

دنیای عجیبیه! گاهی با تلنگری پرت میشی وسط یک برهوت ... یک دنیای خالی که فقط خودتی و خودت و اونقدر همه چی واضح و شفافه که از این همه واقعیت وحشت میکنی. برای کسری از ثانیه حقیقت خودت رو میبنی. رو در رو با خودت میایستی و میگی: خوب حالا حرف حسابت چیه؟ و تا میای شروع به حرف زدن کنی همه چی مثل یک نسیم محو میشه ... گاهی باید بذاری سکوت ادامه پیدا کنه، با حرف زدن خرابش نکن!
امروز خیلی اتفاقی یکی از تستهای فیس بوک رو انجام دادم: "کدام شخصیت فیلمهای تیم برتون هستین؟" قبل از اینکه اصلا شروع کنم به تست زدن همش تصویر "امیلی" جلوی چشمام بود و وقتی نتیجه همون شد که حدس میزدم اصلا شگفت زده نشدم!
نمیدونم فیلمش رو دیدین یا نه ولی یکی از دردناک ترین داستانهایی ِ که میشه دید.امیلی با لباس و تور سفید عروسی ... یک دسته گل پوسیده و یک کرم گنده که تو سرش زندگی میکنه، داره تجزیه میشه ولی هنوز حاضر نیست این تکاپوی بی حاصل برای عشق رو رها کنه ... تا اینکه یک حلقه ازدواج اتفاقی توی دست خشکیده اش قرار میگیره و بعد ویکتور رو میبینه ... و فاجعه دقیقا از همین جا شروع میشه ... عاشق کسی میشه که از اول هم مال اون نبوده! خوب فیلم جوری پیش میره که حق رو به ویکتور بدیم و برای ول کردن امیلی تو اعماق خاک های سرد مقصرش ندونیم، به ویکتور حق بدیم که دنبال عشق و زندگیش بره و اصلا انگار نه انگار ... و امیلی با فروتنی و نجابت در مراسم ازدواج ویکتور شرکت میکنه و براش آرزوی خوشبختی میکنه و به معنای واقعی کلمه میمیره! به همین سادگی! خیلی ساده میشه شاهد جنایات بشری بود و با یک توجیه چند خطی خودمون رو بزنیم به اون راه که خوب همین بوده دیگه! فسمتشون برای هم نبوده! ستاره هاشون با هم جفت نبوده! ساده است نه؟
یادمه وقتی سالها پیش فیلم رو دیدم ساعتها گریه کردم و به حال امیلی افسوس خوردم، نمیدونستم امروز صبح تو این هوای پاییزی مست کننده، اصلا به درست بودن یک تست ساده شک نخواهم کرد!

پی نوشت: حالم خوب نیست. باور کن اینبار!
چند روز پیش تو تاکسی وسط اس ام اس ها و توی ترافیک وحشتناک به این فکر کردم اگه اصلا ندیده بودمت اگه باهات آشنا نشده بودم اگه اینطوری دیوانه وار دوستت نداشتم، زندگی من الان چطوری بود؟ چطوری روز و شبا رو سر میکردم؟ چطوری فکر میکردم؟ چطوری اصلا زنده بودم؟ حتما زندگی من مثل خیلی از آدمای دیگه پر میشد از یکنواختی و آرامش مطلوب! حرفای روزمره و خرید کردنهای پیاپی، مهمونی و غیبت کردن و خنده ... دغدغه های معمولی ...
حالا اما ... اینجا ... با تو و بی تو ... اینهمه دوست داشتن بی جواب و منطق ... اینهمه دلواپسی و دلشوره ... اینهمه ... حالا تنها چیزی که دارم یک حس عاشقانه و غریبه و یک درد مطلق که داره وجودم رو متلاشی میکنه ...
بودنــت رو دوست دارم ...
باش،سختی هاش با من

چی بگم وقتی که هیچکس
منو از من نمیفهمه
حرفای نگفتنی رو
جز به گفتن نمی فهمه
غم آدم دیدنی نیست
قصّه ی شنیدنی نیست
بعضی حرفا رو باید دید
بعضی حرفا گفتنی نیست
وقتی گوش شنوا نیست
شوق گفتن نمی مونه
وقتی جاده رو به هیچه
پای رفتن نمی مونه
؟؟!!