تو این حال و هوای عجیب شهر، تو این هیجان و استرس، تو این ترس و غرور، تو این غم و شادی متناوب، تو این روزهای سبز سبز سبز، به تو فکر میکنم ... به تو یار دبستانی من ... به تو که با هم سر نیمکتهای چوبی نشستیم. به تو که با صدای آژیر قرمز بزرگ شدیم. به تو که در پنج شش سالگی معنای اعدام و زندانی سیاسی رو فهمیدی. به تو که در خیابونهای پر آشوب شهر هیچ بچگی نکردی. به تو که زود مرد شدی. به تو که زود اسلحه بدست گرفتی. به تو که شهید شدی. به تو که رفتی و هیچوقت برنگشتی. به تو که آمدی ولی تنها و غریب. به تو که در شادی ها یادی ازت نبود. به تو که سمبل غمها شدی. به تو که هنوز میاورندت در تابوتهای پیچیده در پرچم وطن ... پرچم سه رنگی که تنها سبز و سفیدش برای ما باقی مونده. پرچمی که آلوده شد به سیاست. به دست ناپاکان.

به تو فکر میکنم که رفیق سالهای سخت من بودی. به تو که تمام تحقیرها و توهین ها و محدویتها رو دیدی و شنیدی و دم بر نیاوردی. به تو که تنها امید من بودی. تنها نشانه ای بودی از زندگی، از اینکه داریم نفس میکشیم و زنده ایم. به دوست روزهای بی غم زندگیم. همبازی لحظه هام. هم مدرسه ایم. هم دانشگاهیم ... به تو فکر میکنم ...
انگار حیاط کوچیک مدرسه ما بزرگ شده، شده به وسعت خیابون ها، انگار بازی های ما فرق کرده، شده بازی سیاست، انگار دستهای ما دیگه نه برای تفریح که برای با هم بودن، با هم مردن به هم زنجیر شده، انگار من و تو ... ما ... یاران دبستانی هم ... بزرگ شدیم ... تولدت مبارک دوست من ...
