تبليغاتX
روز تایپ
روز تایپ
قرار نبود اینجوری شه ...
ساعت 17:46 شنبه بیست و نهم فروردین 1388  توسط نگار

Everything changes fast

Even You

Even Me

Even Our Love

...


_________________________________________________________________________________
     
هیچی
ساعت 12:49 چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388  توسط نگار
تمام حرفا صف کشیده بودن برای گفته شدن ... ولی فقط تونستم یک آه بکشم و بگم هیچی!

_________________________________________________________________________________
     
I lost, in you, in life, in pool
ساعت 13:5 دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388  توسط نگار

بین کارکترهای لاست، کارکتر سعید بیشتر از همه برام جالبه! سعید یک سرباز ساده عراقی که در زمان جنگ عراق و کویت با تعلیمات آمریکایی ها به یک شکنجه گر ماهر تبدیل میشه ... در جایی از سریال سعید میگه : من یک آدم معمولی بودم ولی در عرض 6 سال از من یک آدم دیگه ساخته و متولد شد ... بعد به خودم فکر میکنم، به این 6 سال زندگی اخیرم ... حس میکنم از من هم یک آدم دیگه ساخته شده، آقای دکتر میگفت: تو رفتارات مثل یک شکنجه گر شده!!! تمام حرفای دکتر با دیالوگها و تصاویر سعید قاطی میشه و یک تصویر هولناک توی ذهنم ایجاد میکنه. به سعید حق میدم!

یک چیز جالبی که در لاست وجود داره اینه که هیچ وقت نمیتونی صد در صد از کسی طرفداری کنی و یا صد در صد ازش متنفر بشی ... در هر قسمتش نظرت 180 درجه راجع به شخصیتا عوض میشه ! تا اینجای کار "جان لاک" همچنان رتبه اول محبوبیت رو برای من داره ... "کیت" و "ساویر" و "جین"و "جک" در رتبه های بعدی قرار دارن ... حساب "سعید" هم که جداست. خیلییییییییییییی لاست رو دوست دارم! هوراااااااااااااااااااا

دیروز بعد از جریاناتی که پیش اومد به خودم گفتم: خوب به تو چه که باز خودت رو نخود آش میکنی؟ آخه واقعا به من چه ربطی داره!!! برای بار هزارم به خودم میگم این دیگه آخرین بار بود ... با اینکه میدونم این قصه سر دراز دارد ولی خیلی چیزا هست که برای من دیگه مثل روز اول نیست! هر وقت میخواد پام سست بشه و از تصمیمم برگردم یاد حرفای صریحت میافتم و اینکه یک آدم چقدر میتونه به اندازه من واژه خریت رو معنا کنه! فکر میکنم دیگه راستی راستی تمام شده. خوشحالم ...

امروز صبح وقتی بارون نم نم میبارید و من خرامان خرامان میومدم شرکت، تو دلم از خدا یک تشکر درست و حسابی کردم ... خدایا ممنون که رحمتت رو یک بار دیگه به این سرزمین فرستادی ... مرسی که تو خدایی و مثل ما عقده نداری که حال یک ملت بدبختی رو بگیری ... خدایا، خیلی خدایی!

من یک عادتی که دارم (بد یا خوب نمیدونم) وقتی میخوام یک کاری رو شروع کنم اول باید تمام امکانات رو اون هم در حد عالی فراهم کنم. مثلا وقتی میخواستم برم کلاس ساز، اول از همه رفتم یک ساز عالی دست ساز خریدم. بماند که بعدش از استادم خوشم نیومد و ادامه ندادم و همچنان در جستجوی یک استاد خوب هستم! یا وقتی میخواستم برم کلاس ورزش اول از همه رفتم یک ست ورزشی از تاپ و شلوار و کفش و جوراب و حوله خریدم و بعد اسم نوشتم حالا بماند که اصلا از هر چی ایروبیکه متنفر شدم و دیگه ادامه ندادم. حالا این کلاس جدیدی که میرم مربوط میشه به فراگیری هنر زیبای شنا ... البته قبلش رفتم و با یک مبلغ ناقابل کلی خودم رو خجالت دادم و مایو و کلاه و عینک خریداری کردم و بعد اسم نوشتم ... بماند که ... حالا بماند که کلی عاشق این ورزش هستم و  هر هفته با شور و اشتیاق در انتظار جلسه بعدم. اون آرامشی که آب به انسان میده در هیچ جای دیگه نمیشه بدست آورد ... هر اتفاقی بیافته ادامه اش میدم مگر اینکه غرق بشم :)) به شما هم توصیه میکنم حتی هفته ای یکبار رو استخر برین و ریلکس و شاد باشین.

_________________________________________________________________________________
     
ساعت 8:43 پنجشنبه بیستم فروردین 1388  توسط نگار

 

وقتی اینقدر واضح حرف میزنی من چی میتونم بگم؟ یا اصلا چی باید بگم؟

_________________________________________________________________________________
     
هیچ کی عاشقت اونجور که منم نبود و نشد لاف نمیزنم
ساعت 13:8 سه شنبه هجدهم فروردین 1388  توسط نگار

تصمیم گرفته بودم که دیگه هیچوقت هیچ جا مرورت نکنم. فکر نکنم. کالبدشکافی نکنم ... چرا منو به اون سمت هل میدی؟ چرا کاری میکنی که دوباره برام همه چی زنده شه عین روز اول؟ میدونم که تو هم به دردی مبتلا هستی که من ... جنس حرفات برام آشناست، جنس مشکلاتت، زجرات، دردات ... فقط کافیه شجاعت لازم رو داشته باشی! همین فقط ... لطفا

این درگیری درونی اگه دست از سرم برمیداشت چقدر خوب بود. اینکه هنوز که هنوزه یک تردید بزرگ تو قلبمه که راحتم نمیذاره حتی اگه بخوام خودم رو به اون راه بزنم که مثلا چیزی نیست – میدونم که چیزی هست – به هر حال نمیتونم این باورم رو خط بزنم که عشق یکبار و فقط یکبار سراغ یک نفر میاد و همیشه باقی میمونه ...

امروز از پشت تیرگی عینک به درختا و گلا نگاه میکردم، یک لحظه حس کردم که چقدر همین لایه به ظاهر نازک داره منو دور میکنه از زیباییهای بهار ... از سبزی درختا ... از شکوه جوانه زدن ... از شکفتن گلها ... عینکم رو برداشتم ... با اینکه نور خورشید آنچنان بیتاب تابیدن بود که چشم رو میزد ولی به حظ بردن از این همه عظمت می ارزید!

بعضی موقع عشق با یک جریان سادیسمی و مازوخیستی قاطی میشه. زجر خودت و معشوق به تناوب با یک لذت خاص! هر وقت هم این جریان تمام بشه انگار عشق رو به سردی رفته ... اینه که میگن: درد عشقی کشیده ام که مپرس ، زهر هجری چشیده ام که مپرس

پی نوشت: یک کلاس هیجان انگیز ثبت نام کردم :) بعدا در موردش توضیحات بیشتری میدم!

_________________________________________________________________________________
     
هنجارهای ناهنجار
ساعت 21:7 یکشنبه شانزدهم فروردین 1388  توسط نگار

میدونی گاهی فکر میکنم که خیلی از ما دوست داریم همیشه در هاله ای از ابهام زندگی کنیم. همیشه دوست داریم یک جور مجازیت رو وارد زندگیمون کنیم. مثل یک چادر محافظ که میکشیم رو سرمون تا به خیال خودمون از گزندهای احتمالی حفظمون کنه ... یعنی شاید اصلا هیچ تهدیدی هم وجود نداشته باشه ولی خوب دیگه اینکارو میکنیم ...

چند روز پیشا که خوندم مسافر شب و محمود همدیگه رو دیدن (یک دیدن حقیقی) اون هم با خانواده و مفصل! به این فکر کردم که مگه هدف ما از ایجاد وبلاگ و فیس بوک و 360 و ارکات و غیره چیزی به جز پیدا کردن دوستان جدیده؟ اینکه دایره اجتماعی و ارتباطاتت رو گسترده تر کنی و با افکار و ایده های جدیدتری آشنا بشی ... با این وجود من خودم شخصا خیلی خیلی خیلی با احتیاط در این زمینه پیش میرم. حتی آدرس ایمیلم رو هم حاضر نیستم در وبلاگم بذارم! نمیدونم چرا، ولی فکر کنم به خاطر اینه که تعداد آدمهای با شخصیت خیلی خیلی کمتر از آدمهاییه که به هر نحوی میخوان سواستفاده کنن! شاید هم به قول محمود باید به هنجارها احترام بذاریم تا دوستی ها واقعی تر بشه ... واقعا همینطوره؟  

خوب مثلا من، مهدی رو از نزدیک میشناسم، برای من مثل یک برادره ... تو خیلی از پستایی که مینوشتم (اون اوایل) به این فکر میکردم که برداشتش از این نوشته چی میتونه باشه؟ یا چه جوابی میده؟ ولی بعد حتی از این نوشتن و آشنا بودن خوشحال بودم، چون میدیدم با شناختی که از من داره بهترین راهنماییها رو انجام میده ...

یادمه اون موقع قاسم (سلام سینما) - که نمیدونم چرا دیگه نمینویسه! - برام نوشته بود: مائی که اینجا اینقدر با تفاهم با هم صحبت میکنیم ممکنه تو خیابون یا تاکسی آنچنان با هم رفتار کنیم که انگار دشمن چندین و چند ساله ایم! در حالیکه شاید همون گمشده هم باشیم!

ممکنه ... همه چیز ممکنه ولی با این وجود اون هنجارهای ناهنجار ما بدجوری دست و پامون رو بسته و هنوز باید حواسمون به چهار طرف زندگیمون باشه ...

_________________________________________________________________________________
     
LOST
ساعت 15:59 جمعه چهاردهم فروردین 1388  توسط نگار

از مجموع سوغاتی هایی که از سفر دور و درازمون آوردیم سری کامل دی وی دی های Lost  و Prison Break بود. یادمه یکی میگفت به محض اینکه شروع کنی به نگاه کردن مجموعه Lost ویروسش به سرعت در بدنت منتشر میشه و دیگه نمیتونی دست از سرش برداری ... حالا حکایت ماست! یعنی الان چند شبه که تا ساعت 4-5 صبح یک ضرب مشغول نگاه کردنیم و هنوز تمام نشده! ولی احتمالا یک رکوردی چیزی از خودمون به جا میذاریم!

دیدن این سریال باعث شد که زود قضاوت نکنم! راستی چند روز پیشا سعادتی دست داد و رفتیم سینما برای دیدن فیلم اخراجی های 2! جالبه که اصلا فیلم رو ندیدم و از اول تا آخرش بیخود و بی جهت اشک میریختم ... نمیدونم چرا از دیدن صحنه های فیلم بیشتر گریه ام میگرفت تا خنده .شاید به خاطر این بود که دوست ندارم این مسئله جبهه و جنگ به سخره گرفته بشه. یک مشت آدم علاف با دوست دختراشون بیان تو سینما به باقالی بخندن و دستشون هم رو پای هم باشه ... شاید هم به خاطر این که امسال وقتی عزیزترین دائیم رو دیدم و متوجه شدم که به خاطر شیمیایی شدن اون هم 22 سال پیش دیگه یک جای سالم رو پوستش باقی نمونده  و روز به روز هم بدتر میشه و داره به اعصابش میرسه، دوست ندارم یک بنگی موفرفری کثیف رو به جای سرباز به من غالب کنن و بگن قضیه این بوده که یکی به خاطر جایزه رفته جنگیده! بس کنین این فضاحت رو ... اگه فیلم نسازین به خدا بهتر از اینه که همین یک جو قداست رو هم از بین ببرین! وقتی از سینما بیرون اومدیم تازه فهمیدم که مثل اینکه فیلم کمدی بوده نه تراژدی!

اون صبح برفی رو یادته؟ باید میرفتم سرکار ولی خواب موندم وقتی پرده رو زدم کنار بارش آروم برف انگار یک مرهمی بود روی گر گرفتگی قلبم ... مدتها پشت پنجره ایستادم و فقط تماشا کردم ... تماشا ... چه روز برفی زیبایی ... نه؟

امسال سال متفاوتیه، مطمئنم!

_________________________________________________________________________________
     
 
Blog Skin