شاعري ميگفت: دوست داشتن چون زمرد سبز است. سخت و زيبا ...
صبح فيلم كشته شدن يك دختر جوان شايد همسن و سال من يا تو رو ديدم. گلوله خورد. با بهت روي زمين افتاد و مرد! به همين سادگي ... مردنش مثل زمرد سبز بود ... با همان سختي ...
بغض ميكنم. اشك ميريزم. عصباني ميشم و آخر مستاصل و درمانده ... ميگيرم ميشينم سر جام مثل خيليهاي ديگه ... شايد خيلي ها بگن: مفت و مسلم مرد، آخه چه فايده كه مرد، آخرش كه چي ... ميدونم كه خيلي كليشه ايه اگه بگم: حق رو به سادگي به آدم نميدم يا بگم: درخت آزادي ريشه در خون داره ... يا بگم: در راه هدفي مرد كه بهش اعتقاد داشت ...
همش چرندياته، خودم ميدونم ... ولي جز حرف زدن و بيخودي درد دل كردن يا تفسير سياسي و چهار تا pm اينور و اونور فرستادن چكار ديگه اي ميشه كرد؟ چكار كنيم؟ راه بيافتيم تو خيابون و كشته شيم؟ تجمع كنيم و كتك بخوريم؟ بريم سر پشت بوم الله اكبر بگيم؟ تو خيابونا تا نصف شب بوق ممتد بزنيم؟ يا به هر طريقي يك بند سبز به خودمون ببنديم كه يعني بله، ما هم هستيم؟ چكار كنيم خدا؟
تو عمرم معني درمانده بودن رو حس نكرده بودم ... نمي فهميدم كه وقتي يكي بي چاره است چقدر بيچاره است. حالا حال و روزمون رو ببين؟ همه شديم غريبه ...سخته كه فكر كني تو كشور خودت نميتوني نفس بكشي. سخته ببيني كه ايراني روبروي ايراني وايسه. سخته ببني دوستت، خواهر و برادرت تو خيابونهاي آشناي شهر تير بخورن و كشته بشن ...
همه چي بوي غم داره، حتي ساده ترين چيزا ... تصوير بهت زده اون دختري كه بيگناه كشته شد مياد جلوي چشمم ... ميدونم كه هميشه جلوي چشمم خواهد ماند ...
يادمه يك روز يك آقايي يك خاطره برام تعريف كرد از زمان مصدق ... وقتي فقط 7-8 سالش بوده و مردم جمع شده بودن و شعار ميدادن : يا مرگ يا مصدق ... و اون بچه كوچيك هم توي جمعيت گير افتاده بوده، شروع ميكنه همپاي بقيه شعار دادن ... و بعد تير اندازي ميشه و يك مرد با فاصله كمي از اون تير ميخوره و به زمين ميافته و ميميره ... بعد از حدود 50 سال ميگفت تصويرش مثل همون روز جلوي چشمامه و فراموش نكردم ... ميبيني نهضت تموم نشده ... ما ادامه همون نسليم ... نسلي كه جهان رو تغيير داد و معادلات رو بهم ريخت ... ما فرزندان همون بچه هاي 8 ساله ايم كه فرياد ميزدند يا مرگ يا ...
ما هر چي هستيم مسلما "هستيم"

