بیام بیرون و نذارم دوباره فریب لحظاتی که نمیخوام یادم بیاد منو بکشه ته گودال زندگی ... میخوام بالا بمونم ...

چرا پذیرفتن این مسئله اینقدر سخته برام؟ اگه این غرور لعنتی من اجازه میداد که بپذیرم این وسط اونی که همه چیز رو باخته منم ... اگه این غرور میذاشت ... بپذیر که بازیچه ای بیش نبودی دختر!

حالم به اون بدیها نیست ... مثل نقاهت بعد از بیماریه ... حس درد و خوبی با هم. یکجا. یک لحظه.

پ.ن: آّهنگای "یاس" رو گوش کردین؟ گوش کنین :)

 

+نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت16:39توسط نگار |