تبليغاتX
روز تایپ


روز تایپ

بچه ها مواظب باشید!

آمار نشان میدهد کسانی که در روز بیش از ۷ ساعت با کامپیوتر کار میکنند، ریسک ابتلا به آرتروز گردن در آنها ۹۰ درصد بیشتر از بقیه افراد است. همینطور کسانی که بیش از ۲۰ ساعت در هفته تایپ انجام میدهند دو برابر بیشتر از سایرین از دردهای گردن و دست شکایت دارند!

مراقب گردن های خود باشید

مراقب مچ های خود باشید

مراقب کمر خود باشید

بچه ها مواظب باشید



پی نوشت: به علت گردن درد شدید فعلا از نوشتن طولانی (علیرغم میل باطنی) معذورم!

ورزش گردن 1

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت20:9توسط نگار |

بی پا و سر کردی مرا بی​خواب و خور کردی مرا

در پیش یعقوب اندرآ ای یوسف کنعان من

از لطف تو چون جان شدم وز خویشتن پنهان شدم

ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من


یعنی هر چی با روحیه میای سرکار همینکه گیر این جاوا و اوراکل میافتی همه چی بهم میریزه انگار! من نمیدونم چرا باید با همچین برنامه های مزخرفی کار کرد ؟؟؟؟

جدیدا هم متوجه شدم که چقدر در حین کار آدامس استعمال میکنم! وقتی کار مشکل پیدا میکنه هم که بیشتر! یک موقع آماری گرفته بودن که کسانی که کارشون نرم افزاره بیشتر از بقیه دچار اعتیاد به سیگار، کافی، یا مشروب میشن! فکر کنم باید آدامس رو هم به آمار اضافه کنن!

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت8:3توسط نگار |
یک متن بی ربط و با ربط!

مردی می خواست تا یک طوطی سخنگو بخرد، طوطی های متعددی را دید و قیمت جوان ترین و زیباترین شان را پرسید. فروشنده گفت: "-این طوطی؟ سه چهار میلیون! ... و دلیل آورد: - "این طوطی شعر نو میگه، تموم شعرای شاملو، اخوان، نیما و فروغ رو از حفظه!"

مشتری به دنبال طوطی ارزان تر، یکی پیدا کرد که پیر بود اما هنوز آب و رنگی داشت، رو به فروشنده گفت: "- پس این را می خرم که پیر است و نباید گران باشد"
- این؟!... فکرش رو نکن، قیمت این بالای شش هفت میلیونه... چون تمام اشعار حافظ و سعدی و خواجوی کرمانی رو از حفظه

مرد نا امید نشد و طوطی دیگری پیدا کرد که حسابی زهوار در رفته بود، گفت: "- این که مردنی است و حتماً ارزان... "
"- این؟!... فکرش رو نکن، قیمت اش بالای پونزده شونزده میلیونه... چون اشعار سوزنی سمرقندی و انوری و مولوی رو حفظه..."

مرد که نمی خواست دست خالی برگردد به طوطی دیگری اشاره می کند که بال و پر ریخته بر کف قفس بی حرکت افتاده و لنگ هایش هوا بود.... انگار نفس هم نمی کشید.
"- این یکی را می خرم که پیداست مرده، حرف که نمی زند، حتماً هیچ هنری هم ندارد و باید خیلی ارزان باشد..."
"- این یکی؟!... اصلاً فکرش رو نکن! قیمت این بالای شصت هفتاد میلیونه!"
"- آخه چرا؟ مگه اینم شعر می خونه؟"
"- نه...! شعر نمی خونه، حتی ندیدم تا امروز حرف بزنه، اصلا هیچ کاری نمی کنه... اما این سه تا طوطی دیگه بهش میگن استاد!


پی نوشتهای با ربط:

- بعضی آدما میتونن همزمان با چند دوز بازی کنند!

- بعضی آدما خیلی راحت میتونن یک عده دیگه رو ببرن سر کار !

- بعضی آدما کلا بازیگرهای ماهری هستن!

- بعضی آدما میتونن محترمانه هم سرشون تو آخور باشه هم در توبره!

- بعضی آدما میتونن دست و پاشون رو همزمان برای پس زدن و کشیدن بکار ببرن!

- بعضی آدما در فنونی همچون پرتاب خنجر از پشت مهارت والایی دارن!

- بعضی آدما فوق العاده بلدن قلبشون نیاد تو صورتشون!

- بعضی آدما حماقتشون سوپاپ و ضامن نداره!

- بعضی آدما همزمان میتونن شبیه "بز" و "سیب زمینی" باشن!

- بعضی آدما میتونن روی "دراز گوش" رو سفید کنن!

- بعضی آدما هر ثانیه یک سنگ بخوره تو مغزشون هم آدم نمیشن!

- بعضی آدما بزور یکی رو میبرن لب چشمه و بزور بهش آب میدن تا تشنه برنگرده!

- بعضی آدما هیچ چیزی حتی احساسات ملت به چیزیشون هم نیست!

- بعضی آدما برای قالب بندی سنگ پای قزوین بکار مبرن!

- بعضی آدما به جای تک تک مهره های ستون فقراتشون مهره مار جا گذاشتن!

- بعضی آدما ...

- بعضی آدما رو انگار نمیشه به هیچ صورتی حذف کرد!

- بعضی آدما رو نمیدونم چرا اینقدر میشه دوست داشت!

- بعضی آدما رو نمیدونم چطوری باید ...

...

چقدر واژه ها عاجز و ناتوانند!

چقدر این نوشتن ها و بازی کردن با کلمات کار بیهوده ایه!

مثل حک کردن اسمت رو موج دریا!

مثل فریاد زدنت تو ازدحام یک شهر!

مثل چشم دوختن به سیاه چشمات!

مثل گم شدن تو خلوت دستات!

مثل بوییدن عطر تنت!

مثل گیجی مستی، رخوت سیگار!

مثل حزن یک هماغوشی تلخ!

مثل جاری قلبت با ضربان زندگی من!

مثل لغزیدن خاطراتت در تمام لحظه هام!

مثل تکرار همیشگیت شامگاهان!

مثل طلوع یادت صبحگاهان!

مثل همه مثلهای دیگه که با چشم بر هم زدنی تموم میشن!

کار بیهوده ایه ...

باید کاری کنم امشب شاید فردا پس فردا ... هر وقت شد فرقی نداره . فقط دعا میکنم توانی برام مونده باشه ...

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت19:12توسط نگار |
Parmida You Best Lady, Vali miri too Hess Kheili

از ساعت ۳ صبح بیدار بودم. اینقدر خواب دیدم که دیگه اعصابم خرد شد. اونهم خوابی که دلم نمیخواد اتفاق بیافته! ولی متاسفانه همه خوابای من درست از آب در میان! ساعت ۵:۳۰ دیگه از جام بلند شدم و رفتم تو سکوت آشپزخونه نشستم ... صبحانه درست کردم و طعم چای داغ یک ذره سرحالم آورد. چقدر همه چی داره مسخره میگذره! یعنی اصلا هیچ حس خاصی ندارم. بی حسی کامل نسبت به همه چیز. واقعا درد بی درمون رو چطوری میشه علاج کرد؟؟؟

زودتر از همیشه از خونه میام بیرون. باد سرد صبح که تو وجودم میپیچه یک نفس عمیق میکشم. هدفون رو میذارم تو گوشم و به یک سری از آهنگایی که سلکت کردم گوش میدم. این آهنگا رو یک روزی که خیلی شاد بودم جمع کرده بودم. بیشترش هم "افشین"ه!!! صداش رو بلند بلند میکنم تا حداقل ارتباط صوتیم با دنیا قطع بشه! "آهای خانم خوشگله اونی که زیر پات گذاشتی دٍلٍ" و بلند و بلندتر ... "پارمیدا" رو هم گوش میدم ... "زانیار" ... چقدر این مسیر کوتاه پیاده روی تا شرکت شیرینه! کاش اینقدر راه میرفتم که تمام میشدم ...

بعضی چیزا مثل یخ میمونن یا مثل بستنی ... میخوای همیشه نگهشون داری ولی وقتی بدستشون میاری با اینکه نمیخوای تمام بشن ولی میشن! مثل تمام لحظات و خاطرات خوبی که نمیخوای از دستشون بدی ... ولی بالاخره تمام میشن!

منننننننننننننننننننن بایییییییییییییییییییییییید چکارررررررررررررررررررررررررر کنممممممممممممم؟؟؟

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت9:5توسط نگار |
...
دیشب ماه اونقدر زیبا بود که مدتها چشم ازش برنداشتم

امروز برف ریز ریز صبح اینقدر زیبا بود که مدتها پیاده راه رفتم

اینهمه زیبایی ...

بعد یک تماس تلفنی که تمام روزت رو خراب میکنه و حالت رو از خوب مطلق به بد مطلق تبدیل میکنه. چرا آخه؟

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت8:43توسط نگار |
این چند روز

ديشب داشتم فكر ميكردم اين چند روز تعطيلي كم از تعطيلات  5 روزه عيد نداشت. همون حال و هوا و همون هيجان! البته اينكه ميگم 5 روز به خاطر اينه كه دوشنبه رو هم نيومدم سركار – اصلا حسش نبود! به هر حال تعطيلات خوبي بود. دوشنبه كه در حالتي از مريضي و بي حوصلگي گذشت! در واقع اصلا يادم نيست چطوري گذشت. هنوز عوارض اون سرماخوردگيه تو تنم مونده و به نسيمي دوباره خودش رو نشون ميده. بماند كه با حدود 1 ساعت تو يخبندان موندن براي رسيدن به خونه ديگه چي ميشه!

سه شنبه – روز تاسوعا – تنها روزي در سال كه من بي علت و با علت دوست دارم گريه كنم. انگار بايد در اين روز براي تمام سال اشك بريزم ... بعدش يك سبكي خاصي سراغم مياد. انگار با اين اشكها شسته ميشم. تميز ميشم. نميدونم چطوري حسشو بگم. شايد گفتن نداشته باشه ولي "ابوالفضل" براي من معناي خيلي چيزاست. مردانگي، استواري، صلابت ... همه چيزايي كه در دنياي فعلي خيلي كم پيدا ميشن. خيلي‌ها حالا ديگه به اين چيزا ميخندن. حتي يكي از نشانه‌هاي تجدد ميدونن كه مثلا اين واقعه عاشورا و امام حسين و غيره رو زير سوال ببرن و با يك ژست خاصي بگن "كه بابا 1400 سال پيش حالا 4 تا عرب زدن همديگه رو كشتن" امسال ولي براي اولين بار به خيلي چيزا پي بردم. فهميدم كه اين تاسوعا و عاشوراي حسيني با اون شور و حال و اون صداي سنج و طبل و زنجير – صداي مداح و سينه زني مرتب – چيزي بالاتر از عزاداري رو در خودش نهفته ... عصر رفتيم خونه دوستم  غذاي نذري بگيريم. و يك غذاي نذري هم برديم – براي همسر نادر ابراهيمي – واي كه چقدر همون بانوي آذري بود كه بايد مي‌بود. جوري كه واقعا كمالات از چهره‌اش پيداست ...

روز عاشورا – باز حالتاي سرماخوردگي دارم. سعي ميكنم كار محيرالعقولي انجام ندم و فقط استراحت كنم. چقدر هوا عاليه ...

پنج شنبه انگار كوك شده بودم كه ساعت 6 صبح بيدار شم. از اول صبح شروع ميكنم به كار كردن و شستن و تميزكاري و هزار تا كار خونه ديگه كه رو هم جمع شدند. با يك شوق خاصي همه كارا رو انجام ميدم. انگار اين آخرين فرصته ... شب همه جا از تميزي برق ميزنه. با خيال راحت ميشينم جلوي تلويزيون و يك چاي داغ ميخورم ...

جمعه ظهر ناهار مهمان بوديم. يك كيك خوشمزه هم درست كردم . همه چي عالي و شاد گذشت. واقعا خستگيه اين چند وقت از تنم در اومد.

در خلال اين چند روز كلي فيلم ديدم. يك كتاب كوچيك خوندم و سيمز بازي كردم :)

الان كه سر كار هستم. طبق معمول اينترنتمون قطعه . خوابم مياد. حوصله كار كردن هم ندارم. اكسيژن هم نيست ... خوبيش اينه كه امروز 21امه و زود اين ماه تموم ميشه. بديش اينه كه تا چهار هفته ديگه هيچ تعطيلي نداريم ...

اين چند روز خيلي راجع بهت فكر كردم. تقريبا تمام وقايع رو مرور كردم. حتي روز تاسوعا. تو اوج گريه هام ... راستش به هيچ نتيجه‌اي نرسيدم! ميدونم همه چي ديگه مثل قبل نيست. ديگه از اين دورتر نميشه ولي اون ته ته قلبم هنوز نميدونم چي هست كه اينطوري به جونم پيوند خورده. نميدونم چيه كه نميذاره با اطمينان بگم: ديگه تموم شد!

ميگن كسي كه از باب الحوايج چيزي طلب كنه بدون جواب نميمونه ... ميدونم همينطوره ... پس خودت كمكم كن !

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت11:10توسط نگار |
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود

شاید این پست یکی از معدود پستهایی باشه که دارم با شوق و علاقه فراوان مینویسمش ! به خاطر این مسئله هم باید از دوست و همکار عزیزم تشکر کنم که این فیلم بسیار زیبا رو بهم داد تا ببینم :) توصیه زیاد میکنم که شما هم اگر فرصتی دست داد ببینین. واقعا از فیلمهایی است که اگه با تعمق بهش نگاه بشه بدون نقص ساخته شده ...

Dogville به کارگردانی و نویسندگی آفای Lars von Trier محصول سال 2003 ، ماجرای زنی است که برای فرار از مسائلی به دهکده ای کوچک و دور افتاده پناه میبرد.

داگویل دهکده ای کوچک که با کوه ها محاصره شده است، فقط یک راه رفت و آمد دارد و هیچ راه فراری از آن نیست. یک سگ به نام موسی با پارس های مداوم خود اهالی را از رفت و آمد مطلع میکند ... مهمترین مشخصه فیلم نماسازی و دکوراسیون خاص آن است. فیلم به صورت تئاتر وار نمایش داده میشود. هیچ نوع در و پنجره یا دیواری در آن وجود ندارد و حتی خیلی از نماها به وسیله گچ روی زمین نقاشی شده اند از جمله آن سگ مشهور! داگویل در کل 15 کارکتر اصلی دارد که در کلیه مراحل حضور دارند.

خوب تا اینجا توضیحات کلی بود در مورد فیلم ... ولی چیزی که میخوام بنویسم برداشتیه که خودم از مضمون این فیلم داشتم و برام فوق العاده جالب و هیجان انگیزه ... مثل خود فیلم Chapter به Chapter میریم جلو (اگه فیلم رو ندیدین و بعدا دیدین یک دور دیگه اینا رو بخونین و نظراتتون رو بگین)

Chapter 1

In which Tom hears gunfire and meets Grace

در بخش اول تام یکی از اهالی داگویل، صدای شلیک دو گلوله را میشنود و بعد زنی را میبیند که دوان دوان بسوی او میاید. زن که همان گریس (با بازی نیکول کیدمن) میباشد به او میگوید که گانگسترها به او حمله کرده اند و باید فرار کند. تام میگوید که دور تا دور اینجا کوه است و راه فراری نیست. او را در یک معدن قایم میکند و وقتی رئیس گانگسترها میاید و سراغ دختر فراری را از تام میگیرد تام او را دست به سر میکند. رئیس یک کارت ویزیت به او میدهد و میگوید که "او برای من خیلی ارزش دارد" و در صورتیکه او را بیابید پاداش ارزشمندی دریافت میکنید.

تام که شیفته زیبایی و معصومیت گریس شده آنها را رد میکند و به کمکش میشتابد.از طرفی تام که یک فیلسوف است و خطابه هایش هیچگاه مورد استقبال اهالی قرار نمیگرد سعی میکند از گریس به عنوان یک سوژه الهام بخش در جلسات ده استفاده کند. تام، گریس را با خود به جلسه دهکده میبرد و در آنجا از مردم مهربان میخواهد که به گریس پناه دهند. مردم با بی میلی و تردید میپذیرند که گریس در دو هفته خودش را به آنها ثابت کند که موجود خوب و بی آزاری است و آرامش آنجا را به هم نخواهد زد.

Chapter 2

In which Grace follows Tom's plan and embarks upon physical labour

به پیشنهاد تام، گریس برای کمک رایگان و دوستی با آنها به سراغ مردم دهکده میرود. اما آنها مردمی هستند که کارهای روتین و روزمره خود را به نحوی انجام میدهند و هیچ کدام کاری اضافه بر آن ندارند. به عبارتی به کمک کسی نیازی نیست. ولی کم کم مردم سعی میکنند برای کمک به گریس او را جایی مشغول کنند. گریس را نزد مردی به نام "جک مک کی" میفرستند که همه میدانند کور است ولی خودش این را مخفی میکند. همینطور گریس حاضر میشود بچه های "چاک و ورا" را نگهداری کند. به "مارتا" پیانو زدن یاد دهد. به "لیز" خدمتکار زیباییش را یادآوری میکند. از "بن" که اعتماد به نفس ندارد حمایت میکند. به "بیل" نادان درس میدهد. به "گلوریا" در نگهداری فرزند معلولش و عوض کردن او کمک میکند و ... نهایتا به "تام" در شکوفایی اندیشه و عشقش ...

Chapter 3

In which Grace indulges in a shady piece of provocation

سرانجام دو هفته سپری میشود و همه اهالی با رای قاطع او را پذیرا میشوند.

Chapter 4

Happy times in Dogville

دوران خوشی در داگویل رسیده است. گریس و اهالی از بودن در کنار هم لذت میبرند. او را دوست دارند و به او محبت میکنند. یک روز زنگها به صدا در میاید و پلیس به داگویل میرسد. برگه ای را به دیوار میچسباند که روی آن عکس گریس چاپ شده و زیر آن نوشته شده "Missing" ... مردم ابتدا میخواهند با پلیس همکاری کنند و او را تسلیم کنند ولی سرانجام منصرف میشوند. برای گریس حقوق تعیین میکنند ...

Chapter 5

Fourth of July after all

در روز چهارم جولای هنگامیکه همه مشغول شادی هستند جک که حالا پذیرفته کور است با خطابه ای از گریس به خاطر آوردن عشق و شادی به داگویل تشکر میکند . در همین لحظه بار دیگر پلیس سر میرسد و پوستر قبلی را با یکی دیگر جایگزین میکند این بار روی آن نوشته "Wanted" و به مردم میگوید که او دختری خطرناک است که در سرقت بانکی که دو هفته پیش اتفاق افتاده شرکت کرده است.

مردم با اینکه میدانند گریس دو هفته پیش در داگویل بوده است شروع به نق زدن میکنند و به تام میگویند که شاید او واقعا خطرناک است؟ باز جلسه ای تشکیل میدهند و در آن برای اینکه لطفی به گریس کرده باشند تصویب میشود که گریس باید دو برابر زمان حال برای آنها کار کند و حقوقی نیز دریافت نکند. گریس برای ماندن در آنجا همه شروط سخت را تحمل میکند.

Chapter 6

In which Dogville bares its teeth

گریس در اثر کار و خستگی زیاد طراوت خود را از دست میدهد ولی همچنان زیباست. مردم در مقابل اشتباهات ناشی از خستگی او کم طاقت میشوند و او را مورد مواخذه قرار میدهند. کسی دیگر او را دوست خود نمیداند.

Chapter 7

In which Grace finally gets enough of Dogville, leaves the town, and again sees the light of day

توهینهای اهالی به اوج خود میرسد. بار دیگر پلیس برای گشت زنی به داگویل وارد میشود. در این هنگام "چاک" که مردی شهوتران است (همسر ورا) به گریس میگوید که برای اینکه او را به پلیس تحویل ندهد باید سهمی از طروات و زیبایی خود را به او بدهد و در مقابل مخالفتهای گریس به او تجاوز میکند و البته این تجاوز را به نوعی لطفی در حق گریس میداند! و این کار را بارها و بارها در مقابل دیدگان تام که عاشق گریس است نیز تکرار میکند. سرانجام تام پیشنهاد میکند که او نیز با گریس "کاری که بقیه مردها میکنند" را انجام دهد ولی گریس از عشقش میخواهد که این کار را به زمان آزادی او موکول کند. تام که طاقت ندارد پیشنهاد میکند که گریس باید هر چه زودتر از آنجا فرار کند. 10 دلار از پدرش دزدی میکند و به "بن" میگوید که با بار سیب مزرعه "چاک" او را نیز به شهر ببرد. گریس خوشحال و شاد سوار ماشین "بن" میشود و از راه های پر پیچ و خم رد میشوند. در بین راه "بن" به گریس میگوید که جاده پر از پلیس است و از خطرات کار خودش میگوید و اظهار میکند که خرج کار خیلی بالاتر میشود و چون گریس پولی ندارد بن نیز به جای پول به او تجاوز میکند. گریس به خواب میرود و هنگامیکه بیدار میشود خود را بار دیگر در داگویل میبیند. تام نقشه فرار گریس را شبانه به اهالی لو داده است و بن صرفا به خاطر استفاده از گریس او را به خارج ده برده است. اهالی برای جلوگیری از فرار گریس یک قلاده با زنجیری بلند و وزنه ای سنگین به گردن او میبنند و گریس علاوه بر تمامی سختیها باید بار آن را نیز به دوش بکشد. البته اهالی اعتقاد دارند که نمیخواهند او را تنبیه کنند بلکه صرفا برای حمایت از خودشان اینکار را انجام میدهند.
علاوه بر تمام کارهایی که گریس شابه روز انجام میدهد، تمامی مردهای داگویل حتی "جک" و پدر تام حق خود میدانند که نیازهای جنسی خود را با او برآورده کنند. تام تنها کسی است که به گریس تجاوز نمیکند.

Chapter 8

In which there is a meeting where the truth is told and Tom leaves (only to return later).

با دیگر جلسه ای در شهر تشکیل مشود و تام از گریس میخواهد که شرح وقایعی که بر او رفته را برای اهالی تعریف کند شاید خجالت بکشند و دست از کارهایشان بردارند. ولی مردم او را متهم به دروغگویی و اغتشاش میکنند و خواهان اخراج او میشوند. تام بار دیگر به بهانه عشق پیشنهادش را تکرار میکند ولی گریس آن را رد میکند. تام که خشمگین شده است به خانه میرود و به شماره کارتی که رئیس گانگسترها به او داده زنگ میزند...

Chapter 9 and ending

In which Dogville receives the long-awaited visit and the film ends

صبح که گریس از خواب بیدار میشود متوجه میشود که خورشید در آمده ولی کسی او را برای کار صدا نزده. وقتی به خیابان میرود همه به او سلام میکنند و او را تحویل میگیرند. گریس که به قضیه مشکوک شده از تام میپرسد که آیا به رئیس زنگ زده؟ و تام در جواب میگوید "من باید طرف اهالی شهر باشم" . گریس آهی میکشد و میگوید من گفته بودم او خطرناک است!

سرانجام گانگسترها به دهکده وارد میشوند و اهالی که طمع پاداش چشمگیری دارند جلوی آنها جمع میشوند. گانگسترها گریس را با وضعیتی تاسف برانگیز در یک اتاق کثیف با یوغی به گردن پیدا میکنند و او را آزاد میکنند و به نزد رئیس میبرند. در ماشین معلوم میشود که رئیس، پدر گریس است و در واقع گریس میخواسته با شلیک گلوله او را بکشد زیرا به نظر گریس او آدم متکبر و خودخواهی است. گریس با وجود تمام بدیهای مردم شهر میخواهد آنها را مورد بخشش قرار دهد و آنجا بماند ولی پدرش به او میگوید که تو قدرت و ثروتی داری که میتوانی از آنها هر طور که دوست داری استفاده کنی و به او میگوید که بیشتر فکر کند. گریس در خیابان قدم میزند و نفرت و خشم وجودش را فرا میگیرد و با خود فکر میکند با بخشش آن مردم سنگدل و پست هیچ کمکی به دنیا نخواهد کرد. به سوی پدر میرود و میگوید به خاطر بشریت و از بین بردن این پلیدیها باید تمام آنها را بکشند و شهر را به آتش بکشند تا اثری از داگویل روی نقشه باقی نماند. پدر به خاطر دخترش دستور او را اجرا میکند. گریس شخصا "تام" را که مسئول تمام بدبختیهای اوست میشکد ... و انتقام خود را میگیرد. تنها کسی که زنده میماند موسی سگی است که هنوز دارد پارس میکند.

فیلم از دیدگاه من:

برای هر کدام از شخصیتها معادلی درست کرده ام که با تطبیق اون روی داستان نتایج جالبی بدست میاد:

پدر: پروردگار
داگویل: زمین- بخشی از جهان محاصره شده در کهکشان
گریس: انسان
تام: عقل
چاک: شهوت
بیل: نادانی
بن: ترس
ورا: حسادت
لیز: حقارت
گلوریا: تنبلی
جک: غرور
مارتا: حماقت
پلیس: وجدان
سگ: وسوسه
کارت ویزیت: طلب کمک

در واقع گریس نماد انسانی است که فکر میکند که بهشت خداوند جز حصاری برای او نیست. از بهشت به زمین هبوط میکند و در آنجا میخواهد با کمک عقل (تام) راه خود را پیدا کند. درگیر غرایزی میشود که هر انسانی با آنها مواجه است و حتی عقل نیز در مقابل آنها کم میاورد. گریس میجنگد تا هویت انسانی خود را حفظ کند ولی آن بی آلایشی و پاکی فرازمینی و روحی او خیلی زود با هوسهای زمینی آلوده میشود. اهالی داگویل وجود خارجی ندارند بلکه درون گریس هستند. گریس به وسیله آن غرایز به غل و زنجیر کشیده میشود و به صورت برده آنها به کار گماشته میشود. او به عنوان انسان هیچ تسلطی بر اوضاع ندارد و غلام حلقه بگوش آنهاست... تا اینکه عقل تنها راه نجات او را بازگشت به مبدا میداند و از آن طلب کمک میکند و بعد پدر میاید ... به انسان یادآور میشود که تو قدرت و ثروتی داری که میتوانی از همین حالا از آن استفاده کنی ... گریس به عنوان انسان میتواند ببخشد ولی به خاطر دفاع از بشریت باید غرایز خود را نابود کند تا بتواند به تعالی برسد ... سرانجام حتی پس از نابودی کامل غرایزش وسوسه ها پابرجا هستند ... زنگ خطری برای بشریت ...

 

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت12:44توسط نگار |
از طرف او

الساندراي عزيز

تمامي نوشته‌هايت را خواندم . كلمه به كلمه سطر به سطر. انگار با تو متولد شدم با تو رشد كردم  عاشق شدم و آنگونه زندگي كردم كه تو ... ميدانم اينها را نوشته بودي كه با مرور زندگي گذشته خود –شايد- كسي تو را بي گناه بداند و با تو همذات پنداري كند. ولي حتي من كه تمام حرفايت را زندگي كرده‌آم سرانجام نتوانستم جانب تو را در آن دادگاه مردانه بگيرم. حتي من نيز در جايگاه مخالفان تو قرار گرفته بودم. نه اينكه من بخواهم آنجا بنشينم ... ولي تو ميداني كه "زن" بودن چه معنايي دارد . باور كن كه در آن دادگاه من با يك دست نامرئي به سوي جايگاه مخالفان تو رفتم با آنكه با تمام وجود بر سر آن قاضي مرد و آنها كه در مورد تو و مادرت آنگونه قضاوت ميكردند فرياد بزنم و بگويم به چه گناهي آنها محكومند: گناه عشق؟؟!

الساندراي عزير تو از سال 1940 مينويسي در كشوري مثل ايتاليا ... من اما در سال 2009 در كشوري مثل ايران حتي نيمي از حقوقي كه تو در آن دوران داشتي را ندارم. زنهاي ما هنوز مثل آن دوران تو پاي تنورها زانو ميزنند و ذغال در آتش ميگذارند. هنوز ما حقي براي خود نداريم حتي حق عاشق شدن. حتي حق بوسيدن معشوق آنطور بي پروا در پارك ... حتي حق دويدن در زير نور خورشيد در مزرعه هاي سر سبز ... حتي نميتوانيم آنگونه راحت و آسوده پشت پنجره ها بنشينيم و به رودخانه خيره شويم.
هنوز در اينجا زنهايي زندگي ميكنند كه بار نه يك زندگي بلكه دو زندگي را به دوش ميكشند و شبانه روز كار ميكنند ولي چون ازدواج نكرده‌اند "پير دختر" يا "ترشيده" اي بيش نيستند. هنوز زنهايي هستند كه مدارج بالاي علمي را طي كرده‌اند ولي چون بچه ندارند "بي عرضه" و بدردنخورند. هنوز هنوز هنوز ... هنوز دختراني به خانه بخت (!) ميروند كه حتي يكبار شوهر آينده‌اشان را نديده‌اند. حتي نميدانند عشق چيست و هيچگاه اين فرصت را بدست نمياوردند كه آن را درك كنند و اگر خداي نكرده (!) بعد از ازدواج عشقي به قلبشان نفوذ كند جز سردي سنگها چيزي نصيبشان نميشود. عشق در اينجا رازآلودترين واژه‌اي است كه وجود دارد.
زنهاي سرزمين من از بدو تولد ياد ميگيرند كه بايد سايه يك مرد را همواره با خود حمل كنند. وجود آنها متعلق به خودشان نيست – مثل تو كه هميشه آلساندرو را نيز با خود حمل ميكردي- بايد در اينجا يك زن باشي تا حس اين نصف بودن دائمي را درك كني. وقتي هيچ جا نميتواني خودت باشي – چون زن هستي – و اين دليلي است كه هيچ اما و اگري ندارد. يك قانون است قانوني بي رحم كه زندگي تو را در منگنه قرار ميدهد.

راست ميگويي: زن و مرد در دو دنياي جدا از هم زندگي ميكنند و در نقطه‌اي اشتباها به هم بر ميخوردند و نسلي متولد ميشود و باز هر يك به درون دنياي خود ميخزد. هيچ مردي را ياراي اين نيست كه حتي ذره‌اي از دنياي زنان را بشناسد ... هيچ مردي ... و اين را با اطمينان كافي ميگويم. اگر مردي نيز _ به گمان خودش – وارد اين دنيا شده باشد فقط توانسته با ديدي مردانه دنياي زنان را كاوش كند ... مثل اولين كشف تفاوت زن و مرد بودن ... ولي اين همه ماجرا نيست. حتي پوسته آن هم نيست !

الساندرا، گمان ميكنم بايد حق را به مادربزرگت بدهم. بايد ياد بگيريم كه زندگي ما چيزي به غير از آني نيست كه به حكم زن بودن براي ما نوشته شده است. من حتي براي مادرت هم دلسوزي نكردم. الان هم نميفهمم چرا براي عشق خودكشي كرد. من با فرانچسكو موافقم كه گفت : بايد خود را در آغوش آن عشق غرق ميكرد نه در رودخانه ... چرا كه در هر دو حالت محكوم به مرگ بود ...

ميداني چيست؟ من بارها فكر كرده‌ام كه اگر خداوند در وجود زن نياز به عشق و دوست داشته شدن را نيافريده بود بدون شك مردان بي‌خاصيت‌ترين موجودات جهان ميشدند. آنها كاري نميكنند جز رفع اين نياز زنان ... آنها ما را به دنبال خود ميكشند و شبهاي زيباي ما را رقم ميزنند ... اگر اين كشش عشق وجود نداشت حتي هيچ گلي نميروييد تا زيبايي خود را به رخ بكشد ... حتي يك بلبل آواز نميخواند تا روح را به تلاطم در بياورد ... همه چيز براي زن در عشق خلاصه ميشود و براي مردان ... نميدانم! هيچ گاه نتوانسته‌ام وارد دنياي آنها شوم ...

الساندرا شايد بداني كه من در زندگي همه چيز دارم و به هر چه دلم ميخواسته رسيده‌ام ... ولي به صرف نداشتن يك چيز انگار دنيايي براي من وجود ندارد ... و امروز به اين فكر ميكردم كه چرا؟ چرا همه زندگي من بايد در اين خلاصه شود... و بعد با خودم گفتم : چون يك زن هستم ! نه چيزي بيشتر و نه كمتر! و به اين زن بودن خودم ميبالم و هيچ گاه دلم نخواسته جور ديگري زندگي كنم . چرا بايد وانمود كنم؟ چرا بايد از خودم و از ماهيت خودم فرار كنم وقتي ميدانم خدا بارزش ترين گنجها و بزرگترين نعمتها را به من داده؟

بايد با خودمان صادق باشيم و به چيزي كه ذاتا هستيم افتخار كنيم ... تو هم ميتوانستي الساندرا... و به خاطر همين است كه من با تو مخالفت ميكنم ... چون تو از ذات خودت دور شدي و زن بودن خودت را زير سوال بردي ... تو ميتوانستي خوشبخت باشي ولي اين را از خودت دريغ كردي ... تو قدر خودت را و قدرت خودت را ندانستي ...

با اين وجود خوشحالم كه من را نيز در جريان زندگي زيباي خود قرار دادي ... با تمام شاديها و غمها ... خوشحالم كه فقط به خاطر عشق دست به اين كار زدي ... اين نكته‌اي است كه به آن افتخار ميكنم ...

با تقديم احترام – نگار

Alba De Céspedes

پي نوشت: پس از پايان كتاب "از طرف او" نوشته "آلبادسس پدس"

از طرف او | ترجمه: بهمن فرزانه | انتشارات : آگه | قیمت (پشت جلد) :۵۵۰۰ تومان ولی فروش ۷۵۰۰ !

خلاصه داستان (به تعبیر خودم) : داستان از زبان دختری به نام الساندرا نقل میشود که در دادگاهی به جرم قتل همسر خویش فرانچسکو محکوم به مرگ شده است. الساندرا با شرح زندگی خود، مانند دوران کودکیش، تنهاییهایش، داستان علاقه مفرط به مادر پیانیستش و زندگی که همه چیز آن را در عشق میپندارد، ما را تا انتهای داستان هدایت میکند و در وجدان خویش اینگونه میپندارد که او بیگناه است و به خاطر عشق و زن بودن قربانی دست مردها شده است ...

نمیدونم خوندنش روی آقایون چه تاثیری داره ولی مسلما برای خانمها حس همذات پنداری عجیبی به همراه داره. با اینکه من در آخر داستان اصلا نتونستم بهش حق بدم و تمام داستان رو بهانه ای بیش نمیدانم برای فرار از حقیقت جرمی که مرتکب شده است ... سنگدلانه است ولی من اینطور فکر میکنم!

+نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت12:7توسط نگار |
---

به سوي تو به شوق روي تو به طرف كوي تو

سپيده دم آيم مگر تو را جويم بگو كجايي؟

نشان تو گه از زمين گاهي ز آسمان جويم

ببين چه بي پروا ره تو مي پويم بگو كجايي؟

كي رود رخ ماهت از نظرم نظرم؟ به غير نامت كي نام دگر ببرم؟

اگر تو را جويم حديث دل گويم بگو كجايي؟

بدست تو دادم دل پريشانم دگر چه خواهي؟

فتاده ام از پا بگو كه از جانم دگر چه خواهي؟

يكدم از خيال من نمي روي اي غزال من دگر چه پرسي ز حال من؟

تا هستم من اسير كوي تواًم به آرزوي تواًم

اگر تو را جويم حديث دل گويم بگو كجايي؟

بدست تو دادم دل پريشانم دگر چه خواهي؟

فتاده ام از پا بگو كه از جانم دگر چه خواهي؟


 ...

...

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت19:44توسط نگار |
چهارچنگولی تا کجا ؟!

دیروز بعد از یک هفته برنامه ریزی و محاسبات دقیق تصمیم گرفته بودیم بریم تئاتر "خدای کشتار". راس ساعت ۱۷:۱۵ دقیقه با کمال خونسردی آژانس گرفتیم و راه افتادیم. بعد از عبور از چندین مسیر پر ترافیک و فرو خوردن دود و دم و دوده و ... بالاخره چشممان به جمال تئاتر شهر روشن شد. و خوشحال و خندان از اینکه دیر نرسیدیم رفتیم که بلیط بگیریم ... ولی ... باورتون نمیشه که چه جمعیتی اونجا موج میزد. انگار همه اومده بودن تا تئاتر ببینن! بیشترش البته برای "کرگدن" بود ولی خیلیها که بلیط اونو گیر نمیاوردن برای خالی نبودن عریضه میومدن بلیطای دیگه رو میخریدن و بالاخره بعد از نیم ساعت در صف بلیط بودن اعلام کردن که جا پر شده و ما نومید و خسته و سرما زده رفتیم وسط حیاطش ایستادیم و فکر چاره ... بالاخره دیدیم نمیشه که دست خالی بریم خونه و هیچ کاری نکنیم! بعد از شور و مشورت با دوستان تصمیم گرفیتم ابتدا غذایی میل بفرماییم و بعد بریم سینما!

خلاصه اینکه نمیدونم چرا باید ظرفیت سالنهای تئاتر ما باید اینقدر کم باشه که خیل مشتاقان این هنر زیبا اونطوری ویلون و سیلون خیابون بشن و دست خالی و در حسرت یک یک شب خوب باقی بمونن. آهای مسئولین فکری به حال این تئاتر بکنین پلییییییز!

بعد از شام رفتیم سینما و نگاهی به لیست فیلماش انداختیم که عبارت بودند از : دلداه- دلشکسته- خواستگار محترم و چهارچنگولی ... از اونجایی که همه روحیه ها بالا بود و بین مزخرف و مزخرفتر باید بهترین رو انتخاب کرد رفتیم چهار چنگولی !!!!!!!!!!!! چیزی از این فیلم ننویسم بهتره  یعنی اگر حضور دوستان نبود سینما رو به آتیش میکشیدم! منظورتون از ساخت این فیلما چیه واقعا!!!!!!!!!

بعد از طی طریقی رسیدیم خونه و خلاصه امروز صبح دیدم که اصلا چشمام باز نمیشه که بخوام برم سرکار! یعنی اصلا حسش نبود ... با کمال آرامش گرفتم خوابیدم و بعد هم به کارای خونه رسیدم . ظهر هم خواهران گرامی رو به صرف ناهار دعوت کردم و بزمی بود و عیشی بود و نوشی ... چه خوش گذشت واقعا ...

چهارچنگولی

ابن آهنگ روی وبلاگم رو خیلی دوست دارم. بارها و بارها گوشش میدم و باهاش میخونم :) بطوریکه رسما سر همه رفته و کهیر زدن اینقدر شنیدنش

پارسال این موقعها چه حس و حال متفاوتی داشتم ... کریسمس و سال نو و جشنهای عالیییییی. امسال چقدر همه چی آرومه!

 

+نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت17:29توسط نگار |
سرو

یک روزایی هوا یک جورایی میشه که اصلا نمیدونی باید چکار بکنی؟ یعنی اینقدر این هوا دلچسب و مطبوعه که انگار تمام شادیهای دنیا تزریق میشه زیر پوستت و از خود بیخودت میکنه! حتی انجام سخت ترین کارا در این هوا سهل و آسونه ... ولی وسوسه بیرون رفتن و از این قفس کار و زندگی فرار کردن از همه حسها قویتره!
چهارشنبه وقتی هوا به حد اعلای "عالی" بودن رسیده بود تصمیم گرفتیم یک چند ساعتی مرخصی بگیریم و خلاصه بزنیم به کوه و دشت و ناهار رو در دامان طبیعت تناول بفرماییم ... و چه حس خوب و دلچسبی بود ... با اینکه ۲-۳ ساعت بیشتر طول نکشید ولی به اندازه یک ماه انرژی کسب کردیم ...

والدین گرامی هم چند روزیه که به سفرهای دوره ای خاص خودشون رفتن و ما از دیدنشون محروم شدیم! دیروز به مامان گفتم: هر وقت تو اینجایی من نیستم وقتی من هستم تو میری ... دلم خیلی براشون تنگ شده ... چند روز دیگه تولد باباست ... خدا کنه تا اون موقع بیان


این طرح بوته جقه یکی از زیباترین طرحهای عالمه ... زیبایی و افتادگی این سرو مست و خرامان ... میگن طرح بته جقه از سروی گرفته شده که زرتشت از بهشت آورده و روی زمین کاشته است و سروی زیباتر از آن وجود نداشته هیچوقت ... داستانش هر چی باشه واقعا این طرح رو دوست دارم.
هر وقت هم یاد سرو میافتم این شعر رو میخونم: "سرو چمان من چرا میل چمن نمیکند|همدم گل نمیشود یاد سمن نمیکند" ... ملاحت این بیت رو میبینین؟ حسش غیر قابل وصفه نه؟ و یاد چهارده تا سروی که بابا دور تا دور خونمون کاشته و الان سر به فلک کشیدن ...

سرو چمان من

پی نوشت: نمیدونم چرا اینقدر نگرانتم. اینکه دوباره بخواد همون پروسه قبل برات تکرار بشه. با همه مسائلی که اتفاق افتاد ... اینکه دوباره یکی بخواد فریبت بده با چیزی که نیست و میخواد بگه هست و چیزایی که هست و میخواد نشون بده که نیست. تو رو خدا حواست رو جمع کن ... تو ارزشت بالاتر از این حرفاست. باور کن!

 

+نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت19:53توسط نگار |
زندگی بهتر از این نمیشه

چقدر این روزا داره خوب و عالی میگذره ... همه چی همونطوریه که همیشه دوست داشتم ... خوب بابت این خوب بودن هم اول از همه باید از خدا تشکر کنم که خیلی به موقع یکی از دعاهای نومیدانه من رو برآورده کرد و از اون روز واقعا احساس میکنم کسی هست که همیشه هوامو تو زندگی داشته و داره و خواهد داشت بدون اینکه من اصلا زحمتی به خودم بدم و ازش درخواستی بکنم!

به هر حال حالا همه چی بیشتر از چیزی که فکرش رو میکردم برام عادی و شاید بی اهمیت شده! فکر میکنم چقدر این وسط به خودم و زندگیم و عمرم اجحاف کردم ... خودمو درگیر مسائلی کردم که هیچ وقت نباید میکردم و خودمو وقف چیزایی کردم که بالذات اشتباه بودن ... خوبه که زیاد دیر نشد برای بیدار شدن ... چند روز پیش داشتم فکر میکردم یعنی حس میکردم که من مثل این بیمارایی بودم که دکترا ناامیدانه میان و یک شوک الکتریکی بهشون میدن تا اون "خط ممتد عمرشون" یک تکونی بخوره شاید! و در اثر اون شوک، اون خط ممتد من شروع کرده به حرکت ... نویدبخش یک زندگی دوباره ... الان با احساسی زیبا نفس میکشم و زندگی میکنم و بارها و بارها به خودم یادآوری میکنم که چه چیزایی رو از خودم دریغ کرده بودم - نه ناخواسته - که خواسته و پرداخته ...

گاهی خوبه که گامهات متزلزل بشه و با هراس پیش بری ... گاهی خوبه که ترس تو دلت بیافته و جلوی تصمیماتت رو بگیره. گاهی خوبه که عین احمقا بشی و هیچ کاری نکنی. گاهی خوبه که جسارت کافی نداشته باشی .... گاهی خوبه که خدا با دستای مهربونش پشت گردنت رو بگیره و پرتت کنه یک طرف دیگه ... همه چی بر من گذشت ... همه چی رو تجربه کردم و الان با خوشحالی و با اطمینان و جرئت گام بر میدارم و پیش میرم ... چون میدونم چکار کردم و میخوام چکار بکنم!

امیدوارم همه به این حس خوب در زندگیشون برسن :)

پی نوشت: یک مسافرت فوق هیجان انگیز در پیش دارم که از الان دارم خودمو براش میکشم :))

پی نوشت: ۳ تا کلاس جدید در ۳ فیلد جداگانه !!!

+نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت13:2توسط نگار |