این سه روزی که گذشت بعد از مدتها تونستم درست و حسابی استراحت کنم. از اونایی که تمام ذرات وجودت خستگیشون در میره و انگار از یک ماساژ اساسی بر می گردی! استراحت من همیشه شامل مقدار زیادی خواب، تنبلی، قیلم دیدن،فیس بوک، کتاب خوندن، ورزش و دوش گرفتنه! درست کردن یک دسر یا کیک یا غذایی که مدتها نخورده باشم هم معمولا جزئش هست. خلاصه اینکه بعضی موقع باید از این استراحتا به خودم بدم وگرنه نمیدونم چی میشه ...
کلی فیلم دیدم ولی از بین اونا فیلم The Talented Mr. Ripley یک چیز دیگه بود. حالا اینکه بصورت خاص تمام هنرپیشه های مورد علاقه ام یک جا جمع شده بودند (مت دیمون، جود لاو، گوئینت پالترو، کیت بلانشت و ...) به کنار، داستان و روایت و مهمتر از همه بدبختی یک آدم درمانده به زیبایی هر چه تمام تر به تصویر کشیده شده بود. فقط میتونم بگم عالی بود ... سه تا از جمله های فوق العه فیلم اینا هستند. در موردش میشه ساعتها فکر کرد :
How far would you go to become someone else
Everybody should have one talent... what's yours

پی نوشت: علیرغم همه این مسائل، تونستم باهاش کنار بیام.
چطور یکی فکر میکنه با سکوت آدم خودش همه چیو میفهمه ؟
تنها چیزی که من از این سکوتها میفهمم اینه که تا حالا همه چی توهم بوده!
فکر میکنی خوشم میاد دروغ بگم؟ فکر میکنی دوست دارم فیلم بازی کنم؟ فکر میکنی تا کی میتونم ادامه بدم؟ فکر میکنی که ساده است اینطوری رفتار کنم؟
تو هیچی نمیدونی ... ولی من میدونم که چقدر چقدر چقدر دوستت دارم و میدونم که باید این واقعیت رو بپذیرم که نمیتونم بدون تو نفس بکشم ولی به زور دارم میکشم ...
من واقعا حالم خوبه خوبه ولی تو باور نکن!
نبودنت
ندیدنت
نخواستنت
را
تاب
میاورم
؟
ساعت ۶: با صدای زنگ موبایل از خواب بیدار میشم. اصلا حس اینکه از جام بیرون بیام رو ندارم. یک کمی خودم رو میزنم به خواب ولی نهایتا مجبورم بیدار شم
ساعت ۷: از خونه میام بیرون. سوار تاکسی میشم. گوینده رادیو با اون صدای نخراشیده اش داره جملات مثلا محبت آمیز میگه: سلامممممم!!! صبح زیباتون به خیر! امروز ۱۰ مرداده ... همه ما بالاخره یک خاطره قشنگ از ۱۰ مرداد داریم (!) ... اونایی که تولدشونه .... (همه با هم) تولدتوننننن مبارککککک!!!!
از این همه جنگولک بازی و جلف بودن حالت تهوع میگیرم بعد هر چی فکر میکنم میبینم من هیچ خاطره خاصی از ۱۰ مرداد ندارم
ساعت ۷:۱۵: دم روزنامه فروشی میایستم و تیتر روزنامه ها رو نگاه میکنم. مثل همیشه است!
ساعت ۷:۲۰: انگشت میزنیم (فینگر) کار شروع میشه!
ساعت ۱۴: عکست رو میبینم. بهت زده ام ... آخه میدونی تو همیشه برای من یک تپل دوست داشتنی بودی، یکی که میشد تو چشماش برق یک ستاره رو دید ... با اون تیپ قشنگت ... با وبلاگی خوندنی و همیشه به روزت ... توئی که میفهمیدی و شاید گناهت همین بوده ... حالا جلوی من عکس مردی است شکسته و وحشت زده ...
لینک پشت سر هم میاد و بعد متن اعترافاتت رو میخونم ... سرم تیر میکشه ... یاد نگاهت میافتم و درمانده بودنت ... تو دلم بهت حق میدم ولی آرزو میکردم کاش کاش کاش ... هیچی بگذریم... بیرون گود نشستیم و میگیم لنگش کن!
ساعت ۱۵: دیگه نمیتونم کار کنم، هیچ کس نمیتونه ... از اضطراب و دلشوره. دوستم ازم میخواد رو دستش یک مچبند سبز ببندم ... بغض میکنم ... نمیدونم چه مرگمه ... بهش میگم: یاد رزمنده ها میافتم وقتی به نوبت برای هم سربند یا حسین و یا ابولفضل میبستن ... هر دومون ساکتیم ...
ساعت ۱۶: کم کم وسایلم رو جمع میکنم که برم خونه
ساعت ۱۶:۳۰: تو خیابون انگار زندگی جور دیگه ای جریان داره ... یک پسر بچه شیطون ماسک اسپایدرمن زده ... میپره جلوم که مثلا منو بترسونه ... یک دختربچه کوچولو با اسکیت و یک تاپ صورتی ... قلبم درد میگیره ... چقدر خوبه که عینکم اینقدر سیاه است
ساعت ۱۶:۴۵: تو اتوبوس بحث کرفس و قرمه سبزیه. بحث آرایشگاه و مانتو ... دست یک آقایی تو دماغشه ...
نفسم تنگ شده ... پس اونی که اون توئه، داره شکنجه میشه و عذاب میبینه برای کی داره این کارو میکنه؟ چرا یک عده مثل گوسفند باید این وسط قربونی بشن؟ چرا؟ اگه مردم اینقدر بی درد و غمن پس چرا بقیه باید خودشون رو تیکه تیکه کنن؟
ساعت ۱۷: نزدیکای خونه ام ... یک آقایی داره جلوی من راه میره و برای خودش بشکن میزنه ... با خودم فکر میکنم حتما ۱۰ مرداد براش یک خاطره خیلی خوب داره ...

چشم پر خواب، جاده خلوت، صبحانه دلچسب، آسمان صاف، خنکای آب، شکوه کوه ها، صدای آبشار، طنین آواز و هلهله رقص ...
اینها میتونه معنای پوچ زندگی این روزها رو پر کنه ولی ... نمی کنه ... پس شادی کجاست؟
