به همین سادگی نمیشه تصمیم گرفت. یعنی هزار و یکجور فکر و آینده نگری و گذشته نگری میاد تو ذهنت و مثل یک زنجیر میپیچه دورت ... هی با خودت میگی: نه ارزشش رو داره، دوباره میگی به دردسراش نمیارزه ... آخرش هم همیشه حق به جانب بعد محافظه کار درونم میشه! اون بعد جسور و شجاع من چند وقتیه که خیلی تو ذوقش خورده و بنده خدا دیگه توان جنگیدن نداره ... یعنی به عبارتی میدون رو خالی کرده و نشسته یک کنجی و نگاه میکنه ببینه چه اتفاقی قراره بیافته! این هم خودش جریانیه دیگه ...
***
سیاست بازی عجیبیه ... و یک سیاستمدار باید قواعد بازی رو خوب بلد باشه تا بتونه بتازه و برنده باشه ... چقدر ما به بازیچه شباهت پیدا کردیم !
