<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>روز تایپ</title>
<link>http://daytype.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 23 Dec 2009 06:59:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>و زخم های من همه از عشق است</title>
<link>http://daytype.blogfa.com/post-341.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;و زخم های من همه از عشق است &lt;BR&gt;از عشق عشق عشق &lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;من این جزیره سرگردان را &lt;BR&gt;از انقلاب اقیانوس &lt;BR&gt;و انفجار کوه گذر داده ام &lt;BR&gt;و تکه تکه شدن راز آن وجود متحدی بود &lt;BR&gt;که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۱- این روزها &quot;ساربان سرگردان&quot; رو میخونم. ادامه جزیره سرگردانی خانم دانشور. جزیره سرگردانی بدون شک یکی از شاهکارهای ادبیات فارسیست. بخصوص با حس زنانه و زیبایی که نوشته شده.کلا از کتابایی که نویسنده اش خانمه و اون خانم سعی نمیکنه زن بودن و حس عمیقش رو با جملات مردانه عوض کنه لذت میبرم ... ساربان سرگردان با اینکه خیلی از زیباییهای جزیره سرگردانی رو نداره ولی باز نمیشه از خوندنش گذشت... شاید اگه سلیم و هستی و مراد در همان جزیره سرگردانی، سرگردان میموندن و سرنوشتشون رو در تخیلات خودمون رقم میزدیم بهتر از این بود که میفهمیدیم سلیم، عشق هستی رو به نیکو میبخشه. بهتر از این بود که هستی که اینقدر عاشق مراد بود اینگونه شکسته بشه ... نمیدونم دوست داشتم همیشه به عشقشون فکر کنم و به اون جزیره زیبای سرگردانی ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۲- برای شب یلدا کلی مطلب نوشتم و همش رو دوباره پاک کردم. شاید اینقدر این حسها رو گفتم که دیگه واژه جدیدی برای توصیفش پیدا نمیکنم. وقتی مجبور شی یلدات رو با طعم ابسولوت قاطی کنی تا شاید شاید لحظه ای بیاسایی و وقتی حافظ خوندن ساعت ۱۲ شب هم دردی از دردهات کم نکنه ... دیگه آخه چی میشه گفت؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۳- اینقدر دلواپسم که مرزی نداره ... دیشب موقع خواب واقعا دلم خواست بمیرم. برای اولین بار. &lt;FONT color=#3300cc&gt;نه الکی گفتم برای اولین بار. چندین بار به این موضوع فکر کردم و آرزوش رو داشتم ولی هر بار به این نتیجه رسیدم که مردن خیلی شجاعت میخواد . با اینکه این سرنوشت محتومه ولی باید خیلی شجاعت داشته باشی که لحظه مردنت رو خودت تعیین کنی نه؟ البته بعد از چند روز که حالم خوب میشه دوباره میچسبم به زندگی ... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;۴- امروز شعرای فروف رو میخوندم. اون همه احساس و نبوغ که نمونه اش رو جایی نمیشه پیدا کرد. بعد به این فکر کردم که یک مدت چقدر شعر میگفتم. شعرایی که بعضیهاش رو واقعا باورم نمیشه خودم گفته باشم. حتی داستانهای کوتاه خیلی قشنگ هم مینوشتم ... بعد به این فکر کردم که مگه ذوق و قریحه چیزی نیست که همیشه باید با آدم بمونه؟ پس چرا یک دفعه خشک میشه و یخ میزنه و میره پی کارش؟ خوب یکی از دلایلی که پیدا کردم این بود که محیط خیلی تاثیر گذاره ... خونه زیبا و حیاط بزرگ پر از گل و درخت که چند تا بلبل سحرها توشون چهچه میزدن کجا این آپارتمان بیروح کجا ... گاهی جایی که زندگی میکنی مسیرت رو هم تغییر میده ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;۵- سیمسون رو نگاه میکنین؟ فوق العاده استتتتتتتتت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;۶- فال حافظ شب یلدام این بود: &lt;BR&gt;       دیدار میسر شد و بوس و کنار هم                               از بخت شکر دارم و از روزگار هم&lt;BR&gt;     زاهد برو که طالع اگر طالع من است                             جامم بدست باشد و زلف نگار هم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;اونوقت فکر کنید من ساعت ۱۲ شب با خوندن اینا چه حالی باید پیدا میکردم؟ میخواستم سر بذارم به بیابون ... راستی که اون قدیما عاشقا و مجنونها چه راحت بودن ... وقتی اینطوری دیگه به آخر میرسیدن میزدن به کوه و بیابون و خلاص دیگه!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;۷- میدونم که نمیدونی ... وای که نمیدونی چقدر دیووووووووووووووونه وار ... هیچی بگذریم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;۸- اگه بیدار بودم بازم مینویسم ... حرفام تمومی نداره ولی &quot;محرم اسرار کجاست؟&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Dec 2009 06:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daytype&amp;postid=341</comments>
<dc:creator>daytype</dc:creator>
<guid>http://daytype.blogfa.com/post-341.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حسین وارث آدم</title>
<link>http://daytype.blogfa.com/post-339.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;شب عاشورا بود ، عاشورای سال 49؛ گفتم بروم به مجلس روضه ای ، از همین روضه ها که همه جا هست و صدایش از هر کوچه و خانه امشب بلند است. &lt;STRONG&gt;دیدم، ایمان وتعصب من به عظمت حسین و کار حسین بیش از آن است که بتوانم آن همه تحقیر ها را بشنوم و تحمل کنم.&lt;/STRONG&gt; منصرف شدم. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اما شب عاشورا بود شهر یکپارچه روضه بود وخانه یکپارچه سکوت و درد، چه می توانستم کرد؟ از خودم توانستم منصرف شوم، از روضه توانستم منصرف شوم ،اما چگونه می توانستم خود را از عاشورا منصرف کنم؟ &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نامه ام را که به دوستم نوشته بودم - دوستی که هرگاه روزگار عاجزم میکرد و رنج به نالیدنم وا می داشت، به پناه او می رفتم - برگرفتم ، گفتم در این تنهایی درد و این شب سوگ ، بنشینم و با خود سوگواری کنم، &lt;STRONG&gt;مگر نمی شود تنها عزاداری کرد؟&lt;/STRONG&gt; نشستم و روضه ای برای دل خویش نوشتم ، آنچه را در نامه ی او برای خود نوشته بودم و تصور غربت و رنج خودم بود، تصحیح کردم تا تصویر غربت و رنج حسین گردد:&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Dec 2009 06:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daytype&amp;postid=339</comments>
<dc:creator>daytype</dc:creator>
<guid>http://daytype.blogfa.com/post-339.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>میکشد هر جا که خاطر خواه اوست</title>
<link>http://daytype.blogfa.com/post-338.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;تمامش یک فریبه ... یک دروغ ... بزرگترین دروغی که خودت به خودت میگی! هیچکسی محکوم نیست جز خودت و کسی باورت نمیکنه جز خودت ... میجنگی با خودت، فرار میکنی از خودت و آخرش هیچی نیست جز همون دروغی که داری توش دست و پا میزنی ... &lt;BR&gt;چون جرئت نداری، چون فقط یک ترسوی محافظه کار هستی که میخواد هم خدا رو داشته باشه هم خرما رو. چون اینقدر عادت کردی به همه چی که فکر میکنی ترک عادت موجب مرضت میشه. &lt;BR&gt;چون تسلیم شدی، چون فکر میکنی لیاقتت در همین حدیه که میبینی. چون حاضر نیستی سرت رو از تو برف بیاری بیرون و دنیای دور و برت رو ببینی. &lt;BR&gt;چون مثل یک موش کور قایم شدی تو سوراخ نمور و تاریک خودت و دلت به دالانهای بیشماری خوشه که دور تا دور خودت کندی و با فشاری همش آوار میشن رو سر خودت. &lt;BR&gt;چون فکر میکنی چیزی که زیاده زمانه و همه چی با گذشت زمان حل میشه. فکر میکنی عمر نوح داری و تا همیشه فرصت هست که چیزی که میخوای داشته باشی.&lt;BR&gt;چون ...&lt;BR&gt;چون ...&lt;BR&gt;چون ... بیا واقع بین باشیم! &lt;BR&gt;چون چیزی دست من نیست. &lt;BR&gt;چون زندگی و عمر و نفس و همه چی من دست توئه ... &lt;BR&gt;چون این توئی که باید تصمیم بگیری و من &lt;BR&gt;فعلا مثل حباب سرگردانم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.biojobblog.com/uploads/image/bubble(1).jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Dec 2009 09:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daytype&amp;postid=338</comments>
<dc:creator>daytype</dc:creator>
<guid>http://daytype.blogfa.com/post-338.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نصف وحشی نصف عقده ای</title>
<link>http://daytype.blogfa.com/post-337.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اگه فیلم رو بصورت دی وی دی با کیفیت خوب تهیه کنید قیمتش 1000 تومنه! اولین صحنه با چهره بهمن قبادی شروع میشه که در مورد حلال بودن فیلم چون مجوز پخش نداره، صحبت میکنه ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعد ماجرای گروهی که اشکان و نگار سعی میکنن تشکیل بدن و شخصی به نام نادر تو این راه بهشون کمک میکنه ... جزئیاتش رو نمیگم تا از لذت دیدنش کم نشه. در مجموع فیلم روان و زیبایی بود. سوئیچ کردنهای جالب بین سبکهای مختلف موسیقی، اشعار خوبی که متناسب با جریان فیلم انتخاب شده و بخش مورد علاقه ام جاییکه &quot;هیچکس&quot; آهنگ زیباش رو میخونه ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;STRONG&gt;خدا...پاشو من چند سالی باهات حرفدارم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;راستش رو بگم صحنه های اول فیلم رو که دیدم فکر کردم این هم فیلمیه که با نشون دادن بدبختی مردم ایران میخواد جایزه های بین المللی بگیره ولی واقعا اینطور نیست! با ظرافت تمام رابطه احساسی بین افراد رو نشون میده ... محله های پایین شهر نه برای نشون دادن بدبختی بلکه برای پیش بردن مسیر فیلم انتخاب شده و مهمترین نکته ای که معمولا ضعف بزرگ فیلمهای فارسیه یعنی &quot;کشدار&quot; شدن موضوع اصلا در اینجا به چشم نمیخوره. البته مسلما کاستی هایی هم داره ولی من به عنوان یک تماشاچی (و نه منتقد) از فیلم خوشم اومد و همین کافیه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;راستی اسم رکسانا در تیتراژ فیلم هم در نوع خودش جالبه! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;---&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این روزا بحث نمایشگاه عکس هدیه تهرانی سوژه خوبی برای افرادی (بخصوص آقایون) شده که بشینن و در موردش بحث و بررسی کنن! البته نه نمایشگاه بلکه خانم تهرانی رو ... یکی نشسته 200 صفحه در مورد کارکتر روحی و روانی ایشون صحبت کرده ... یعنی کاملا معلومه که این افراد از طرفداران پر و پا قرص خانم تهرانی هستند و حالا فرصتی پیش اومده تا بعد از سالها دوباره در وجودش کنکاش کنن! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چرا هی زحمت میکشین میگین: &quot;چهره جذاب، شخصیت باشکوه، استحکام زن ایرانی، ضعف بالذات زن، ملاحت وجود، اشکهای زیبا، ...&quot; یک خط بالای نوشته تون بنویسین : &quot;هدیه برات میمیرم&quot; خودتون رو راحت کنید بابا.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آها یک چیز دیگه: بنده خدا برای نمایشگاهش وام گرفته از میراث فرهنگی... آسمون و ریسمون میبافن که برای تبلیغات سیاسی اینکار رو کردن! حالا اگه به آقای فلانی وام داده بودن هم تبلیغات بود؟ یا چون ایشون خیلی زیبا هستند تبلیغات محسوب میشن؟ اینجاست که روانکاوی این افراد لازم الجرا میشه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.tabnak.ir/files/fa/news/1388/9/19/44128_281.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 Dec 2009 05:28:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daytype&amp;postid=337</comments>
<dc:creator>daytype</dc:creator>
<guid>http://daytype.blogfa.com/post-337.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>20 دقیقه به 12 شب</title>
<link>http://daytype.blogfa.com/post-336.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;بعضی چیزای به ظاهر ساده، خیلی هم پیچیده هستند! فقط کمی باید از حماقتمون کم کنیم تا اینو بفهمیم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فیلم &quot;کسی از گربه های ایرانی خبر ندارد&quot; رو بالاخره دیدم. فردا در موردش مینویسم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دارم از خواب میمیرم ولی نمیخوام تعطیلات تمام شه :( میخوام بازم استراحت کنم و کتاب بخونم و فیلم ببینم. میخوام وقتم مال خودم باشه &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چه لحظاتی داشتم این چند روز. چیزایی که هیچوقت نخواهی فهمید. امروز ولی روز خوبی بود. &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://etc.usf.edu/clipart/33500/33574/clock-11-40_33574_th.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Dec 2009 20:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daytype&amp;postid=336</comments>
<dc:creator>daytype</dc:creator>
<guid>http://daytype.blogfa.com/post-336.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از جمادی مُردم، بعد چی شدم؟</title>
<link>http://daytype.blogfa.com/post-335.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;چه هوایی ... عاشق این روزهای بارونی با آسمون تیره و سربی رنگم. وقتی درون اتاقم دلتنگ اینم که بتونم راحت چند لحظه ای فارغ از بود و نبود روزگار باشم. رها از این قید و بندهای مضحک بشری ... چقدر به اخلاقیات شک پیدا کردم! گاهی فکر میکنم تموم این قوانین و آداب و رسوم و سنتها برای این اختراع شده که انسان میخواد از خودش و چیزی که بالذات هست فرار کنه. موجودی که بنده و شیدای تمنیات و لذتهای خودشه و اگه برای لحظه ای این زنجیرها از دست و پاش باز بشه از هر موجودی غیر قابل کنترل تره ... همه انسانها در درونشون تشنه و شیدای قدرت و خونن ... همه ما مطیع بی چون و چرای آرزوها و شهوتهای خودمون هستیم (از هر مدلش: جسمی یا روحی) و هر کسی ادعا کنه اینطوری نیست، یک دروغگوی بزرگه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مثلا چیو میخوایم حفظ کنیم؟ از چی میترسیم اگه خودمون باشیم؟ در این زندگی که پایانش جز مرگ نیست منتظر چی هستیم؟ یکی میگفت: گاهی میل عجیبی پیدا میکنم که گوشت خام خون آلود بخورم و تنها چیزی که مانعم میشه حرام بودنشه! &lt;BR&gt;من اطمینان دارم که ۹۹ درصد ما آرزوهای عجیبی در سر داریم که تنها دلیل برآورده نشدنشون پایبندی به اصول (بعضا بیخود)یه که خود انسانها وضع کردن. حلال و حرام، آداب و رسوم، باید و نبایدها ... چرا نشد که انسان سیر وحشیگری خودش رو با نهایت لذت ادامه بده؟ چرا برای ساده ترین نیازهای جانوری خودمون قانون وضع کردیم؟ پشت این لباسهای فاخر و قاشق و چنگالها و مراسم عروسی قایم شدیم که چی؟ فایده ای هم داشته؟ &lt;BR&gt;برای داشتن یک لباس مجلل و کلاس گذاشتن تو مهمونیها چقدر باید دوید؟ گوشت میخوریم با کارد و چنگال؟!! لذت به نیش کشیدن رون مرغ بریون رو با نوشابه مخفی میکنیم؟ مراسم عروسی آنچنانی میگیریم در حالیکه قراره پیش افتاده ترین عمل جانوری رو انجام بدیم؟ توالت با موکت و کابینت و خوشبوکننده؟!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;زحمت بیهوده میکشیم ... حقیقت حیوانی رو نمیتونیم با عطر و ادکلن کتمان کنیم! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خسته شدم از تظاهر به انسان بودن، شرمم میاد از چیزی که هستیم و نیستیم. از این موعظه ها و پندها و ادعاهای طَبق طَبق. هممون داریم تو باتلاق دست و پا میزنیم ... حیوانها قرنهاست که مشکلی سر کنترل جامعشون ندارن! هیچ حیوانی رو نمیبینین که به خون همنوع خودش تشنه باشه. هیچ حیوانی حق دیگری رو ضایع نمیکنه. تجاوز تو کارشون نیست. جایگاه هر کسی معلومه. اصول و حساب کتاب دارن. بابت غذا حرص نمیزنن. کسی گرسنه نیست. فقیر ندارن. حساب بانکی برای ارزشگذاری ندارن. همشون خونه دارن. وقت سرما و گرما هوای همو دارن. عاطفه دارن. دادگاه و اعدام و صندلی الکتریکی ندارن ................................................ هنوز خیلی مونده که به گرد پای یک حیوان شریف برسیم چه برسه به انسان بی سرو تهی که معلوم نیست برای چی آفریده شده!&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.wordinfo.info/words/images/7-hippo-tortoise-snuggling.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 17 Dec 2009 13:56:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daytype&amp;postid=335</comments>
<dc:creator>daytype</dc:creator>
<guid>http://daytype.blogfa.com/post-335.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>موتو قبل ان تموتوا</title>
<link>http://daytype.blogfa.com/post-334.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;دیشب فیلم SAW VI رو دیدیم. واقعا فیلمش جوریه که از اول تا آخرش نمیشه حرکت کرد. وقتی هم فیلم تمام شد سرگیجه شدید گرفته بودم! میدونم یک ذره نگاه کردن این فیلما ناجوره ولی وقتی به محتواش فکر میکنم میبینم ارزش صد بار نگاه کردن رو داره ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تمام داستان SAW روی این بنا شده که هر کسی بر اساس کارایی که انجام داده (یا به عبارت بهتر گناهانی که مرتکب شده) مستوجب عذابه .. و البته این عذابها به صورت بازیهای عجیب و هوشمندانه طراحی شده اند. آخر بازیها همیشه با مرگ همراه نیست و شخص میتونه با پرداخت بهای درخواست شده شانس زندگی داشته باشه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من در مورد دستورات دین مسیحیت و اعتقاداتشون اطلاعی ندارم ولی در SAW خیلی از باورهای دینی خودمون رو میتونیم ببینیم. مثلا ابتدای فیلم زن و شوهر نزول خوری هستند که به خاطر ربا و نابود کردن زندگی های بیشمار تحت محاکمه و عذاب JigSaw قرار میگیرن ... و شانس زنده موندنشون اینه که هر کدوم بیشتر از گوشت بدن خودش تقدیم کنه و روی ترازو بندازه میتونه نجات پیدا کنه! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ادامه فیلم در مورد مرد وکیلیه که بیمه عمر میکنه و در این راه خیلی از افرادی که به نظرش شانس زنده موندن کمی دارن، از دریافت خدمات بیمه محروم میشن ... کار این شخص انتخاب بین &quot;زنده موندن&quot; یا &quot;مرگ&quot; افراده و تا پایان داستان میبینیم که چطور در بازی SAW مجبور به انتخابهای سخت میشه ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتی فیلم تمام شد به این فکر میکردم که اگه قیامت اونجور که در دین ما بهش اشاره شده باشه، مثلا اون رنجهای جهنم و آویزان شدن از مو و مار غاشیه و سایر موارد ... (!!) یا خلاصه کلام: اگه یک لحظه تصور کنیم که &quot;هرکس هموزن &lt;STRONG&gt;ذره ای نیکی&lt;/STRONG&gt; کند &lt;STRONG&gt;پاداش&lt;/STRONG&gt; آن را میبیند و هرکس هموزن &lt;STRONG&gt;ذره ای بدی&lt;/STRONG&gt; کند سزای آن را میبیند&quot; تا چه حد توان و تاب تحملش رو داریم؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فیلم SAW علیرغم صحنه هایی که داره یک فیلم آگاه کننده است. آگاهی از اینکه بالاخره جایی در این جهان هر کسی باید عواقب کاراهاش رو درک کنه ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 355px; HEIGHT: 473px&quot; height=539 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.impawards.com/2009/posters/saw_vi.jpg&quot; width=233 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 Dec 2009 05:17:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daytype&amp;postid=334</comments>
<dc:creator>daytype</dc:creator>
<guid>http://daytype.blogfa.com/post-334.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خوشا زان عشقبازان یاد کردن</title>
<link>http://daytype.blogfa.com/post-333.aspx</link>
<description>&lt;DIV style=&quot;FLOAT: right&quot;&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P align=justify&gt;معاویه با مشاهده صحنه جنگ و كشته و مجروح شدن یارانش و شنیدن ضجه شامیان به فكر چاره افتاد و به عمروعاص گفت : اى اباعبدالله ! واى بر تو! همه شامیان از بین رفتند،&lt;STRONG&gt; آن حیله هاى كه ذخیره كردى ، كجاست ؟&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;عمروعاص گفت : اى معاویه چه مى خواهى ؟&lt;BR&gt;معاویه گفت : حیله اى بیندیش تا جنگ متوقف شود و سپاهیان على علیه السلام &lt;STRONG&gt;دست از نبرد بردارند&lt;/STRONG&gt;. اگر امروز على علیه السلام و یارانش ‍ دست از حمله و مبارزه برندارند، احدى از ما جان سالم بدر نخواهد برد و در سرزمین شام كسى باقى نمى ماند تا سلاح شمشیر ما را به دست گیرد.&lt;BR&gt;عمروعاص گفت : اى معاویه ! دستور فرما تا هر چه قرآن و جلد قرآن در خیمه هاى سربازان هست ، حاضر كنند و بر سر نیزه ها ببندند و در برابر لشكر على علیه السلام بایستند و با آواز بلند بگویند:اى اصحاب على و اى اهل عراق &lt;EM&gt;اگر مسلمانید، ما به حكم قرآن راضى مى شویم شما هم به دستورات قرآن راضى باشید و جنگ را متوقف كنید&lt;/EM&gt; تا قرآن بین ما شما حاكم باشد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Dec 2009 07:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daytype&amp;postid=333</comments>
<dc:creator>daytype</dc:creator>
<guid>http://daytype.blogfa.com/post-333.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>21 آذر 1304</title>
<link>http://daytype.blogfa.com/post-331.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;همه&lt;BR&gt;لرزش دست و دل ام&lt;BR&gt;از آن بود&lt;BR&gt;که عشق&lt;BR&gt;پناهی گردد،&lt;BR&gt;پروازی نه&lt;BR&gt;گریزگاهی گردد&lt;BR&gt;آی عشق آی عشق&lt;BR&gt;چهره ی آبی ات پیدا نیست&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;***&lt;BR&gt;و خنکای مرهمی&lt;BR&gt;بر شعله ی زخمی&lt;BR&gt;نه شور شعله&lt;BR&gt;بر سرمای درون&lt;BR&gt;آی عشق آی عشق&lt;BR&gt;چهره ی سُرخ ات پیدا نیست&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;***&lt;BR&gt;غبار تیره ی تسکینی&lt;BR&gt;بر حضور وَهن&lt;BR&gt;و دنج رهائی&lt;BR&gt;بر گریز حضور،&lt;BR&gt;سیاهی&lt;BR&gt;بر آرامش آبی&lt;BR&gt;و سبزه ی برگچه&lt;BR&gt;بر ارغوان&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;***&lt;BR&gt;آی عشق آی عشق&lt;BR&gt;رنگ آشنای ات&lt;BR&gt;پیدا نیست&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعدنوشت:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیشب واقعا تو خواب و بیداری راجع به چیزایی فکر کردم و تصمیم گرفتم که وقتی بیدارم جرئتش رو ندارم. نمیدونم شاید یکجورایی تکلیف خودم رو با این مسئله روشن کردم. به اینکه چقدر ارزش داره و واقعا تا چه حد میتونم استرس و ریسک به زندگیم وارد کنم؟ به اینکه خوب آخرش چی؟ به اینکه تو که همینی هستی که هستی و من که نمیتونم هیچ تغییری تو ماهیتت و ذهنیت و علاقه ات بدم. به اینکه این راه که میروم به ترکستان است. به اینکه زودتر از اینها باید به این نتایج میرسیدم و زودتر از اینها باید همه همت و جرئتم رو جمع میکردم ...&lt;BR&gt;این عالم بی خود بودن (بی خود نه بیخود) مرز بین منطق و احساس، بودن و نبودن و هوشیار مطلق بودن رو دوست دارم و البته خیلی خیلی کم برام پیش میاد مگر زمانهاییکه واقعا یک راه حل بخوام.&lt;BR&gt;گاهی نباید دودستی یک چیزی رو بچسبیم و اونقدر غرقش بشیم که یادمون بره کی بودیم و چی بودیم. حتی اگه از شدت عشق رو به مرگ هم باشیم باید یک فضای خالی بین خودمون ایجاد کنیم. فضایی که اگه نفسمون گرفت و خودمون رو فراموش کردیم بتونیم یک گشتی توش بزنیم و دوباره از اول شروع کنیم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خدایا ازت ممنونم که این همه مدت تحملم کردی و نشانه هایی سر راهم گذاشتی تا بالاخره حتی با این کند ذهنیم بفهمم قضیه چیه ... مرسی که اینقدر بزرگ و خوبی و اینقدر بخشنده و بامحبت. دیگه قول میدم- اینبار نه به خودم- به تو قول میدم آدم باشم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Dec 2009 04:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daytype&amp;postid=331</comments>
<dc:creator>daytype</dc:creator>
<guid>http://daytype.blogfa.com/post-331.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این اعجاز کلمات</title>
<link>http://daytype.blogfa.com/post-330.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;جایی از کتاب کامو مینویسد: ...&quot; در همان دم فهمید که مادربزرگش از روی خست دست خود را توی نجاست فرو نبرده است بلکه این کار را از روی احتیاج وحشتناکی کرده است که باعث میشد در این خانه دو فرانک پول هنگفتی باشد.&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واقعا این کتاب شاهکاره ... هر ثانیه اش رو میشه حس کرد. زندگی کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: فکر میکنی همه چی به این سادگیه؟ یا واقعا ساده است و من اینقدر سختش میکنم؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 11 Dec 2009 15:37:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daytype&amp;postid=330</comments>
<dc:creator>daytype</dc:creator>
<guid>http://daytype.blogfa.com/post-330.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
