من اناری را می کنم دانه به دل می گویم
خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود
می پرد در چشمم آب انار : اشک می ریزم
...
انار، هندوانه، شیرینی ،شمع ،گل نرگس ، رومیزی ترمه ، آجیل و ... حافظ و محفلی گرم و عاشقانه و بزمی دوستانه و وصال مه و خورشید ... چه زیباست امشب ...

ما در این کلبه خوشیم
تو در آن اوج که هستی خوش باش
ما به یاد تو خوشیم
تو به یاد هر که هستی خوش باش
:)
خدایا ازت ممونم ... به خاطر تمام لحظاتی که هوامو داری بدون اینکه من متوجه بشم. به خاطر همه دلسوزیات به خاطر همه مهربونیات به خاطر همه ثانیه هایی که میتونم هدر بدم ولی با ظرافت کارامو ردیف میکنی به خاطر همه افتضاحهایی که میخوام به بار بیارم ولی بدون اینکه بفهمم چطوری کارا رو راست و ریس میکنی. به خاطر همه اون چیزایی که تو دلمه و هیچ کس نمیدونه جز تو ... به خاطر همه دعاهای شبونه ای که خودم هم باور ندارم مستجاب بشن ولی میشن چون تو میخوای. به خاطر همه روزا و شبای خوبی که به من هدیه کردی. به خاطر همه نعمتایی که من چه ساده از کنارشون گذشتم ولی ازم نگرفتیشون. به خاطر اون همه اشتباهی که که کردم و میکنم و تو باز تحمل میکنی و یک شانس دوباره بهم میدی. ممنون که چیزی بهم نمیگی به خاطر همه خودسریهام همه لجاجتام غرورم اخلاقم به خاطر همه کاستیهایی که دارم و تو با بزرگواری ندیدشون میگیری ... خدایا ازت ممنونم که منو حفظ میکنی تو وانفسای زندگی ... منو حفظ میکنی از گزند خطراتی که میدونم اگه پیش بیان وامصیبتا میشه ... خدایا ازت ممنونم به خاطر همین امروز که راهی رو به روم بستی که میخواستم بسته شه ... راهی که آخرش هیچی نیست ... ممنونم که به حرفام گوش دادی و ممنونم که هر روز بیشمار معجزه تو زندگی من رخ میده و من ... شاید خیلیهاشو نبینم ...خدایا امروز از ته قلبم میگم که دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم اونقدر که در قلبم هم نمیگنجه ...
دیروز درست وقت ناهار یک اتفاقی پیش اومد که هنوز که هنوزه ازش متاثر و داغونم ... روی راه پله های شرکت یک آدم کر و لال با یک ظرف غذا ایستاده بود و با زبون الکن و ایما و اشاره ... (وای خدا که چه صحنه ای بود) طلب کمی پول یا غذا میکرد و ما ... اونهمه آدم (!) مثل احمقا ایستاده بودیم و نگاش میکردیم و نمیدونستیم چی میگه ... من که شخصا پاهام از کار افتاده بود و یک بغض لعنتی تو گلوم گیر کرده بود که حتی قدرت تفکر رو ازم گرفته بود ... چرا نفهمیدم که بابا یک ذره پول بذار تو دستش بره به دردش برسه بنده خدا ... آخرش نا امید و رنجور از در رفت بیرون ... خداااااااااا ... رفتم تو حیاط دنبالش ولی رفته بود ... میخوام یک بار دیگه این فرصت رو داشته باشم که بهش کمک کنم ... نگاهش ... چشماش ... لباسش و اون بی پناهی و محتاج بودنش هر ثانیه داره مثل یک خنجر میره تو قلبم ... ببخش منو که اینقدر نادونم و ادعام دنیا رو برداشته ... ببخش منو
چرا بعضی وقتا با بعضی از دوستات که صحبت میکنی و جز صداقت چیزی تو حرفات نیست (حداقل خودم اینو میدونم) صد در صد اشتباه برداشت میکنن!!؟؟ از اون سوالای بیجوابه !
زندگي انسان سه بعد دارد يعني داراي طول، عرض و ارتفاع است؛
طول زندگي همان عمر ماست ... بخواهي يا نخواهي ميگذرد. شكلش مهم نيست ولي با گذر زمان اين طول زياد و زيادتر ميشود. عرض زندگي چگونگي گذران اين طول است. عرضي كه ميتوان به يادگيري، ماجراجويي، شادي، عشق و خيلي چيزاي ديگه تخصيص داد.
مهمترين بعد زندگي – بعد سوم – يعني حس زنده بودنه ... يك بعد متافيزيكي ، بعدي كه براي هر انساني معناي متفاوتي ميده . ميشه از تلاقي طول و عرض زندگي به اين بعد رسيد يعني به خاطر گذر عمري پربار حس كني زنده اي و هستي ... ميشه فارغ از نحوه گذران زندگي شاد بود و خوش بود و زنده بود ...
اغلب ما اما تنها به طول آن مي انديشيم ... به اينكه واي چقدر زود گذشت ... واي چقدر پير شديم ... واي چرا بايد بميريم ... چرا كمتر به اون دو بعد مي انديشيم؟
معادله های جالبی میشه با این سه عنصرX.Y.Z درست کرد. مثلا اگر x=30 & Y=10 ||Z=0 يعني يك آدمي كه 30 سال سنشه و به اندازه 10 واحد معلومات داره ولي هيچ حس زندگاني در اون وجود نداره ! يا اينكه هيچ وقت نميشه X=0 چون طول عمر بالاخره بايد يك چيزي باشه ديگه ! ولي ميشه Y=0 ولي z=100 باشه يعني در عين حماقت از زندگيت نهايت رضايت رو داشته باشي ... و الي آخر ...

عيد قربان كه ميشه بيشتر از همه چي به ياد گوسفنداي بدبختي ميافتم كه بايد در اين روز سلاخي بشن! يكي ميگفت اين عيد قصاباست! آخه چرا بايد به خاطر يك عيد!!! اينقدر حيوون بيگناه و زبون بسته كشته بشه؟
ديروز توي شهر صحنههايي ديدم كه واقعا مو بر تنم راست شد. جلوي مغازهها هر كي كارد بدست وايساده بود و جلوش لاشه يك گوسفند مظلوم كه پوستش دريده شده بود ... يا گوسفندايي كه نوميدانه به دست قاتلشون نگاه ميكردن ... خدا رو خوش مياد؟ به جاي اين كارا بهتر نيست پول همين حيوون رو به يك بدبخت بيچاره اي كمك كنيم؟ آخه چرا اين خوي درندگي و وحشيگري در بشريت پاك نميشه ... به جاي گوشت گوسفند نميشه چهار كيلو ميوه خريد و خيرات كرد ... نميشه حلوا و شيريني پخش كرد ... حتما بايد يك خون ريخته بشه ... آخه اين چه رسمي بي انصافا ...

اين لينك رو هم اگه دلش رو دارين ببينين
تو این دنیای نامحدود و بی مرز وبلاگ نویسی، بالاخره باید یک اصولی رو رعایت کرد. هر کسی میتونه اصول رو بر حسب میل خودش جوری تعریف و تعبیر کنه ولی از نظر من مهمترین اصل اینجا "احترام و سعه صدره" این اصل بیشتر در وبلاگهایی مد نظره که محتواش "بحث و نظر" و "آشنایی با افکار و ایده هاست"
متاسفانه در خیلی از وبلاگها دیدم که ابتدا یک بحث خوب مطرح میشه. دو یا چند نفر موافق و خیل بیشماری مخالف وجود داره. در همون کامنت دونی کوچولوی وبلاگ آنچنان جنگی شکل میگیره که دیگه عطاش رو به لقاش باید بخشید و از صحنه فرار کرد!
صاحب وبلاگ البته میتونه این جنگ رو کنترل کنه و کامنتای نادرست و توهین آمیز و حذف کنه ولی گاهی پای خودش هم به بازی کشیده میشه!
سوال من اینه: چرا در یک محیط مجازی و کوچک باید کار به دعوا و توهین و فحش برسه؟ چرا نباید بحث رو کنترل شده پیش برد؟ چرا نباید تحمل چهار تا حرف مخالف رو داشت؟ چرا اینقدر ما روی افکار و ایده های خودمون پافشاری میکنیم؟ چرا حتما باید حرف حرف من باشه و بس؟ چرا نباید از چهار نفر دیگه چهار تا چیز جدید یاد بگیریم؟
اگر تحملمون پایینه یا اگر نمیخوایم نظر مخالفی رو بشنویم چرا در کامنتدونی رو باز میذاریم؟ خوب ببندش ... مجوزش رو باطل کن!
اکثر وبلاگ نویسا دارای اطلاعات عمومی و تخصصی بالایی هستن (حتی اونایی که فقط شکل قلب میذارن) ولی بالاخره باید قبول کنیم که ما علامه دهر که نیستیم. من صد تا کتاب خوندم اون بنده خدایی که وقت میذاره و میاد یک نظر برای من مینویسه شاید ۵۰۰ تا خونده باشه! برای اینکه بگیم "نه من از تو عاقلترم" میایم یک نقد آنچنانی روی کامنتش مینویسم و زمین و زمان رو میبریم زیر سوال و اونقدر منم منم میکنیم تا حال همه رو به هم بزنیم! خوب که چی؟ الان اگه اینکارو بکنیم دنیا فتح میشه؟ یا بهمون مدال میدن؟
بابا جان اینجا داریم مینویسم که یک خورده حالمون بهتر شه، چیزی یاد بگیریم، دوستای جدید پیدا کنیم، اگه اینجا هم بخوایم دعوا کنیم چرا نمیریم سر چهار راه وایسیم و متلک بگیم؟
همه مثل ما نیستن! تحمل پذیرش هم شنیدن صدای مخالف رو هم باید داشت. همه دنیا با هم دعوا دارن حداقل در این محیطی که خودمون درستش میکنیم یاد بگیریم با گذشت باشیم.

پی نوشت: همینطوری اینا رو نوشتم. ویرایشش هم نکردم چون این سرما خوردگیه کسلم کرده!
چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون؟
چه دانستم که سیلابی مرا ناگـــــاه برباید
چو کشتی ام در اندازد میان قلزم پر خون؟
زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فرو ریزد ز گردشهای گوناگون؟
نهنگی هم برآرد سر، خورد آن آب دریا را
چنان دریای بی پایان ، شود بی آب چون هامون؟
شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را
کشد در قعر ناگاهان، به دست قهر، چون قارون؟
چو این تبدیلها آمد ، نه هامون ماند نه دریا
چه دانم من دگر چون شد؟ که چون،غرق است در بیچون
چه دانمهای بسیار است ، لیکن من نمی دانم
که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون
«مولانا»
سرما خوردم شديد! دكتر 4 تا آمپول برام نوشت كه فقط يكيش رو زدم ! از آمپول ميترسم ! يك شربت بدمزه هم نوشته كه اصلا نميتونم بخورمش. بچه كه بوديم اين شربتا انگار خوشمزه تر بودن ! بدتر اينكه ديشب همينطوري بيخود و بيجهت دلشوره داشتم حتي يك ساعت هم نتونستم درست و حسابي بخوابم. صبح زود بيدار شدم و تقريبا اولين نفري بودم كه رسيدم شركت. هنوز هم تمام كولراي شركت روشنه!
ديشب مهموني سالانه خانواده بزرگ ! شركتمون بود كه البته من اينقدر حالم بد بود كه خدا رو شكر! نتونسته بودم برم ! فاجعه بوده... بعضيها چه حسي دارن به خدا ... يك مرد زن نما! اون جلو آواز ميخونه و ميرقصه و بعد هي ميگه بياين وسط بياين وسط ... آخه فكر كنين ! همكارا با وجود روساي شركت و زن و بچه هاشون چطوري بلند شن وسط برقصن!!!!؟؟؟؟
اين چند روز دارم فكر ميكنم چقدر ما كم همديگه رو ميشناسيم! شايد همينقدر هم واقعا كافي باشه! يعني هر چيزي تا يك حد و مرز خاص بايد پيش بره ... پاتو كه اونطرفتر بذاري هم توقع خودت بالا ميره هم ديگران ... اونوقته كه همه چي خراب ميشه ...
دیشب برای بار چندم فیلم beyond the border رو نگاه كردم. فيلم معموليه ولي نميدونم چرا سوژهاش و اون حس و درد آنجلينا منو پاي فيلم نگه ميداره ... چقدر بعضي ها خودخواهن!
![]()
این آخرین آپدیت امروزه ... یک موقعهایی میشینم و شروع میکنم به نصیحت کردن این و اون. اونقدر که همه فکر میکنن من عقل کلم! (کُل نه کَلم!) به به و چه چه و خلاصه من هم کلی کیف میکنم! خدائیش هم پند و اندرزهام عالیه ولی در یک مورد خاص بهتره هیچ وقت دیگه صحبت نکنم! چند وقت پیش داشتم طبق عادت یکی از دخترای فامیل رو مورد ارشادات قرار میدادم که اتفاقا خواهر عزیزم هم اونجا حضور داشت و غیر محسوس داشت حرفام رو میشنید. من گفتم و گفتم و حسابی بچه مرشد رو تحت تاثیر قرار دادم ... اینکه باید درست انتخاب کنی، باید بفهمی با کی میخوای زندگی کنی، زود عاشق نشو، چشماتو باز کن، فکر کن، عجله نکن، بیخودی خودتو سبک نکن و از این حرفا ... درست در مرحله حساس اثرگذاری خواهر ارجمند گفتند: "تو که لالایی بلدی چرا خوابت نمیبره" ... من خیلی شیک و قشنگ خموش شدم و عزلت طلبیدم و به کنجی خزیدم ... و اون دختر فامیل هم کلی خر کیف شد که مجبور نیست به نصایح بنده گوش بده ...
پی نوشت: کجایی؟ معلومه ؟
ميدوني تا حالا چند بار تصميم گرفتم؟ ميدوني تا حالا چند بار به خودم قول دادم؟ چه روزا و چه شبايي وقتي بيتاب تو بودم خودم رو خط زدم و صداي قلبم رو نشنيدم؟ چه لحظاتي خواستم با يك احوالپرسي كوچيك دل خودمو آروم كنم؟ خواستم ازت دور باشم . هيچ جا هيچ وقت ديگه نبينمت ... خنده هاي دروغكي شاديهاي مسخره حتي ادا در بيارم، اداي آدماي محكم و استواري كه هيچ طوفاني تكونشون نميده ولي خودم – از درونم- ميدونستم كه از همه شكنندهترم .
اين روزا ديگه به نبودن و نديدن و نشنيدنت عادت كردم. مثل آدماي پوست كلفت شدم كه هر چي بيشتر زجرشون ميدن كمتر حس ميكنن. عادت كردم به اينكه ديگه صبحا بهت سلام نكنم و شبا بهت شب به خير نگم. عادت كردم كه ماه به ماه و سال به سال نبينمت و از دوريت چشمام به راه نمونه . عادت كردم كه وقتي صداي بارون مياد وقتي برگاي بارون خورده رو ميبينم ياد اولين روزي كه عاشقت شدم نيافتم. عادت كردم كه وقتي چترم رو دستم ميگيرم ياد اولين باري كه يك لحظه با هم زيرش بوديم نباشم. عادت كردم كه وقتي بارون موهامو خيس ميكنه ياد چشمات نيافتم كه آروم تو چشمام نگاه كرد و قلبم شعله كشيد و سوزاند وجودمو و ميسوزاند ... عادت كردم كه بدونم نيستي حتي وقتي خيلي تنهام .
ياد گرفتم دنبالت نگردم تو اين شهري كه به وسعت دستات بي انتهاست . ياد گرفتم نخوام فقط تو دستاي من آروم بگيري . نخوام فقط مال من باشي. نميرم وقتي ميگي سرم يك ذره درد گرفته . دلشوره نيافته به جونم وقتي يك ثانيه دير ميكني. چشم انتظارت نباشم وقتي يك سفر كوتاه ميري . نخوام لحظه لحظه خودمو وقفت كنم و فراموش كنم بود و نبود خودمو ... خيلي چيزا ياد گرفتم ولي ...
يادنگرفتم كه چطوري عاشقت نباشم . چطوري دوستت نداشته باشم . ياد نگرفتم وقتي شبا ميخوام بخوابم چطوري تو رو از تو خوابام حذف كنم. چطوري صبحا با شوق بودن تو از تخت پايين نيام. چطوري وقتي كار ميكنم يك دفعه نرم تو فكر و با تلنگر دوستام بيدار نشم. چطوري گامهاي مسيرم رو با تو طي نكنم. چطوري وقتي يك منظره زيبا ميبينم جاتو خالي نكنم. چطوري شوق زندگيم تو نباشي. چطوري تو اين قلبم نباشي ... چطوري چشمات همه جا جلوي چشمام نباشه ...
من از تو دور شدم. من خودمو از تو دريغ ميكنم همون كاري كه تو ميكني ... جنس اين دريغ كردن مثل هم نيست ولي هر دو فكر ميكنيم كه ديگه تمام شده ... كي ما اينقدر با احتياط با هم رفتار كرديم ؟ كي اينقدر تعارف و رودربايستي داشتيم؟ كي من همه اتفاقات ريز و درشت رو ازت پنهان كردم؟ مگه نه اينكه تو اولين نفري بودي كه بهت گفتم دارم ميرم. كارمو عوض كردم. فلان شده و بهمان شده ... مگه نه اينكه من اولين نفري بودم كه همه چيزو بهش ميگفتي و ريزترين تصميماتت رو من ميدونستم ... حالا چي شده ؟ مگه نه اينكه من به همين چيزاي كوچيك قانع بودم و شاد بودم و زنده بودم ...
ميدونم تو ... گرفتاري، عاشقي،براي من وقت نداري ... من توقعي ندارم ... من صبرم زياد شده ... ديگه لوس نيستم ... ديگه خودخواه نيستم ... ديگه اونقدرا مغرور نيستم ... من از پا افتادم ... خستمه ... خسته ... ميخوام يك شب حتي يك ساعت آروم بخوابم ... ميخوام يك روز حتي يك ساعت از ته دل شاد باشم ... ميخوام اگه هستي باشي و اگه نيستي اينقدر تو ذهنم و قلبم جولان ندي ... باور كن تنهايي من شبيخون حجم تو را پيش بيني نميكرد و البته خاصيت عشق اين است ...

صبحانه
صبح زير نم نم بارون داشتم به اين فكر ميكردم كه يكي از دلايلي كه همه ما بوي بارون و بوي چوب و علف و صداي آبشار و منظره دريا و كوه و جنگل رو دوست داريم بر ميگرده به اون بعد وجودمون كه غارنشين بوده و خالص در طبيعت زندگي ميكرده ...
امروز درست سر محدودهاي كه زوج و فرد شروع ميشه يك خانمي داشت با يك آقاي پليس سر جريمه نشدن بحث ميكرد . بعد يك مدتي ديدم خانمه سوار شد و رفت تو طرح! بعد كه از جلوشون رد شدم و خانمه رو ديدم به آقاي پليس حق دادم . بقدري اين خانم زيبا و متشخص بود و بقدري در اون ماشين كوپه مشكي رنگش با شكوه به نظر ميرسيد كه محاله هيچ پليس ديگهاي هم جلوش رو بگيره!
جاي لاكي خيلي خاليه ... هر روز كه ميرسم خونه اول ناخودآگاه ميرم به سمت جاش ... لاكي راحتي؟ خوبي؟
فكر كنم تا حدود زيادي هر دو موفق شديم همديگه رو نديده بگيريم. يعني اصلا انگار نه انگار ...
از ديشب كتاب فن داستان نويسي رو شروع كردم به خوندن. بايد اعتراف كنم خيلي سخته ... يعني نويسندگي خودش يك دنياست و بقيه چيزا متفرقه ...
مسافرت يك روزه و فشرده شنبه خيلي لازم بود. يك Restart كامل و لازم. اونجا كه بودم فكر كردم شايد لازم باشه خيلي خيلي دور از تو قرار بگيرم و تمام وسايل ارتباطي رو هم از خودم دور كنم. اگه ازت بي خبر باشم و يك دفعه در موردت خبراي جديد بشنوم بهتر از اينه كه ذره ذره اين پروسه به خوردم بره ... اونطوري ... نميدونم اصلا ... چقدر اشتباه كردم برگشتم ...
كاري به جز دوست داشتن تو من بلد نيستم ...
ظهرانه
تا ظهر تو شركت وقت تلف كردم . همينطوري الكي كار كردم و حرف زديم و بعد رفتيم بيرون يك دوري زديم و اومديم. با توجه به اينكه من ظهرا ناهار نميخورم حتما بايد يكجوري اين 45 دقيقه ناهار رو تلف كنم ديگه. امروز وقتي زير بارون قدم ميزديم ، بوي اين نونوايي كه سر راهمونه تو هوا پيچيده بود. بوي نون داغ ... خلاصه رفتيم داخل و انواع نانهاي مورد نظر رو ابتياع نموديم! چه مزهاي ! چه داغي مطبوعي!
الان بايد برم و در مورد سرنوشت و آينده كاريم صحبت كنم ! واقعا هيچ انگيزهاي براي كار كردن ندارم. مديرم اينو حس كرده و طفلكي خودش پيگير كارامه. حالا بايد چي بگم؟ بگم چه مرگمه كه نميتونم دل به كار بدم؟ بگم اينقدر حتي انگيزه ندارم كه صبحا از خواب بيدار شم چه برسه به اينكه بيام سركار و اكتيو باشم ... چه شرايط مزخرفي ... احتمالا استعفا ميدم ... شايد به يك وقفه دوباره نياز داشته باشم. پارسال دقيقا همين موقعها بود كه از شركت قبلي استعفا دادم ... اين ماه آذر ماه عجيبيه براي من ... و هميشه خواهد بود احتمالا!
هوا چقدر يك دفعه تاريك شده ... امشب ميخواستم برم روي پشت بوم و قران مبارك ماه و زهره رو نگاه كنم ولي مثل اينكه شرايط جوي مانعش بشه ...
مسخره است كه چشمت همش به يك آي دي باشه نه ؟ و ضربان قلبت با اون تنظيم شه ولي يك واقعيته !
حالم خوبه خوبه
همه چي رو به راهه
اوضاع و احوالم رديفه
كار و بارم عاليه
شركت و پيشرفت محشره
تفريحات فول، شادي كم نظير
تو؟ اصلا ! ديگه بهت فكر هم نميكنم
كجا؟ يادم هم نمياد
اوه! نه كي؟ چه ساعتي؟
دلم؟ ديگه ذرهاي توش نيستي
فكرم؟ آزاد و رها ... بي تو، وه چه زيبا
پارتي؟ ميرم
مشروب؟ ميخورم
سيگار؟ گهگاهي
همه چي عاليه، ميبيني؟
بدون تو؟ معركه است
احوالپرسي؟چه اهميتي داره؟
اس ام اس؟ مهمه به نظرت؟
تلفن؟ ابداً . وقت تلف كنيه
ببينمت؟ خوب براي چي؟
دلم تنگ شه؟ شوخي ميكني؟
يادت بيافتم؟ آخه چرا؟
...
حالم خوبه خوبه - ولي تو باور نكن!
همه چي رو به راهه چون مسخره تر از اين نميشه
اوضاع و احوالم رديفه - البته به ظاهر
كار و بارم عاليه شاید بتونم فراموشت كنم
شركت و پيشرفت محشره چون چاره ديگهاي ندارم
تفريحات فول، شادي كم نظير، فقط خودم رو به حماقت ميزنم
تو؟ اصلا ! ديگه بهت فكر هم نميكنم، چون تمام فکرمی
كجا؟ يادم هم نمياد، چون لحظه لحظه اش رو زندگی میکنم
اوه! نه كي؟ چه ساعتي؟ - يادمه حتي وضع آب و هوا و ساعت و ثانيهاش
دلم؟ ديگه ذرهاي توش نيستي - دل؟ اگه تو نباشي اونو ميخوام چكار؟
فكرم؟ آزاد و رها ... بي تو، وه چه زيبا - فكرم؟ آزاد و رها فقط دنبال توئه
پارتي؟ ميرم - گم ميشم تو صداهاش و لحظهاي آزاد ميشم
مشروب؟ ميخورم - اون طعم گس و عاليش ... به سلامتي تو
سيگار؟ گهگاهي - مزخرفه!
همه چي عاليه، ميبيني؟ - اصلا ميخواي ببيني؟
بدون تو؟ معركه است – اصلا برات مهمه؟
احوالپرسي؟چه اهميتي داره؟- بپرسي كه چي بشه؟
اس ام اس؟ مهمه به نظرت؟ - بزني كه چي بگيم؟
تلفن؟ ابداً . وقت تلف كنيه – حتي يكبار هم نزدي!
ببينمت؟ خوب براي چي؟ - تو كه نگاهت جاي ديگه است!
دلم تنگ شه؟ شوخي ميكني؟ دارم میمیرم از دلتنگی
يادت بيافتم؟ آخه چرا؟ - از یادم نمیری؟
...
حالم خوبه خوبه ........ تو باور كن!
نميخوام شكستنم رو ببيني
ميخوام بدوني ...
تقريبا پس از دو هفته پيگيري مجدانه و مصرانه گلبرگ تصميم گرفتيم با همكارا بريم تئاتر! با كلي ذوق و شوق و خنده رسيديم به تالار مولوي و نمايش آتن- مسكو كه برداشتي نوين از "سه خواهر" اثر چخوف است . داستان سه خواهر روسي كه براي كار و پيشرفت به آتن اومدن و داستان بر مبناي ديدار مجدد هر سه نفر در خانه اولگا ميگذره ... البته مسلمه كه براي اجراي اون در ايران بايد به اون رنگ و محتواي ايراني هم داده بشه.
بازيها خوب و روان بود. خانم الهام پاوه نژاد (اولگا)، خانم الهام كردا (ماشا) و خانم رويا ميرعلمي (ايرنا) ... چيزي كه بيشتر از همه براي من جالب بود ديالوگهاي نمايش بود. همه چي جاي خودش بيان ميشد نه كم و نه زياد. هيچ جمله حاشيهاي يا زائد هم در اين نمايش وجود نداشت و نكته جالب ديگه استقبال خوب از اين نمايش بود.
ولي به نظر من اين نمايش فقط يك نمايش بود. هيچ حسي و هيچ دركي از فضاي اون نداشتم. انگار سه نفر بدون هيچ پيش زمينه ذهني وارد صحنه شدند و بدون هيچ اثري كه بر ذهنم بذارن دوباره بيرون رفتن.
اینجا يك نقد زيبا روي اين نمايش نوشته شده كه اگه دوست داشتين ميتونين بخونين و اینجا هم يك توضيح زيبا در مورد اصل داستان "سه خواهر" نوشته شده.
ديدن اين تئاتر فقط يك حس در من ايجاد كرد : ميخوام بنويسم ... ميخوام ديگه از اين كامپيوتر و مشتقاتش بيام بيرون ... به خدا گرفتار شديم در اين دام بلا ...

وقتي تو يك عواملي براي خودت زندگي ميكني كه مصنوعي و ساختگيه، همه چيزايي كه دور و برت قرار ميگيرن هم شكل واقعيشون رو از دست ميدن. شاديها شادي نيست. غمها غم نيست ... همه چي بي ماهيت ميشه. در چارچوبي قرار ميگيره كه تو اون دنياي مصنوعي وصله ناجور نباشه. كم كم خودت هم يادت ميره كي بودي. چي بودي. كجا بودي . كم كم خودت رو فراموش ميكني. يك "من" ديگه جاي تو بدنيا مياد و به جاي تو زندگي ميكنه . به جاي تو ميخنده. به جاي تو كار ميكنه. به جاي تو وسط زندگي قرار ميگيره. به جاي تو با دوستات ميره گردش. ميره سينما . ورزش. به جاي تو آهنگاي شاد ميذاره و الكي خوشه. به جاي تو نقش يك خانم كامل رو بازي ميكنه . به جاي تو ميره خريد. ميره بازار. به جاي تو عاشق ميشه حتي ... مثل يك پوشش. يك نقاب . يك بدل ... اين بدل رو دوست دارم . خيلي كارام رو راحت كرده. ديگه وقتي يك نقاب رو صورتم باشه همه نميپرسن: امروز چطوري؟ چيزي شده؟ هنوز نتونستي با اين قضيه كنار بياي؟ هنوز نتونستي فراموشش كني؟ هنوز نتونستي مثل آدم زندگيت رو بكني؟ ميخواي به اين خريتت ادامه بدي؟ اصلا كيه؟ ارزشش رو داره؟ .... اينطوري اون چيزايي كه بايد براي خودم بمونه – ميمونه . ناگفته هام مال خودمه. دردام مال خودمه ... عشقم، احساسم همه چي مال منه ... كسي بابت واقعيتم نصحيتتم نميكنه، توبيخم نميكنه ... بذار اون بدل جوري باشه كه جامعه دوست داره. خانواده دوست داره. رئيسم دوست داره . بذار همه اون بدل رو دوست داشته باشن. چه اهميتي داره؟
خيلي سعي كردم كه خودم باشم ... و تلاش كردم كه بگم اين "من" حق زندگي داره همينطوري كه هست ... همينطوري كه دلش ميخواد ولي چرا بايد اين "من" رو به ديگران هم تحميل كنم ... اين "من"فقط مال منه ... دليلي نداره كه خودم رو فرياد بزنم و بگم : ايها الناس ببينين اين منم !
حالا ... دنيا آروم شده انگار. من با خودم زندگي ميكنم و اون با مردم ... واقعا كي فكر ميكنه كه ميشه حقيقيترين احساسي رو كه داشتي فراموش كني؟ با ارزشترينت رو نديده بگيري؟ باهاش حرف نزني؟ نخواي ببينيش؟ حذفش كني؟ اين امكان پذيره؟اگه امكان پذير باشه بايد در حقيقت اون دوست داشتن شك كرد ... يكبار در تمام طول زندگيت ممكنه كسي رو ملاقات كني كه ريزترين ذرات وجودت رو به ارتعاش در بياره ... و بعد ... آيا ميشه اين حقيقت محض رو فراموش كرد؟
ولي ميشه جوري زندگي كرد كه هاي و هوي نداشته باشي. ميتوني اين سرشاري احساس رو براي خودت نگه داري و مرتب نخواي براي ديگران توضيحش بدي ... ميتوني تا عمر داري آروم زندگي كني و ... به جاي اينكه اونو فراموش كني خودت رو از ياد ببري ... اينكه چي بودي. كي بودي. كجا بودي . اصلا براي چي بودي تا حالا؟ اصلا قبل از اينكه "تو" باشي "من"نبودم ... چند وقتيه كه پيدا شدم... كامل شدم انگار ...
گاهي فراموشي خوبه ... گاهي اينطوري زندگي كردن خوبه. گاهي خوبه كه فيلم بازي كني. گاهي لازمه كه به خودت دروغ بگي. گاهي بايد دلم رو راضي كنم كه نخوام ببينمت . نخوام صدات رو بشنوم. نخوام غرق بشم تو دنياي تو . گاهي همه اينا اجتناب ناپذيره . اينا فقط "گاهي" پيش ميان ولي چيزي كه ابديه ......................................................................................

دیروز لاکی مرد! خیلی آروم . اونقدر که تا مدتها داشتم باهاش حرف میزدم و وقتی دیدم حتی سرش رو بلند نمیکنه تازه فهمیدم یک اتفاقی افتاده . تمام روز رو تو آب داشت بازی میکرد. حتی غذا خورد و مثل همیشه رو سنگش نشست و به آسمون نگاه کرد. بعد یک چرتی زد و دوباره رفت تو آب ... من هم پای کامپیوتر نشسته بودم و گهگاهی باهاش حرف میزدم و نگاش میکردم. هر وقت تو خواب عمیق بود میترسیدم که نکنه مرده باشه با دست میزدم به پاش و لاکی با یک حالت نازی پاش رو جمع میکرد اونوقت خیالم راحت میشد . ولی .... دیروز هر چی به پاش زدم هر چی تکونش دادم هیچ خبری نشد ... سرش رو سنگ مونده بود و چشمش نیمه باز ... مرده بود
خیلی ناراحتم ... شاید یک ساعت داشتم گریه میکردم. یک تابوت براش درست کردیم که با اون خاکش کنیم ... طفلکی لاکی. همه اش تقصیر منه که آخر نفهمیدم چطوری باید لاک پشت نگه دارم ... ولی حدس میزنم یک تیکه میگو پریده بود تو حلقش و نمیتونست نفس بکشه چون این اواخر خیلی دهنش رو باز میکرد ... نمیدونم ! چرا حیوونا نمیتونن حرف بزنن و بگن مشکلشون چیه ؟
لاکی عزیزم به خاطر همه کوتاهی هایی که در حقت کردم منو ببخش ... باور کن نهایت سعیم رو برای خوشبختیت انجام دادم ... به خاطر همه لحظات شادی که به ما دادی ممنونم ... به خاطر اون هیجان شب عید ... به خاطر اون هیجان بزرگ شدنت ... غذا خوردنات ... بازی کردنات .... حمام آفتاب گرفتنات ... به خاطر همه این لحظات شاد در این عمر کوتاهت ممنون ... دوستت داشتم و همیشه در قلب و خاطر ما باقی خواهی ماند ...


