دیدی بعضی موقع یک دفعه یک اتفاق ساده باعث میشه برگردی مثلا به چند سال قبل ؟ مثل یک بازی که Auto Save نداره و تا آخراش هم رسیدی ولی یک اتفاق غیر قابل پیش بینی تمام زحماتت رو بر باد میده و میگه : حالا از اول شروع کن!
حالا حکایت منه، هر روز و شب دارم زحمت میکشم و تلاش میکنم که دیگه اوضاع مثل قبل نباشه ولی مثل اینکه زندگی هم بازیش گرفته با من ... خوشش اومده که بگه Save ای در کار نیست ... هی دور خودت بچرخ ...
امروز به علت اینکه کل سیستم های شرکت ترکیده بود! هیچ کار مفیدی نشد انجام بدم ... از نعمت اینترنت هم که الحمدالله محروم بودیم ... اومدم خونه و یک سالاد فصل برای خودم درست کردم و با نعنا و آبلیمو و تشکیلات ، شاهانه روی مبل نشستم و برنامه بهزاد بلور و منصور رو دیدم ... چقدر بهزاد خودش رو کشت که بگه با منصور صمیمین ولی نشد ... کلا این برنامه های بی بی سی باعث شده که دیگه اصلا "وی ا ای " نگاه نکنیم ! رقابت امریکا و انگلیس اینطوریه ها ...

دوست دارم یک روزی بشه که بتونیم راحت حرف بزنیم ... تو از آرزوهات بگی و من ... مثل این آهنگ گوگوش میشه حتما:
بیا برویم از این ولایت من تو
تو دست منو بگیر و من دامنتو
جایی برسیم که هر دو بیمار شویم
تو از غم بی کسی و من از غم تو
...
مسخره است نه؟ هر کی تو عالم خودش!
همینطوری میگم: "تو دلم غم دارم" بالش نرمم رو بغل میکنم، چونه ام میذارم روش و زل میزنم به تلویزیون ... قمیشی داره میخونه : وسه روز میلاد تن خود ... همینطوری حس میکنم غم دارم، نمیتونم حتی بلند شم ... سرم رو بالشه و چشمم معلوم نیست حواسش کجاست ...
چقدر بدٍ که نمیدونی و میدونی که غمت چیه و دردت چیه!
بدم میاد که خودم رو بزنم به حماقت و مثل آدم کوکی زندگی کنم. چاره دیگه ای دارم؟ چکاری از دستم بر میاد؟ من که تمام سعیم رو کردم ... این یک بازی ناعادلانه بود، از اولش همینطور بود و تا نمیدونم کی هم همینطور باقی میمونه ...
هر وقت اون موقعها، درست لحظه ای که غرق میشی و از بود و نبودت فارغ میشی ... درست لحظه ای که هر چی داری میبخشی و ... و ... هیچی دریافت نمیکنی حتی یک لبخند خشک و خالی ... حتی یک نگاه گرم ... نمیدونم !٬ درست تو همون لحظه یکی از درونت فریاد میزنه پس سهم من چی؟ پس کی به من باید رسیدگی کنه؟ این "اون موقعها" میتونه هر موقعی باشه ... وقتی با هیجان سلام میکنی ولی فقط یک سلام سرد نصیبت میشه ... وقتی با اشتیاق اس ام اس میزنی ولی جوابی یک کلمه ای میگیری، وقتی مثل یک غریبه جلوت میایسته، وقتی تمام هست و نیستت رو به پاش میریزی ولی حتی نمیبینه ... وقتی ... اون وقته که باید با خودت کنار بیای که به این نوع بودن و دوست داشتن چه نیازی داری؟ تا کجا میتونی دووم بیاری و هیچی نخوای؟ تا کجا میتونی هی خودت رو گول بزنی که به خاطر فلان و بهمان اینطوریه و اونطوری نیست؟
چرا به پای یک عشق اینقدر کشیده میشیم؟ چرا این زخمها و این دردها هیچ وقت سر باز نمیکنن؟ یک عمررررررررررررررر ... باید تیمارداریش هم بکنی؟ خوب آخرش؟ من اعتقاد نداشتم که دوست داشتن باید با زجر و دوری و هجر سپری بشه ولی الان باور دارم که دوست داشتن کسی که دوستت نداره از هر فاجعه ای بدتره ... چرا که اگر در بدترین شرایط زندگیت بدونی عشقت عاشقته همه چی برات شیرین و لذت بخشه ولی در بهترین شرایط زندگیت اگه بدونی تو عشق عشقت نیستی ... همه چی رنگ میبازه و میشی یک آدم کوکی ...
کرمان
ساعت 19:23 شنبه بیست و ششم بهمن 1387 توسط نگار
دیشب وقتی داشتیم با لادن برنامه مسافرتهای عید و غیره رو ست میکردیم و از تور اروپا و تایلند و مالزی یا تبت (! که اتفاقا خیلی هم موافقش بودیم) رسیدیم به قشم و خارک و بعدش هم یزد یا کرمان ... و روی کرمان هنگ کردیم! هم من و هم لادن ... بس که این شهر زیبا و افسانه ای کویری برای ما خاطره انگیزه و هر چقدر من از خوشیها و خاطراتی که اونجا داشتیم بگم باز هم کم گفتم یعنی به معنای واقعی کلمه در کلام نمیگنجد.
بعد نشستیم و از اون دوران صحبت کردیم و با یک محاسبه ساده فهمیدیم که امسال که بیاد یعنی سال ۸۸ دقیقا ۲۰ سال از زمانی که ما کرمان بودیم میگذره ... ۲۰ سال - بیست سال! شوخی نیست ها ... اگر اون موقع که من یک دختر فسقلی بودم (!) بهم میگفتن ۲۰ سال دیگه رو تجسم کن نمیتونستم! یعنی اینی که الان هست رو نمیتونستم تصور کنم! تو سن ۹ یا ۱۰ سالگی ...
چه موجودی بودم من. بیشتر از همه یادمه که خیلی مغرور و یک دنده بودم! یعنی کسی نمیتونست بگه بالای چشمت ابرو (الان میتونه؟) عزیز دردونه بابا ... لوس، جدی، بلند پرواز ... درسخون، هدفدار و محقق و نویسنده و نقاش و شاعر ... نمیدونم چه معجونی بودم ! ولی خلاصه در بین همسن و سالای خودم تاپ بودم!
اون سالهای کرمان - کرمان و کودکیهاش - کرمان و شادیهاش - کرمان و وسعت بی انتهاش - خدایا که چقدر ازت ممونم که باعث شدی اون ۴ سال رو اونجا زندگی کنیم ... و ممنونم که یکی از بهترین دوستای زندگیم رو اونجا پیدا کردم ...
عجیبتر اینکه هنوز بعد از این ۲۰ سال (!!) هیچکدومون نتونستیم دوباره بریم اونجا ... مثل یک طلسم! یا شایدم اینقدر خاطراتش زیبا و ظریفه که میخوایم برای همیشه همون شکلی تو ذهنمون باقی بمونه ...
به لادن میگم باید دوباره بریم ماهان، باغ شازده، شیخ لطف الله ، حمام گنجعلی خان، بازار، کوه های صاحب زمان، بلوار، کوی فرهنگیان ... مشتاق، شفا و هزار و یک شب ... دوباره باید جا بشیم تو حجم کودکیهامون و با ماشین بابا بریم یواشکی یک دوری بزنیم و کورس بذاریم بدون گواهینامه ... دوباره باید شیطونیمون گل کنه و صدای نوار Bee Gees رو تا آخر بلند کنیم وقتی پنجره اتاق رو به کوچه ای باز میشه که پر از خاطره است ... دوباره باید خودمون رو واسه بابا لوس کنیم که ساعت ۱۰ شب که هوا به پاکی برگ گله و ستاره های آسمون اونقدر پایینن که میشه تو دست گرفتشون، ما رو ببره بیرون که راه بریم و بابا هیچ وقت به ما نه نمیگفت با اینکه خسته بود ... دوباره باید همکارای مامان بیان خونمون قطاب و کلمپه درست کنیم با خرماهای بم و پسته های رفسنجان (که چقدر اون موقع زیاد بود) ... و باید عیدها به شوق دیدن گلهای کویری که همتاشون رو در زیباترین گلستانها هم نمیشه پیدا کرد بریم سمت انار و نگار و بردسیر ... وای که چقدر این استان زیباست ... و چه خاک دامنگیری داره این کرمان ...
کرمان برای من یک یاد درخشان به همراه داره، اونقدر درخشان که به جرئت میتونم بگم بهترین سالهای زندگیم رو تشکیل میده ... خدا این شهر و مردم دوست داشتنی و مهربونش رو حفظ کنه.

بعضی روزا
ساعت 15:52 جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 توسط نگار
بعضی روزا با بعضی آدمای خاص معنا پیدا میکنه. مثلا :
روز مادر باید با شور و شوق راه بافتی تو خیابون و تمام مغازه ها رو برای پیدا کردن زیباترین کادو بگردی!
روز پدر باید از صبح دنبال بهترین واژه ها و گرمترین تبریکا باشی تا اولین نفر بتونی بهش تبریک بگی!
روز عید باید طوری برنامه ریزی کنی که لحظه سال تحویل همه دور هم باشن و بین صمیمت خانواده گم بشی!
روز تولدت باید جوری وانمود کنی که انگار نمیدونی برای سورپریز کردنت دارن چه کارا میکنن!
روز تولدش باید از قبل همه چی رو آماده کرده باشی تا یک دفعه غافلگیرش کنی و بهش نشون بدی که بیشتر از همه چی تو دنیا برات ارزش داره!
روز ولنتاین ... باید قلبت رو با کمال میل روبروش قرار بدی!
حالا روزا رو نگه دارین و آدماش رو حذف کنین:
روز مادر بدون مادر ...
روز پدر بدون پدر ...
روز عید بدون خانواده ...
روز تولدت بدون خودت ...
روز تولدش بدون اون ...
روز ولنتاین بدون ...
...
بعضی روزا با بعضی آدمای خاص معنا پیدا میکنه

If there were no words…no way to speak
I would still hear you
If there were no tears…
No way to feel inside, I'd still feel for you
And even if the sun refused to shine
Even if romance ran out of rhyme
..You would still have my heart until the end of time
You're all I need, my love, my Valentine
All of my life...I have been waiting for
All you give to me
You've opened my eyes
And showed me how to love.. unselfishly
I've dreamed of this a thousand times before
But in my dreams I couldn't love you more
I will give you my heart
Until the end of time...
You're all I need, my love, my Valentine
La-ra-la-la
And even if the sun refused to shine
Even if romance ran out of rhyme
You would still have my heart until the end of time
'Cause all I need.. is you, my Valentine
You're all I need, my love.. my Valentine
همین
ساعت 14:35 پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 توسط نگار
تایتانیک ... چقدر این فیلم در زمان خودش و البته تا به حال تاثیر گذار و زیبا بوده ... با وجود اینکه بعد از یک مدتی مثل سریال اوشین همه نگاش میکردن ولی خوب در نوع خودش عالی بود ...
امروز یاد یک بخشی از آهنگ زیباش افتادم جاییکه میگه :
Love can touch us one time
And last for a lifetime
And never let go till we' re gone
Love was when I loved you
...
One true time
چندر روز پیش وقتی کیت وینسلت (رز) داشت جایزه اش رو برای بازی در فیلم جدیدش مقابل دی کاپریو (جک) میگرفت، با چشمانی پر اشک اعتراف کرد که بعد از فیلم تایتانیک تا به حال عاشق لئو بوده و هر کاری در زندگی کرده از عشق اون الهام گرفته و از طرف دیگه دوربین چهره دی کاپریو رو نشون داد که اشک صورتش رو پوشونده بود و او هم چندی بعد اعتراف کرد که همیشه عاشق کیت بوده ولی هیچ وقت نتونسته اینو بهش نشون بده ......................

تمام اینا رو گفتم که بگم: من به این اعتقاد صد در صد دارم که آدم فقط یکبار و فقط یکبار عاشق میشه ... زمانیکه قلبت و تمام وجودت و تمام حست و ادراکت و روحت درگیر میشه ... و یک عمر اثرش باقی میمونه! همین!
---
ساعت 8:59 سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 توسط نگار
ضربان قلب من بود یا تو
نفسهای من بود یا تو
دستهای من بود یا تو
تمنای من بود یا تو
من بودم یا تو

امروز هم مثل تمام روزای هفته ساعت ۵ از خواب بیدار شدم. آروم از تخت میام بیرون و پرده رو میزنم کنار ... عبور ماشینا با چراغای روشن روی پل ... دیشب چه عجیب گذشت ... خواب بودم و بیدار، یکجوری انگار تو خلسه ... چیزایی که میدیدم مثل اینکه خواب نبود ... حتی یکبار در ادامه خوابم موبایلم رو چک کردم و دیدم اس ام اس اومده ... حتی نخوندم چی بود چون توی خواب داشتم متنش رو میدیدم! صبح باز چک کردم و دیدم تقریبا همونی بود که دیده بودم!
روزایی که اینطوری شروع میشن همش این حس رو دارم که یک اتفاق جالب و خوب میافته، یعنی فکر میکنم همه چی اونطوری که دوست دارم پیش میره ...
دیشب بعد از مدتها خواستم خورشت بادمجان درست کنم، ولی انگار به قول "تیتا" غذاها روحیه آدم رو درک میکنن و باهات لج میافتن ... با اینکه تلخی بادمجون رو گرفته بودم و همه چی طبق اصول درست شده بود ولی حتی یک تیکه اش رو هم نشد بخورم اینقدر که تلخ بود ... بعد به این فکر کردم که اگه واقعا غذاها میخواستن همیشه طعم روحیه ما رو بگیرن ... چند وعده غذا میشد خورد؟!
در کل حالم نوسان داره ... بعضی چیزا تاثیرات عمیقی تو روحیه آدم میذارن ... تا دوباره بخوای ذرات متلاشی شده اش رو یک سر و سامانی بدی زمان میبره.
کتاب "یک عاشقانه آرام" رو دوباره از گلی گرفتم تا بخونم ... بار اول زیاد درک نکردمش ولی بعضی کتابا رو باید چندین و چند بار خوند ... باید روی هر جمله اش ساعتها فکر کرد ... مثل این "عاشق شدن ساده است ولی عشق ساده نیست"
...
امسال سال عجیبی بود ... نمیدونم یک جورایی غم انگیز و سرد انگار! شاید آخرین اتفاقش هم با فوت پدر یکی از بهترین همکارا و دوستام رقم خورد. از دیروز که با یک اس ام اس خبردار شدم تا همین لحظه که اینجا نشسته ام فقط به این فکر میکنم که چطوری میشه نبود پدر رو تحمل کرد؟ خدا چه صبری به آدم میده که میتونه روزها و ثانیه ها رو بی صدا و صورت پدر بگذرونه؟
گاهی فکر میکنم تحمل درد برای خانمها راحت تره ... راحت تر اشک میریزن. راحت تر صدای شکستنشون رو میشه شنید. آغوشهای بیشتری به روشون باز میشه و شانه های بیشتری پذیرای این درد سنگینشون هستن ... ولی یک مرد ... شاید تنها جاییکه میشکنه وقتیه که داره با دست خودش پدرش رو به خاک میسپره و بقیه ازش میخوان که محکم باشه، بایسته و حتی اشکی توی چشمش نیاد ... واقعیت تلخیه ...
تو لحظات خاکسپاری یاد بابا افتادم ... هیچ زمانی گریه بابا رو ندیده بودم به جز زمانیکه داشت مامان جون رو در خاک میذاشت. همه بهش میگفتن محکم باش، گریه نکن روحش ناراحت میشه ... حس میکردم بابا نمیتونه نفس بکشه ... امروز هم وقتی رضا تو اون شرایط مجبور بود محکم باشه امیدوار بودم یکی بهش بگه که تا دلت میخواد اشک بریز، سبک شو، راحت باهاش خداحافظی کن ... چون دیگه تموم شد ...برای همیشه رفت ...
خدا به همه کسانی که غم نبودن پدر و مادر رو تحمل میکنن صبر بده ... صبر ... صبر ... و فقط همین دعا رو میشه کرد.

هوا به طرز عجیبی امروز صاف و آفتابی بود، انگار خدا یک وقفه کوچیک داده بود که مراسم به خوبی برگزار بشه ... راستی اونایی که میمیرن چه احساسی دارن؟ فکر کنم بیشتر از همه دلشون برای بازماندهاشون میسوزه که باید این درد دوری رو تحمل کنن!
روز غم انگیزی بود ... یکی از غم انگیزترین روزای زندگیم ... این بار اگه میتینگی بذارین حتما میام. قول قول ... ۱۰۰٪ دیگه نمیخوام فقط توی مسجد و مراسم ختم دوستای عزیزم رو ببینم ... از الان این قول رو میدم ... خدایا فرصت شادی و دور هم بودن به ما بده ... آمین!
چشم من بيا منو ياري بكن
گونه هام خشكيده شد كاري بكن
غير گريه مگه كاري ميشه كرد؟
كاري از ما نمياد زاري بكن
اون كه رفته ديگه هيچوقت نمياد
تا قيامت دل من گريه ميخواد
هرچي دريا رو زمين داره خدا
با تموم ابراي آسمونا
كاشكي ميداد همه رو به چشم من
تا چشام به حال من گريه كنند
اون كه رفته ديگه هيچوقت نمياد
تا قيامت دل من گريه ميخواد
قصه گذشته هاي خوب من
خيلي زود مثل يه خواب تموم شدند
حالا بايد سر رو زانوم بزارم
تا قيامت اشك حسرت ببارم
دل هيشكي مثل من غم نداره
مثل من غربت و ماتم نداره
حالا كه گريه دواي اشكمه
چرا چشمم اشكشو كم مياره
خورشيد روشن ما رو دزدين
زير اون ابراي سنگين كشيدن
همه جا رنگ سياه ماتمه
فرصت موندنمون خيلي كمه
اون كه رفته ديگه هيچوقت نمياد
تا قيامت دل من گريه ميخواد
سرنوشت چشماش كوره نمي بينه
زخم خنجرش ميمونه روي سينه
لب بسته سينه غرق به خون
قصه موندن آدم همينه
اون كه رفته ديگه هيچوقت نمياد
تا قيامت دل من گريه ميخواد
تو اتاقم نشستم رو به پنجره ای که تا بی نهایت رو میتونم ببینم ... جاییکه به کوههای سفیدپوش ختم میشن! برف، نرم و رقص کنان داره میباره . آسمون سربی رنگ شده و نور خورشید از لابلای بعضی ابرا معلومه ... امروز زود اومدم خونه یعنی حس کار کردن نبود و من این ماه فقط یکی از تاخیر و تعجیلهای مجاز هفتگانه رو استفاده کرده بودم! عاشق خونه ام بخاطر همین آرامش محضی که درش حکمفرماست . یک چای داغ به علاوه بساطش کنار این منظره - با اینکه با چشم انداز اون کلبه رویاییم تو جنگل کنار آبشار و کوه خیلی فرق داره ولی باز از هیچی بهتره -
گاهی فکر میکنم چرا آدما همیشه منتظر یکی بهتر هستن؟ چرا آدما جلوی چشمشون رو نمیبینن و نگاهشون دنبال نداشته هاست؟ چرا قدر حال رو نمیدونن و تو دنیای نیومده سیر میکنن؟
واقعا چقدر خواسته ها و آرزوهای من تا به حال با داشته هام برابرن؟ چقدر تونستم واقعا به چیزایی که همیشه میخواستم برسم؟ میدونی گاهی وقتی داری با سرعت به سوی آرزوهات میری یک دفعه راهت کج میشه به سمت بیراهه ها ... اینقدر تو این بیراهه به حرکت ادامه میدی که مسیر اصلیت رو گم میکنی یا بدتر از اون "فراموش میکنی" اونوقت "تصور میکنی" این بیراهه همون مسیریه که واقعا باید میرفتی! فکر میکنم تو زندگیم بیراهه زیاد رفتم ... اشتباه زیاد کردم ولی امیدوارم مسیر رو فراموش نکرده باشم!

پی نوشت : این چند روز آهنگای فریدون فروغی رو گوش میدم بخصوص آهنگ مورد علاقه ام " تن تو ظهر تابستون رو به یادم میاره ، رنگ چشمای تو بارونو به یادم میاره ..." این آهنگ رو هر کسی میتونه به راحتی به عشقش تقدیم کنه اینقدر که عاشقانه و زیباست ... بدجوری با این هوای ابری میچسبه
پی نوشت: در برزخ یک انتخابم ... به سختی میتونم اینجا در موردش چیزی بنویسم ... پس بهتره سکوت کنم :)
پی نوشت: راستی عشق تو چه رنگیه؟
ساعت 17:55 دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 توسط نگار
فقط میخوام بپرسم کی به اندازه من نگرانته؟ به فکرته؟ به یادته؟ همین!
باز باران با ترانه
با گوهرهاي فراوان
مي خورد بر چتر بنده
يادم آرد روز باران
پيچش يك جيپ مشكين
تند و خشمگين
توي خيابان گيلان
من زني 30 ساله بودم
خشك و اخمو
نرمو نازك
چست و چابك
با دو پاي يخ زده
ميدويم پي تاكسي
مي پريدم از لب جوي
دور ميگشتم ز خانه
ميشنيدم از رئيسم
غرغرهاي نهاني
از لب خانم همكار
فحشهاي چاوداري
بس گوارا بود باران
وه چه زيبا بود باران
مي شنيدم اندر اين گوهر فشاني
بوق تاكسي ترمزهاي ناگهاني
بشنو از من كودك من
پيش چشم مرد فردا
زندگاني خواه تيره خواه روشن
هست ؟, هست ؟, هست ؟
باز باران
ساعت 20:12 شنبه دوازدهم بهمن 1387 توسط نگار
خوب خدا رو شکر که بالاخره بارون اومد! همیشه به خاطر این برف و بارون ها من شاکی بودم! چه خودخواهانه ... مثلا میگفتم وای شلوارم گلی میشه یا کیفم خیس میشه یا کفشم خراب میشه ولی امروز صبح وقتی صدای پای بارون رو شنیدم فکر کردم صدایی زیباتر از این وجود نداره، با اینکه هنوز خواب بودم بارها و بارها خدا رو شکر کردم. بعد تو تاریکی هوا پرده اتاق رو زدم کنار و به رقص زیبای بارون تو نور چراغا نگاه کردم. به ماشینایی که با احتیاط رو خطوط خیس خیابون حرکت میکردن ... چقدر دلم برای این تصویر تنگ شده بود... خدایا ممنونم
راسته که تا وقتی یک نعمتی مدام جلوی چشمت باشه نمیبینیش و اصلا بهش فکر هم نمیکنی. شاید حتی مثل من غرغر هم بکنی ولی کافیه که ازت دریغ بشه اونوقت ... در به در و آواره اش میشی تا یک لحظه فقط یک لحظه تکرار بشه ... چه چیزهایی داریم به ظاهر ساده و اینقدر ناشکری میکنیم ...
وقتی بارون میاد بیشتر از همه دوست دارم سرم رو بگیرم بالا، رو به آسمون ... ریزش بارون رو نگاه کنم. دیدین تا حالا بارون چطوری میاد؟ یا برف؟ انگار از یک لایتنهای پایین میان. انگار از جایی میان که خیلی از ما دوره. هیچوقت دوست ندارم وقتی بارون میاد سرم رو قایم کنم تو باورنیم یا زیر چتر ... با اینکه از خیس شدن لباسام بدم میاد ولی حاضرم آزاد و مثل اجدادم ناشناخته ام زیر بارون خیس بخورم و خیس بشم و طعم زندگی رو روی پوستم حس کنم ... چه آرزویی .... کجا میتونم این آرزو رو برآورده کنم ... شاید جاییکه بتونم تابیدن خورشید رو پوستم رو درک کنم نه؟

تا حالا شده احساسی متناقض داشته باشین؟ مثلا همزمان هم از یکی بدتون بیاد هم خوشتون بیاد؟ یا مثلا هم بخوای بری هم بخوای بمونی ... منظورم تردید نیست ها، منظورم دقیقا خود "حس" متناقضه! چندین بار تو این شرایط قرار گرفتم ... از تقریبا نمیدونم کی! هر روز این حس رو دارم. در آن واحد دو تا حس با معنا و مسیرهای مختلف تو فکرمه ! یعنی قلب و منطقم با هم قاطی میکنن! دوتائیشون هم حق دارن و دلایلشون قابل احترامه ولی خوب اصولا نمیشه رو حرف دوتاشون حساب کرد! باید یکی رو انتخاب کنم و خوب نمیدونم کدوم رو ؟! بعد به جای اینکه کاری انجام بدم ترجیح میدم به هر دوشون زمان بدم تا بهتر فکر کنن (!) ولی اون بنده خداها هم دیگه فکروشن به جایی قد نمیده!
اینقدر این شرایط من جالب توجه شده که فعلا کاریش نمیشه کرد. شاید گذر زمان خود به خود همه چی رو حل کنه ولی من واقعا نمیخوام عمر عزیز رو با زمان معامله کنم. میخوام زندگی کنم . درست و خوب! پس چه کنم؟
همین ها
ساعت 8:21 پنجشنبه دهم بهمن 1387 توسط نگار
به سرعت برق و باد همه چی داره میگذره. اونقدر که حتی فرصت نمیکنم برگردم و روی کارام و تصمیماتم یک مروری انجام بدم. انگار همه چی از قبل نوشته شده است و من فقط دارم یک دور از روشون میخونم. بعضی اتفاقا واقعا عجیبن. درست یک ماه پیش بود که از ته قلبم از خدا یک چیزی خواستم. به قول اسکاول شین یک نشانه روشن! و چقدر این روزها دارم این نشانه های روشن رو میبینم و چقدر واضح!!! گاهی به این فکر میکنم که دروغ گفتن برای بعضی از آدما از نون شب خوردن هم واجب تره یعنی اصلا تا دروغ نگن و فیلم بازی نکنن نمیتون زندگی کنن. میدونین چرا؟ چون زندگیشون رو همین دروغا سواره. کافیه یک غفلت بکنن و به قولی یک سوتی بدن! دیگه تمامه تمام.
قشنگ تو چشام نگاه میکنه و به این کارا اعتراف میکنه. با حق به جانبی کامل و پرفکت! چی میتونم بگم. یک لبخندی رو لبام میشینه از اینکه تو این بدترین شرایط هم "یک خدایی اون بالا نشسته" و داره نگاه میکنه. هواتو داره بدجوری ... خدایا دوستت دارم که اینطوری هوای این بنده سراپا تقصیرت رو داری ... بعد با خودم فکر میکنم : حالا تکلیف چیه؟ چرا هیچکی نمیاد بگه باید اینکارو بکنی اینکارو نکنی؟ چرا تو این شرایط همه میرن گم و گور میشن یک دفعه؟ ها؟ اصلا چرا وقتی یک نشونه روشن دریافت میکنی بهت نمیگن بقیه اش رو باید چکار کنی؟ ... هر روز داره با این فکر میگذره که بالاخره آره یا نه؟ ... یکی میگه به قلبت رجوع کن یکی میگه به عقلت ... آخه اون دو تا که از من هم خنگ تر شدن! اینقدر گیج میزنن که یکی باید بیاد خودشونو نجات بده ... حالا خوبه این ذات الهی و منور من وجود داره که تو این شرایط بشه بهش پناه برد!
شیخ ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد
"چهل نامه کوتاه به همسرم" نادر ابراهیمی رو خوندم. از وقتی این بانوی والامقام رو دیدم میتونم احساس نادر خان رو درک کنم. اینقدر که این بانو ... خانم هستن. ولی در کل نامه مثل خیلی چیزای دیگه ظرفیت چاپ عمومی رو نداره. مثلا یکسری نامه هم از کافکا به فلیسه (معشوقش) خوندم که با وجود جذاب بودن یک احساس معذب بودن هم در من بوجود میاورد. یعنی فکر نکنم کافکا اونا رو نوشته باشه که یک روزی یک جا چاپشون کنن. معمولا نامه اونهم به معشوق با خصوصی ترین احساسا نوشته میشه و شاید با اونچه با از نویسنده میشناسیم کاملا فرق داشته باشه ... یا مثل نامه امام به همسرش که چند وقت پیشا خوندم و اصلا برام قابل درک نبود!!!!
به هر حال من که دوست ندارم اگه یک زمانی نویسنده مشهوری شدم نامه هام (ایمیل - اس ام اس- چت و هر چیز دیگه ای ) به صورت پابلیک چاپ بشه! 
هوای این چند روز هم که دیگه واقعا کولاکه! انگار نه انگار که زمستون شده! فکر کنم خدا اینقدر سرگرم ریاست جمهوریه اوباما و غزه و حماس و پرونده هسته ای ایران و رکود اقتصاد جهانی و بازارهای بورس و غیره است که یادش رفته اون دکمه "تغییر فصلها" و دکمه "ریزش برف و باران" رو فشار بده!!! احتمالا اقتصاد خدا هم به بازار بورس نیویورک و لندن بستگی ویژه ای داره! خوب خدا جونم یک دکمه فشار دادن که اینقدر پیچیده نیست آخه! یک فرشته ای کسی رو بذار اونجا بهش دستور بده اینو هی فشار بده! بابا ملت از کم آبی و خشکسالی تو خوزستان و سیستان دارن تلف میشن ! به خدا تو جهان به غیر از آمریکا کشورای دیگه ای هم هستا ...
دیروز تو شرکت یک چیزی رو باید با جاوااسکریپ مینوشتم که واقعا پیچیده بود! ولی بعد از ۷ ساعت کار بالاخره آخرش نمیدونم چی شد که جواب داد
اینقدر خوشحال شدم که حس ارشمیدس در هنگام کشف قضیه رو داشتم . با همون شیوه (البته با حفظ شعائر اسلامی) دوست داشتم داد بزنم اورکا، اورکا ... چه لذت بخش بود 
الان دیگه باید برم صبحانه تناول بفرمایم. یک روز تعطیل هم داریم که نمیدونم چرا باز سر ساعت ۶ از خواب بیدار میشم! خوب بگیر بخواب بچه!
تعطیلات
ساعت 12:13 شنبه پنجم بهمن 1387 توسط نگار
تعطيلي پنج شنبه و جمعه هميشه براي من پربار و لذتبخش بوده. لذتبخش از اين بابت كه ميتونم با خيال راحت و آسوده تو خونه باشم و كتاب بخونم. هيچ چيزي در دنيا به اندازه كتاب خوندن منو شاد نميكنه. صبحا يك جاي دنج و گرم براي خودم درست ميكنم و بساط چاي هم راه ميندازم بعد غرق ميشم تو دنياي جادويي كلمات ... پنج شنبه كتاب "مثل آب براي شكلات" رو خوندم. كتاب فوق العاده اي بود. تمام بخشهاش ... بخصوص فرم نوشتنش كه تا بحال نمونهاش رو نديده بودم! خاطراتي كه لابلاي دستورات غذايي و نكات خانهداري بيان ميشدن ... تلخي و خوفناكي سرنوشت تيتا و رازهاي ناگفته ماما النا ... همه و همه بقدري جذاب نوشته شده بودن (و صد البته درست ترجمه شده بود) كه طبق معمول چسب جادوييش منو گرفت و در يك روز كل كتاب رو خوندم ... وقتي تمام شد تمام صحنهها و جملاتش جلوي چشمم رژه ميرفت ... هنوزم دارم به اين سرنوشتهاي محتوم فكر ميكنم. تصميماتي كه با بدنيا اومدن ما برامون گرفته ميشه بدون اينكه حق دخالتي داشته باشيم. عشقهايي كه بي هيچ دليل منطقي بايد كتمانش كنيم و خوشبختي كه به طرزي مرموز از ما گرفته ميشه! ...
جمعه ولي فقط فيلم نگاه كردم ... صبح كه از خواب بيدار شدم (و براي اولين بار تا ساعت 9 خوابيدم!!!) يك نيم ساعتي همينطوري دراز كشيده بودم و به تيتا فكر ميكردم ... يك نقطه روي سقف اتاق خواب هست كه از بس بهش نگاه ميكنم فكر كنم به زودي ميريزه پايين! ولي انگار اون نقطه، مركز تفكراتمه ! بعد از ناهار بساط اينبار جلوي تلويزيون برپا ميشه و ميشينيم به نگاه كردن فيلمهاي جديد 2009 . مطابق معمول از هر ژانري يك فيلم انتخاب ميكنيم. چه فيلماي فوق العاده اي ... بيشتر از همه از فيلم 21 خوشم اومد با بازي هنرپيشه مورد علاقه ام "كوين اسپيسي". وسوسه شدم اين كار مسخره كامپيوتر رو ول كنم و برم دنبال يك كار مفرح و درآمدزاي ديگه ... يك پروژه است كه بايد به زودي اجراش كنم. فكر كنم همين چند سال كار تو فيلد كامپيوتر بس باشه ديگه ... يك فيلم هم كانال سه پخش كرد به نام "در جستجوي خوشبختي" با بازي "ويل اسميت" كه اونهم واقعا زيبا بود ...
خلاصه بعد از سه تا فيلم تصميم گرفتيم شام بريم بيرون ... كل شهر رو گشتيم و سرانجام اومديم درست تو خيابون شركت (!!) ما . حالا انگار ديگه جا قحط بود. ولي الحق كه غذاهاش حرف نداره و من هر بار از طعم غذاها و سليقه پرسنلش به وجد ميام ...
صبح نميدونم چرا به رختخواب چسبيده بودم . به هيچ قيمتي حاضر نبودم از جاي گرم و نرمم بيام بيرون. اون هم ساعت 6 صبح ... اونقدر تنبل بازي در آوردم كه آخرش نشد صبحانه بخورم و خودمو به زور و زحمت كشيدم شركت ... من واقعا به اين نحو كار كردن اعتراض دارم ... چقدر زور ميگين آخه !!!
به تو عادت کرده بودم
ای به من نزدیک تر از من
ای حضورم از تو تازه
ای نگاهم از تو روشن
به تو عادت کرده بودم
مثل گلبرگی به شبنم
مثل عاشقی به غربت
مثل مجروحی به مرهم
لحظه در لحظه عذابه
لحظه های من بی تو
تجربه کردن مرگه
زندگی کردن بی تو
من که در گریزم از من
به تو عادت کرده بودم
از سکوت و گریه شب
به تو هجرت کرده بودم
با گل و سنگ و ستاره
از تو صحبت کرده بودم
خلوت خاطره هامو
با تو قسمت کرده بودم
خونه لبریز سکوته
خونه از خاطره خالی
من پر از میل زوالم
عشق من تو در چه حالی
- چند شبه كه دارم خواب ميبينم. هر بار بدتر از قبل ( يا خوبتر شايد!) ... همون دلهره دائمي و همون آرزوي هميشگي ... گاهي فكر ميكنم كاش همه چيزايي كه اتفاق افتاد يك خواب بود و صبح كه بيدار ميشدم حتي چيزي رو به ياد نمياورم! گاهي هم دلم ميخواد خوابام تعبير ميشد ... جزء به جزء بدون كم و كاست!
- ساعت كاريمون تغيير كرده. ربع ساعت جلوتر ! يعني ساعت هفت و ربع بايد سركار باشيم! وقتي از در خونه ميام بيرون هنوز هوا تاريكه ... آخه مرغ هم اين ساعت نميره بيرون كه ما ميريم :(