تبليغاتX
روز تایپ - گفتم؟


روز تایپ

گفتم؟

بهت نگفتم تا حالا، اینکه چقدر دوست دارم

اما حالا بهت می گم

بی تو

دارم

کم

میارم


از صبح 100 بار شروع كردم به نوشتن ولي دوباره پاكشون كردم. نميدونم ديگه چي بايد بگم يا چطوري بگم. جديدا حتي حرف هم زياد نميزنم. چقدر من ساكت شدم. با خودم ميگم چه فايده كه اينقدر تقلا كني چيزي رو كه كسي نميفهمه بارها و بارها بخواي تكرار كني. حرف بايد زماني زده بشه كه گوش شنوايي براش وجود داشته باشه. حتي ديشب وقتي بابا با نگراني ازم ميپرسيد "چه خبر دخترم" نتونستم حتي يك كلمه از حرفايي كه صف كشيده بودن رو براش بگم. فكر كردم چرا بايد ذهنش رو با مسائلي پريشون كنم كه حتي براي خودم هم حل نشده باقي موندن. مامان كه طفلكي ديگه نميدونه بايد چكار كنه ... به قول خودش من حتي اگه پيشش نباشم حسم ميكنه. ميگه ميدونم يك چيزيت هست ... من چي ميتونم به بابا و مامانم بگم؟ چي بگم آخه؟ الان بهترين كار سكوت كردنه. اينقدر بايد ساكت باشم تا اول بتونم براي خودم حل و فصلش كنم. تحليلش كنم. نتيجه گيري كنم. اول بايد خودم تكليف خودم رو معلوم كنم.

تمام اين چند روز تمام اين ماه شايد دارم فقط فكر ميكنم. فكر. فكر. فكر ... پنجشنبه پيش حدود ساعت 1 ظهر يك چاي داغ براي خودم ريختم و رو مبل جلوي تلويزيون لم دادم و شروع كردم به فكر كردن. نميدونم چاي رو كي خوردم، تا كي ليوان يخ كرده اش تو دستم موند. كي هوا تاريك شد. نميدونم ... يك آن به خودم اومدم و ديدم ساعت حدود 6 بعد از ظهره و من همونطوري اونجا نشستم ... آخرش هم به هيچ نتيجه‌اي نرسيده بودم. تمام اين روزها داره اين شكلي ميگذره.

مثل اين مسابقات پرتاب وزنه است. ديدين چند دور اين ورزشكاره دوره خودش ميچرخه و يك دفعه وزنه رو پرت ميكنه؟ حالا من تو اون دايره هي دارم ميچرخم و ميچرخم بدون اينكه توان پرتابش رو داشته باشم! احتياج به يك نيروي قوي دارم كه كمكم كنه. بهم شجاعت اينو بده كه رها كنم . پرتاب كنم چيزايي رو كه مدتهاست بهم چسبيده و من به خاطرشون مجبورم فقط دور خودم بچرخم ...


ديشب حدود ساعت يك از درد دندون جراحي شده‌ام از خواب بيدار شدم. تو خونه حتي يك قرص مسكن هم پيدا نميشد كه بخورم. همه رو شركت جا گذاشته بودم. بالاخره از ته كشو يك استامينوفن پيدا كردم و مجبور شدم سه تاش رو با هم بخورم! دوست داشتم گريه كنم ... نميشد. چرا من نميتونم گريه كنم؟ حتي در بدترين شرايط هم نميتونم براي خودم گريه كنم؟ شايد هم ميدونم اگه شروع كنم ديگه تموم نميشه!


اين روزها حس ميكنم فقط يك خواب بود كه تمام شد. گاهي كه به گذشته فكر ميكنم حتي باورم نميشه چه مسيري رو با هم رفتيم. چه روزايي چه لحظاتي ...

 

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت10:41توسط نگار |