تبليغاتX
روز تایپ
روز تایپ
نگارش در تاريخ پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 ساعت 21:9 توسط نگار

میدونی بهترین هدیه ای که میشه دم سال تحویل گرفت چیه؟ شاید یک کلمه ساده، سه تا حرف که اگه معناش رو درست هم حدس زده باشی باز باورت نشه که واقعا همونه ... به همین سادگی! خوشحالیم مثل همیشه با یک غمی قاطی میشه که مثل لذت مردنه بعد از یک شکنجه طولانی! خدایا ... حول حالنا ... همین!


نگارش در تاريخ چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 ساعت 13:38 توسط نگار

دیشب وقتی داشتم جوجه چینی درست میکردم و روغن جلز و ولز میکرد ... یک دفعه حس کردم که تو قلبم یک چیزی انگار رها شد ... احساس کردم در ِ سلول زندانی قلبم رو با دستای خودم باز کردم و بهش گفتم: برو

نمیدونم خوشحال بودم یا ناراحت، ولی میدونستم که دیگه وقتش بود که بذارم بری! میدونی که چقدر برام سخته که بخوام یک ثانیه بی تو زندگی کنم ولی چاره ای نبود...

حتی وقتی چند قطره روغن دستم رو سوزوند و حتی وقتی دور شدنت رو نگاه میکردم و بغض راه گلوم رو بسته بود و حتی وقتی دستام در امتداد مسیرت در انتظار بود و حتی وقتی نگام تا دوردستا بدرقه ات کرد ... هیچ کدوم باعث نشد سعی کنم دوباره نگهت دارم ... تو مقصدت جای دیگه است و من رویام چیز دیگه ... میدونی که تا همیشه برات بهترین آرزوها را دارم 

 

امروز یک روز خوب و پر بار کاری بود. بالاخره جلسه آموزش سیستمم انجام شد و تمام فرمها با موفقیت اجرا شدن ... الان کلی خوشحالم. قرار شده بابت درست شدن دو از فرما که دمارم رو در آوردن شیرینی بدم (شنبه البته). ما یک Cookie Manager داریم که اگه قرار باشه از کسی شیرینی بگیره از هیچ کوششی دریغ نمیکنه :)))) 

این عکس پایینیه رو ببینین تا تفسیرش رو بگم

این عکسه رو امروز گرفتم . ما تو پارتیشنمون یک تخته وایت برد داریم که دوستم هر روز وضعیت روحیمون رو یا مطالب مهم رو روش میکشه! اون عدد 9 که بالای بالا نوشته شده روزشمار عیده. یک شمارش معکوس :) اون نقاشی های پایینی هم ما چهار نفریم. که حروف اول اسممون کنار حالتامونه. مثلا اونی که N داره منم :) چون قراره که شیرینی بدم ! R تازه موهاش رو تغییر حالت داده بود A وضعیت بغرنجی داره چون یکی از issueهاش خیلی کار داره و S که مدیرمون هم هست چون دیشب ساعت 3 خوابیده بود امروز تقریبا خواب بود ... اون مهره های سبز و قرمز هم نشان دهنده وضعیت مثبت و منفی هستن ... البته این تخته کلا جریاناتی داره که شاید از این به بعد هر روز ازش عکس بگیرم و اینجا بذارم. حداقل یک یادگاری خوب برای خودمون میشه نه؟


امشب قراره سبزه عید بذارم (امیدوارم دیر نشده باشه) چون باید حتما وقتی سبزه میذارم دعا بکنم ... مراحل رشدش رو اینجا مینویسم .... پیش به سوی عییییییییییید
نگارش در تاريخ پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 ساعت 10:49 توسط نگار

این روزا تو سایتا و وبلاگای مختلفی که میخونم بیشتر با نوشته هایی در مورد زنان، مذهب، حقوق بشر و این جور  چیزا مواجه میشم ... مثل یک موقعهایی که هر جای خونه رو نگاه میکردیم روزنامه های سیاسی و اقتصادی بود و ما هم ساعتهای زیادی رو صرف خوندن و تحلیل اونا میکردیم!
من البته به نظرات و اعتقادات همه احترام میذارم و به معنای واقعی کلمه حق انتخاب رو برای هر شخصی قبول دارم ... ولی گاهی فکر میکنم از بین این حرفا و این تکاپوها قراره چی در بیاد؟ مثلا اینکه من کلی وقت بذارم و در مورد حقوق زنان اینجا و انجا مطلب بنویسم چی عاید من و یا عاید سایر زنان میشه؟! البته این رو هم قبول دارم که "کوشش بیهوده به از خفتگی" ولی واقعیت اینه که ما بخصوص در این ۳۰ سال گذشته خوب فهمیدیم که چی میخوایم و حق و حقوقمون چیه ... جالب اینجاست که این حقوق رو هم یادمون دادن ... یعنی من ننشستم با تحقیق و تفحص به این نتیجه برسم که چرا انتخاب رنگ لباس حق منه! بلکه چون با چماق زدن تو سرمون که سیاه بپوشین و جوراب سفید نپوشین و غیره ،به این طریق فهمیدیم که باید از زیر این چماق فرار کنیم به حقوق حقه مون برسیم!!  پس اگه میزدن تو سرمون که سفید و زرد بپوشین ما الان قیام میکردیم که باید سیاه بپوشیم ...  (شاید هم نه!)

به هر حال منظورم اینه که دیگه الان وقت اینکه تازه بیایم بنویسیم که "مردان نباید به زنان ظلم کنن" نیست. دیگه لازم نیست هر روز بنویسیم "که تمامی زنان دنیا زیر یوغ جهالت و جنسیت اسیر شدن"  دیگه شاید همه بدونن که "نخستین قربانیان جنگهای حریصانه مردان، زنان هستند"  ... دیگه بعد از این همه سال نباید فریاد بزنیم "حق طلاق و حق تحصیل و زندگی و نفس کشیدن" به ما بدین ... دیگه دورانی که "پدری یا برادری یا همسری به خاطر مسائل ناموسی، زن رو میکشن" باید تمام شده باشه! دیگه من نباید به خاطر زن بودن " با سابقه کار و مهارتهای بیشتر، نصف حقوق یک مرد رو بگیرم" ... دیگه فکر کنم زمانش رسیده باشه که "به خاطر شایستگی" به رده های بالای مدیریتی برسیم نه چیز دیگه ...

زمان خیلی چیزا فرا رسیده، مثل یک شکوفه که مدتهاست به میوه تبدیل شده و ما هنوز داریم در مدح اون شکوفه ترانه سرایی میکنیم ... اون دیگه تموم شد، فکر این میوه باید بود که اگه به موقع نچینیمش یا میگنده یا بقیه میخورنش!

خانم عزیز، آقای محترم ! با تمام احترامی که برای نوشته هاتون قائلم خواهشمندم شعار ندین، احساساتی نشین، جو گیر نشین، بی خیال هم نباشین! برای چیدن این میوه به آگاهی و راهکار احتیاج داریم! به ابزار مناسب ... اگه راه حلی دارین (غیر از شعار دادن) برای اینکه مادری حق حضانت فرزندش رو بگیره (به جای پدر معتادش) بسم الله!
اگر روشی سراغ دارین که زنی که از شوهر قمار باز هرزه اش طلاق میگیره مجبور نباشه با خفت برگرده تو خونه باباش، بگین!
اگر میدونین چطوری میشه ساده ترین و انسانی ترین شیوه های زندگی رو به خورد این ملت داد، بگین!
اگر بلدین چطوری جلوی ۲۰۰۰ نفر آدم سخنرانی کنین و حقوقشون رو براشون مرور کنین و لرزه به اندامتون نیافته ... بفرمایید ...
در غیر اینصورت، سالهاست که از ما بهتراش هم اومدن فقط حرف زدن و پشت کتاباشون و تو اتاقاشون قایم شدن و نهایت کاری که کردن این بوده که یک نخ سیگار هم به خانم محترم تعارف کردن و بعد غرق شدن تو دنیای خیالی خودشون! ژستای روشنفکری گرفتن و عکس چگورا زدن به در و دیوار ...

بگذریم ... نمیخوام خشمم رو پشت کلمات مخفی کنم و در توهم دنیای بهتر چشم بدوزم به این آسمون آبی و این خورشید سخاوتمند ...

روزی آسمان سهم من خواهد شد
و باد موهایم را به پرواز در میاورد
روزی من استوار بر زمین خواهم ایستاد
و به نهایت شب چشم خواهم دوخت
روزی شاید فردا و فرداها
این زمین با من غریبه نخواهد بود
روزی که معشوقم را در آغوش میگیرم
در دلم طناب دارش را نخواهم بافت
روزی یک آهو میشوم ، میدوم آزاد
روزی یک بلبل میشوم، میخوانم شاد
روزی من به خدا پیوند میخورم
و دیگر از دنده چپ تو بوجود نمی آیم
روزی من تفسیر خودم خواهم بود
و هیچ مرجعی برای من قانونگذاری نمیکند
روزی، میدانم ،آری روزی
اینجا بهشتی میشود زیر پای من
و دستهایم به وسعت دشت باز خواهد شد
---
درد سختیست که نور خورشید
وقتی زنده ای از تو دریغ شود
حس کن دردم را
زنده به گوریم را
و سایش مدام این سنگ آسیاب را
بر پهنه تاریخ ...
و به یاد آور ...
زیبایی دختر نو شکفته ای
که گونه هایش از بوسه ملایک گلگون است
این همان زن فرداست
که تو در سیاهچال باورهایت
به زنجیر میکشی
---
روزی آسمان سهم او خواهد شد
ن.ا

نگارش در تاريخ شنبه دهم اسفند 1387 ساعت 18:39 توسط نگار

اول این مطلبی که مهدی نوشته رو بخونین در مورد نامجو ! جالبه و رسا ...

دیشب تولد دعوت بودیم از این تولدایی که مربوط میشه به این دهه سومیها ! یک عالمه دختر خوشگل و فشن ... که با هر نوع آهنگی بلد بودن برقصن و خوش باشن و بگن و بخندن! یعنی ما چند نفر که مثلا بزرگای مجلس بودیم کلا توشون گم شده بودیم. گم که نه! له شده بودیم! بیشترش هم به خاطر این بود که من بالاخره نفهمیدم چطوری باید مثل اینا شاد و شنگول باشم؟ چطوری باید هیچ نوع نگرانی و غمی درمورد خودم و کشور و سیاست و اقتصاد و کار و زندگی و عشق و هزار تا چیز دیگه نداشته باشم؟
خیلی ها میگن چون ما فرزند انقلاب و جنگ و بدبختی و رکورد اقتصادی و سازندگی و بالندگی و ...یندگی هستیم اینطوری شدیم یعنی خیلی محترمانه آنرمال کامل!
همش قبول ولی بالاخره هر انسانی یک جوهره هم داره دیگه، اون جوهره انگار در من محو شده، به هیچ طریقی نمیتونم الکی خوش باشم و اینطوری قر بدم و "غم دنیا رو بی خیال"
یک دی جی هم آورده بودن که تمام آهنگای شآدی که دوست داشتم رو گذاشت و اوپس اوپس کامل! حتی این صداها و ریتم ها هم حرکتی در قلبم ایجاد نکرد! آخرش به این نتیجه رسیدم که مشکل منم، اونا همه سالم و سر حالن ... دختر برو خودتو درست کن، این چه وضعیه آخه؟

تو شرکت با هوای ابری و آفتابی امروز و بارون های ناگهانی ... با آرامش محض که منو میبره به سوی دستا و چشمات ... با خوابی که چند شبه ازم فراری شده و دقیقا موقع کار میاد سراغم ... آهنگای ابی گوش میدم ... هر کاری کردم که یک چیز دیگه گوش کنم نشد که نشد ...چشمام رو میبندم و تو عالم خواب و بیداری به این فکر میکنم که اگه واقعا شما یک روح در دو بدن باشین چی میشه؟ این همه شباهت و تداخل آخه برای چی باید بوجود بیاد؟! من این وسط چکاره ام؟

با تو گل بود و ترانه
با تو بوسه بود و پرواز
گل و بوسه بی تو گم شد
بی تو پژمرده شد آواز

به این فکر میکنم که گاهی فقط گاهی اگه یک کلمه ساده رو از زبون یک شخص خاص بشنوی چه معنای شگرفی پیدا میکنه ... به اندازه صدها رساله و کتاب فلسفی و ادبی برات ارزشمند میشه ... همیشه حرفای ساده بزن ... برای تو ساده است برای من زندگی ...

نگارش در تاريخ سه شنبه ششم اسفند 1387 ساعت 20:48 توسط نگار

وقتی انیمیشن نگاه میکنم اولین چیزی که به ذهنم میرسه اینه که چطوری یک نفر یا گروه میتونن آنچنان روح و ذهن لطیفی داشته باشن که این شاهکارای هنری رو تصور و بعد خلق کنن؟
به همه توصیه میکنم اگه تا بحال انیمیشن وال-ای رو ندیدین، ببینین ... فوق العاده است ... کلی خودم رو کنترل کردم که وسط فیلم نزنم زیر گریه! یعنی اگه شروع میکردم به گریه کردن فکر کنم یک روز طول میکشید!

WALL-E

یک دسر یا نمیدونم چی بهش میگن امروز درست کردم که خودم خیلی خوشم اومد. دستورش رو مینویسم شاید شما هم استفاده کنین :)

پوست ۴ تا پرتقال (یعنی همون پرتقالی که پوست میگیرین، پوستش - زرده و سفیده اش با هم!)
شکر دو پیمانه
آب یک پیمانه
شکر- شکلات-پودر ژله
قابلمه و مخلفات
طرز تهیه:
ابتدا پوستهای پرتقال رو به صورت نوارهای باریک با عرض حدود نیم سانت برش بزنید
بعد پوستها رو در آب ریخته و دو بار بجوشانید و آبش رو دور بریزید تا تلخی پرتقال گرفته شود (دقت کنید که هر بار بیشتر از ۴ دقیقه نجوشد چون له میشود)
پوستها را در آبکش بریزید و ۲ پیمانه شکر و آب را در ظرفی ترجیحا لعابی یا پیرکس بریزید و وقتی بجوش آمد پوستها را اضافه کنید. زیرش را کم کنید و بگذارید شربت غلیظ شود.
وقتی غلیظ شد زیرش را خاموش کنید و بگذارید سرد شود.
حالا میتوانید پوستها را در شکر بغلتانید یا در شکلات بزنید و یا در پودر ژله ... در هر سه حالت طعم فوق العاده ای خواهد داشت.
بخصوص با چای حسابی میچسبه ... نوش جان!
چف نگار :))

پرتقال شکری

نگارش در تاريخ یکشنبه چهارم اسفند 1387 ساعت 13:5 توسط نگار

اگه بخوابي و خواب ببيني كه يك مسافرت سه نفره رفتين با اوني كه دوستش داري و تمام طول راه تا اون سرسبز بيكران رو بگين و بخندين و خوش باشين و بعد هي تو آينه چشم بدوزين به چشماي همديگه و غرق بشي تو آرامش محض و بعد تو خواب صداي ابي رو بنشوي كه ميخونه "يك عاشقي بود كه يك روز بهت ميگفت دوستت داره ... آخ كه دوستت داره هنوز" و گرمي دستش رو تو دستت حس كني ... و بعد حتي صداي زنگ موبايلت رو نشوني كه فرياد ميزنه بيدار شو، اينا همش خوابه ... و بيدار ميشي ولي روحت رو جا ميذاري تو همون خوابي كه تا مدتها تصويرش از ذهنت نميره ... و روزي رو شروع ميكني كه باز بدون اون هيچ معنايي نداره ... فقط يك روز ساده براي اينكه يك فرقي با مرده ها داشته باشي، چكار ميكني بعدش؟!

ديروز و كلا اين چند روز گذشته يك موجودي در وجودم مرتب سراغت رو ميگيره ... هي ميگه يك خبري، زنگي پيغامي چيزي آخه! مقاومت ميكنم، به خودم سخت ميگيرم ... ديگه نميخوام من آغاز كننده چيزي باشم. اين برام از هر چيز ديگه مهمتره. گاهي يقين پيدا ميكنم از راه يكطرفه اي كه دارم ميرم و باز دنبال يك فرعي و يك كوچه غير بن بست ميگردم كه شايد تو ازش رد بشي ... سالهاست كه دنبال توام ... منزل به منزل ... ولي باور كن كه من با تو يك قدم بيشتر فاصله نداشتم اگه اون يك قدم رو تو بر ميداشتي!

 يك عالمه آهنگ جورواجور روي mp3 player امه . صبح تا شب گوششون ميدم. از آهنگاي ناظري و بي كلام و ابي و داريوش بگير تا آهنگاي افشين و ساسي مانكن و الي آخر ... عجيبه كه از قصد دلم نميخواد شعر حافظ و شكوه صداي ناظري رو گوش كنم! نميخوام ابي گوش كنم با خاطرات بيشماري كه تو ذهنم مياد! نميخوام هيچ آهنگي كه با پيانو و گيتار نواخته شده بشنوم! نميخوام حتي لحظه‌اي اين آهنگا باعث بشه با خودم خلوت كنم! پارميدا و نيناش ناش و خانم خوشگله گوش ميدم !! چه راه‌هاي ساده‌اي هست كه نخوام بهت فكر كنم نه؟ ولي چرا وقتي صدا تو گوشم قطع ميشه تو شروع ميشي Track . چندمي تو؟

 اين روزا ميگذرن ... همينجوري!

درباره وبلاگ

بسی رنج بردیم در این سال سی ، که فقط رنج برده باشیم مرسی!
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
قالب وبلاگ