نماي تاريكي از شهر در تاريكي پنجرهها با رنگهاي مسي و قرمز و پردههاي كنار رفته. آن پايين چراغهاي چشمك زن. زره پوشهاي سياه. آژير آمبولانسها. عقربههاي ساعت روي تلويزيون، روي ده بود. پردههاي پنجرهها كم كم كنار رفتند و بلال از تاريكي بيرون آمد.
عقربههاي ساعت روي ده و ده دقيقه بود كه تلويزيون برفكي شد. زن لبخند زد و دخترك از پنجره دور شد.

پی نوشت: نوشته بالا رو بابا برام نوشته و امروز صبح ایمیل کرده بود. تمام حس این روزا درش خلاصه شده. مرسی بابا جوووونم
