تبليغاتX
روز تایپ


روز تایپ

کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز

شـــــاید که باز بینیم دیدار آشــــــــــنا را


+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت11:27توسط نگار |
بهشت ...

چهار روز به معنای واقعی در بهشت بودیم ... جای همگی خالی ...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت21:11توسط نگار |
همین چند تا
- احساس میکنم یک بارِِ سنگین از رو دوشم برداشته شده. با اینکه ته قلبم دوست داشتم فکر کنم اوضاع قراره جور دیگه ای رقم بخوره ولی مطمئن بودم که واقعیت چیز دیگه ایه! به هر حال حالا دیگه میتونم یک نفس راحت بکشم و بگم: بالاخره تموم شد!

- بعضی از این پاساژها رو دیدین که وقتی میرین توش از اول تا آخرش هیچ چیز بدرد بخوری پیدا نمیشه؟ ولی چون فلان جا قرار داره و اسم و رسمی به هم زده حتما باید از همونجا خرید کنی!!! نمونه اش پاساژی که دیشب رفتیم یعنی واقعا مدلایی توش وجود داشت که اگه مجانی هم میدادن حاضر نبودم بپوشم چه برسه به اینکه 400 ، 500  هم بخوای پولش رو بدی! عجیبه که خوب خیلیها اینو ترجیح میدن!

- این هفته یک سفر هیجان انگیز در پیش داریم حالا نمیدونم چطوری باید تا اون موقع صبر کنم و برم سر کار ؟! یعنی انتظار بد چیزیه ها ...

- امروز بعد از مدتها همشهری خریدم! جالبه که زیاد وارد مسائل انتخاباتی نشده بود. واقعا هنوز تصمیم نگرفتم به کی باید رأی بدم؟ اصلا رای بدم یا نه؟ چرا اینقدر مرجع تصمیم گیری کمه آخه؟
+نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت19:24توسط نگار |
لطفا به مرزها توجه فرمایید!

به حد و حدود تو زندگی اعتقاد دارین؟ یعنی اینو قبول دارین که بالاخره من یک مرزهایی برای خودم دارم و دیگران هم؟ خوب اینکه من دوست دارم یک مسائلی جزء Privacy خودم باشه حق انسانی منه. اینکه دلم بخواد یک حریمی تو زندگیم داشته باشم که باعث شادیم بشه و بفهمم که حداقل رو بعضی مسائل فقط خودم تصمیم گیرنده هستم حقمه. اینکه من دلم میخواد تو وبلاگم هر چی بنویسم (حتی چرندیات) صرفا به خودم ربط داره.
وبلاگ و موبایل و فیس بوک و ایمیل یاهو چه فرقی با مسواک و حوله حمام و لباس دارن که اینقدر شخصی بودنشون باعث توهمات و سوءتفاهم میشه؟!

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت17:24توسط نگار |
خواب

در دیده به جای خواب آب است مرا

زیرا که به دیدنت شتاب است مرا

گویند بخواب تا بخوابش بینی

ای بیخبران چه جای خواب است مرا

 یعنی من نمیدونم اگه بعضی از کارگردانهای محترم ما فیلم نسازن، میمیرن! آخه این چه فیلماییه خدااااااااااا ! فکر نکنم حتی خودشون بشینن اینا رو نگاه کنن! اون از فیلم اخراجی ها، اون از فیلم سوپر استار این هم از فیلم وقتی همه خوابیم (که رسما همه تو سینما خوابشون برده بود!) فک کن دیروز خسته و کوفته از کار روزانه با همکارا و خانواده تصمیم گرفتیم بریم سینما آزادی برای دیدن فیلم. البته چندین و چند نفر بهمون هشدار داده بودن که تو رو خدا نرین این فیلم رو ببینین ولی ما حرف گوش نکردیم و رفتیم! بعد از اینکه  5 طبقه رو هی چرخیدیم و پیچیدیم و چرخیدیم تا به سالن مورد نظر رسیدیم و همون اول کار به علت ارتفاع و حرکت مواج پله برقی، دچار سرگیجه شدم! بعد هم رفتیم تو سالنی که حتی نمیشد توش یک شکلات خورد! و حتی نمیشد پات رو راحت دراز کنی و حتی نمیشد وول بخوری و بدتر از همه نمیشد نفس بکشی (این است سینمای ملی!) فیلم شروع شد! یعنی به خدا میگم اگه راه فراری وجود داشت همون 10 دقیقه آغازین فیلم خودم رو از طبقه پنجم پرت میکردم پایین! یکی نیست از ایشون بپرسه : آقا، مگه مجبورت کردن فیلم بسازی؟ آخه این ربات چی بود نقش اول رو داده بودی بهش؟ بابا دست بردارین از سر این سینمای بی صاحب مادر مرده! ول کنین جان مادرتون!

بعد از آزادی از سینما آزادی! تصمیم گرفتیم شام بخوریم ... کلی بالا و پایین رفتیم تا بالاخره رفتیم همون رستوران ایتالیایی مورد علاقه من. چقدر من محیطش رو دوست دارم! و اینکه کلی مشتری ایتالیایی و انگلیسی و غیره داشت و ما احساس میکردیم تشریف بردیم خارجه! در حال تناول اسپاگتی و تورتلینی و آبجو و مخلفات بودیم که یک دفعه هوا تغییر ماهیت داد و صاعقه و بارون و طوفان ... یک معجونی شد که تصمیم گرفتیم همون جا پناه بگیریم تا باد ما را با خود نبرد!

بعد هم پیاده اومدیم تا نزدیکیایی خونه ! یک تاکسی هم سوار شدیم که راننده اش یک پیرمرد بود از اینایی که موهای سفیدشون رو میبندن پشت سرشون. اینقدر آقاهه مست بود که نمیتونست رانندگی کنه! کلی چرندیات گفت تا بالاخره رسیدیم ... ساعت نزدیکای 12 بود و من دیگه کاملا داشتم تو خواب راه میرفتم ! بیهوش کامل! البته در همون شرایط بیهوشی به خاطر اعتیاد همیشگیم به اینترنت که از بین هم نمیره نشستم به چک کردن ایمیل و خوندن وبلاگ و فیس بوک و غیره ... بعد که گرفتم خوابیدم و یک کمی  هم خواب دیدم یک دفعه یادم اومد که کرفسهایی که خرد کرده بودم تا فریزر کنم همچنان در آب جا موندن! خدایاااااا ساعت 1 صبح بلند شدم رفتم تو آشپزخونه کرفس شستن و بسته بندی !!!!!!! دیگه یادم نمیاد چطوری به تختخواب رسیدم و خوابم برد!

صبح حاضر بودم دار و ندارم رو بدم تا بتونم یک ساعت بیشتر بخوابم. فقط یک ساعت ... از اونجاییکه صبح ساعت 9:30 رسیدم سرکار مجبورم تا 17 بمونم شرکت و این یعنی شکنجه.

این آخرین باری بود که وقت گرانبها و خواب نازنینم رو در سینما تلف کردم. غلط کردم! دیگه سینما بی سینما! لطفا یکی یک فیلم خوب و قابل تحمل درست کنه، چون فقط 2 تا دی وی دی از Lost باقیمونده و من ِ لاست زده ویروسی شده نمیدونم چطوری باید بی لاست سر کنم!

جان لاک

پی نوشت: همونقدر که صدای ناظری رو دوست دارم، صدای سیما بینا رو و اون حرکات غماز و ظریفش رو دوست دارم! همونقدر که از صدای سه تار نامجو شیدا میشم فکر میکنم چرا با خوندنش پارازیت ایجاد میکنه؟! نخون برادر من ... ساز بزن تا با صدای بلند غرق بشم تو دنیات، دنیاش، دنیام!

+نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت18:19توسط نگار |
سکوتم از رضایت نیست، دلم اهل شکایت نیست

واقعیت اینه که قبل از هر کاری و صحبتی و فکری، اول از همه باید با خودت رو راست باشی. باید تکلیفت رو با خودت معلوم کرده باشی. اینکه هدفت، منظورت و نتیجه ات از کاری که میخوای انجام بدی چیه؟! خود من شخصا خیلی کارا انجام دادم که اصلا به هدف و نتیجه اش فکر نکردم. یا اونقدر نفس عمل برام مهم بوده که با خودم گفتم: هر کاری بکنم ارزشش رو داره! حالا که نگاه میکنم میبینم شاید واقعا اونطوری نبوده که من فکر میکردم! خیلی آدما هستن که دقیقا میدونن چی میخوان! هدفشون معلومه و تمام طرح ریزیهای لازم رو هم انجام دادن ... همه کار میکنن تا کارا رو طبق سلیقه خودشون جلو ببرن. حتی به قیمت فدا کردن و نابودی یکی دیگه ... اونقدر به بازی موش و گربه ادامه میدن تا بالاخره آقا موشه رو به دام بندازن ... طفلک اونیکه از همه جا بیخبره و فکر میکنه دست سرنوشت و تقدیر داره اونو به سمت سعادت سوق میده!

*****

در جایی از Lost دقیقا زمانی که جک فکر میکنه داره درست ترین کار رو برای نجات از جزیره انجام میده، بن بهش هشدار میده که این ‌Beginning of the End هست. دیشب درست سر این جمله هزار و یک جور صحنه و فکر اومد تو ذهنم ... درست لحظه ای که فکر میکردم همه چی تموم شده و من به منتها رسیدم ... تازه همه چی شروع شد! فکر کن که در کمتر از 3 سال چه اتفاقایی در زندگی من افتاد ... چیزایی که حتی در تصوراتم هم نمیگنجید ... یک شروع ساده، یک پایان تلخ و نامشخص ... شاید من هم مثل جک واقعا فکر میکردم دارم درست ترین کار ممکن رو انجام میدم ولی چه اشتباهی ... بدترین فرم شکست خوردن، زمانیه که با اطمینان تصمیم میگیری و به بدترین شکل ممکن زمین میخوری ...جاییکه "خود کرده را تدبیر نیست" !

 

+نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت13:51توسط نگار |