- دو روزه كه خبر فوت اسماعيل فصيح رو شنيدم و هنوز كه هنوزه دارم تو ذهنم نوشتههاش رو مرور ميكنم ... ميدوني چند سالم بود كه اولين كتابش رو خوندم؟ فقط 11 سالم بود. كتاب دل كور ... و چقدر زياد كلمات و سطرهاش به تن من بزرگ بود؛ و چقدر زياد حس ميكردم نوشتن تنها كاريه كه درون نا آرام من رو آروم ميكنه؛ و چقدر دلم ميخواهد كه تمام نويسندهها به اندازه او شجاع بودن و رسالت خودشون رو در نوشتن اينگونه ادا ميكردن كه او ...من وقتي بازگشت به درخونگاه رو خوندم مدتها در شوك و هيجان و ماتمش مونده بودم و هنوز بعد از گذشت اين همه سال كتابي نخوندم كه چنين جسارت و عرياني در اون پيدا باشه ... حيف كه ما قدر نميدونيم و خوب سپاس نميگذاريم ... روحت شاد آقاي فصيح به خاطر تمام بلوغي كه به ذهن من دادي ...
- روزهاي بعد از انتخابات انگار فقط دارن ميگذرن كه گذشته باشن. مثل اينكه آدم منتظر باشه و براي سر اومدن انتظارش فقط بايد به گذشت روزها و شبها اميدوار باشه ... ما واقعا منتظر چي هستيم؟
- شايد گفتنش ساده باشه ولي تحملش سخته
- امروز به اين فكر كردم كه چقدر يك گل يك گياه ميتونه به زندگي معنا بده ... از تموم كاكتوسها و گلهاي مامان كه خودش قلمه زده يكي آوردم خونه ... هر وقت به اون رديف گلدونها نگاه ميكنم حس ميكنم مامان، بابا و تمام حسهاي خوبي كه داشتيم تو خونه خودم هم موج مي زنه ...
مادربزرگ گم کرده ام در هیاهوی شهر آن نظر بند سبز را که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق خمره دلم بر ایوان سنگ و سنگ شکست دستم به دست دوست ماند پایم به پای راه رفت من چشم خورده ام من چشم خورده ام من تکه تکه از دست رفته ام در روز روز زندگانیم
ساعت 2 شب بيخوابي مياد سراغم. كلافه ام. كلا اين چند وقت اينطوريم. نميدونم ميخوام چكار كنم. بيدار ميشم و ميشينم لبه تخت. نيم ساعت. يك ساعت ... نميدونم چقدر همونطوري ميشينم و فكر ميكنم. فكرايي كه هيچ كدوم جوابي ندارن. مثل يك حلقه كه بيافتي توش و راه فراري برات نباشه. همه چي رو ميسنجم. بالا و پايين ميكنم. سعي ميكنم عقل و احساسم با هم جور در بياد. نميشه! چرا همه راه ها بن بست شده؟ ديشب واقعا آرزو ميكردم كاش يكي پيدا ميشد و ميگفت اين راه درسته اين راه غلط! خسته شدم واقعا.
به خاطر اينكه صبح بتونم بيام سر كار ميگيرم ميخوابم. از لحظه اي كه ميخوابم خواب ميبينم، خواب تو رو. تو خونه خودمون بوديم و چقدر شاد. حتي تو واقعيت هم يادم رفته بود كه ميشه اينقدر شاد و بي غم بود. دستت رو گرفتم و تو آروم فشار دادي ... تازه اينجا بود كه فهميدم اينم فقط يك خوابه نه بيشتر! انگار مثل هميشه بهم يادآوري كردي كه چيزي بيشتر از اونچه ميبينم وجود نداره. اون خطي كه از روز اول كشيدي هيچ وقت پاك نميشه. ميدوني اگه اين مرزگذاري رو نكرده بودي چقدر همه چي فرق ميكرد؟
فكراي عجيب غريبي تو ذهنمه. يعني چند تا تصميم كه بالاخره يكيش رو انتخاب ميكنم. به زودي زود. گذشت زمان شايد تنها چيزي رو كه به من نشون داد اينه كه هيچ چيزي تغيير نميكنه. نه تو نه احساس من نه شرايط.
پي نوشت:
- مسخره است كه تكنولوژي اون هم در حد مسنجر و اس ام اس بايد تعيين كننده برخي روابط باشه!
خوب ابنكه تو دهه 60 ملت داشتن فضانورد ميفرستادن كره ماه و ما داشتيم ميزديم تو سر خودمون يك بحثه و اينكه الان در سال 2009 همون ملت همچنان در فضا سير ميكنن و ما هنوز داريم ميزنيم تو سر خودمون يك بحث مشابه است!
كلا دارم فكر ميكنم يك جماعت محدود چطوري حق دارن يا به خودشون اجازه ميدن براي 70 ميليون آدم ديگه تعيين تكليف كنن و عمري كه فقط يكبار به ما عطا ميشه رو بزنن خراب كنن و تمام لحظات شادي كه ميتونستيم تو اين دنيا داشته باشيم رو به راحتي ازمون بگيرن؟
چرا اين قوم نميتونه مثل آدميزاد زندگي كنه و همش بايد مثل توسري خورهاي بدبخت يك آقا بالاسر داشته باشيم؟ چشممون به دست عده اي باشه كه يك تكه نون بندازن جلومون و اگه حال كردن ما هم يك ذره خوشي نصيبمون بشه؟ واقعا فرق ما با بقيه دنيا چيه كه حداقل اونا ميتونن براي زندگيشون تصميم بگيرن و ما حتي تو زندگي شخصيمون هم هيچ كاره ايم چه برسه به زندگي اجتماعي!
آخه بدبختي كه شاخ و دم نداره عزيز من! حالا ما هي خودمون رو بزنيم به اون راه كه نه، ما خوشبختيم و فلان و بهمان ... دلمون خوشه به يك ماشيني كه زير پامونه و يك خونه 100 متري و يك درآمد مطمئن! همين؟! يعني سهم ما از اين آفرينش همينه؟ ... حالا اگه خيلي بخواي خوشبخت باشي يك همسر خوب و چهار تا بچه هم به موارد فوق ميشه اضافه كرد! خوب بقيه اش؟!
يكي ميگفت بايد خوشبختي رو درون خودت جستجو كني ... خوب من جستجو كردم! هيچي پيدا نكردم! هر چي گشتم و گشتم باز نتونستم با قاطعيت بگم خوشبختم! هر روزي كه مجبورم زير فشار قانون و دين و اجتماع و آقا و رئيس جمهور و مجلس زندگي كنم اون روز زندگي نكردم! نميتونم هم خودم رو بزنم به بي خيالي و الكي خوش باشم ... چكار ميشه كرد؟ خيلي هنر داشته باشي حداقل ميتوني صاحب دل و احساس خودت باشي! ميتوني يكي دو ساعتي براي خودت زندگي كني و احساس زنده بودن بكني ... ولي نه بيشتر از اين!
يادمه تو كتاب كيمياگر، دائما در مورد رويا صحبت ميشد. رويايي كه ما در زندگي داريم و براي رسيدن به اون بايد تلاش كنيم. تا همين 10 سال پيش شايد، روياهاي زيادي بود كه دلم ميخواست بهشون برسم! حالا فكر ميكنم بزرگترين روياي هر انساني در زندگي فقط آزاديه! آزادي . آزادي و ديگر هيچ!
پي نوشتها:
- حالا كه من در به در شهر توام كو به كو . قصه تنهايي من رو ميدوني مو به مو ...
- كار يك روند مسخره به خودش گرفته.
- سريعترين راه براي بالا بردن فرهنگ و شعور مردم چيه؟
نماي تاريكي از شهر در تاريكي پنجرهها با رنگهاي مسي و قرمز و پردههاي كنار رفته. آن پايين چراغهاي چشمك زن. زره پوشهاي سياه. آژير آمبولانسها. عقربههاي ساعت روي تلويزيون، روي ده بود. پردههاي پنجرهها كم كم كنار رفتند و بلال از تاريكي بيرون آمد.
عقربههاي ساعت روي ده و ده دقيقه بود كه تلويزيون برفكي شد. زن لبخند زد و دخترك از پنجره دور شد.
پی نوشت: نوشته بالا رو بابا برام نوشته و امروز صبح ایمیل کرده بود. تمام حس این روزا درش خلاصه شده. مرسی بابا جوووونم
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد
چند روزيه كه حالم خوب نيست. به معناي واقعي كلمه. فكر كنم براي اولين بار در طول زندگيم از حداكثر ظرفيت وجوديم استفاده كردم. ديگه full شدم. هيچ وقت نشده بود كه از سر صبح كه بيدار ميشم سر درد داشته باشم. يا تمام طول روز كلافه باشم و ندونم ميخوام چكار كنم. هيچ وقت نشده بود كه نتوني آرومم كني وقتي مثل يك آتشفشان هستم. هيچ وقت چنين چيزي رو تجربه نكرده بودم.