نميدونم چرا اين چند سال آخراي شهريور مصادف ميشه با استعفاهاي زياد و مهمانيهاي خداحافظي! همين امروز 5 نفر از شركتمون رفتن! همه با هم! خيلي دلگيره يكجورايي ...
اينكه من باشم و تو باشي و او باشد و يك دنيا سردرگمي، خود به خود زجر آور هست حالا اينكه من باشم و تو باشي و او باشد و يك دنيا نگراني، ديگه غير قابل تحمله! (خوبه كه ضماير فارسي جنسيت ندارن!)
جديدا فكر ميكنم مقاومت و تحملم بالاتر رفته، بهتر ميتونم بعضي چيزا رو بپذيرم و خودم رو بزنم به بي خيالي! البته يك دليل عمدهاش اينه كه هر كسي بالاخره يك ظرفيتي داره ديگه! ظرفيتم پر شده ...
تو خوابهام هستي ... پر رنگ ... زندگي ميكنم انگار! همين كه چشم باز ميكنم همه چي مثل يك حباب ميتركه ... من بيدار ميشم!
ما بچه هاي جنگيم ــــــــــــــــــــــــــــ بجنگ تا بجنگيم
بعد نوشت:
مهمترین چیزی که الان باید داشته باشم یک ذره جرئت برای رویارویی با واقعیت و یک ذره جرئت برای گفتن واقعیت! نه اینکه بخوام چیزی رو توضیح بدم فقط باید با خودم صادقانه برخورد کنم.
چند روز پیش داشتم عددشناسی میخوندم. خیلی مبحث جالبیه و خیلی هم پیچیده ولی خیلی سریع عددهامون رو تست کردم. نوشته بود هیچ وقت نمیشه عدد یک توقع داشته باشه که بتونه عدد سه رو بدست بیاره! یعنی من نمیدونم چرا زمین و زمان و حالا اعداد هم جوری کنار هم قرار گرفتن که همه راه ها رو ببندن ... به نظرت این انصافه ؟!
نکته جالبش این بود که تمام عددهای تو برات خوش شانسی و اقبال به همراه دارن ... هر جور بخوای زندگی بر وفق مرادته ... خوشحالم :)
امروز عید فطره ... چه خوب شد که امروز تعطیله اصلا حس سر کار رفتن ندارم. دیروز هم به زور از خواب بیدار شدم. از صبح هم گیر یک فرم بودم و آخرش هم درست نشد. میدونستم باید چکارش کنم ولی حوصله نداشتم باهاش سر و کله بزنم.
امروز هم بعد از مدتها تا ساعت ۱۰ خوابیدم. هوا اینقدر رویایی شده که هر چقدر هم حالت بد باشه باز احساس خوبی به آدم میده ...
اینا رو همینطوری نوشتم. منظور خاصی وجود نداشت!
واییییی خدایا که من چقدر صدای بارون رو دوست دارم. انگار تمام شادیها و غمهای دنیا رو یکجا تو خودش داره ... چه هوایی شده الان! صدای رعد و برق و شر شر بارون ... فکر میکردم خدا از خرداد به بعد کلا ما رو از یاد برده ولی انگار اینطور نیست. رحمتش همیشگیه و ناشکری ما دائمی ...
تو این بارون آهنگ گروه شمس رو گوش میدم. دلم همین الان برات تنگ شده. زیر بارون عاشقت شدم جایی دورتر از اینجا. آخ که چه لحظاتی از دست میرن به همراه جوونی و عمر! زیر این بارون الان کجایی؟
دلگير دلگيرم از غصه ميميرم مرا مگذار و مگذر
با پاي از ره مانده در اين دشت تب دار اي واي ميميرم مرا مگذارو مگذار
سوگند بر چشمت كه از تو تا دم مرگ دل بر نميگيرم مرا مگذارو مگذر
بالله كه غير از جرم عاشق بودن اي دوست
بي جرم و تقصيرم مرا مگذارو مگذر
آشفته تر زآشفتگان روزگارم
از غم به زنجيرم مرا مگذارو مگذر
با شه پره انديشه دنيا گردم اما
در بند تقديرم مرا مگذارو مگذر

دیگه انگار یک عادت شده که هر روز بیام یک پست بنویسم که "دیگه تمام شده" فرداش بیام بنویسم که "وای نمیتونم فراموش کنم" خودم هم دیگه از این تکرار و تکرار بیهوده خسته شدم! گاهی احساس حماقت میکنم که چطوری با یک حرف، یک نوشته یا یک تصور حتی آنچنان روزم بهم میریزه که انگار حالا چه اتفاقی افتاده! واقعا دیگه یک فکری باید به حال خودم بکنم ... نمیشه که اینطوری زندگی کرد!
اینکه میگم نمیشه زندگی کرد به مفهوم واقعی کلمه میگم. نه میتونم تمرکز حواس داشته باشم نه میتونم تصمیم گیری کنم نه هیچ چیز دیگه! من خودم بهتر از هر کس دیگه ای میدونم که با هر چیز کوچیکی سریع برمیگردم سر جای اولم! یعنی همون جاییکه دیگه نمیخوام به این شکل تکرار بشه. مسئله خاصی نیست موضوع پیچیده ای نیست ولی میخوام ماهیتش فرق کنه ... اینقدر سطحی نباشه. میخوام پیش خودم شرمنده نباشم، محکوم نباشم. میخوام با شادی و لذت به خودم مباهات کنم. همین!
این روزا که قدم به قدم به ماه مهر نزدیک میشیم تمام حسهای خوب پاییزی در من زنده میشه ... نمیتونم این حسهای خوب رو توصیف کنم فقط میتونم یکبار دیگه از پدر و مادرم و خانواده ام به خاطر تمام شادیهایی که به زندگی من دادن تشکر کنم. مرسی. مرسی و مرسی به خاطر این بخشایش بی دریغ مهربونیاتون.

اينها زندگي من در دنياي مجازي فيس بوكه!
يادمه يك روز گفتي: اگه واقعا دوستم داري ديگه نبايد همديگه رو ببينيم ... حالا اون روز رسيده، اونقدر زياد دوستت دارم كه ميخوام هميشه برام مثل بزرگترين معجزه زندگيم باقي بموني ... نميخوام عشقت رو با هيچ شك و ترديدي آلوده كنم ... تو، وجودت، خاطراتت، حتي دوست نداشتنات، براي من هميشه مقدس ميمونه.
خوشبخت باشي ...

یک فنجون قهوه تلخ ...
نذار بهت عادت کنم جدایی سخت گل من
یه روز تو از اینجا میری میشکنه تنها دل من
نذار بهت عادت کنم دچار یعنی موندگار
تو که نمی مونی پیشم داغت رو دلم نذار
کنار عطر پیرهنت نذار بهار گم کنم
نذار تو اون شب چشمات راه فرار گم کنم
نذار بهت عادت کنم تا که جدایی سخت نشه
نهال عشق رو بسوزون تا یه روزی درخت نشه
ما که بهم نمیرسیم حتی توی خواب و خیال
قسمت ما یکی نشد حتی توی فنجون فال
نمی شه این پله هارو دوتا یکی کرد رسید
دیوار سنگ بینمون نمیشه دیوار ندید

فيلمي كه ارزش صد بار ديدن رو هم داره ... و هر بار كه ميبينمش به هيچ وجه نميتونم جلوي اشكام رو بگيرم. البته شايد براي خيلي ها بي معني باشه ولي تك تك ديالوگهاش براي من مفهوم داره. انگار كه فرانچسكا داره از زبون من يا خيلي هاي ديگه حرف ميزنه و مثل خيلي ها تصميم ميگيره ... واقعا زيباست.
بعضي قسمتهاش رو اينجا ميذارم كه بتونم هر وقت خواستم مرورشون كنم.
Francesca: And in that moment, everything I knew to be true about myself up until then was gone. I was acting like another woman, yet I was more myself than ever before.
Francesa: I was just going to have some iced tea and split the atom, but that can wait.
Francesca: Robert, please. You don't understand, no-one does. When a woman makes the choice to marry, to have children; in one way her life begins but in another way it stops. You build a life of details. You become a mother, a wife and you stop and stay steady so that your children can move. And when they leave they take your life of details with them. And then you're expected move again only you don't remember what moves you because no-one has asked in so long. Not even yourself. You never in your life think that love like this can happen to you.
Robert Kincaid: But now that you have it...
Francesca: I want to keep it forever. I want to love you the way I do now the rest of my life. Don't you understand... we'll lose it if we leave. I can't make an entire life disappear to start a new one. All I can do is try to hold onto to both. Help me. Help me not lose loving you.

