تبليغاتX
روز تایپ
روز تایپ
کشتی جوانان وطن آه و واویلا
ساعت 11:50 یکشنبه سی و یکم خرداد 1388  توسط نگار

شاعري ميگفت: دوست داشتن چون زمرد سبز است. سخت و زيبا ...

صبح فيلم كشته شدن يك دختر جوان شايد همسن و سال من يا تو رو ديدم. گلوله خورد. با بهت روي زمين افتاد و مرد! به همين سادگي ... مردنش مثل زمرد سبز بود ... با همان سختي ...

بغض ميكنم. اشك ميريزم. عصباني ميشم و آخر مستاصل و درمانده ... ميگيرم ميشينم سر جام مثل خيليهاي ديگه ... شايد خيلي ها بگن: مفت و مسلم مرد، آخه چه فايده كه مرد، آخرش كه چي ... ميدونم كه خيلي كليشه ايه اگه بگم: حق رو به سادگي به آدم نميدم يا بگم: درخت آزادي ريشه در خون داره ... يا بگم: در راه هدفي مرد كه بهش اعتقاد داشت ...

همش چرندياته، خودم ميدونم ... ولي جز حرف زدن و بيخودي درد دل كردن يا تفسير سياسي و چهار تا pm اينور و اونور فرستادن چكار ديگه اي ميشه كرد؟ چكار كنيم؟ راه بيافتيم تو خيابون و كشته شيم؟ تجمع كنيم و كتك بخوريم؟ بريم سر پشت بوم الله اكبر بگيم؟ تو خيابونا تا نصف شب بوق ممتد بزنيم؟ يا به هر طريقي يك بند سبز به خودمون ببنديم كه يعني بله، ما هم هستيم؟ چكار كنيم خدا؟

تو عمرم معني درمانده بودن رو حس نكرده بودم ... نمي فهميدم كه وقتي يكي بي چاره است چقدر بيچاره است. حالا حال و روزمون رو ببين؟ همه شديم غريبه ...سخته كه فكر كني تو كشور خودت نميتوني نفس بكشي. سخته ببيني كه ايراني روبروي ايراني وايسه. سخته ببني دوستت، خواهر و برادرت تو خيابونهاي آشناي شهر تير بخورن و كشته بشن ...

همه چي بوي غم داره، حتي ساده ترين چيزا ... تصوير بهت زده اون دختري كه بيگناه كشته شد مياد جلوي چشمم ... ميدونم كه هميشه جلوي چشمم خواهد ماند ...

يادمه يك روز يك آقايي يك خاطره برام تعريف كرد از زمان مصدق ... وقتي فقط 7-8 سالش بوده و مردم جمع شده بودن و شعار ميدادن : يا مرگ يا مصدق ... و اون بچه كوچيك هم توي جمعيت گير افتاده بوده، شروع ميكنه همپاي بقيه شعار دادن ... و بعد تير اندازي ميشه و يك مرد با فاصله كمي از اون تير ميخوره و به زمين ميافته و ميميره ... بعد از حدود 50 سال ميگفت تصويرش مثل همون روز جلوي چشمامه و فراموش نكردم ... ميبيني نهضت تموم نشده ... ما ادامه همون نسليم ... نسلي كه جهان رو تغيير داد و معادلات رو بهم ريخت ... ما فرزندان همون بچه هاي 8 ساله ايم كه فرياد ميزدند يا مرگ يا ...

ما هر چي هستيم مسلما "هستيم"

_________________________________________________________________________________
     
ساعت 15:21 جمعه بیست و نهم خرداد 1388  توسط نگار

 

!THE GAME IS OVER

_________________________________________________________________________________
     
عمو زنجیرباف زنجیر منو بافتی؟
ساعت 10:11 پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388  توسط نگار

تو این حال و هوای عجیب شهر، تو این هیجان و استرس، تو این ترس و غرور، تو این غم و شادی متناوب، تو این روزهای سبز سبز سبز، به تو فکر میکنم ... به تو یار دبستانی من ... به تو که با هم سر نیمکتهای چوبی نشستیم. به تو که با صدای آژیر قرمز بزرگ شدیم. به تو که در پنج شش سالگی معنای اعدام و زندانی سیاسی رو فهمیدی. به تو که در خیابونهای پر آشوب شهر هیچ بچگی نکردی. به تو که زود مرد شدی. به تو که زود اسلحه بدست گرفتی. به تو که شهید شدی. به تو که رفتی و هیچوقت برنگشتی. به تو که آمدی ولی تنها و غریب. به تو که در شادی ها یادی ازت نبود. به تو که سمبل غمها شدی. به تو که هنوز میاورندت در تابوتهای پیچیده در پرچم وطن ... پرچم سه رنگی که تنها سبز و سفیدش برای ما باقی مونده. پرچمی که آلوده شد به سیاست. به دست ناپاکان.

 به تو فکر میکنم که رفیق سالهای سخت من بودی. به تو که تمام تحقیرها و توهین ها و محدویتها رو دیدی و شنیدی و دم بر نیاوردی. به تو که تنها امید من بودی. تنها نشانه ای بودی از زندگی، از اینکه داریم نفس میکشیم و زنده ایم. به دوست روزهای بی غم زندگیم. همبازی لحظه هام. هم مدرسه ایم. هم دانشگاهیم ... به تو فکر میکنم ...

انگار حیاط کوچیک مدرسه ما بزرگ شده، شده به وسعت خیابون ها، انگار بازی های ما فرق کرده، شده بازی سیاست، انگار دستهای ما دیگه نه برای تفریح که برای با هم بودن، با هم مردن به هم زنجیر شده، انگار من و تو ... ما ... یاران دبستانی هم ... بزرگ شدیم ... تولدت مبارک دوست من ...

_________________________________________________________________________________
     
بهار ما گذشته
ساعت 10:16 یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388  توسط نگار

در میان توفان

هم پیمان با قایقرانها

گذشته از جان باید بگذشت از طوفانها

به نیمه شبها

دارم با یارم پیمانها

که برفروزم آتشها در کوهستانها آه

شب سیه

سفر کنم

ز تیره راه

گذر کنم

نگه کن ای گل من

سرشک غم به دامن

برای من میفکن

_________________________________________________________________________________
     
قواعد بازی
ساعت 10:49 پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388  توسط نگار

به همین سادگی نمیشه تصمیم گرفت. یعنی هزار و یکجور فکر و آینده نگری و گذشته نگری میاد تو ذهنت و مثل یک زنجیر میپیچه دورت ... هی با خودت میگی: نه ارزشش رو داره، دوباره میگی به دردسراش نمیارزه ... آخرش هم همیشه حق به جانب بعد محافظه کار درونم میشه! اون بعد جسور و شجاع من چند وقتیه که خیلی تو ذوقش خورده و بنده خدا دیگه توان جنگیدن نداره ... یعنی به عبارتی میدون رو خالی کرده و نشسته یک کنجی و نگاه میکنه ببینه چه اتفاقی قراره بیافته! این هم خودش جریانیه دیگه ...

***

سیاست بازی عجیبیه ... و یک سیاستمدار باید قواعد بازی رو خوب بلد باشه تا بتونه بتازه و برنده باشه ... چقدر ما به بازیچه شباهت پیدا کردیم !

_________________________________________________________________________________
     
کمی اندیشه فقط
ساعت 18:34 شنبه شانزدهم خرداد 1388  توسط نگار

مناظره موسوی و احمدی نژاد از هر منظری که بهش نگاه کنی در نوع خودش بینظیر بود. فیلم کاملش رو دانلود کردم و چندین بار به حرفای دو طرف گوش دادم ... فارغ از هیاهویی که پیرامون این مناظره در جریانه یک نکته مثل زنگ مدام تو گوشمه و اون اینه که : "ما به حداقل ِ بلوغ سیاسی نرسیدیم"

شخصی مثل دکتر احمدی نژاد در یک سوی میزی قرار گرفته که اکثریت قریب به اتفاق ملت ناآگاه (شایدم آگاه) اون رو مظهر شجاعت و ظلم ستیزی یا به تعبیر خودش ضد اشرافیت قلمداد میکنن. سوی دیگه میز مردی نشسته از سالهای نه چندان دور خفقان و سرکوب و دلهره ... هر دو به ظاهر با هم اختلافات ریشه ای دارن ولی فقط یک لحظه عمیق به موضوع نگاه کنید! احمدی نژاد که از آسمون نیومده ... از رأی همین مردم به ریاست جمهوری رسیده و طبق گفته امام "میزان رأی ملت است" ... این جمله ای که امام گفتن جمله کمی نیست ... هزار معنی در خودش داره و یکی از معانیش اینه که میزان برای انتخاب ریاست جمهور خرد جمعی یا بی خردی جمعی است! رأی ملت شرط است و لاغیر ...
احمدی نژاد یک موجود خارق العاده خلق شده جدید نیست، احمدی نژاد حاصل ۳۰ سال سرکوب و نداشتن حق بیان و آزادی اندیشه است.

متاسفانه ما فکر میکنیم که لغاتی مثل حقوق بشر، آزادی قلم و حق بیان فقط شعارهایی فانتزی هستند که یک عده که خوشی زده زیر دلشون بیان میکنن. نه! عزیز من! اینکه مردم اینقدر تک بعدی بار بیان که حتی نتونن قضاوت صحیح بکنن و اینکه اینقدر مردم رو در جهل و ترس و نادانی قرار بدن و براشون یک موجود فرضی خلق کنن که پشت پرده سیاست ایران بازیگردان اصلیست، باعث میشه که یک عده در مناظره چهارشنبه، برای احمدی نژاد دلسوزی کنند و آه بکشن و اون رو مظهر شجاعت خلق بنامند.

آقای موسوی عزیز من شما را دوست دارم ولی شاید خیلی دیر به این فکر افتادید که باید این فضا و این نوع گفتمان تک سویه و قلدرمابانه رو تغییر بدین. اون زمانی که آقای خاتمی فریاد میزد: غم ما غم نان نیست، غم آزادی است ... هیچ کس منظورش رو درک نکرد ... همه چماق بدست گرفتند که خاتمی اقتصاد حالیش نیست و دنبال قرتی بازیه !!! اون زمانی که باید مردم به بستن دو روزنامه مهم تاثیر گذار در فکر و اندیشه ملت اعتراض میکردن خیل طرفداران اصلاح طلبی که روبان سبز و سفید میبندن کجا بودن؟
دقیقا همون موقع بود که احمدی نژاد ریشه گرفت و به ثمر نشست ... احمدی نژاد یک شخص نیست، یک تفکره، موجی است به قدمت تاریخ ... ریشه در استکبار و استعمار و سرکوبی داره که هزاران ساله این مملکت به چشم دیده ... ثمره فقر سیاسی و اجتماعی و عمومی تاریخ یک ملته ...

آقایون و خانمهای اصلاح طلب (!) قبل از اونکه فریاد بزنید "احمدی بای بای" به این فکر کنید که چه کسانی به زائیده این تفکرات رأی میدن؟ چه کسانی اون رو قهرمان میدونن؟ چه کسانی فقط به کف دهن کاندیدا و "چیز" گفتن دیگری چشم دوختن؟ چه کسانی حتی یک خط از برنامه های کاندیدای محبوبشون رو نمیدونن و تا ساعت ۱۲ شب تو خیابون براش بوق میزنن؟ چه کسایی میرقصن و جیغ میزنن بدون اینکه بدونن برای چی؟ این افراد هیچ فرقی با طرفدار چشم و گوش بسته احمدی نژاد ندارن و به همون نسبت آسیب پذیرن ...

چیزی که جاش در این تبلیغات و هوچی گری ها خالیه اندیشه است. همونطور که آقای موسوی گفتن خوبه که کمی "تعقل" پیشه کنیم و دست از این هیجانات برداریم ...

پی نوشت: و من القوم الضالین الذین لا رأیمون  (همانا از قوم گمراهانند کسانی که رأی نمیدهند)


_________________________________________________________________________________
     
غدغن
ساعت 12:34 دوشنبه یازدهم خرداد 1388  توسط نگار

بعد از کلی اعصاب خرد کنی که سر کار داشتم تصمیم گرفتم با دوستام برم پارک بانوان دوچرخه سواری برای تمدد اعصاب و چند لحظه ای سهیم بودن در نور خورشید و وزش باد و آزادانه دویدن و لذت بردن !

اینقدر در طی این سالها زنان جامعه ما از همه چی محروم بودن و تو سری خوردن که حتی نمیدونن با یک ذره حق طبیعی و انسانی خودشون چطوری باید برخورد کنن! یکی نیست بگه بابا جان اینجا پارکه، محل ورزش و تفریحه ... سالن مد که نیست! آشپزخونه هم نیست به خدا ... هر جا که چمن داره و یک فواره که جای آش خوردن و بساط پیک نیکی و سیخ کباب نیست !!! ضمنا میتونین قبل از اومدن به پارک شینیون نکنین و لباس جینگول نپوشین ...

با ذوق و شوق میریم دوچرخه بگیریم ... خانم مسئول نشسته پای تلفن و داره با دوستش صحبت میکنه و معلومه دارن پشت سر یک بخت برگشته ای غیبت میکنن! بعد از کلی بهش میفهمونیم که ما عجله داریم. دوچرخه ها رو بدین تا ما بریم لذت ببریم ! میگه کلا 6 تا دوچرخه داریم که 2 تاش خرابه. خوب با توجه به تعداد نفرات به ما 2 تا میرسه. دو تا هم کلاه کثیف روشونه که میگه اجبارا باید سرتون کنین. یکی از این دو تا دوچرخه زینش خیلی بالاست و هر کاری میکنیم بیاد پایینتر نمیشه! خلاصه مسئول رو صدا میزنیم و اون میگه اااااااااه چرا دوچرخه سالن رو آوردین بیرون (با یک لحنی که انگار ما میدونستیم این دوچرخه سالنه و الان گناه کبیره انجام دادیم) دوچرخه رو میگیره و میبره و حتی یک عذرخواهی هم نمیکنه. حالا ما موندیم و یک دوچرخه. من که قید سواری رو میزنم و تو ذهنم به این فکر میکنم که همون دوچرخه ثابت خونگی از این فضاحت بهتره! بعد دوستم میره و یک دوری میزنه ولی بعد از 10 دقیقه میاد و میگه هم زینش کجه هم فرمون و اصلا امنیت نداره و نمیشه کنترلش کرد!!

خلاصه به خاطر رعایت نکات ایمنی اون رو هم پس میدیم و بعد از اینکه کلی وقتمون تلف میشه میریم تا یک قدمی بزنیم و از مناظر آش خوردن و عکس گرفتنهای فشن با موبایل و تیپهای سالن مد پاریس لذت ببریم و بعد هم سریع میام خونه و به این فکر میکنم از ماست که بر ماست ...

 

از تو نوشتن غدغن
گلایه کردن غدغن
عطر خوش زن غدغن
تو غدغن من غدغن
برای روز تازه
اجازه بی اجازه

 

_________________________________________________________________________________
     

میتونی تصور کنی که فشار روحی شدید ممکنه چی به روز آدم بیاره؟ تمام سیستمت رو به هم میریزه ... اون هم برای یکی مثل من که خیلی خیلی کم مریض میشم و اصلا به این چیزا عادت ندارم ...دکتر سعی میکنه بفهمه چمه، نه تو آزمایشا نه تو نمونه ها هیچ چیز بدرد بخوری پیدا نمیشه ... نهایتا یک بسته قرص مینویسه تا نسخه خالی نباشه ... تمام مدت تو دلم دارم میگم: آخه دختر تو که خودت میدونی دردت چیه، چرا بلند شدی اومدی دکتر ... تمومش کن دیگه ...


_________________________________________________________________________________
     
روز و شب را میشمارم روز و شب!
ساعت 12:42 چهارشنبه ششم خرداد 1388  توسط نگار
ديروز روانشناس شركتمون يك جلسه كوتاه گذاشت در مورد مديريت هيجانات ... آخراي جلسه بود كه در مورد تقسيم بندي هرم ذهني صحبت كرد و در مورد احساسات فرو خورده و آرزوهاي ناكام مونده و تاثيراتي كه رو جسم و ذهن ميذاره بدون اينكه خودمون منشا اصلي و واقعي اونا رو بدونيم ...

ميگفت زبان ناخودآگاه ما رويابيني است. روياها با ما حرف ميزنن و ميگن كه واقعا چي داره در ما ميگذره ... اينجاي صحبتاش كه رسيد فكر كردم ديگه نميتونم نفس بگشم ... ياد روياهام ميافتم ... اينكه چقدر خودمو تو اين مدت گول زدم در حاليكه اون ذهن ناخودآگاه طفلكي من داشت خودشو ميكشت كه حرفاش رو بگه ...
دكتر اعتقادش اين بود كه واقعا برخي چيزا راه حلي نداره بايد ياد بگيري باهاشون زندگي كني. بايد دردا و مشكلاتت رو مديريت كني و يك جايي آروم قرارشون بدي و نذاري مشكل ساز بشن! شايد مثل يك مرداب ...

ياد هري پاتر ميافتم وقتي كه با دامبلدور از روي درياچه دوزخي ها رد ميشن. دامبلدور به هري ميگه: اجساد مرده ها اينجا در اين رودخانه خوابيدن، نبايد كاري كني كه بيدار بشن ... ولي بالاخره در اثر يك اشتباه آب درياچه به حركت در مياد و اجساد آرميده در آب با تلنگري بيدار ميشن ... مثل اجساد خاطرات و آرزوهاي من ... مثل آرزوي ...  

_________________________________________________________________________________
     
...
ساعت 19:36 یکشنبه سوم خرداد 1388  توسط نگار
در این سکوت حقیقت ما نهفته است

 حقیقت تو و من!
_________________________________________________________________________________
     
 
Blog Skin