تبليغاتX
روز تایپ


روز تایپ

این روزها و دوسالگی وبلاگ

دقیقا هفته پیش بود که به این نتیجه رسیدم چقدر همه چی بین من و تو سطحیه (برخی حذفیات اینجا بود) هیچ وقت نباید در حدس و گمان زندگی کرد. نباید از رفتارای کسی بشینی و برای خودت نتیجه گیری کنی. اگه من میتونستم به خودم بقبولانم که همه چی بین ما در همین حدیه که میبینم و نه بیشتر خیلی خوب میشد! با اینکه واقعا نمیخوام اینطوری باشه ...

فردا تولد دو سالگیه وبلاگمه ...

تولدت مبارک روز تایپ

وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی، وای بر من ...

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت18:34توسط نگار |
چرا سرنوشت من سردرگمه؟

واقعا بدترین چیز تو زندگی دروغه، بخصوص از اونایی که اصلا توقعش رو نداری ... خوب خیلی راحت میشه به جای دروغ گفتن کمی شجاعت داشت و حقیقت رو گفت. از چی آخه باید ترسید؟ از اینکه ممکنه بشنوه و ناراحت بشه ... خوب پیش خودت فکر نمیکنی اگه بفهمه موضوع چیه ۶۰۰ برابر بیشتر ناراحت میشه؟ تا حالا احمق فرضت کردن که ببینی چه حس بدیه؟ امیدوارم کسی این کارو باهات نکنه!

کلا فکر میکردم خیلی چیزا این روزا باید متفاوت پیش بره ولی گاهی بهتره الکی برای خودت خوش نباشی به امید چیزایی که هنوز پیش نیومده! کمی باید از بالای تپه توهماتم بیام پایین و با واقعیات روبرو بشم. این زندگیییییییییی اینجوری واقعی تره نه؟ به زور نمیشه چیزی رو خواست که اصلا برای تو ساخته نشده. بذار هر کی به زندگی خودش برسه!

الان داشتم دونات درست میکردم با طعم دارچین که خودم دوست دارم، طعم زنجبیل که طعم مورد علاقه باباست، کمی برشته و نازک که مامان دوست داره، پر از کاکائو که لادن و سانی و پردیس عاشقشن ... تمام خاطرات خوب دوران بچگیها جلوی چشمام رژه میرفتن و من نمیدونم چرا شادی واقعی فقط یکبار تو زندگی اتفاق میافته؟ ولی خدا رو شکر بابت همین حس خوب ...

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت15:16توسط نگار |
وقتی خدا خسته میشه

دیشب زندگینامه کریستوفر ریو (سوپرمن) رو نشون داد. واقعا متاثر کننده است که پسری با این استیل و چهره زیبا دچار همچین سرنوشتی بشه! کریستوفر سال ۲۰۰۴ در سن ۵۲ سالگی از دنیا رفت در اثر عفونت زخم بستر ... بعد به این فکر کردم که اگه میتونست خودش سرنوشتش رو بنویسه ترجیح میداد این شهرت جهانی رو داشته باشه یا الان خودش رو برای جشن تولد ۶۰ سالگیش آماده کنه؟
اگه افسار زندگی ما دست خودمون بود چند نفر از ما همین جایی رو که الان ایستاده انتخاب میکرد؟ گاهی وقتا که صبحا بین خواب و بیداری نمیتونم تصمیم بگیرم بیدار شم برم سر کار یا تنبلی کنم و بگیرم بخوابم، به این فکر میکنم که تمام تصمیمات زندگی ما همینجوریه ... دوتاش آدمو در شرایط کاملا متفاوتی قرار میده ... حالا یک چیزی مثل کار تاثیرش کوتاه مدته، یک چیزی هم مثل ازدواج یا بچه دار شدن تاثیر دائمی داره! کاش همیشه میشد درست ترین تصمیم رو گرفت. البته خوب خیلی ها اعتقاد دارن که هر تصمیمی در مقطع زمانی خودش درست ترین تصمیمه ولی جدای از بحثای فلسفی کاش این امکان وجود داشت!

دیروز فیلم زندگی بتهوون رو هم نگاه کردم. زندگی مردی که به قول خودش خداوند مغزش رو پر از موسیقی آفریده و ماموریتش خلق شاهکارهای مختلفه ولی از نعمت شنوایی محرومه ... جایی از فیلم موقع افتتاح سمفونی هفتمش با گریه میپرسه: آیا این انصافه که من خلق خودم رو نشنوم؟ چرا خداوند همچین راهی برای من انتخاب کرده؟
و حالا من با خودم تکرار میکنم : چرا خدا بعضی چیزا رو درست سر جای خودش قرار نمیده؟ یعنی اینقدر سرش شلوغه یا اینقدر بی ذوقه که حتی نمیدونه یک موسیقیدان به گوش احتیاج داره و یک سوپرمن به نخاع سالم؟
یا یک عاشق به ... معشوقش؟

خدا ... فکر کنم دیگه داری پیر میشی ... قبلا کمتر اشتباه میکردی! یک مرخصی برو و دنیا رو به حال خودش بگذار!

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت10:29توسط نگار |
ساعت ها

ساعت 7 صبح:

بالاخره ديشب دو تا دندون آسياي سمت چپ رو پر كردم و واقعا خوشگل شدن! هر چي درد داشت مي‌ارزيد. دكتر هم كه ديد خيلي ذوق زده شدم دندون عقل سمت راستم رو هم كشيد و حالا تا دو روز فقط ميتونم مايعات بخورم و آناناس تيكه شده رو قورت بدم! خوشحالممممم. خيلي خوب شدن.

ساعت 12:

اينقدر آناناس خوردم كه دلم درد گرفت! يك شير موز Danetteهم گرفتم (اصلا من شير نميتونم بخورم) ولي اين اذيت نكرد. امروز به احتمال زياد ميريم استخر، دلم ميخواد بعدش برم كافي شاپ يك بستني بزرگ بخورم.

از صبح هم 200 بار با خودم كلنجار رفتم كه بايد چيزي بگم يا نه؟ بايد دوباره من شروع كنم؟ نميخوام اينطوري پيش بره، چرا همه چي اين شكلي شده ... خيلي رقت انگيزه!

ساعت 14:

ديگه خسته شدم از همه چي ... از خودم حتي ...

ساعت 15:

چرا نيستيييييييييييييييييييييييييييييي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت16:24توسط نگار |
گفتم؟

بهت نگفتم تا حالا، اینکه چقدر دوست دارم

اما حالا بهت می گم

بی تو

دارم

کم

میارم


از صبح 100 بار شروع كردم به نوشتن ولي دوباره پاكشون كردم. نميدونم ديگه چي بايد بگم يا چطوري بگم. جديدا حتي حرف هم زياد نميزنم. چقدر من ساكت شدم. با خودم ميگم چه فايده كه اينقدر تقلا كني چيزي رو كه كسي نميفهمه بارها و بارها بخواي تكرار كني. حرف بايد زماني زده بشه كه گوش شنوايي براش وجود داشته باشه. حتي ديشب وقتي بابا با نگراني ازم ميپرسيد "چه خبر دخترم" نتونستم حتي يك كلمه از حرفايي كه صف كشيده بودن رو براش بگم. فكر كردم چرا بايد ذهنش رو با مسائلي پريشون كنم كه حتي براي خودم هم حل نشده باقي موندن. مامان كه طفلكي ديگه نميدونه بايد چكار كنه ... به قول خودش من حتي اگه پيشش نباشم حسم ميكنه. ميگه ميدونم يك چيزيت هست ... من چي ميتونم به بابا و مامانم بگم؟ چي بگم آخه؟ الان بهترين كار سكوت كردنه. اينقدر بايد ساكت باشم تا اول بتونم براي خودم حل و فصلش كنم. تحليلش كنم. نتيجه گيري كنم. اول بايد خودم تكليف خودم رو معلوم كنم.

تمام اين چند روز تمام اين ماه شايد دارم فقط فكر ميكنم. فكر. فكر. فكر ... پنجشنبه پيش حدود ساعت 1 ظهر يك چاي داغ براي خودم ريختم و رو مبل جلوي تلويزيون لم دادم و شروع كردم به فكر كردن. نميدونم چاي رو كي خوردم، تا كي ليوان يخ كرده اش تو دستم موند. كي هوا تاريك شد. نميدونم ... يك آن به خودم اومدم و ديدم ساعت حدود 6 بعد از ظهره و من همونطوري اونجا نشستم ... آخرش هم به هيچ نتيجه‌اي نرسيده بودم. تمام اين روزها داره اين شكلي ميگذره.

مثل اين مسابقات پرتاب وزنه است. ديدين چند دور اين ورزشكاره دوره خودش ميچرخه و يك دفعه وزنه رو پرت ميكنه؟ حالا من تو اون دايره هي دارم ميچرخم و ميچرخم بدون اينكه توان پرتابش رو داشته باشم! احتياج به يك نيروي قوي دارم كه كمكم كنه. بهم شجاعت اينو بده كه رها كنم . پرتاب كنم چيزايي رو كه مدتهاست بهم چسبيده و من به خاطرشون مجبورم فقط دور خودم بچرخم ...


ديشب حدود ساعت يك از درد دندون جراحي شده‌ام از خواب بيدار شدم. تو خونه حتي يك قرص مسكن هم پيدا نميشد كه بخورم. همه رو شركت جا گذاشته بودم. بالاخره از ته كشو يك استامينوفن پيدا كردم و مجبور شدم سه تاش رو با هم بخورم! دوست داشتم گريه كنم ... نميشد. چرا من نميتونم گريه كنم؟ حتي در بدترين شرايط هم نميتونم براي خودم گريه كنم؟ شايد هم ميدونم اگه شروع كنم ديگه تموم نميشه!


اين روزها حس ميكنم فقط يك خواب بود كه تمام شد. گاهي كه به گذشته فكر ميكنم حتي باورم نميشه چه مسيري رو با هم رفتيم. چه روزايي چه لحظاتي ...

 

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت10:41توسط نگار |
There is no Reality

ديشب براي بار چندم فيلم ماتريكس رو نگاه كردم. هر بار انگار يك چيز جديد از اين فيلم كشف ميكنم. بيشتر از همه حرفاي مورفيوس برام جالبه. جايي از فيلم به نيو ميگه:

- واقعيت به نظرت چيه؟ چيزي كه ميبينيم؟ ميشنويم، لمس ميكنيم؟ اسم اينها رو ميگذاريم واقعيت در حاليكه فقط سيگنالهاي الكتريكي هستند كه به مغز ارسال ميشن. با هر ابزار ديگه‌اي هم كه اين كار رو انجام بديم ميتونيم براي خودمون يك واقعيت بسازيم ... اينها همه ساخته ماتريكس هستند. دنياي كاملا مجازي كه عقل اون رو به جاي واقعيت قطعي پذيرفته ... در حقيقت چيزي به نام واقعيت،  وجود خارجي نداره!

بعد به حرفاي اوراكل فكر ميكنم ... به نيو ميگه من ميتونم سرنوشتت رو بهت بگم ... بايد بين زندگي خودت و مورفيوس يكي رو انتخاب كني! ولي با زيركي به نيو يادآوري ميكنه كه تو اينجايي چون نميخواي اسير سرنوشت باشي ... نميخواي برده باقي بموني

چقدر الان به اين فيلم و اين حرفا احتياج داشتم ...  


 ديشب يكي ديگه از دندونام رو عصب كشي كردم به عبارت ديگر عصب كشي مجدد! از اينكه يك دكتر بي وجدان و نادون باشه واقعا ناراحت ميشم. اين دندون طفلكي من از 15 سالگي داشته با يك عصب ناقص و كلي ريسك لطمه شديد به لثه زندگي ميكرده! خدا رو شكر كه هنوز چند نفر متخصص واقعي اينجا باقي مونده!


بعد نوشت: دیگه به همه چی عادت کردم! به همه چی ...

+نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت11:15توسط نگار |

اگه حتی بین ما فاصله یک نفسه ...

+نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت21:28توسط نگار |